آرشیو برای گوش ميدي؟
اين روزها
ديشب حسش نبود كه بعد از كتاب خوندن چراغ ِ بالا سرم رو خاموش كنم، استكانِ دو روز پيش كه واسه تفنن از تو كابينت برداشتم هم هنوز كنار لپتاپ بود، موهام يه كمي بلند شده و تو دلم ذوق ميكنم كه لازم نيست آخرِ سالي برم سلموني! نميدونم چرا دارم توضيحش ميدم ولي خب كلا” حس خوبيِ كه گاهي شلخته باشي و وسايلت اين طرف و اون طرف باشه، احتمالا امروز بايد به وضعيت موجود ساموني بدم!
اووووم مثلا اگه به يه آدم نسبتا” عصباني و سفت و سخت كتاب چه ميدونم “عشق” و يا “چگونه با ديگران ارتباط برقرار كنيم” و از اين چيزا عيدي بديم تو مايه فحش حساب ميشه؟ نه،فكر نكنم. مگه مثلا من وقتي اينو نوشتم و به اختلاف خيلي كمي بهم كتاب “لطفا گوسفند نباشيد” را هديه دادند ناراحت شدم؟ حالا خوبه كه اون اولش ننوشتن “هديه با عشق!” يا مثلا چنين چيزي. به هر حال هر چي بوده يه كتاب گرفتم ديگه.
اين روزا اصلا حوصله چك كردن ايميل و فيسبوك و… رو ندارم، صبحها گاهي صفحه ايميلها را باز ميكنم و فقط سابجكتها رو نيگا ميكنم. نميدونم چند تا ايميل نخونده دارم و چند وقته كه حتي يك ساعتي آنلاين نشدم براي حرفي با دوستام، شايد فقط كمي ديروز. حس ميكنم گاهي بد نيست كه كلا” ارتباطت با دنياي بيرون قطع باشه، راحت. ولي ديروز وقتي كامپيوتر رو روشن كردم همون صبح اول صبح دنبال خبري از جريان انتخابات و حضور خاتمي بودم و وقتي “انصراف” رو ديدم وا رفتم. حيف، حيف! بهم اساماس داد كه 20 ميليون آدم گفتن آره و “خاتمي آمد”، يه نفر گفت “نه” و “خاتمي رفت”. ديشب ميگفت نكنه اصولگراها ميرحسين موسوي رو شارژ كردن كه بياد تا خاتمي كنار بكشه. ديشب اخبار 8.30 چقدر وقيحانه خبر را منعكس كرد: تشكر “ميرحسين موسوي” از “خاتمي” و اينكه خاتمي شايد از “ترس راي نياوردن” كنار كشيده، ازم پرسيد حالا كه خاتمي به نفع موسوي كنار رفته به موسوي راي ميدي يا كروبي؟ گفتم نميدونم، كلافهتر از اين بودم كه بخوام فكر كنم در موردش. از كرباسچي و كروبي گفتم و گفت. بگذريم! فكر كنم نوشتنش شايد يك پست جدا بخواد تو فرصت مناسبتر.
بيربط: كاشكي مينوشتي، ميدونم كه نمينويسي اما گاهي اين نوشتن مث عكس انداختن ميمونه، وقتي بعدها ميخونيش يه حس خوبي واسه آدم زنده ميشه، ناخودآگاه لبخند ميزنه بهش…
پ.ن: ممكن است به لحاظ وضعيت روحي نگارنده! اين پست دوباره طي امروز بروز و بروز و بروز شود!
مردم هوار و كلي حرفِ ديگه!
شايد يه اشكال قضيه اينه كه خودمم. نميتونم كس ِ ديگهاي باشم، كه گاهي تو اين زندگي انگار لازمه كه طور ديگهاي باشي. يخ نشي. بخند، گريه كن، بغض كن، قهقهه بزن، واسه چيزاي خيلي كوچيك ذوق كن.
همين ديشب بالاي تختم يه تابلو زدم، حس ميكردم بايد همين شبونه با همون ميخِكج بزنمش به ديوار. امروز صبح وقتي چشمم رو باز كردم چشمم افتاد كه: “برو اي فقيه دانا به خداي بخش ما را / تو و زهد و پارسايي من و عاشقي و مستي” كاشكي پشتش رو يه طرح ديگه به جز ابر و باد كار ميكردو تقصير خودمه، بايد انتخاب ميكردم ديگه.
بعد از اون، ديشب نشستم و “در آستانه” خوندم. اونجايي كه:
“كاشكي داوري، داوري، داوري، داوري
در كار در كار در كار
بود…”
اون تيكه آخرش كه ميخونه “چنين گفت بامداد خسته” لحن صداش طوريه كه انگار واقعا خستهس. حتي همون لحظه كه ميخونه هم خستهس. بعضي كلمهها چه معني عجيبي داره وقتي خوب اداش كني، وقتي خوب بهش گوش كني. با دقتِ دقت. يه كم در موردش حرف زديم، گفت قشنگه اما رسما ديگه شعر نيست. در مورد اينكه چيزي رو نفي نكرده كه هيچ خبري نيست، اما از زاويه ديدِ خودش گفته، صبح وقتي داشتم صورتم رو ميشستم و اصلاح ميكردم يادش افتادم. ياد همين تيكهاي كه “رسما ديگه شعر نيست.” افتادم. “رسما”. بعضي حرفا يادم نميره، شايد حرفايي كه خيلي با ارزش هم نيستن.
تو راه دقيقا سر ِ مهناز كه رسيدم به “زلفت چون افشان ميكني” فكر كردم، ياد اينكه چه ميدونم اين زلف و گيسو و چشم خمار چقدر تو شعرهامون موجب دل لرزيدن شده، اصلا همين حالا هم حس خاصي داره. مجبور شدم كه دنبال هدفونم بگردم كه شده جزء لاينفك صبحهاي من. دوباره اين تكآهنگ گروه “مستانِ هماي” رو گوش كردم. يعني واقعا مجبور شدم. بعد هدفون گذاشتم و تا دم در شركت هي خوند كه: “زلفت چو افشان ميكني/ ما را پريشان ميكني / آخر من از گيسوي تو / خود را بياويزم به دار” و هر بار به اين تيكه كه ميرسيد من ذوق ميكردم.
“ياران هوار، مردم هوار
از دست اين ديوانهيار”
بعد تو بين خوندنش فكر كردم چه كلمههاي جالبي داره “مهپاره”، “مجنون مهرويان” يا حتي همين “ياران هوار”. حتي وسطش فكر كردم “مهپاره” هم ميشه اسم باشه ديگه نه؟ فكر كن اسم يه نفر “مهپاره” باشه، ولي خب شرط اصليش اينه كه واقعا “مهپاره” باشه. چه ميدونم شايد خيلي سخت باشه كه از اول طرف ببينه دخترش “مهپاره” هستش كه اسمش رو بذاره “مهپاره” يا نه؟
“خستهِ دل” هم از اون كلمههاست كه گفتم. از اونا كه يه دفعه همه بار خودش رو خالي ميكنه رو شونه آدم. من كه غصهم ميگيره از شنفتنش.
ديشب حوصله هيچ صدايي رو نداشتم، چه ميدونم خب ساعت 11 شب وقتي يه باد خنكي هم تو خونه ميآد حيف نيست با شلوغي الكي دامبولي دامبو ماهواره خرابش ميكردم؟ اولين كاري كه كردم صداي تلويزيون رو خفه كردم. بعد دراز كشيدم و اين كتاب “خاله بازي” رو خوندم، چاي خوردم. به رنگ چاي قرمزِ توي استكان شيشهاي نيگا كردم. وقتي داشتم استكان رو ميشستم و حواسم نبود كه اون جااستكاني نقرهاي مهمونها رو هم زير آب گرفتم فكر كردم اگه بود حتما يادآوري ميكرد كه اين نبايد خيس بشه. ولي خب فعلا كه زير شير آب بود! چقدر دور و برم شلوغ شده بود. وسط كتاب خوندن هم فكر ميكردم كه “سيما” چه شكليه يا “ستاره” يا همين آقاهه “مسعود” يه لحظه رو كاناپه تصورش كردم. احتمالا “ستاره” چه شخصيت محكمي داره، كاش همون “ناهيد” ميموند، چرا بايد اسمش رو عوض ميكرد؟
ديشب فكر ميكردم كه الان حال ندارم كه ريسور رو خاموش كنم، خاموشش نكردم، يعني حسش نبود كه كنترل رو از اون طرف كاناپه بردارم و خاموشش كنم. صبح كه بيدار شدم رو كانال 11 مونده بود، حس ِ مسواك زدن هم نبود. يادِ بچههايي افتادم كه بعضي وقتا تنبليشون ميآد مسواك بزنن و از دست پدر و مادرشون مجبورن، همون لحظه كه داشتم ميپريدم تو تخت فكر كردم من بعدها حتما بهش اجازه ميدم گاهي مسواك نزنه! حالا يه شبم نزنه چي ميشه مگه؟ واسه دلخوشي خوبه.
فعلا همين!
صحبت سكوت سرده
ميدوني چقدر دوست داشتم در مورد بزرگ بودن كاسه بعضي تارها بهت ميگفتم كه به قول “مسيح” بمتر ميخونه؟ يعني عملا وقتي ساز رو دستت ميگيري حس ميكني كه كاسهش بزرگتره، دوست داشتم بهت ميگفتم كه اون اول مدرسه موشها (صداي همون شيپور خبر خبر) تو دستگاه سهگاه اجرا شده؟ خودمم امروز فهميدم. يا چه ميدونم ميخواستم بگم كه بعضي سازها دو مهر و حتي سه مهر هستن. يا در مورد اشك پشت “سهتار”. ميدوني؟ ولي…
از همه جا
من الان اونقدر حرف دارم نميدونم بايد از كجا شروع كنم، چي بگم. يعني الان هي تايپ كردم اما فكر كردم نه اينو الان نگم يا اول فلان چيز رو تعريف كنم بعد انگار هول حرف زدن دارم. بدبختي ماجرا اينه كه هيچ كدومشون هم به هيچ كدوم ربط نداره، اصولا من نميدونم چرا گاهي ذهنم اين همه پخش و پلا ميگرده، حالا هم انگار از اون وقتاست كه نميتونم تمركز كنم و راحت حرف بزنم.
جايي ديدم نوشته بود كه “ديوان عالي كشور روز گذشته حكم دادگاهي را تائيد كرد كه بر اساس آن دو چشم پسر جوان اسيدپاش بايد كور شود” اصلا كاري به اصل قضيه كه همون جريان كثافت اسيد پاشي هميشگيه ندارم. شايد اصلا با اون اصل قضيه (قصاص) هم مشكلي ندارم. چون اون دفعه چند تا عكس از دختري كه حالا صورتش با اسيد داغون شده بود رو ديدم،تازه بعد از n تا جراحي ترميمي و پلاستيك. يعني واقعا اگه اون جوونك طرف دختر رو دوست داشته باشه يه چنين كاري ميكنه؟ دوستي هيچي، شعور و درك چي؟ هزار تا علامت سوال دارم، هزار تا! نه نميخوام در اين مورد صحبت كنم اما آخه اينجا رو داشته باش، واسه قصاص دختر بايد چند قطره اسيد تو چشم پسر بريزه، درست به اندازهاي كه باعث كور شدن طرف بشه، بابا مرسي خشونت و ترويج بيرحمي! اينكه نميشه اينجوري. مگه ماها آدم نيستيم؟ نميدونم، نميدونم. نميخواستم بنويسم در موردش اما از وقتي خوندمش ذهنم مشغول شده بود. همين!
اووووم بعدش يه يادداشت ديدم كه “خورشيدخانوم” پيشنهاد كرده بود، مصاحبهاي در مورد سرطان سينه از مهرانگيزكار؛ به نظر من كه خوندني بود. يعني از اين حرفاي در پيتي و سركاري نبود. كاربرد داشت. واي كه اين زن چقدر قوي و محكم برخورد ميكنه. من خودم با Google reader ديدمش اما هر چي نيگا ميكنم از همه طرف فيلتر شده انگار، يكي نيست به اين آقاي فيلتر بگه (…) بهتره نگم حرفمو. اما احتمالا بتونيد از اينجا ببينيدش. اگه نشد و علاقه داشتيد بگين كه من واستون ايميل بزنم!
آهان يه چيز ديگه؛ ديدين بعضي از عكسها شايد بيشتر از اون كه عكسهاي ج-ن-س-ي باشه در طبقه بندي عكسهاي زيبا قرار ميگيره؟ يعني آدم حس ميكنه چه عكس خوشگلي. اصولا هم رنگبندي و هم زاويه قشنگي انتخاب، از ارائه توضيحات بيشتر در اين مكان معذورم!
من ميخوام ديگه نگم “نميدونم” يعني سعي خودمو ميكنم. اين نميدونم و “پا درهوا بودن” خيلي مسخرهست. يعني اگه يه وقتي گفتي “نه” خيلي خوبه چون طرفت و خودت ميفهمي كه نه ديگه! اما شونه بالا انداختن ميتونه آدمو ديوونه كنه، اين روزا به اندازه كافي همه آدما آويزيون هستن ديگه.
ميگفت بايد قدر روزاي شاد و سرخوشي رو دونست. چون كه ممكنه فردا يه جور ديگه باشه، يه روز ديگه! راست هم ميگفت. اين روزا زندگي اونقدر بالا و پايين داره كه نميدوني ممكن چي بشه، يه اتفاق بسه كه بريزدت بهم، البته بستگي به آدمش و اون اتفاق هم داره.
چي بگم خب؟ آدم وقتي جواب نداره چيزي نميگه ديگه. فكر ميكنه چي بايد بگه! نميشه گذاشتش تو منگنه كه يالْا. قرار بود منعطف باشم. -الان كه گفتم منعطف ياد اين حلقههاي قر دادن و كمر منعطف افتادم الكي- كي قرار بود راستي؟ اصلا كي چنين قراري گذاشت؟ بابا جان نميشه گاهي نميشه به خدا. ميدونم كه شايد خودخواهي باشه. هست؟ به اين فكر ميكني كه…. احساس شجاعت ميكنم. شجاعت نه به اون معني عام. به معني عدم خودسانسوري انگار! به اين حس خفگي رو هم اضافه كن.
آخرش هم چي طرف اساماس زد كه دنبال يه جا ميگردم كه برم “عر بزنم” واقعا گفتا، يعني اصلا احساس شوخ طبعي و مسخره بازي نداشت. حالا هي اون يكي از اون طرف هرهر ميكرد كه “عر” واسه چي؟ آخرش قرار شد يه جا واسه عر زدن معرفي كنه. همين فعلا!
من سر زلفت به دو عالم مفروشم…
من سر زلفت به دو عالم مفروشم…
.
.
.
.
.
.
.
.
اينكه يادم باشه تو خيلي از لحظههاي شادي و خوشي، تو خيلي از لحظههاي ناراحتي و غصه، تو خيلي از لحظههاي اين زندگي مشترك يكسال و هشت ماههاي – زير يك سقف- و در كنار هم بودهايم.
اينكه يادمون نره خيلي از اين لحظهها و خيلي چيزايي كه داريم فقط حاصل تلاش يه نفرمون نيست و همه اين چيزا و اين لحظهها رو باهم ساختيم.
و آخرشم مرسي واسه همه لحظهها،
مرسي واسه همه مهربونيا و واسه همه چيز!
پ.ن: زندگي مشترك در زير يك سقف، در كنار هم؛ این زندگی مشترک خیلی با دوران نامزدی و دوستی – و حتي اونايي كه پارتنري براي يه سري از لحظههاشون دارن- فرق داره، دیگه راست راستکی میشه. بعضی وقتا خیلی خوب و لازمه که آدم برگرده عقب نیگا کنه، هم باعث میشه ببینه چی کاره بوده، خودش رو یه ارزیابی بکنه. واسه خودش دودو تا چارتا كنه كه كجاها كم آورده، كجاها زياده روي كرده و هم اینکه وهم برش نداره، بدونه که خوب سهمش از این زندگی 100% نبوده و یه نفری بوده که همراهیش کرده و همه این چیزای اطراف رو باهم ساختن!
من من!
اگر الان از من بخواهي كه اينطوري باشم، اگر برايم استدلال بياوري شايد براي تو قبول كنم، آني باشم كه تو دوست داري اما باور كن آن ديگر “من” واقعي نيست، آن من در حقيقت “من” تو ست. آن “من”ـي كه تو دوست داري…
ميگذاري كه آن “من” واقعي باشم
آقاي هامون
ديدم “آلوچه خانوم” باز هم يكي از گفتگوهاي كوچك “هامون” را در وبلاگش نوشته بود، خيلي وقت است كه ميخواهم فيلم را بگيرم و ببنيمش! باور كنيد قبل از اينكه “خسرو شكيبايي” برود، همانطور كه ميخواستم “ابوالمشاغل” نادرابراهيمي را بخوانم، آن هم قبل از اينكه فوت كند اما…
همه اينها را گفتم كه همان يك جمله را بگويم، اين جمله چقدر آشناست، دوست دارم اين جملههاي من باشه!
“تو می خوای من اونی باشم که واقعا تو می خوای من باشم ؟ اگه اونی باشم که تو میخوای, پس دیگه من, من نیست. یعنی من خودم نیست…”
عمر با عزت
“خدا عمر با عزت بهت بده!” چند روز پيش به اين دعا فكر ميكردم. چقدر دعاي با ارزشيه ،چه فايده كه زنده باشي و همه چي داشته باشي اما يه وري يه جايي دراز بكشي و ناله كني و حتي قادر نباشي جابجا بشي، يا روي ويلچير بشيني و به دور دستها نيگا كني؟ تا قاشق، قاشق غذا تو حلقت بريزن. سخته واقعا! خيلي سخته…
چه نعمت بزرگيه كه عاقبت كار به اينجا كشيده نشه كه محتاج كسي باشيم و طوري بشه كه وقتي همه چي تموم شد ، همه بگن راحت شد و بنده خدا خيلي سختي كشيد!
چه مرگ قشنگ و زيبايي است كه در اوج باشي، سرحال و سرزنده و با قامتي استوار خداحافظي كني و تموم…
پ.ن:
اين پ.ن از اون پ.نونهاي خيلي پررنگه! شايد حتي اصلا يه پست جداگانه،اما خب اينا مهم نيست، مهم اينه كه اين حرفها بايد نوشته بشه كه در تاريخ ثبت بشه!
من و خانوم همسر طي ديروز و روزهاي قبل در اين هفته حسابي خاطرات سال قبل را مرور كرديم. اينكه مثلا الان داشتيم از آتليه ميآمديم يا مثلا خانوم همسر به ساعت نيگا ميكرد و ميگفت ساعت 8 شبه ، ما پارسال تو چنين روزي داشتيم ميرقصديم و شلنگ تخته ميانداختيم و خوش بوديم. يا مثلا الان ساعت 11 شبه ، اين موقع سوار ماشين بوق بوق ميكرديم و كلي آدم دنبالمون بودن و خوشحالي در ميكردن.
روز جمعه بود كه من فكر ميكردم پارسال اين موقع من چقدر از دوان دوان كردنها و آخرين اجراييات خسته بودم، ساعت 10 – 11 شب روز قبل از مراسم تو خيابون بوديم كه با برادر محترم كه اون روزا واقعا از جون مايه گذاشته بود – ماهم قويا” قرار گذاشتهايم كه جبران كنيم – آينه شمعدون رو ببريم واسه سالن و كارواش ماشين و يه سري كارهاي خرده ريز كه بايد انجام ميشد. راستي ياد اون آيس پك شبونه هم افتادم كه تو راه كه خانوم همسر رو ميبرديم خونهشون خريديم و حالشو برديم.
بگذريم كه حالا به تاريخ شناسنامهاي تقريبا دو ساله باهم هستيم و از تاريخ عروسي فردا ميشه آغاز سال دوم، به هر حال ما در مراسم پرفيض دو نفرهاي طي روزهاي گذشته كيك شكلاتي مبسوطي تهيه كرديم و شمع يكسالگي را فوت كرديم و جشني گرفتيم و ياد خاطرات جواني را گرامي داشتيم! فكر كنم پارسال اين موقعها بود كه ما به ماه عسل تشريف برده بوديم . زود گذشت! حالا كي بشه بيايم جشن 30 سالگي را اعلام كنيم!
ايران
اينجا را دوست دارم، با همين شكلي كه هست، با همه اين اتفاقات احمقانه و مسخره، با همه شايد سختيها، با همين چيزهايي كه هست. وقتيكه يك سرود وطن پرستانه ميشنوم سرشار از غرور ميشوم، احمقانه است؟ اما با خاك اينجا نفس ميكشم. فكر كردي حالا بقيه جاهاي دنيا چه خبر است؟ فكر كردي آسمون اونجا چه رنگيه؟ آن طرفها نرفتهام اما ميدونم اينهايي كه توي فيلمها و تلويزيون ميبينيم همه ماجراي آدمهاي آن طرف دنيا نيست. همين كه در جايي نفس ميكشم كه آدمهايش را ميشناسم، حرفشان را ميدانم برايم خوشايند است.
ميپرسي خب تو الان چه دلخوشي داري؟دلخوشي اينكه اينجا باشم و به همه آن چيزهايي كه ميخواهم برسم، اصلا همين كه تلاش ميكنم و يك قدم هم نزديك ميشوم برايم ميشود دلخوشي. اگه بخوام خيلي شاعرانهاش هم بكنم كه “آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش كند، يك شعر خوب بخواند، يك نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد جمله عاقلانهاي نيز بگويد”
دلخوشيم همين است كه به همين چيزهايي كه در سر ميپرورانم برسم، اصلا احساس نميكنم كه پوچم و با تلنگري ميشكنم، چرا بايد اينجوري فكر كنم؟ چرا بايد اينجوري فكر كنيم؟ هوووووووووووها…
در كنار هم بودن
شايد خيلي روشنفكرانه به نظر برسد، يا شايد در حد يك شعار. شايد خودمم هم گاهي اين حرفها يادم برود و خودخواهي كنم اما در كنار يكي بودن به معني اين نيست كه حلقهاي دور گردن طرف مقابل بندازيم و به هر طرف كه خواستيم بكشيم. يعني اصلا مفهوم اين در كنار هم بودن اين نيست كه هر چيزي كه من ميخواهم و من قبول دارم همين است و همين ، تو هم بايد قبول داشته باشي. ميشه هر كدوممون ضمن در كنار هم بودن استقلال خودمون رو هم حفظ كنيم و حتي باورهاي خودمان را داشته باشيم.
در خيلي موارد (برخلاف آنچه كه فكر ميكنيم) نسل قبلي خيلي بهتر اين معني را درك كرده بودند، آشنايي داشتيم كه البته همسرش چندسالي است كه فوت كرده اما هميشه وقتي باورهاي اين دو را دورادور ميديدم تعجب ميكردم كه چطور آنقدر راحت در كنار هم هستند. شايد پذيرفته بودند، شايد طرف مقابل را آنطوري كه بوده باور كرده بودند. خانم بسيار مذهبي بود، از آن خانمهاي جلسهاي و اهل زيارت و آقا در عوض در حال و هواي ديگري سير ميكرد آنتاليا و قبرس و سالي يك مسافرت برون مرزي. شايد خودم را كه جاي آنها ميگذارم كمي برايم دشوار باشد. يعني فكر بكنم مگر ميشود؟ اين همان خودخواهي درونيم است نه؟
اما گاهي مرز اينكه مستقل باشي و در عين حال به مرزها و حريم و عقايد طرف مقابل هم احترام بگذاري خيلي باريك ميشود ، خيلي باريك…
تا اينجاي قضيه كه خب در مورد اين مدينه فاضله گفتم اما قسمت آخرش هم اينه كه چه خوب ميشد كه باور ميكرديم كه طرف مقابل همين است با همين عقايد، باورها و … ميتوانيم باهم بحث كنيم، نظرمان را بگوييم اما سعي نكنيم تا طرف را مثل خميري در دستمان شكل بدهيم. فكر كنيم كه نه اين اين شكلي خيلي جالب نيست و بايد اينطوري بسازمش!
پ.ن: خيلي تاكيد كردم كه اين چيزي است كه فكر ميكنم و خيلي وقتها من هم خودخواه ميشوم و… . اينها كه گفتم برايم شرايط ايدهآل است، همين!
پ.ن: در همين راستا ايميلي به دستم رسيد قسمتي از ايميل :” هیچ زوجی همه چیز را باهم درمیان نمی گذارند، و نباید هم بگذارند. هر انسانی نیاز به مرز و محدوده دارد و در یک ازدواج دو طرف باید اینقدر انعطاف پذیر باشند که اجازه دهند طرف مقابلشان مرز و محدوده ای برای خود تعیین کند. کلید آن تعادل است: اگر این مرزها خیلی ثابت و محکم باشند، احتمال بسیاری وجود دارد که دوطرف از هم دور شده و جدا شوند. و اگر هم هیچ مرز و حدودی برای خود تعیین نکنید، دوطرف بیش از حد با هم قاطی خواهند شد که به این هم رابطه ی سالم نمی توان اطلاق کرد…”
خودم
هزار الگو و فلسفه و عقلانیت و اما و اگر در ذهنم می پیچد…
یعنی می خواهم تکلیفم خودم را مشخص کنم اما نمی شود.
بعضی روزها گنگم ، گیجم ، منگم! این منم …
تابو
يادمون باشه براي خودمون از مسائل و عقايد مختلف تابو درست نكنيم كه خودمان هم نتوانيم خرابش كنيم ، يادمون باشه اگه روزي صاحب بچهاي شديم عقايد خودمون رو برايش “بايد” نكنيم. بدانيم و بگذاريم كه خودش بر اساس باورها و عقايد خودش زندگي كند. فقط همراهيش كنيم! باشه خانوم همسر ؟
راستي همين الان واسه خودمون تابو درست نكرديم ؟