آرشیو برای با خودم هستم
صبحِ پاييزي
اين همه بيتاب و بيخواب و دلتنگ بودم.
صبح تو ماشين وقتي به هواي پاييزي و خيابوناي خلوت اون ساعتِ صبح نگاه ميكردم يادِ تو افتادم. يادِ صورتت، خندههات، خاطرههامون و همون چند تا كلمه كه زندگي بود.
دقيقا امروز 10 سال گذشتهِ، 10 سال. خيلي طولاني به نظر ميآد مگه نه؟
رو كاغذ سه تا عدد نوشتم. از صبح رو ميزم كنارِ لپتاپِ و مدام نگاهم بهش گره ميخوره، همينِ ديگه.
هايهاي دلِ تنگِ من
Media pleayer تو تموم مدت روشنِ و reapet هم مطابق معمول روي On. نميدونم چند بار صداي شجريان تكرار ميشه و با نالهي سهتار همراه ميشه و ميخونه “هر چه زنی بزن مزن/ طعنه به روزگار من “. نميدونم چي تو اين تصنيف و كلمهها و صدا مخفي شده كه اينطوري ميكنه با آدم. تصنيفهاي بعدي هم همچين بيراه انتخاب نشده وقتي كه بعد اينها بخونه “هايهايهايهاي دلِ تنگِ من”
هر چه کنی بکن، مکن/ ترکِ من ای نگار من
هر چه بَری ببر، مَبَر/ سنگدلی، به کار من
هر چه بُری ببر، نبُر/ رشتهی الفت مرا
هر چه کَنی بکَن، مَکَن/ خانهی اختیار من
هر چه روی برو مرو/ راه خلاف دوستی
هر چه زنی بزن مزن/ طعنه به روزگار من
جيلينگ جيلينگِ دل
تار ميزنم. واسه دلِ خودم دلنگ و دولونگ ميكنم.
دنبال دفتر قبلي ميگردم كه “مرغ سحر” بزنم.
وقتي دارم چاي ميريزم دوباره به اين فكر ميكنم كه يه سري آهنگها هست، يه سري شعرها هست كه جاودانه شده، هيچ وقت از بين نميره، هيچ وقت. هميشه تازهست.
واسه خودم ميزنم زير آواز “اين قفس چون دلم تنگ و تار است”
چوون دلم…
لم ميدم روي مبل و چاي و توت ميخورم.
واسه خودمم، واسه خودم.
دلم تخت و فرش ميخواد.
تسبيحم رو تو دستم ميگيرم و به صداي جيلينگجيلينگش گوش ميدم.
ذكر نميگم، فقط باهاش بازي بازي ميكنم.
از كتابي كه دو هفته پيش خريدم غزل ميخونم:
“گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي/ حاصل عمر آن دمست باقي ايام رفت”
لايِ برگه رو تا ميزنم. سعدي روحت شاد!
تار ميزنم. واسه دلِ خودم دلنگ و دولونگ ميكنم.
دنبال دفتر قبلي ميگردم كه “مرغ سحر” بزنم.
وقتي دارم چاي ميريزم دوباره به اين فكر ميكنم كه يه سري آهنگها هست، يه سري شعرها هست كه جاودانه شده، هيچ وقت از بين نميره، هيچ وقت. هميشه تازهست.
واسه خودم ميزنم زير آواز “اين قفس چون دلم تنگ و تار است”
چوون دلم…
لم ميدم روي مبل و چاي و توت ميخورم.
واسه خودمم، واسه خودم.
دلم تخت و فرش ميخواد.
تسبيحم رو تو دستم ميگيرم و به صداي جيلينگجيلينگش گوش ميدم.
ذكر نميگم، فقط باهاش بازي بازي ميكنم.
از كتابي كه دو هفته پيش خريدم غزل ميخونم:
“گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي/ حاصل عمر آن دمست باقي ايام رفت”
لايِ برگه رو تا ميزنم. سعدي روحت شاد!
منحنی
نقاط زیر منحنی، نقاطی هستند که عدم کارایی را مشخص میکنند.
.
.
.
.
.
.
.
دستم رو گرفتم دارم خودم رو میکشم به سمت منحنی.
بعد از یه مدت هم باید منحنی رو جابجا کنم. جابجا کنم به سمت بالا و راست!
این منحنی و تعاریف مربوطه کاملا به خودم مربوطه!
یه احساس رضایتمندی خوبی دارم بعضی از این روزها.
ناخواسته
دلم واسه خيلي آدماي دور و نزديك تنگ شده، آدمايي كه –ناخواسته- من بيشتر كمرنگشون كردم و الا اونا كمرنگ نشدن، هستن هنوز، مث قبل.
هيچي نگفت
ازم پرسيد: “حالش چطوره؟”
يادم نيست چي گفتم. من دوست داشتم كه حالش خوب باشه، يعني فكر ميكردم يه نشونههايي هست از خوب بودن. واسه همين احتمالا چيزِ ناگواري نگفتم.
دقيق خاطرم نيست اما حس ميكردم تو ماشين نشستيم، كنار همديگه، شايد هم من رو صندلي عقب بودم. شب نبود، ولي الان تصوير تو ذهنم تو تاريكي و نصفِ شبِ. چه فرقي ميكنه؟
روز بعد وقتي كه از پشت پنجره ديدش انگار خودش رفت تو شوك. هيچي نگفت، ولي بغض كرد. حالش بد بود، من بازم اون لحظهها فكر ميكردم كه نه خوبِ. يعني دوست داشتم اينطوري باشه.
سرم درد ميكنه الان، يه لحظه پرت شدم تو اون روزها و ساعتها و هفتهها.
راستي واقعا اين درستِ كه نزديكها و دوستات رو تو لحظههاي سخت ميشناسي و الا تو خوشي و شادي كه بودن هنر نيست. لازم نيست تعارف كني. لازم نيست تماس بگيري “كه اگه كاري داشتي…”.
من به اون روزها فكر ميكنم، عينكم رو برداشتم. سعي ميكنم متمركز بشم رو كتابِ جلوم. راستي امروز چندمِ مگه؟ ارديبهشتِ؟ نه. به مهر و آبان هم كه خيلي مونده، من چم شده پس؟ اين چه وقتِ اين فكراست لعنتي؟
همهي آدمهاي اون روزها از جلوي چشمهام گذشتن. من تو بهت به همه نگاه كردم.
من اين روزها
دلم واسه كتاب خريدن تنگ شده، واسه اون وقتايي كه دنبال اسم كتابها تو وبلاگها،نوشتهها و حرفها دست و پا ميزدم. واسه وقتي كه واسه همين خريد كردنهاي اولِ ماه دلخوش بودم. واسه بين قفسهها چرخيدن، واسه تاريخ زدن اول كتابها و گذاشتنشون كنار پاتختي. فعلا اين شبها فرصتش نيست، شوقش هست اما وقتش نيست.

.
خواهد به سر آید غم هجرانِ تو یا نه؟
بیربط: میخواستم چیز دیگهای بنویسم. باشه واسه بعد ذهنم رو باید آروم کنم. باید جملههام رو مرتب کنم.
.
همه شب با یاد مهرویی
به دل و جان تاب و تبی دارم
چه خبر آن سلسله گیسو را
که پریشان روز و شبی دارم.