آرشیو برای ساير افاضات!
صفر و يك
من آدمي هستم كه به فلسفهي “يا رومي رومي، يا زنگي زنگي” خيلي اعتقاد دارم. يعني فكر ميكنم تو خيلي موارد زندگي، بايد تكليف خودت رو كامل مشخص كني. با “كجدار و مريز” نميشه اصولا!
دلبرکان غمگین من

بايد اين كتاب ” خاطره دلبرکان غمگین من” ماركز رو خونده باشي كه به اين تصوير نگاه كني و ببيني چهرهي اين دختر چقدر شبيه چهرهايه كه ازش ساخته بودي.
پ.ن: من تصوير رو از اينجا برداشتم!
چي ميشه؟
چرا آخه بعضيا كه قبولشون دارم، مرامشون رو، اخلاقشون رو؛ خودشون ميشاشن به همهي چيزايي كه من ازشون ساخته بودم؟ نه اينكه من ساخته باشم، درستش اينِ كه بگم خودشون ساخته بودن. بعد بدي من لعنتي اينِ كه ديگه سخت ميتونم فراموش كنم و اون چهرهي قبلي رو ببينم.
نگاه
كاشكي يه نگاهِ غضب آلود ميانداختم گاهي.از اون نگاهها كه اگه طرف خودش رو خيس هم نكرد حداقل حساب كار دستش بياد، يا مثلا در حين خندهاش طوري نگاه ميكردم كه خنده رو لبش ميماسيد. همين ديشب نقشه ميكشيدم كه ميشد گاهي يه جوري جدي از بالاي عينك هم نگاه كنم.
كتابِ قانون
پنجشنبه بعد از مدتها رفتيم سينما؛ فيلم “كتابِ قانون”.خب حداقل براي من يه محرك قوي ميخواد كه براي سانس 10:30 شب بخوام برم بشينم تو سينما و فيلم ببينم!
در كل از نظر من “كتابِ قانون” فيلم خوبي بود. خوب نه به معني تاپ و فيلمي كه نميشه اصلا نقدي بهش وارد كرد فيلم خوب يعني فيلمي كه جاي تامل داره، فيلم روي محور حرفايي بود كه حداقل من به خاطر خيلي مسائل، زياد بهش فكر ميكنم. فكر ميكنم تا نتيجهگيري كنم، يا شايد واسه اينكه براي خودم ايدئولوژي زندگيم رو كاملتر كنم. نميدونم بايد به اين حرفا گفت دغدغه يا نه؟ منظورم همون چارچوب اخلاقي و رفتاري دين كه اگه قرار باشه واقعا بهش پايبند باشيم و اون همه سفت و سخت ببنديمش شايد زندگي تو اين دوره زمونه، خيلي باهاش هماهنگ نباشه و اسممون رو بذارن افراطي -حداقل در خيلي موارد- كاري به قسمتهاي رياكارانه فيلم ندارم كه “چون به خلوت ميروند آن كارِ ديگر ميكنند”. بيشتر حرفم در مورد جزئيات و همه چيزهايي است كه دين مشخص كرده و اينكه شايد ما خيلي از مسائل اخلاقي و رفتاري اصلي را رها كرديم و به جزئيات قضيه مشغوليم. ازم نپرسيد از نظرت كليات يعني چي! و مثلا اين وسط نماز و روزه و حجاب و الباقي جزئيات است يا كليات! چون خودم هنوز خيلي نسبت بهش درگيرم. بعضي وقتا خاكستري نگاه ميكنم فكر ميكنم بايد يه كمي دستكاريش كرد، بهروزش كرد و گاهي هم سياه و سفيد ميبينمش. من گاهي شده كه اينجوري فكر كرده بودم -خانم زيگزاگ خيلي شجاعانه و صريح نوشته- اينكه نميشه وسط يه نقطه ايستاد. به هر حال يا رومي رومي يا زنگيزنگي. اما يه چيزي كه بهش اعتقاد دارم اينِ كه مطمئنا نميشه با همهي جزئيات و كلياتش تو اين روزگار زندگي كرد. شايد همه تلاش آدمهايي مثل سروش و ديگران اينِ كه بتونن چيزي از اين دين براي اين روزگار نگه دارند و الا كه…
همين چند روز پيش بود با خانوم سين در مورد همين چيزها حرف ميزديم. در مورد كامل بودن دين يا اينكه اسمش رو بذاريم حكم درباره همهي جزئياتِ؟ اصلا حرفِ مقايسهاش بود با زرتشتيها. راستش من هنوز با اين “امر به معروف” شديدا مشكل دارم و با خيلي حرفهاي ديگرش و اينكه اصلا ميشود براي همهي آدمها در هر شرايطي يم نسخه تجويز كرد يا نه؟ در هر حال از مساله پرت نشوم، ميخواستم بگويم اين كتابِ قانون ارزش يكبار ديدن را دارد.
چيزي كه برام جالبِ واسه خيلي آدما -مثلا همراهان من يا چيزهايي كه دربارهاش خواندم- فيلم خيلي ساده و آبكي بود. شايد جوابش خيلي ساده باشد، شايد براي بعضي آدمها اين حرفا دغدغه نباشد. شايد تكليفشان را مشخص كردهاند.
گودولگي
ديشب داشتم فكر ميكردم بعضي از آدماي گودوله هستن كه عليرغم گودوله بودن هيچ وقت هيچ گهي نميشن! يعني نه تو زندگي حالشو ميبرن نه واسه آينده چيزي به دست ميآرن. چشم به هم بزنن پير شدن، بيهيچ لذت و شوقي.
يادِ اون روزي افتادم كه سرِ ظهر رفتيم تو ساندويچي خيابون ايرانشهر و من حساب كردم و هزار دفعه ديگه كه سر چيزاي مختلف و خيلي كوچيك تو فكر كردي زرنگ بازي درآوردي. ميدونم حتما حالا هم كيفت رو ميگيري دستت و نمنمك ميري تو اون اتاق دنجِ خراب شده و به همهي زرنگ بازيهات افتخاري ميكني. راستي حالا بعد اون همه گودولگي چي داري؟
ساير افاضات!
لام عزيز،
سلام
ديدي اين رؤساي ممالك واسه هم نامهي رسمي مينويسن؟ حالا اين قضيه واسه من شده يه جور بيماري! كه هي دوست نداشتم يه كلام كامنت بذارم “تولدت مبارك!”، يا يه خط بنويسم كه اميدوارم كه فيلان و بهمان! يا چه ميدونم يه كارتِ تبريك لوسِ ننر واست بفرستم! هي ميخواستم يه چيز بيشتري بنويسم. راستش خيلي قبلتر از اينكه نزديك تولدت باشه ميخواستم ايميل بزنم واسه حال و احوال كردن. اون وقتا ميخواستم بپرسم كجايي؟ ميخواستم بپرسم خوش ميگذره يا نه؟ يا مثلا آسمونِ اونجا هم همين رنگِ يا نه؟ حتما ميدوني اينجا همون دو زار فيسبوك با سرعت چسمثقالي رو هم كه داشتيم فيلتر شد رفت پيِ كارش كه خيالمون راحت باشه، كه بدونيم و باور كنيم خبري نيست. داشتم اينو ميگفتم كه خب نوشتن حس و حال ميخواد. راستش چند بار مثِ همين دو سه روز پيش يه چند خطي هم نوشتم ولي خوب نشد، يعني به دلم نچسبيد، از سرِ دل نبود زياد. سرِحال نبودم اون روز.
اگه از اينجا بپرسي -خودت كه بهتر ميدوني البته- اينجا همونطور كه ديده بودي مونده، چيز زيادي عوض نشده تو اين يكي دو سال، شايد هم شده و ما نميبينيم. ولي چرا، ترافيك بيشتر شده، پاييز شده ولي انگار پاييز نيست،بس كه هوا سوز نداره و هنوز آخر آبان آستين كوتاه ميپوشيم. اين چند ماهه پارازيت برايمان حواله ميكنند چپ و راست، كه ميگن علائمش خستگي و سردرد و عقيم شدنِ. ولي خب چاره چيه؟ از سياست هم كه خودت ميدوني، شده زندگيمون! اغتشاشگرها و خس و خاشاك و يه رئيسجمهور گلِ نازنين و ماماني! ديگه چه مرگي داريم؟ همه زندگيمون شده پيگيري كردن اين خبرها و اخبار VOA كه اوباما چه غلطي كرد و فلاني چي گفت و كيو جديدا گرفتن و مثلا آقاي هويج چه تحليلي در مورد سياستهاي جديد داره و بيانيه شونصد و چهارده ميرحسين و الباقي قضايا!
اينجا هنوز يادت ميكنيم، مثِ امروز كه با خانوم نون يادِ ايام ميكرديم و من به اون قيافهي جدي روزهاي اولت كه ديده بودم ميخنديدم! اون روزا كه فكر ميكردم احتمالا هيچ وقت نميتونم باهات احساس نزديكي كنم و ايميل بزنم كه مثلا تولدت مبارك. ولي خب اين كارِ دنيا مثِ خيلي چيزاي ديگه چپكي از آب در اومد و با همه آدمايي كه فكر ميكردم دورم وقتي چشم به هم گذاشتم ديدم چقدر نزديكم. آخرين دفعهاي كه عدسي ميخورديم و يادم نيست كي بود! يادِ اون روز تو آشپزخونه شركت ميافتيم كه داستان از چي بود؟ آشپزي من؟ عدسي پادگاني؟ هنوزم از خيلي حرفا خندهام ميگيره، مثِ لبخند آقاي فلاني كه تشبيهش كرده بودي به اون خرِ تو كارتون چي و هزار تا چيز ديگه.
بگذريم از اين حرفا، غرض اين بود كه تولدت رو تبريك بگم، هر جا كه هستي برات آرزوي خوشبختي ميكنم و اميدوارم هميشه همينجوري دلت -و البته خودت- جوون بموني. به اميدِ ديدار نزديك.
دوستدار شما – مهدي
24 آبانماه 88
هيچوقتِ هميشه
استفاده از “هيچ وقت” و “هميشه” خيلي سخت شده، شايد تازه فهميدم چه بارِ سنگيني داره اين دو تا. من اون وقتا كه گيرِ “هميشه” و “هيچوقت” بودم، نميدونستم. يعني راستش بهش فكر نكرده بودم، شايد واسه اينكه تجربهاش نكرده بودم.
كيه كه بتونه هميشه “هيچ وقت” و “هميشه”اش همونطور داغ و تروتازه بمونه؟
هر كي حق داره كه بخواد تجديد نظر بكنه، خيلي وقت پيش جايي خوندم “فقط احمقها هستند كه نظراتشون تغيير نميكنه”. ميدونم چيز جديدي نيست، اما ديروز غروب زير نمنم بارون داشتم به بار لغوي اين دو تا كلمه فكر ميكردم، شايد حالا بتونم نتيجهگيري كنم و خوشحال باشم كه جزء دسته “احمقها” نيستم حداقل!
اين فكرها و ايدهها و نظرها مثِ يه زمين ميمونه، بايد كاشت، شخمزد، درو كرد. حداقل تا وقتي زندهاي اين روند يه جورايي همينجوريه.
نقش
“در بعضی کشورها نوشیدن شراب و آبجو معمولیه، مخصوصا بدون الَکُلِ و منظور ما اینجا نوع بدون الَکُلِ.
اصولا شما دارید نقش بازی میکنید”
ميدونم، ميدونم كه داريم نقش بازي ميكنيم، ما عادت كرديم به نقش بازي كردن. غمت نباشه، جدي نميگيريمش. ترسيدي نه؟
پدر دخترا
اون پدرهايي كه دختر دارن انگار هيچ وقت پير نميشن،
انگار كه تو 50 سالگي هم يه حس و حالِ خوبي دارن.
يه حال و حوصلهيي كه انگار تموم شدني نيست.
توضيح: نه اينكه 50 سالگي سنِ پيري باشه اما از 40 به بعد كسالتباري بيشتر سنگيني ميكنه رو شونههاي آدما.
اون زن
تو اين هواي باروني، بدترين كارِ ممكن اينِ كه بشيني تو يه اتاق بدون پنجره، هر از گاهي دزدكي به پنجره ي تو راهرو سرك بكشي و آدماي اون طرفِ شيشه رو با حسرت نگاه كني.
ديروز صبح بود تو گوگلريدر يه خبري خوندم در مورد زني كه اعدام شده بود، بعدا ازش به عنوان “مادرِ بيپناه” يا چنين چيزايي اسم برده بودن، ماجرا مفصل بود، تا اون حد كه بعد از اعدام معلوم شد حتي “هويتزن” هم خيلي درست نبوده، وقتي ميخوندم و بعدش و حتي امروز صبح تو تاكسي به اين فكر ميكردم كه قضاوت در مورد يك نفر چه سختِ. شايد ناممكن باشه، ناممكن از واكنش آدما تو اون شرايطِ خاص. يه جايي از قول همون زن نوشته بود “تا حالا با يك لباسنازك تو سرماي ديماه خيابوناي سرد پرسه زدين؟” در نظر بگيريد سرماي سختِ دو سالِ پيش تهران رو. اسم اين زن رو چي ميذاريم ما؟ روسپي؟ تنفروش؟ … ه؟ مايي كه تو خونهمون همون موقع شوفاژِ روشن، تازه يه وسيله گرمايي ديگه هم روشن كرده بوديم و به زمين و زمون بد و بيراه ميگفتيم. در مورد چيزاي كوچكتر هم همينِ. اينكه واسه بقيه تو شرايط حالاي خودمون نسخه ميپيچيم كه: “اگه من بودم، اگه، اگه، اگه…” تيغِ تند قضاوت رو بيرون ميكشيم و همه چي رو قلع و قمع ميكنيم. ميشه از همه اينا گذشت. نديده گرفتشون. بيخيال!
رجوع
بهتر نیست به جای این همه فکر کردن به “بایدها” و رجوع به مسائل فقهی و مذهبی به قلبتون رجوع کنید؟ یا اگه به اون اعتقاد ندارید حداقل به مغزتون؟ آخه اینجوری سختتون میشه…