روزانه‌هاي من

وب نوشته‌هاي من درباره زندگي، روزمرگي و همه چيز!

بایگانیِ نظريات و جامعه

ريتم

مرتب با يه ريتم مي‌خوند “حوسين، حوسين، حوسين” صداش تو گوشم بود. بعد از يه چهارراه هدفون رو گذاشتم تو گوشم اما باز صدا تو گوشم بود، هنوز داشت تكرار مي‌كرد. سعي كردم يه آهنگ ريتميك و تند پيدا كنم اما بازم فايده نداشت، صداي “حوسين،حوسين” هنوز از بغل هدفون تو گوشم بود. از كي اينجوري نوحه و مداحي مد شد؟ بابا رحم كنيد، تازه روزِ اول محرمِ. وقتي پياده شدم يه كمي اين طرف و اون طرف رو نيگا كردم كه از گيجي در بيام كه اين صدا از تو مخم بزنه بيرون، كه ببينم كجاي خيابون ايستادم. حالا به سوارِ ماشين شدن به علاوه همه‌ي اون فوت و فن‌هاي قديمي تو عصرهاي تهران، يه چيز جديد هم اضافه شده، اينكه اين صداها خيلي رو مغزت نباشه!

پ.ن: به من مي‌گه كريمي رو هم نمي‌شناسي؟ خيالش رو راحت مي‌كنم كه آقاجان من هيچ كدوم اين جماعت رو نمي‌شناسم، هيچ كدوم! بعد از چند ثانيه چشمام برقي مي‌زنه، مي‌گم البته “هلالي” رو خوب مي‌شناسم. مكث مي‌كنه و متوجه كنايه من مي‌شه، مي‌گه اون حاج‌خانوم كه مي‌گي زنش بوده، زنِ شرعي ولي… موبايل، فيلم مخفي، خواهر زن، قليون. ديگه من نمي‌شنوم، گوش نمي‌كنم تو دلم آروم مي‌گم حالا هر كي، حالا هر چي! زندگي شخصي هر كسي به خودش برمي‌گرده اما “توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي‌كنند؟” در مورد اون حرفاي چند روزِ قبل همين حاج‌آقا در مورد نهي از منكر فقط با اجراي يك دستور چيزي نمي‌گم. لبخند مي‌زنم.

زن يعني ناموس!

چه فرقي كرديم؟ هنوز همون مردِ سنت‌گراي قبلي كه فقط شايد ظاهرش عوض شده، اما اون تهِ ذهنش چي فكر مي‌كنه؟ چه تقسيم بندي داري؟ اينكه باز هم عكسِ زن، حتي زني كه مرده يا در دوران كهن‌سالي است نبايد در ديد عموم باشه، زن يعني ناموس!
چيزي نمي‌گم. جاي حرفي نيست، فقط نگاه مي‌كنم، فكر مي‌كنم. نه وسط مهموني جاي بحث داره و نه اينكه من حوصله‌ي اين حرفا رو دارم.

روي ماهِ خداوند را ببوس

در مورد “پندار نيك، كردار نيك، رفتار نيك” حرف مي‌زنيم. من مي‌گم اينا خيلي خوب و مشخصِ،شايد چيزي كه بشه تو هر دوره و زماني به كار بستش. شايد لزومي نداشته باشه كه اين همه جزئي‌نگر باشيم كه واسه فلان كار اينجوري رفتار كنيم و بعد از فلان كار حتما بايد اين آداب رو داشته باشيم. خب براي همه – در هر برهه زماني- شايد نشه يه نسخه‌ي واحد پيچيد، الان مي‌شه خيلي چيزا رو گفت كه بپرسيم شما به عنوان يه آدم معتقد تو اين روزگار چه دفاعي داري ازش بكني؟ نه واقعا؟
فكر مي‌كنه مي‌گه تو از كجا مي‌دوني چه كاري درسته و چي غلطِ؟ نمي‌تونم خيلي راحت جواب بدم، شايد بيشتر مساله حسي آدم باشه. مي‌گم به هر حال خودمون عقل و شعور داريم ديگه خودمون مي‌فهميم كه! بحث به جاي خاصي نمي‌رسه، فكر مي‌كنم بهترِ كه جلوتر نرم.
قبلا هم نوشته بودم خداي من اون خداي قهار نيست، دين من دين خشم و تعصب نيست، خودمم نمي‌دونم چرا دوست دارم بيشتر در موردش بنويسم. بنويسم كه من اونقدر با بعضي چيزا فاصله گرفتم كه انگار از دين من تا دين اونا فاصله‌هاست.
تا ديروز تو يه كتابي حرفاي پايين رو خوندم، انگاري كه ادامه‌ي حرفاي خودمِ:
“هر كس مي‌دونه كاري كه انجام مي‌ده خوبه يا نه، كسي كه درانجام خوب‌ها ورزيده بشه كم‌كم حتي وزن خوبها رو هم حس مي‌كنه، يعني از بين چند تا خوب مي‌تونه بهترين رو تشخيص بده. كسي كه فقط خوب‌ها رو انجام مي‌ده به تدريج به يكي از كانون‌هاي هستي تبديل مي‌شه، منظورم از كانون اينه كه در هر نقطه كه خودش ايستاده مي‌تونه هستي رو در سيطره و فرمان خودش داشته باشه…”

همه‌ي ذهنِ آشفته‌ي من

#1
من آدمي نيستم كه بتونم با كسي بازي كنم، از بازي كردن خوشم نمي‌آد و قاعدتا دوست ندارم كسي هم با من بازي كنه. به شدت اعتقاد دارم با آدماي دور و بر رو راستم. يعني حداقل اگه به صورت 100 درصد نباشه به صورت قابل توجهي همينِ -‌اين شرط رو واسه اين گذاشتم كه يادِ اين تيكه شعر لنگرودي افتادم و فكر كردم خب ممكنِ گاهي دروغ هم گفته باشم.
“اگر چه تو نيز دروغي مي‌گويي گاهي مثلِ من،
دروغت را چون قندي در دهان گسم آب مي‌كنم.”
آره منم دروغ گفتم، مثِ همه‌ي آدما. شايد تو اين دور و زمونه خيلي خوب نباشه اما من وقتي كسي رو دوست ندارم حتي نگاهم هم بهش معمولي و مهربانانه نيست! با غيظ نگاهش مي‌كنم و خود اون آدم خوب مي‌فهمه كه من باهاش خوب نيستم. خب اين شايد خيلي خوب نباشه، اما من طور ديگه‌اي بلد نيستم. بهم ياد ندادن. با اين رفتار هم خودم مشكلي نداشتم، حتي اون وقتايي كه به ضررم تموم شده، مثلا همين چند روز پيش كه آقاي هويج فرنگي رو تو راهرو ديدم، خيلي خشك سلام دادم، يه نگاه سرسختانه هم بهش انداختم كه احتمالا بدتر از صد تا فحش ناموسي بود!!

#2
زياد حس كار كردن ندارم. انگيزه‌هام كشته شدن انگار، كشته شدن نه! يعني كشتنش. فكر كنم وقتي يه جايي ساكن باشه عمر مفيد من تا قبل از دست و پا زدن آخر دو سال باشه. بعضي وقتا به آدمايي كه 30 سال جايي خدمت صادقانه كردن خيلي با تعجب نگاه مي‌كنم كه شما چجوري تو روزمرگي‌ها و تكرارها گم نشدين؟ دور و زمونه چيزِ ديگه‌اي بوده؟ البته خب مي‌دونم شرايط آدما هم خيلي فرق داره. مثلا اين آقاي هويج بستني كه اينجاست اصولا چيزي حاليش نيست و گاهي همه‌ي كارهايي كه انجام مي‌شه رو به هيچ‌جاش حساب نمي‌كنه(شايد هم حساب مي‌كنه!) به هر حال صبر آدم هم حدي داره ديگه. بعد از يه مدت آدم فكر مي‌كنه اصلا اينجوريه؟ اوكي! دايه مهربون‌تر از مادر كه نيستم. گورِ بابات! منم هر كار كه دوست دارم انجام مي‌دم. ها؟

#3
امروز كمرم درد مي‌كنه. انگار كه سرما خوردم. بعد از ظهر هم بايد كت و شلوار بپوشم تر گل و ورگل بريم مجلس ختم كه خدا بيامرزه و خدا رحمت كنه و غم آخرتون باشه. مي‌دونم كه واسه‌ي اون خانواده‌ي نزديك چقدر سختِ كه هي بخوان از شرح ماوقع حرف بزنن و تشكر كنن. خودمم نمي‌دونم چي مي‌خوام بگم. مي‌گن حقِ و قسمت همه مي‌شه. چي بگم؟ عمر با عزت. همين!

#4
تو بين راه داشتم به اين حرف فكر مي‌كردم كه آدما هر چي سنشون بيشتر بشه، ترسشون بيشتر مي‌شه، كمتر ريسك مي‌كنن. شرايط زندگي و خيلي چيزاي ديگه هم بي‌تاثير نيست. من يه روزي حس مي‌كردم بابام چه آدم خوشبختيِ كه بعد از ظهر مي‌آد خونه و روزنامه مي‌خونه و به كارهايي كه دوست داره مي‌رسه ولي مثلا من بايد درس بخونم، بايد بازم كار داشته باشم. امروز تو هواي خوبِ صبح داشتم به اون روزا فكر مي‌كردم. ولي خب!! بعد يادِ اين پستِ خيلي خيلي وقت پيش افتادم كه قبولش دارم و هنوزم خيلي وقتا بهش فكر مي‌كنم.

#5
تا حالا شده تو يه مقطعي از زندگي حس كني بزرگ شدي. قد كشيدي؟ من اين روزا چنين حسي دارم، خيلي بزرگتر از پارسال هستم، خيلي چيزا ياد گرفتم. رو راستِ قضيه اينكه اين مهدي با مهدي پارسال و دو سال پيش خيلي فرق داره، به خيلي چيزا طور ديگه‌اي نگاه مي‌كنه. صبرش زياد شده و از كوره در نمي‌ره. نمي‌دونم چرا دارم اينا رو مي‌گم. همينجوري، از سرِ دلخوشي.

#6
خلاصه بهاري ديگر
بي‌حضور تو
از راه مي‌رسد،…
و آنچه كه زيبا نيست
زندگي نيست
روزگار است.

شعرش خيلي طولانيِ. خيلي دوستش دارم. هر روز مي‌خونمش و گاهي تو بين راه اين اوايلش رو واسه خودم تكرار مي‌كنم.

#7
دوست دارم مسافرت برم.
خيلي دوست دارم مسافرت برم.
دوست ندارم بشينم تو هواپيما و يه جايي بيام پايين، دوست دارم سوار ماشين بشم و نم‌نم و شرشر بارون ببينم، دوست دارم يه جايي باشم كه صبح صداي خروس بشنوم -‌راستي تو سرما و بارون هم خروس‌ها مي‌خونن؟- دوست دارم وقتي از پنجره بيرون رو نيگا مي‌كنم جمعه بازار ببينم، ميوه و سبزي خيس.
اينا تصويرهاييِ كه پارسال كياشهر ديدم، اون قدر قشنگ و دل‌انگيز بود كه فراموش نمي‌شه واسم. حالا اين روزا هم اينجوري دوست دارم، اي همچي همچين، همچي همچين!

اينجا خبري نيست

اينجا وسطِ خيابون ويلا امن و امانِ. هيچ خبري نيست، نه پليسي نه اعتراضي، نه باتومي، نه لباس شخصي، نه شعاري، نه سبزي. دِ آخه اينقدر دروغ؟ اين همه فريبكاري؟ حالا هي بگيد خبري نيست. شلوغ نيست، آرومِ. تو بگو كه “اينا يه مشت بي‌كار و علافن”، بگو “حقشونِ” ولي واقعا اين حقِ‌؟ حق‌ِ چي؟ تو به چي مي‌گي حق؟ من لجم مي‌گيره، من فقط دارم خودم رو كنترل مي‌كنم كه چيزي نگم. اون مرد لباس شخصي كه به چه سرعتي از پشتش باتوم رو بيرون كشيد و بابي‌رحمي به مردم حمله كرد حقِ؟ اون خانومي كه زير دست و پا افتاد و هيشكي جرات نكرد بره از زير باتومها نجاتش بده و فقط جيغ مي‌كشيد حقِ؟ اون كه جلوي در نشسته و واسه دخترش كه گرفتنش زار زار اشك مي‌ريزه چي؟ مگه همون ديني كه بهش اعتقاد داريد اين همه در مورد “حق” حرف نزده؟ من داغم. اصلا همه‌ي اين مسئله مذهبي -كه هر چي مي‌كشيم از اين ناديدن‌ها و تعصب‌هاست- به كنار! مساله انساني چي؟ كي مي‌تونه جلوي هموطن خودش -‌اينو بخونيد يه آدم- اينجوري چوب و چماق بكشه و فكري نكنه؟ مي‌شه شب بي‌دغدغه سر رو بالش گذاشت و بي‌هيچي فكر نكرد؟ من وقتي ديدم اون حرومزاده داشت به طرفم مي‌اومد گر گرفتم. واقعا شجاعت مي‌خواد ايستادن و فرياد كشيدن.

اينجا خبري نيست، واسه‌ي همين سرعت اينترنتمون پايين اومده، واسه همين مسنجر كار نمي‌كنه و موبايل‌هامون قطع شده، نگران نباشيد.

شخصي و رسانه‌اي

Kalhorدر مورد “نرگس كلهر” كه هي فرت و فرت با رسانه‌هاي اون طرفي مصاحبه مي‌كنه خب مشخصا جريان خيلي رسانه‌اي شده و به نظرم اونقدرها هم حاد نيست. البته اگه اتفاقي بر عكس همين افتاده بود قطعا با شدت بيشتري اون طرف رو تخريب مي‌كردن. مثلا فرض كنيد اگه “نرگس خاتمي” پناهنده شده بود حالا چه اتفاقاتي كه نمي‌افتاد و چه‌ها كه نمي‌گفتند.

اما به نظرم درست نيست كه مساله شخصي رو اين‌قدر تو بوق و كرنا كنيم، چند درصد از ما دقيقا مثل پدر و مادرهامون فكر مي‌كنيم؟ چند نفر رو همين اطرافمون مي‌شناسيم كه مثلا باباش حاجي بوده و طرفدار رژيم و فِلان،حالا خودش به هر دليلي داره طورِ ديگه‌اي فكر مي‌كنه؟ طور ديگه‌اي زندگي مي‌كنه؟ قرار نيست آدما مثِ پدر و مادرشون فكر كنن. خصوصا اين نسل جديد و هم نسل‌هاي خودم كه اينقدر توي افراط و تفريط بوديم كه خب وضع اينطوري شده! حالا چه فرقي داره اون پدر مشاور فرهنگي رئيس‌جمهور باشه يا مدير فلان اداره يا هر چي!

تزهاي مبارزاتي

نمي‌دونم ولي به نظرم اين روش مبارزه كه از اون طرف تجويز كردن واسمون خيلي مسخره‌ست! مثلا اينكه هي مي‌گن “تو ساعت اوج مصرف لوازم برقي رو روشن كنيد كه به دولت فشار بياريد.” آخه پدر جان با اين كار برقِ خودمون تو شركت و خونه قطع مي‌شه، وسط تابستون و تو اين گرما فشار به همه جامون وارد مي‌شه!! همين ديروز كه برق نداشتيم و يك ساعت شر‌شر عرق مي‌ريختم داشتم فكر مي‌كردم آخه اين چه مبارزه مخملي و نرميه؟ مثلا با اين تز دولت استعفا مي‌ده و عذرخواهي مي‌كنه؟ طرف از اون طرف دنيا دامن كوتاه و تاپ پوشيده، عينك آفتابي زده و نسخه مي‌پيچه واسه اين طرف! اصلا نمي‌خوام اينجوري برخورد كنم، ولي آخه… آخه از اون طرف دنيا و بي‌خبر از اين طرف كه نمي‌شه.
يه سري ديگه هم نسخه پيچيدن كه مثلا جمعه بريم نماز جمعه! خوبِ والا همين يه كارمون مونده، ديروز به دوستي مي‌گفتم نكنه بعد اين كارها، يه چيزِ ديگه بره تو پاچمون!! بعد چشم وا كنيم بگن فلانِ و بهمان.
امروز انگار يه كمي عصبي‌ام، خودمم البته راهكار خاصي ندارم اما از اين تزهاي (…) هم حمايت نمي‌كنم!
اين (…) رو هم هر جور كه حال كرديد تكميل كنيد. خب؟

مرگ

neda.jpg
اين عكسي است كه سايت BBC از “ندا” گذاشته بود. من هيچ كدام از فيلمهاي صحنه‌ي جان دادن را نديدم- نه اينكه در دسترس نباشد و نشود، خودم نخواستم والا تا همين دو، سه روز پيش در صفحه اصلي ياهو بود و روي فلش،موبايل و ايميل خيلي‌ها- من اين روزها حالِ خرابِ خيلي از دوستان و همكاران و آشنايان را ديدم. كساني كه از ديدن فيلم بغض كرده بودند، چشمهايشان قرمز شده بود، حالت تهوع داشتند، بد و بيراه مي‌گفتند و حتي آدمهايي با طرز تفكر موافقِ اين سركوب كه آنها هم تحت تاثير قرار گرفته بودند.
كاري به اخبار اين روزها ندارم، كاري به تكذيب‌هاي ماجرا ندارم، حتي كاري به اين حرفهاي قشنگ و شعر‌گونه ندارم. مرگ يك انسان به هر دليلي، توسط هر گروهي چه در راه آزادي و چه به قول برخي در راه اغتشاش و اينها بهاي سنگيني است. خيلي سنگين. بيچاره آشنايان و مخصوصا خانواده‌اش. كي مي‌توانند اين داغ را باور كنند؟ كي مي‌توانند آرام شوند؟ كي مي‌توانند با يادآوري بعضي خاطرات بغض نكنند؟ اصلا مگر مي‌شود؟ به اين عكس نگاه كنيد، يا دقت به چهره معصومِ اين دختر نگاه كنيد…

من لجم مي‌گيره از اين حرفا

چه جنگي آخه؟ اون وقتا با دشمن مي‌جنگيدن. دشمن يعني كسي كه بهمون حمله كرد بود، كسي كه متجاوز بود. اون وقتا چه بحثي بود؟ بحث خاك و ناموس و وطن. خودمون دشمن نبوديم، نه هم‌وطن،نه همشهري. مگه نه؟ اون عكس‌ها رو ديدي؟ عكس اون آدماي مظلوم كه چيزِ زيادي هم نمي‌خواستن و غرقِ خون هستن. مي‌توني بگذري ازش؟ ولش كن،‌بيا بحثي نكنيم، بحثي نداريم. ولش كن، ولش كن اصلا…

مي‌شنوي؟

مي‌گه من اصلا علاقه‌اي ندارم اين حرفا رو بشنوم، واسه من تعريف نكن!
واسه من هيچ سي‌دي نيار، من حاضر نيستم كه ببينم، من نمي‌بينم.
من فقط چيزايي كه از صدا و سيما پخش مي‌شه مي‌بينم و قبول دارم.
اگه اينا كه مي‌گي درست بود صدا و سيما پخشش مي‌كرد…
امروز از صبح مث آدماي كتك خورده بيدار شدم.
خسته‌ام، خسته‌ام. ناي تكون خوردن ندارم.

یعنی؟

“حال ما خوب است اما تو باور نکن!”
الان باید از چی نوشت واقعا؟
شاید اگه وقت دیگه‌ای بود از اون راننده تاکسی امروزی می‌نوشتم، یا از اون آقای پیر (که خب البته خیلی هم پیر نیست) و چند وقت دارم فکر می‌کنم باید ازش اینجا بنویسم اما حسش نیست.
از این بنویسم که حتی حس موزیک گوش دادن صبح‌ها هم نیست؟ یا اینکه حتی حالش رو ندارم تار تمرین کنم؟
از عکسای غرق در خون آدمای امروز که رو وب دیدم؟
از روزمرگی‌ها و آدمای کثافت امروز تو اون اداره لعنتی خراب شده؟
از این سرودهای وطن‌پرستانه تلویزیون؟
از چند ساعت پیش که صدای اون تیراندازی‌ها را شنیدم کلافه‌ام. کلافگی که شاید در من بی‌سابقه ست.
چشمام داره بسته می‌شه. از چی بنویسم از این سرعت پایین اینترنت یا از پیغام No access to netw. که از بعدازظهر روی گوشی‌ها نقش بسته؟ از بی‌خبری بنویسم؟ از ریفرش کردن صفحه‌های خبری؟
می‌خوام عق بزنم.
یعنی نمی‌شه کاری کرد؟ راستی اختناق به چی می‌گن؟ بی‌خبری، بی‌خبری، بی‌خبری…

روزایی که داره می‌گذره

رو پشت‌بوم‌ها دارن “اله‌اکبر” می‌گن.
یه نفر که صداش پخته‌تر و معلوم تجربه “اله‌اکبر” گفتن داره سعی می‌کنه صداهای پراکنده رو هدایت کنه.
مردم باهم مهربون‌تر شدن این روزا، این شبا.
همسایه ساختمون روبرویی یه اون یکی همسایه آپارتمان کناری می‌گه چراغهاتون رو خاموش کنید که مشخص نشه.
از صبح آروم و قرار ندارم، عکس می‌بینم، بیانیه می‌خونم. خبرهای ضد و نقیض. فلان سایت هک شد، فلان بیانیه تقلبیه. هست، نیست؟ تلفن‌ها، ایمیل‌ها، همهمه.
من تازه دارم این روزا به اهمیت خیلی چیزا پی‌می‌برم. صدا و سیما، این اس‌ام‌اس‌های لعنتی که رسما 6-5 روز کلا تعطیل شده، دلم گرفته، این صدای “اله‌اکبر” منو یاد اون “اله‌اکبر” خالصانه دوران کودکی می‌اندازه، شبایی که خونه همون آدمی که ازش گفتم بودیم و اون برای تجدید میثاق “اله اکبر” می‌گفت و ما هم با صدای بچگی و جیغ‌جیغویی پشت‌ سرش داد می‌زدیم. اون وقتا موقع فکر کردن به این حرفا نبود.
صدا و سیما عین خیالش نیست، اون مجری مسخره رفته داره در مورد گل و بلبل حرف می‌زنه، انگار نه انگار. انگار که خبری نیست. واقعا هم نیست، این راهپیمایی امروز و شلوغی این روزها، اینها همه “خس و خاشاکن” شاید من دارم اشتباه می‌بینم، شاید ما داریم اشتباه می‌بینیم. یکی به من جواب بده!
پس این آدمای تو خیابون کین؟ اینا که رو پشت‌بوم داد می‌زنن؟ اینا که تو تاکسی حرف می‌زنن؟
این روزا اون تعصب که ازش گفته بودم خیلی داره به چشمم می‌آد، تعداد کم اما پررنگ. خیلی حرفا، خیلی توصیه‌ها، خیلی بحث‌ها. حوصله‌ش نیست که بخوام در موردش توضیح بدم.
راستی فکر می‌کردم بعد از جمعه شهر آروم می‌شه، شاید چند روز شلوغی و شور و جشن بخوابه و دل خوش کنیم به روزای بعد ولی چی شد!

Older entries »