روزانههاي من
وب نوشتههاي من درباره زندگي، روزمرگي و همه چيز!بایگانیِ مدیریت
اصول مديريت
امروز من در ادامه نظريات خودم در مورد “اصول مديريت”* به اين نتيجه رسيدم كه در اصول مديريت “شاشو نبودن مديريت” رو هم بايد اضافه كرد، حالا از من گفتن بود! خصوصا براي مديران عالي! چون نبودن اين اصل ممكنِ لطمات بزرگي به سازمان وارد كنه. امروز يكي از همكاران داشت ميگفت “اين آقاي فلاني يه كمي عجولِ.” من اول اومدم اين نظريه رو از خودم در كنم كه خب چون در ملاءعام بود خودم رو كنترل كردم. فقط گفتم: “يه كمي، همچين يه كوچولو بگي نگي!” خلاصه ديگه…
* اين اصول مديريت واقعا در عمل كشكِ. يعني من نديدم كسي به اين اصول مهم واقعا پايبند باشه، اينجا همش حرفِ. اوكي؟
گناه دارن
ميگم من يه پيشنهاد دارم، بهتر نيست به ازاي هر 10 تا آدمي كه استخدام ميكنيد يه فكري هم به حال اين دستشويي طبقات بكنيد؟ رسما همه پرسنل دارن دورِ خودشون ميپيچن. آخه گناه دارن، ناراحتي كليه ميگيرنا!!
راستي اين مطلب چون مربوط به “منابع و امكانات سازماني”+”نيروي انساني” هستش بايد تو كتگوري “مديريت” باشه نه؟
بالاخره يكي پيدا شد
بالاخره يكي پيدا شد انگار كه بتونه (يا بهترِ الان بگم هدفش اين باشه) اين جماعت بيحس و حال رو سر شوق بياره، كاش كي اينجوري باشه، كاش كي اينجوري بشه. يعني من اميدوارم!
من هميشه، مخصوصا بيشتر از قبل همينجا كه هستم ، به اين نتيجه رسيدم كه اين نيروي “انگيزش” چقدر ميتونه بين آدماي يه سازمان مهم باشه. هميشه واسم سوال بود كه اين مديران محترم عالي! متوجه اين حس و حالِ آدماي مجموعه نيستن؟ يا واسشون مهم نيست يا چي؟ چرا هيچ حركتي رو شروع نميكنن؟ بعضي چيزا هم واقعا خيلي هزينه مالي نداره، فقط يه سياست و توجه لازم داره، همين!
ديشب اگه ميخواستم يه سري از همين چيزا بنويسم كه خيلي حرف بود، خيلي چيزا بود كه تو ذهنم مرور كردم. حتي تصميم داشتم يه چيزي بنويسم واسش. يعني همون نظراتي رو كه خواسته بود، شايد هم نوشتم، معلوم نيست.
خلاصه كه حداقل من سر شوق اومدم و احساس خوبي دارم نسبت بهش. به نظرم بايد آدم اينكارهاي باشه…
توخالي و پر سر و صدا
نه! خسته نيستم، ناراحت نيستم، عصبي هم! فقط بايد اينا را بگم.
شايد اصلا بايد اينجوري باشه و من اشتباه ميكردم. اينكه حتما بايد كاري رو كه انجام ميدي تا عرش بالا ببري، نبايد كم بياري. اينجا هر كي كه يه كاري ميكنه هزار جور هاي و هوي ميكنه كه آي ملت، آي همكاران محترم بياييد ببينيد كه چه كرديم! كه اين عجب كار بزرگي بوده، نبايد كم آورد به هر حال! بايد حسابي گرد و خاك كرد.
بايد تو تكتك جملههات بلند اعلام كني كه كار داري، كه اين روزا سرت شلوغه، اگه فرصت كردي گريزي به بقيه هم بزني و ناديدهشون بگيري. انگار اين نوع سياسي كاري در مورد كاري كه داري انجام ميدي مهمتر از اصل قضيهست. اصلا گور پدر اون اصل قضيه! اصلي وجود نداره.
طرف قراره براي يه كار محاسباتي يه كليد رو بزنه، يا اون يكي هم….! خدا رو شكر كه جلوي همه يه كامپيوتر گذاشتن و نصف بيشتر كارها رو مثلا داريم مكانيزه انجام ميديم والا كه چي كار ميخواستيم بكنيم؟ قرار باسن مبارك را روي صندلي جابجا كنه و كليد تاييد را بزنه و يك پرينت بگيره! “ايشاله ظرف امروز يا فردا آمادهست!” بابا مگه ما داريم تو يه وزارتخونه كار ميكنيم؟
خيلي مسخرهست! يعني هر چي فكر ميكنم كه مگه تهيه يه پروفايل، يه رزومه چقدر طول ميكشه؟ توجيه نميشم! نه نميشم! آقا من نميفهمم اينو! مسخره نيست كه مثلا من براي اجراي كار فني بگم n ساعت زمان لازم دارم، بعد براي توليد و كنترل يك محتواي (…) بگويند دو برابر زمان لازم داريم؟
آخه تو اين يكسال……. نه ولش كن! ما رو گير آوردي يعني؟ نه اينكه فكر كنيد محتواي چي و چه حجمي داره! كوچكتر از اونيه كه فكر ميكني. يعني ميخواستم همونجا بگم لعنتي اين نهايتا مگه بيشتر از 3-2 روز كار ميبره؟ اونم اگه بخواد خيلي با دقت و گشاد گشاد كار كني! فقط ادعا! فقط ادا و اصول، اما تو خالي…
من استنباطم كلا از كار سازماني در هم پيچيده! با هيچ كدوم چيزايي كه خوندم نميتونم تطبيقش بدم! اصلا قرار نيست اين چرخدندهها با هم درگير باشند، چون شايد اصلا قرار نيست كاري پيش بره، راستي كي گفته كه سازمان مجموعهاي از واحدهاي به هم مرتبط است؟ كي گفته كه اين واحدها هدف مشتركي رو دنبال ميكنن؟ نه بابا اينا هم كشكه! اووووووووف.
راستش به اينها كه فكر ميكنم حس ميكنم خستهام، ناراحت و حتي عصبي! تقصير خودم نيست. تقصير من نيست، دوست ندارم…
هماهنگي واحدهاي سازماني!
وقتي دو تا مدير در فاصله فيزيكي كمتر از 3 متر باهم، نميتونن يه مساله كوچيك رو باهم هماهنگ كنن ديگه چه توقعي براي هماهنگي يك سازمان بايد داشته باشيم؟ خستهام، واقعا خسته…
هميشه دوست داشتم محيط كار طوري پرانرژي و پويا باشه كه وقتي واردش ميشي حس كني بايد حركت كني، تكاپو داشته باشي. نه اينكه فكر كني چقدر همه چي خستهكننده و كسلآلوده! و كي وقت رفتن ميشه؟ كه اگه اينجوري شد بايد به حال اون مجموعه تاسف خورد!
زعفرون و نشاط و آلزايمر!
بدم ميآد وقتي كه يه نفر “خرمرد رند” باشه، يعني حس كنه كه الان خيلي آدم تيز و زرنگيه و بعد تمام به اصطلاح زرنگيشرو خرج هدف خودش كنه. (البته شايد همه ما به هر حال به هدف خودمون فكر كنيم، خودمون مهمتريم!) اما اينكه يه نفر بخواد بقيه رو زير پاي خودش له كنه، يا بخواد زرنگ بازي الكي در بياره و دست به هر كاري بزنه، قضيهاش خيلي فرق ميكنه.
كلا تو زندگي من “با معرفت” بودن در مورد طبقهبندي كردن آدما يه ركن شده! يعني به نظرم تو اين دور و زمونه بايد به اين آدما چسبيد،حفظشون كرد. آدما سه دستهاند. با معرفت، بيمعرفت و خنثي! اين دسته خنثي را سرسري نگيريد. اين دسته اين روزا شايد بيشتر از دودسته قبلي باشن.
بدم ميآد وقتي يه سري در مورد چيزي كه كوچكترين اطلاعي ازش ندارن اظهار فضل ميكنن و مثلا عقيده دارند و اعلام ميكنند كه “تو نرمافزار نشد نداره!” اين موقعهاست كه ميخوام بگم آخه مردك تو خودت چي ميدوني؟ خودت چه كاري انجام دادي كه اينو ميگي؟ چقدر در مورد كار خودت هم اينجوري فكر ميكني كه نشد نداره؟
اوووم قبلا يه مديري داشتيم كه وقتي صحبت چسبيدن به كار و انرژي گذاشتن ميشد همه مثالهاش ميشد “گوگل” كه آره كاركنان گوگل فلان، گوگل بهمان. بعد هميشه من تو ذهنم فكر ميكردم دآخه مرتيكه فلان (اين فلان را براي حفظ عفت عمومي خالي گذاشتم، شما ميتونيد بر اساس سليقه خودتون پرش كنيد!) تو چطور موقع حقوق دادن مايكروسافت و گوگل يادت ميره؟ يابو جون گوگل كه حقوق پرسنلش سهماه عقب نميافته! خلاصه ديگه! اينو همينجوري وقتي ايميل جزيره گوگولي گوگل رو ميخوندم يادم افتاد. حتي زنگ زدم از دوستان قديمي پرسيدم كه شما چي جزيره نخريدين هنوز تو اون خراب شده؟ گفتن نه بابا شلوارمونم نميتونيم بكشيم بالا جزيرهمون كجا بود!!!!
بعدش اينكه ديروز، پريروز رفتم واسه خودم چتر خريدم. خوب كه فكر ميكنم اين اولين چتر زندگيه منه! چون زياد با خيس شدن مشكلي نداشتم. حتي پارسال وقتي تو اون برفي كه تهران اومد و همون روزي كه ماشين گيرم نيومد و كنار خيابون آدم برفي شدم بازم چتر نخريدم. يعني ترجيح ميدم يه باروني با كلاه بپوشم. كه خب چيزي كه ميخواستم پيدا نكردم. اين چتر رو هم خريدم ببينم چيه و چطوريه! يعني آدمايي كه چتر دستشون ميگيرن چه حسي دارن؟
ديروز يكي از دوستام پيشنهاد ميكرد وقتي حالت خوب نيست واسه خودت يه كادوي خوب كه خيلي دوست داري داشته باشيش. بعدش هم آخر هفته برو دركه، يا كوه و دمني و موزيكي كه دوست داري گوش كن. خودم فكر ميكنم احتمالا اون موزيك بايد خيلي شاد و قري باشه كه حال دگرگون بشه ديگه…
اووووم ديگه؟ ديگه اينكه همچنان تنبل بازي ادامه داره! الان يكي از معضلات بزرگ زندگي من اينه كه همت كنم برم آرايشگاه موهامو كوتاه كنم. وااااي كه اين كار چقدر سخته. يعني من هميشه حوصلهم سر ميره اونجا! هميشه وقتي دارم خودمو با گردن كج تو آينه نيگا ميكنم به اين فكر ميكنم اين خانوما چجوري ميرن ميشينن و مثلا موهاشون هايلايت ميكنن و بيگودي ميپيچن و ابروشونو ميدن بالا و خلاصه از اين كاراي تخصصي! يعني من اگه موقعيتش رو داشتم مث اون فيلم تبليغاتي هاشميرفسنجاني ميگفتم آرايشگر محترم بياد خونه، بعد منم بشينم كه حداقل اين همه عذاب عظيم واسم نباشه. بعد مثلا مث همون فيلمه پسرام بگن “آخه در حقتون جفا ميكنن! بعد منم بگم ميدونم!” حالا كه فعلا امكانات نيست. بسوزه اين پدر بيامكاناتي!
ديگه اينكه امروز يه نوشيدني زعفروني آورده بودم بخورم، چون شنيدم كه زعفرون نشاط آوره، يعني يه جورايي حكم همون آبشنگولي داره احتمالا. بعد امروز فكر ميكردم چه تاثير مثبتي داشته كه من هي سرحالم و ميخوام قر بدم، اصلا از فردا هم بيارم بخورم! بعد الان نيگا ميكنم ميبينم اصلا نخوردمش و هنوز تو كشوي ميزمه. يعني يادم رفته! احتمالا بايد يه چيزي واسه آلزايمر بگيرم مصرف كنم ![]()
ديگه؟ ديگه اينكه هزار تا چيز شر و ور تو مخمه كه خب خيلي طولاني ميشه، عليالحساب اين باشه تا بعدا !
واحد سازماني
رسما يه واحد تشكيل شده به نام ” خرابكاري به طرح و برنامه و نابود كردن توسعه سيستمها” !