آرشیو برای در سفر
خنکی
لازمِ هر از گاهی بزنی بیرون که به همهی عادتهای زندگی دهن کجی کنی و یادت بره زندگی روزمره عادی چی بوده…

اصفهان نامه 3

ساعت 13.30
نشستهام زیر پل خواجو، تکیه دادهام به دیواره پل و عجب خنک است، طوری که دوست دارم همینجا دراز بکشم. حس خوبی دارد این نسیم و سکوت نسبی. امکان ندارد که بیایی و حس نکنی کاش که این زایندهرود آب داشت. اگر که بود احتمالا صدای آب و خنکی حس نشستن را دو چندان میکرد.
صبح رفتیم نقش جهان برای دیدن عمارت عالیقاپو، مسجد امام و مسجد شیخ لطفاله. همهشان دیدنی بودند، عالیقاپو بنای دوران صفوی که به دستور شاه عباس ساخته شده و زمانی برای خودش باشکوهترین و بلندترین بنای اصفهان بوده، هنوز هم با شکوه است هر چند که بلندترین نیست. در همان طبقه همکف چهار گوش دیوار طوری است که اگر آرام چیزی بگویی در آن طرف صدا را از دیوار میشنوی، چیزی شبیه بیسیم! بعد هم دیدن طبقهها تک به تک، نقوش روی سقف و دیوارها، و از آن بالای طبقه ششم میدان نقش جهان و منارههای مسجد روبرو چه شکوهی دارد.
مسجد امام هم که دیشب نتوانسته بودیم خیلی دقیق ببینیم دوباره دیدیم، درست در زیر گند روی آن سنگ سیاه کف زمین بلندترین انعکاس از هر صدایی در فضای کل مسجد میپیچد، همه لیدرها نوبت به نوبت برای همراهان توضیح میدادند، فرانسویها، آلمانیها و ژاپنیها. همون آقایی که دیروز داشت برای خارجیها از مراسم مذهبی و نماز میگفت در آن زیر اذان گفت و بلافاصله پس از ورود ما صدا به بلندترین صورت ممکن در مسجد طنین انداز بود، آخرش هم خارجیها از سر ذوق دست زدند. بامزه بود! به همه گوشه و کنار مسجد رفتم، روی سنگها دست کشیدم. چه شکوهی دارد.
مسجد شیخ لطفاله کوچکتر از مسجد امام است، خیلی کوچکتر با آن راهروی دراز و تاریک و خنک. راستی این همه مسجد دور این میدان؟
بعد هم دوباره میدان نقش جهان، بازار، سینی مسی قلم کاری شده، قلیان شاه عباسی و سوغاتی اصفهان. ساعت 16 پرواز داریم، فعلا اینها باشد تا بعد!
ساعت 19.00
حالا تهران هستم. در خانه، پشت میزم.
از اصفهان کلی عکس و خاطرههای خوب باقی مانده، همین است دیگر نه؟
اصفهان نامه 2
ساعت 16 -
صبح رفتیم “کلیسای وانک” یکی از آثار تاریخی اصفهان که دیدنش برای چندمین بار هم خالی از لطف نبود. محوطه داخلی کلیسا (چه میگویند؟ محراب؟ نمازخانه؟) با آن نقاشیهایی که از بالاترین نقطه سقف تا روی دیوارها به چشم میخورد، از داستان آفرینش حضرت آدم تا دانیال نبی، یونس، یوسف -وقتی آن آقای مسن ارمنی داشت میگفت یوسف از وسط جمعیت صدایی در آمد و بعد راهنمای مسن خودش هم خندید و گفت بله همون یوزارسیف! خلاصه که آقای سلحشور دلت شاد همین وسط!- و داستان موسی و تا حضرت مسیح و البته بخشهای حضرت مسیح طبعا پررنگتر از قسمتهای دیگر روی دیوار نقش بسته بود: از داستان ابلاغ وحی به حضرت مریم تا تولد عیسی، شکنجهها، شام آخر و همه چیز به تفصیل. آن آقای مسن توضیح داد که پس از مرگ و دفن عیسیمسیح بعد از سه روز قبرش را میشکافند و چیزی جز کفن پیدا نمیکنند. مسیح نمرده بود و تا چهل روز پیش قوم خود به زندگی ادامه میدهد و همانطور که با دست به قسمت چپ کلیسا اشاره میکرد در مورد جشن عید پاک گفت که مسیحیان در چنین روزی به شکرانه حضور مسیح جشن میگیرند (و چهل روز روزه) و اعتقاد دارند که مسیح روزی دوباره به زمین باز خواهد گشت و تقریبا همان توضیح رستاخیز خودمان و تصاویر ترازو و دوزخ و بهشت. محراب کلیسا را هم برای همین در سمت چپ بنا میکنند که اعتقاد دارند مسیح از سمت شرق باز میگردد.
در همان کلیسا موزه را دیدم و نمیدانم چرا این بار عکسها و مدارک قتل عام ارامنه توسط دولت عثمانی را به دقت بیشتری دیدم. و البته چیزهای دیگر، مثلا آن تار چند صد سال قبل که خیلی بامزه بود و خب با پوست و سیمهای پاره. در طول مسیر رانندهای میگفت که چیزی در حدود یک هشتم جمعیت شهرنشین اصفهان مسیحی هستند و از دوران صفویه سند یک پنجم شهر به نام همین ارامنه بوده، حالا راست و دروغش پای همون آقای راننده اصفهانی.
بعد هم باغ پرندگان، منار جنبان که البته حالا دیگر مهمانان اجازه ندارند به بالای بام بروند و باید از همین پایین به حرکت منارهها و بنا بسنده کنند. راستی من آخر نفهمیدم که هدفش از ساختن چنین منارهای چه بوده، منار جنبان…
آتشگاه (که البته با توجه به گرمای ظهر به همان دیدن از پایین کوه و توضیحات بسنده کردیم) راننده آن جای آتشدان را نشان داد و توضیح که چند صد سال پیش زرتشتیان مردگانشان را تا سه روز در کنار آن آتش که چند سال است که دیگر روشن نشده قرار میدادند و پس از مراسم عزاداری اجازه میدادند که از گوشت آنها عقابها تغذیه کنند.
بعد هم حمام “علی قلی میرزا؟؟” که وقتی داخل حمام بازسازی شده و آن محوطهاش قدم میزنی یه جوری بازم اون تمدن چندین هزار ساله توی سرت تکان میخورد.(همون چیزی که وقتی یه نفر میگه ایران که چیزی واسه دیدن نداره، یا از همین اباطیل باعث میشود از کوره در بروم!) آهان داشتم میگفتم که حمامی که از دوره صفویه پابرجاست و وجودش حس خوبی دارد. همون وسط قدم زدنها و دیدن خزینه و حمام کوچک و بزرگ یاد حرف یکی افتادم که در مورد ورود اسلام به ایران توضیح میداد و توجیه ایرانیان در مورد مسائل تطهیر که خب ما مدتهاست که در شهر و حتی بعضا خانههایمان حمام داریم و نیازی به این قوانین و قواعد نداریم! بگذرم. راستی حمام رفتنهای آن وقتها هم برای خودش مراحلی داشته، خندهام گرفته بود.
اووووم بعد از ناهار در “خان سالار” که در حد بین المللی بود و بلافاصله حس میکردم باید کمربندم را شلتر ببندم رفتیم در خیابان “سنگتراشها” و دیدن خانههای قدیمی، کلیساهای بسیار قدیمی، و عکس انداختن از در و دیوار و ناقوس؛ محله جالبی است. به وقت گذاشتن و پیاده رفتن نیم ساعتهاش میارزد.فعلا همین…

ساعت 22 –
عصری رفتیم “چهلستون”، عمارتی که در همان بدو ورود بدجوری تسخیرت میکند، وقتی بعد از این همه سال چنین حسی دارد، باید تصور کرد که زمان خود شاه عباس صفوی چه شکوهی داشته، اون استخر روبروی کاخ، آن کاخ با ستونهای بلند. وقتی داخل کاخ شدیم و آن دیوارهای منقوش به تصویر شاه عباس و ضیافتهای شاهانه، جنگ کرنال و … -راستی تصورش سخت است که حس کنی روزی مثلا شاه عباس در همین قسمتها میهمانی برگزار میکرده- خلاصه که بدجوری سخت میگذرونده بنده خدا!
در ادامه هم دوباره میدان نقش جهان. بازارهای بیرونی و داخلی. گشتن و گشتن و گشتن. بازار دوست داشتنی دارد، مخصوصا آن بازار سنتی مسقف داخل. چه بد که کالاهای چینی اینجا هم دارد جا باز میکند، چه بد که خیلی جاها که قبلا مس قلمکاری شده میفروخت مشابه چینیاش را برای فروش گذاشته! بعد هم مسجد امام -بهتر است بگویم مسجد نقشجهان- البته چون جمعه بود صحن دیدنی مسجد را بسته بودند و احتمالا فردا باید دوباره سری به آنجا و عالیقاپو بزنیم. آن فضای مسجد، آن معماری، آن منارههای بلند، آن کاشیهای آبی حس عجیبی ایجاد میکرد، نشستیم در حیاط مسجد و در بین آن همه باد. یه حسی مث وقتی وارد کلیسا میشدیم (خیلی خندهدار است اگر بگویم چنین حسی خیلی وقت بود که هنگام ورود به مسجد و اماکن مذهبی در من ایجاد نشده بود، حتی پارسال در شیراز و چهلچراغ.) چند نفر خارجی هم به مسجد سرک میکشیدند و عجب شوقی در چشمشان پیدا بود، یک نفر بچه مسلمان با تسبیح داشت برایشان توضیح میداد. درباره نماز خواندن و اصول نماز و اینکه باید 7 عضو بدنت در هنگام سجده با زمین تماس پیدا کند.
دوست داشتم میشد و ساعتها همانجا نشست. یک دخترک جوان که مشغول نقاشی بود هم توضیحاتی داد، درباره آن انعکاس صدایی که قبلا هم شنیده بودم، نزدیک اذان با همان لوازم نقاشیاش رفت و نشست روی یک موکت توی حیاط مسجد، خلوت خلوت. انگار تسبیحی هم در دستش بود، (شاید من اینطور فکر کردم) ذکر میگفت؟ چیزی میخواند؟ نمیدانم. اما حس خوبی بود. گاهی همین که بیایی و بنشینی و خلوت کنی غنیمت است. در همان ورودی مسجد به خانوم همسر گفتم که کاش توی تهران هم جایی بود که میشد رفت و نشست. ساعتها نشست و نگاه کرد و چیزی نگفت، شاید هم باشد و من نمیدانم.
فردا هم تا بعد از ظهر فرصت داریم. احتمالا تجدید دیدار با جاهای دوست داشتنی اصفهان و شاید هم خرید. آهان قرار شد همین حالا پوزیشن خودم را توضیح بدهم که چطور لم دادهام روی تخت و کاربرد این شیکم که لپتاپ رو بهش تکیه بدهم و تلقتلق تایپ کنم!
اصفهان نامه 1
اصفهان هستیم، از امروز تا شنبه عصر.
حس خوبی دارد، قدم زدن و نگاه کردن بازار سنتی اصفهان با آن همه خرت و پرت و وسایل دوست داشتنی، دوست دارم به همه غرفهها سرک بکشم، صدای قلمکاریها، صدای جیرینگ و جیرینگ و سم اسبها و کالسکهها در میدان نقش جهان، قدم زدن روی پل خواجو، سی و سهپل و زاینده رودی که حالا دیگر خشک خشک است، خشک که میگویم در حدی که مثل یک زمین خاکی میشود درش قدم زد. اصلا نصف زیبایی و شکوه این پل همین زاینده رود بوده، داشتم فکر میکردم اون قدیمها که اسم این رودخانه را گذاشته بودند “زایندهرود” برای چه بوده؟ رودی که همیشه زنده خواهد بود؟ زاینده؟ حتما چنین چیزهایی فکر میکردند.
در بازار هم کلی وسایل دوست داشتنی دیدیم. یک قلیان خوشگل شاه عباسی که قرار است بخرم. البته خب خانوم همسر که مخالف است، احتمالا فکر میکند که شاید مثلا اگر کار به همین صورت ادامه پیدا کند یه وقتی من منقل نقره شاه عباسی هم ببینم باید بخرم و باید از همین حالا جلوی هر گونه دود و دم را گرفت!
تجربه کردم که چه لذتی دارد وقتی صدا توی این بازار مسقف میپیچد. الکی زمزمه کنی – مخصوصا که شب باشد و خلوت- و وقتی خوش خوشانت شد صدا را بالاتر ببری.
این را هم باید بنویسم – برای اینکه یادمان نرود و هم اینکه توصیهای باشد به آیندگان!- که رستوران سنتی نقشجهان را از دست ندهید با آن بریونی و دوغ و بیشتر از آن تختها و اون فضای قدیمی داخل رستوران.
آهان در امکانات هتل نوشته بودند اینترنت پرسرعت و شبکه ماهوارهای و از این داستانها. موقع رزرو هم گفتند میتوانی با لپتاپ خودت از توی اتاق به اینترنت وصل شوی(دروغ هم نگفتند البته!) حالا زنگ زده بودم پذیرش که من اصلا شبکه شما را نمیبینم و راهنمایی کنید. نهایتا یک شماره هوشمند دادهاند و توضیح که اون سیم تلفن را وصل کنید و از همونجا وصل شوید! حالا من چطوری باید به اون آقای پذیرش فرق اینترنت پرسرعت و dial up با این سرعت باورنکردنی را تفهیم کنم؟ ظاهرا که چارهای نیست…
چیزهای دیگری هم به نظرم میرسد که شاید خیلی به اصفهان مربوط نیست. در مورد عجول بودن و چیزهای لذتبخش زندگی که خب باید سر فرصت بنویسم.
بارون نمنم

تو جاده، درست وقتی وارد محدوده سرسبزیها میشی از اونجا باید شیشه رو بکشی پایین و بو کنی،باید سینه رو از این هوا پر کرد.
جلوی آتیش،درست به آتیش نیگا کن،گاهی با صدای شجریان یا سپهری یا هر کی.گاهی بیصدا،حتی بدون اینکه با کسی حرف بزنی. سکوت،همه سکوت… صدای چرق و چرق چوب رو آتیش.
قلیون کوچولو با طعم لیمو و هلو،
چای زغالی،
کتری که با گل آغشته شده،
خاکستر که بره تو هوا و رو سر و کلهات بشینه،
بوی دود، – بوی دود گرفتیم؟!-
-”چرا با چای قندی میخوری؟”
- “اینجا میچسبه، با این چای زغالی، تو این هوا جلوی آتیش میچسبه”
دلم یه نوروز دیگه میخواست، یه جور با صفاتر، دلم دعای یا “مقلب القلوب” میخواست، یه جور آشفته بودیم تو اون لحظه. دستم رو بالا نگرفتم، تو دلم دعا کردم. قبول دیگه؟
این دعای اول سال چه دعای قشنگیه؛ جزء معدود دعاهایی که همیشه دوستش داشتم. یه حس خوبی داره “حول حالنا الی احسن الحال”.
- “سال چیه؟”
- “سال گاو”
یادش به خیر شاید اون وقتا، خیلی قبلترها واسه این بقیه رو بیشتر دوست داشتیم که عقاید یه سری واسمون این همه مسخره نشده بود.
اون بالا، گوشه درست جلوی پنجره میخوابم. صبح باید اون کوه جلویی رو نیگا کنم. با صدای اون چشمه جلوی در.
حالا رسما اولین روز نوروز 88 گذشته… سال گاو!
بوي شمال

اون مه غليظ جاده كلاردشت
اون رنگاي زرد و نارنجي و سبز
مرزنآباد و شهسوار
هواي آفتابي شمال و دراز كشيدن تو ساحل
اينكه به هيچي فكر نكني – و به جز صداي دريا هيچي نشنوي-
اينكه توي رامسر قدم بزني و عكس بگيري و فكر كني آخه كجا طبيعت به اين قشنگي وجود داره؟
اينكه انگار هر چي بشيني و به كوه و آسمون و ابرا نيگا كني از ديدنش سير نشي،
هواي باروني شمال از اونايي كه نم بارون ميخوره تو صورتت – از اون باروناي پودري-
بساط زغال و كباب و جوجه مدام!
قليون و چاي و ليمو
بادمجون روي منقل و بوراني
اينكه جايي باشي كه وقتي سكوت ميكني، سكوت محض باشه و صداي هيچ ماشين و هيچي از زندگي شهري رو نشنوي
اينكه دراز بكشي تو خنكي رختخواب و بوي شمال
اينكه كنار جاده واستي و به دره سرسبز پايين و كوههاي جلو خيره بشي
اينكه بيخيال همه زندگي روزمرگيهاش بشي،
بشيني تو ماشين و صداي ضبط رو بلند كني و از زور خوشي بخواي داد بزني!
اينكه تو راه بخندي و در مورد حسن آقا صحبت كني.
كنار كندوان واستي و بلرزي و آش رشته بخوري؛
اينكه سرفرصت بروني و هرجا حال كردي بزني كنار جاده و بيخيال ساعت بشي…
اينا واسه زندگي لازمه! اينا مستت ميكنه…
ديدن اصفهان و شيراز و شهرهاي ديگه و ديدن آثار باستاني هم خوبه،
اما طبيعت و شمال و به دور از زندگي شهري لطف ديگهاي داره!

پ.ن: حالا كه اينا تموم شده بايد به فكر يك رژيم باشم شديدا! در همين حال كه فكر رژيم هستم بايد در اسرع وقت يك عدد منقل و سيخ كباب و لوازم مربوطه را ابتياع كنم. بعد از گذراندن 6 واحد تخصصي ظاهرا آمادگي اين كارو دارم.
بارون و اين فسقلها !
شمال حسابي باروني بود. هواي باروني رو بيشتر از آفتاب دوست دارم. نه اينكه همش بارون بياد اما حداقل يكي دو روزي باروني باشه، دوست دارم بارون بياد، بعد تو جاده همينجوري برف پاككنها چپ و راست روي شيشه حركت كنه، بعضي وقتا تو بارون هيچي نگي، موزيك هم گوش نكني و فقط بارون رو نيگا كني و به صداي برف پاككن و نمنم بارون و صداي ماشينهايي كه روي جاده خيس حركت ميكنن گوش كني. بعد يه كم كه گذشت ضبط رو روشن كني يه موزيك باروني بذاري يه چيزي كه حسابي بچسبه، باروني باشه، دوست دارم گاهي شيشه رو پايين بكشم تا خنكي بارون بياد تو، تا بخار شيشه رو پاك كنه، دستمو بگيرم بيرون تا باد و بارون شلاقي بخوره به دستام.
واقعا توي مسير كوههاي تماما سبز ديدني بود. هوس اينكه يه جا بزني كنار و كمي از اين هوا استفاده كني. نميدونم اين شمال واقعا از نظر روحي واسه آدم لازمه! انگار آدم نميتونه ازش خسته بشه… يه چيزي خانوم همسر ميگه كه شديدا منم ميتونم حسش كنم، ادم انگار وقتي ميره سفر به مناطق طبيعي يه حس ديگهاي داره تا مثلا وقتي ميره اصفهان. نه اينكه اصفهان و شيراز بد باشهها ، اما آدم توي طبيعت انگار خالي ميشه. از نظر روحي با يه حس خيلي قشنگي برميگرده!
اين چند روزه هم هوا داره كمكم خنكي ميشه، از اون خنكيهايي كه شبا بايد بري زير يه ملافه ، همون اول هم كه رفتي تو رختخواب از خنكي تشك و ملافه يخ كني! بعد كمكم به فكر لباسهاي گرمتر بيفتي، ديگه فصل اين لباسهاي آستين كوتاه داره تموم ميشه، فصلي كه چاي و نوشيدنيهاي گرم حسابي ميچسبه – براي من بايد گفت بيش از پيش ميچسبه!-
اين روزا “سارا” كوچولو هم دنيا اومده، اونم پيش از موعد. يعني اصل رفتن اين بار واسه ديدن همين فسقلي بود، كي فكرشو ميكرد؟ روزا چقدر زود ميآن و ميرن. انگار همين ديروز بود كه من و باباش تو ساحل دريا يه جاي آبتني اون گودالهاي بزرگ رو ميكنديم. اونم با چه جديتي! اصلا انگار يك تكليف بود. كمكم خودمون ميرفتيم تو چاله و هر كسي هم كه رد ميشد هاج و واج نيگامون ميكرد.
تو ماشين همش داشتم فكر ميكردم كه چونه اين فسقلي به اندازه به نوك انگشته، پاهاش كوچيكتر از طول انگشت سبابهام و وقتي به اين فكر ميكردم كه چجوري وقتي قلقلكش ميدادم پاهاشو جمع ميكرد، خندهم ميگرفت. اون خميازههاي بامزهش و اينكه مث آدم بزرگا بدنش رو قوس ميداد و ميكشيد. “هنوز نيومده خسته روزگار بود بچه!” خلاصه اينكه قرار شده به من بگه عمو… اووووم عكسش رو هم نميذارم اينجا كه چشمش نزنيد!
هستي و رادين كوپولي هم يادم نره! حالا كه قرار شده بنويسم بايد برم تا ته خط ديگه! تو نوشتن اينا خيلي تنبلي كردم.
اين هستي كوچولو كه دوتا دندونش دراومده هم بدجوري بامزه شده، يعني با اون لباس گلمنگولي هنوزم فكر ميكنم كاشكي عكسشو اون روز انداخته بودم! يعني با اون تركيب خيلي ناب بود. از اون روز چند دفعه به خانوم همسر ميگم حالا واقعا همه قضايايي كه نتونستي بياي يه طرف اينكه نديدي “هستي” چقدر بزرگ و بامزه شده يه طرف!
رادين كوچولو هم كه مامانش قول داده دوماد خودمه :p يعني بيشتر مامانش درخواست كرده، قرار شده فكرامونو بكنيم :p سلام فرناز (; وااااي مامانش چند تا عكس واسم فرستاده كه وقتي بهش فكر هم ميكنم هم خندم ميگيره، يه عكس بامزه داره كه حوله پيچيدن بهش، وقتي نيگاش ميكني دوست داري گازش بگيري يعني! باور كنيد سمبل بياحساسي هم باشين چنين حسي قلقلكتون ميده. يه عكسي هم داره كه رو شيكم خوابيده باسنش رو انداخته بالا، يعني من بايد اين عكس رو چاپ كنم كه هي نرم فايلهاي عكسامونو بالا و پايين كنم، خلاصه جيگريه واسه خودش اين قرتي! يه شلوار لي فسقلي داره – فكر كن بچه چند ماهه جين بپوشه! – اوووم خلاصه كي همت كنيم بريم اين رادين كوچولو رو ببينيم نميدونم. به هر حال من يه جورايي حكم دايي دارم واسه اين فسقل ديگه. واقعا گفتم. يعني عليرغم بعد مسافتي و اينكه نسبت فاميلي هم ندارم اما دايي هستم شديدا ! فعلا همينها را داشته باشيم تا بعد…
پ.ن: واقعا اين پست رو كه شروع كردم ميخواستم غر بزنم. حسابي تلخ تلخ بودم، اما اصلا ياد اين حرفها كه افتادم طور ديگري شد.
ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
خب بالاخره من و خانوم همسر شب گذشته در پی استقبال یک هیات بلند پایه در نیمه شب گذشته به وقت تهران وارد فرودگاه مهرآباد شدیم. ما هر دو نفرمون این سفر را بسیار مثبت ارزیابی کردیم و خاطر نشان کردیم شیراز خیلی باحال بود! (اون قسمت هیات بلند پایه رو الکی گفتم، خودمون نصفه شبی سوار تاکسی شدیم و اومدیم خونه دیگه !)
برنامه صبح تا عصر دیروزمون در شیراز خیلی فشرده بود، رفتیم حمام وکیل، باغ ارم (سرو ناز، اسم قشنگیه نه؟ یه خیابون تو این باغ بود که اسمش خیابون سروناز بود)
موزه پارس(باغ نظر) که اگه شیراز رفتید این یکی را هم اصلا از دست ندهید، قبر کریمخان زند هم در همین عمارت بود، این سرایی است که کریمخان برای پذیرایی و استقبال سران خارجی در نظر گرفته و دقیقا روبروی ارگ کریمخان است، از موزه داخلی عمارت هم هر چه بگویم کم گفته ام، تابلوهای نقاشی و آن سقف نقاشی شده، بی نظیر بود یعنی! البته نوشته بود بعد از کریمخان ، محمدخان قاچار این قبر را نبش قبر می کند و کریمخان را در محل دیگری دفن می کنه که بعدها در زمان پهلوی اول مجددا به این محل منتقل می شه… اما واقعا کریمخان است و این شیراز !
برنامه بعد از ظهر و عصری هم باغ عفیف آباد (که موزه سلاحهای نظامی است و تقریبا از سال 40 در اختیار ارتش است، این باغ از زمان صفویه بوده و بنای آن در زمان قاجار بنا شده در زمان پهلوی وارث خانه (عفیفه) آنرا به خانواده پهلوی تقدیم می کند و نهایتا خانه در اختیار ارتش وقت قرار می گیرد که البته محل پذیرایی از مهمانان ملکه سابق بوده است. من شخصا از اون اتاق آخری (اتاق مهمان) خوشم اومد، واقعا جای دنجی بود.
خانه زینت الملک (خواهر قوام) که دقیقا در جنب باغ نارنجستان است نیز شدیدا توصیه می شود، برای ما که در آخرین روز سفر اینجا را دیدیم تداعی تمام چیزهایی بود که این روزها دیده بودیم، جدای از بنای عمارت داخل آن موزه ای است که ماکتها (عروسکهای) تمام مفاخر و پادشاهان شیراز از کوروش تا سعدی و رضوی سروستانی در آن قرار گرفته ، عکسهایی با شیخ اجل و آتوسا همسر درباریان هخامنشی گرفتیم برای ثبت در تاریخ! راستی این آقا محمدخان چقدر صورتش ترسناک و بی روح بود! خلاصه همه جمع بودند دیگه…
مرحله آخر هم دوباره رفتیم سعدیه و یک ساعتی آنجا بودیم، هوای خوب و صدای شهرام ناظری که در محوطه پخش می شد و آرامگاه… راستی این شعر را در جلوی درب ورودی و کتیه جلوی در نوشته بودند ، من که هر چه فکر کردم دیدم چقدر هم به حقیقت نزدیک است :
” ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او اگر بویی”
خلاصه اینکه اگه رفتید شیراز شدیدا خوش خواهد گذشت!
پ.ن : یه راننده آژانس که باهم رفته بودیم “بهشت گمشده” به من می گفت دست بچه هاتونو بگیرید اینجو! حالا خوبه من و خانوم همسر اختلاف سنی نداریم که به چشم “”بچه هاتون” به چشم بخوریم.
از دست این کاکوها دیگه !
بهشت گمشده
امروز رفتیم “بهشت گمشده” این بهشت گمشده تقریبا در 138 کیلومتری شیراز قرار گرفته (از نظر فاصله زمانی حدودا دو ساعتی با شیراز فاصله داره – از نظر ريالی هم 45 هزار تومن ناقابل فاصله داره، اینو باید می گفتم حتما!)
من قبل از این استنباط می کردم که خب بهشت باید خیلی هموار و صاف و ساده باشه، اما کلی کوهنوردی داشت و هر چه قدر که بالاتر می رفتیم واقعا بیشتر به نامش نزدیک می شد. از طرفی به خاطر اینکه به شدت خلوت بود و در اون فضای بدون سرو صدا و ماشین بیشتر توهم برمان داشت که الان در بهشت هستیم، خلاصه دو سه ساعتی در بهشت پرسه زدیم (توجه داشته باشید که بهشت فقط به صورت ظاهری بود و اون باقی جریانات ایشاله به همون دیار باقی موکول شده است!) خلاصه از اون جوی بهشتی دست و صورتی به آب زدیم و صفایی کردیم قاعدتا عکسبرداری در حد n+1 دیگه! من شخصا فکر نمی کردم شیراز از نظر آب و هوایی چنین جایی هم داشته باشه، خلاصه روزی اگر گذرتان به این اطراف رسید فراموش نکنید.
برنامه بعد از ظهر هم باغ و موزه نارنجستان قوام بود که واقعا زیباست، این باغ به دستور قوام السلطنه توسط هنرمندان شیراز ساخته شده و بعدا به دانشگاه شیراز واگذار شده که الحق زیبا بود. واقعا روحش شاد با این باغی که ساخته!
باقی قضایا هم ارگ کریمخان، اون بستنی و فالوده پشت ارگ که به شدت توصیه شده بود، باغ دلگشا ، دروازه قرآن (این دروازه در دوره صفویه ساخته شده اما بعدها به دستور کریمخان بازسازی شده و یک قرآن در بالای آن قرار گرفته که به دروازه قرآن معروف می شه) ، خواجوی کرمانی.
راستی این ارگ کریمخان هم برای خودش عظمتی داشت، از این ماکتهای آن دوره را هم درست کرده بودند که کریمخان نشسته بود و مشغول امور دربار بود – چقدر به اون چهره ذهنی من شباهت داشت!- یه زمانی تو همون باغ کریمخان و محمدخان قاجار زندگی می کرده اند.
و این ماجرا ادامه دارد…
پ.ن1 : وای که این شیراز چقدر باغ و پارک داره،مردمش هم ظاهرا خیلی اهل گردش و تفریح هستند، همون جریان “کنار جوی و گذر عمر ببین…” ما خیلی توی جوب نگاه کردیم، دنبال یه سری آدمای محترم بودیم که شاید توی جوی و گذر عمر رفته باشند که میسر نشد!
پ.ن2 : یادم رفت در مورد این تخت جمشید بگم که حدود 150 سال ساختش طول کشیده و بعد از اون 200 سال مورد استفاده و توسعه پادشاهان هخامنشی قرار می گرفته، فکر کن!! (در حاشیه این مطلب این سرویس بهداشتی محوطه تخت جمشید که برای بازدید کنندگان در نظر گرفته شده از نظر قدمت فکر کنم به همون دوره خشایار شاه برسه! اصلا شاید از همون دوره باشه!)
پ.ن3 : کوهنوردی این خانوم همسر به شدت خوبه! واقعا گفتما…
پ.ن4: عصری یه راننده تاکسیه به من گفت “آره کاکو…” اونقدر باحال گفت که همش تو دهنمه، آره کاکو…
پ.ن5 : این بهشت گمشده ظاهرا قبل از ما تعدادی از “بهشتیبان” بدجوری همه آشغالها و زباله ها را آنجا ریخته بودند، از انواع ظروف یکبار مصرف تا بسته انواع چیپس و پفک ایرانی و خارجی و نوشابه را می توان در آن مشاهده کرد…
تخت جمشید و شکوه ایرانی و الباقی ماجرا!
خب امروز در راستای همین شیرازگردی از صبح اول صبح رفتیم تخت جمشید، نقش رستم، نقش رجب و پاسارگاد. لازمه بگم چقدر قشنگ و با شکوه بود؟ لازمه بگم با دیدنشون چه حس غریبی در آدم به وجود می آد؟ جدای از همه حرفای تکراری که حتما شنیدید و اون نقش و نگارها و یادگاریها که مربوط به عباس و اصغر و فاطی و… بود و هیچ ارتباطی به کوروش کبیر و داریوش پیدا نمی کرد، وقتی راننده بهمون می گفت هیچ وقت شیراز آنقدر خشک و کم آب نبوده، همیشه این موقع سال این تپه ها پر از سبزه و گل بوده دلم گرفت. راننده هم از آن شیرازی ها بود! می گفتم چقدر لازمه شیراز رو بگردیم می گفت اونقدر قشنگه و جا داره که یکماه لازمه! دبیییا !
عصری هم یه راننده تاکسی بود خیلی باحال بود می گفتم شاهچراغ چجوریه بیشتر سیاحتیه یا زیارتی؟ می گفت والا دقیق نمی دونم می دونم چند تا قبر دیگه خلاصه همه امامزاده ها و … جمعند اونجا!
عصری هم رفتیم شاهچراغ، راستی چرا برای من آنقدر عادی بود؟ اصلا مثل بقیه امامزاده ها بود، آن عطر تند گلاب که بدجوری سردردم را تحریک می کرد، وقتی رفتم داخل هیچ چیز دیگری نبود، رفتم آنجا و چرخی زدم. بعد فکر کردم چه بگم؟ چی بخوام؟ اصلا باید چیزی بگم؟ دوباره حناق گرفته بودم، گفته بودم که وقتی این جور جاها می رسم چیزی به نظرم نمی رسه.چرخی زدم و امدم بیرون…
راستی برای ورودی،خانومها باید چادر سر می کردند، وقتی جماعت با چادر گل منگولی زرشکی و … می ایستادن و عکس یادگاری می گرفتند یاد اون عکسهای 40-50 سال پیش پدربزرگها می افتادم که با حاج خانومشون می رفتن مشهد و از این عکسها که پشتشون حرمه می انداختن افتادم، فکل حاج خانومه هم یه کمی بیرون بود دیگه معمولا!
بازار وکیل و مسجد وکیل هم رفتیم و البته سرای مشیر که یه نفر تو پست قبلی توصیه کرده بود، این مسجد وکیل هم به نظرم خیلی قشنگ بود، اصلا مدل معماری و اون ستونها… یاد کریمخان زند افتادم، آخه این اواخر کتاب امینه مسعود بهنود را خوانده بودم و نمی دونم چرا همش تو فکر کریمخان بودم! اصلا یه جورایی کریمخان را مصور داشتم برای خودم. فردا هم می رویم ارگ کریمخان…
آهان یه چیز دیگه! خود این پاسارگاد گرچه شاید چند سنگ بزرگ باشه و چیز خاصی نباشه، اما خب من ازش خوشم اومد، همینکه ادم فکر می کنه آرامگاه کوروش کبیر بوده یه جوراییه برای آدم! خانوم همسر که تو نصف راه داشت به مغولها که در جریان حمله به اینجا هم رحم نکرده بودند فحش می داد! حالا جالبه یکی از اقوام نزدیک و محترم می گفت پاسارگاد که چیزی نداره ، سرکاریه! به هر حال نگاه آدمها به مسائل متفاوته دیگه…
شب دوباره سری هم به حافظیه زدیم، آخه خیلی به هتلمون نزدیکه، شبش هم برای خودش صفایی داره، خیلی قشنگه، دوباره باید برویم.
پ.ن : راستی تا یادم نرفته به خودم: وقتی که از تجربه بقیه استفاده نمی کنی و گوش نمی کنی همینجوری می شه دیگه می ره تو پاچه آدم!
داشتم فکر می کردم اگه مثلا ناصر خسرو هم در زمان خودش از این تکنولوژی برخوردار بود و وبلاگی داشت، چه ها که نمی کرد.
امروز با خانوم همسر به این فکر می کردیم که امروز سه شنبه است، الان که همه رفتند سرکار ما داریم تو تخت جمشید می چرخیم، به این نتیجه رسیدیم خیلی خوبه که بقیه ملت سرکار باشند و ادم تعطیل باشه!
سعدیه و سبزو !
مسلما این قضیه که من ساعت 11 شب از اینجا دارم وبلاگ می نویسم حاکی از اعتیاد بالای من به اینترنت و وبلاگ و الباقی این قضایا است ، یعنی وقتی چند ساعت دیر می شه این امور تموم استخونهای بدنمون درد می گیره واقعا! (;
خلاصه جریان اینکه که فعلا از شیراز می وبلاگیم! یه سفر تفریحی لازم بود و بر همین اساس پیرو یک برنامه از پیش تعیین شده تشریف فرما شدیم دیگه!
امروز باغ و عمارت جهان نما و حافظیه و سعدیه را دیدیم. این جریان سعدیه خیلی جالبه، به قول خود شیرازی ها “آرامگاه”. قرار نبود امشب بریم آرامگاه اما راننده ای که سوارمون کرده بود شدیدا توصیه کرد که اینجو شباش خیلی قشنگه! بعد از همون اوایل خیابون می گفت اون “سبزو” آرامگاهه! (همون گنبد آرامگاه) بگذریم که خانوم همسر اصرار داشت این سبزو نیست و آبیه اصلا ! که انصافا هم چسبید، به خصوص که صدای شهرام ناظری و این “ای لولیان یک لولی دیوانه شد…” به شدت طنین انداز شده بود…
حافظیه هم که به هر حال قشنگی خودش رو داشت، نمی دونم چرا وقتی وارد حافظیه و اون فضا شدم بازم یاد اون کنسرت حافظیه شهرام ناظری شدم…، یه آقای درویشی هم اون گوشه حافظیه بود که می خواستیم بگیم یه فالی برامون بگیر (اون عکاسه گفته بود یه 2000 تومنی بذار تو خورجینش، درویش هم درویشهای قدیم!) ولی از بس که عصبانی بود اصلا جرات نکردیم بریم طرفش!
خلاصه اینکه شیراز فعلا که بسیار خوش می گذره و این سفرنامه در طی این هفته همچنان ادامه دارد، دوستان شیرازی و شیراز دیده از معرفی اماکن تفریحی دریغ نفرمایید :p
پ.ن: یه یارو نشسته بود اینجا نیم ساعت داشت چت می کرد! آخر به این خانوم مسئول پذیرش گفتم یا برو این سیستم رو از دست این در بیار با اینکه من اینو با همین سیستم پرت می کنم وسط همین حافظیه! مسخره نشسته بود چت می کرد!