گفتم كه واسه آبدارچي شركتمون دلم ميسوزه كه اين روزا خستهست، اون هفته پاپِي شدم كه خستهاي، كه نيستي. گفت «يه كمي خستهم نزديكهاي پارك ساعي يه جا كار گرفتم از 8 شب تا 11 شب، بهم 150 تومن ميدن، بعد از ظهرها ميرم اونجا. چاره چيه؟»
اون روز تو آبدارخونه پيش خودم مرور كردم «چاره چيه؟» گفتم ايشاله كه سلامت باشي، ايشاله كه… اين آخرش رو نميدونم چي گفتم، چاي دستم بود اومدم نشستم پشت ميزم، گفتم اي تو روحتون!
ديشب رفتم نشستم كنارش، گفتم سرحال نيستي، گفت اينجا مردم اعصابشون خرده، كه ذهنها كوچيك شده كه چرا بايد براي اين چيزاي بيارزش اين همه فكر بشه؟ اصلا چه ارزشي داره؟ گفت الان خواهرم رو گذاشتم فرودگاه، يه جور بغضي تو گلوش بود انگار، يه ناراحتي، يه دلتنگي. خواستم بگم دختر خياليت نباشه، غمت نباشه! وقتِ شام بود.
اينا رو نخونيد، هيچ چيش به هيچ چيش مربوط نيست، همش تو مخ منِ! خوبم، دلم هم نگرفته، تكليفم هم معلومه، امروز هم تازه خيلي شادم. تازه همين امروز كه اينا رو ميگم كلي آهنگ «آمنه آمنه» اندي كوروس گوش دادم و دوست داشتم كه برقصم. دوست داشتم كه خوشي كنم، سرخوشي بخونيد!
گفتم كه خب كه چي؟ كه زندگي يعني چي؟ كه مثلا اين آقاي فلاني، سالي يه بار اگه بشه دست زن و بچهش رو بگيره ببره شمال، شهر خودشون كه بعدا فكر كنه اين يعني مسافرتِ تابستوني باباجون، چنين فكري ميكنه اصلا؟
گفتم منم هيچ وقت فكر نميكردم، اين همه تو زندگي سطح عامه مردم تاثير داشته باشه، واقعا فكرش رو هم نميكردم. گفتم كه اون وقتا خاتمي رو خيلي دوست داشتم، كه وقتي پيام نوروزيش رو با يكي دو بيت شروع ميكرد به صفحه تلويزيون خيره ميشدم، كه همون موقع دور دوم انتخابات حتي اشكش رو باور كردم. آخرش هم گفتم كه الان خوشحالم كه فردا مردم نميرن تو كوچه و خيابون. گفت يكي از دوستاش وقتي از پسرش درس ميپرسه اعصابش خرد ميشه، گفت كه يعني اينجا…
حالا تو فيسبوكت چسي بيا، بگو تا وقتي كه اينجا … پامو تو اين خاك نميذارم. من اون روز خنديدم گفتم غمت نباشه، اصلا غمت هست؟ خواستم يه چيزي بنويسم، اما… اما فكر كردم خب كه چي؟ نظرش اينِ. شايد اگه منم بودم همين بود.
همينجوري كه كنار دستش نشسته بودم و نيگاش ميكردم گفت ديگه خسته شدم، دوست دارم زودتر برم، زودتر فرار كنم. اذيتم ميكنه اينجا، خيابونهاش، ترافيكش، مردمش، نگاهشون. ميشد اين چيزا رو، تو حالت بدبيني ادامه داد، ميشد تا صبح بشينيم كنار هم از بديهاش بگيم، ناله كنيم. من يه كمي آخرش اومدم يه چيزايي بگم بعد به خودم گفتم بيخيال حال داري تو هم! برو چيپس و پفكت رو بخور، خوش باش!
خنديد، قهقهه زد كه از وقتي كه تو ايران بودم خيلي شادترم، من خنديدم كه يعني چقدر بيشتر؟ چقدر بيشترتر؟ نميدونم چي گفت بعدش.
من گفتم «هـ» كوچولو، چه دختر نازيه، مهربونِ، مودبِ، دوست داشتيِ. هر دفعه كه ميبينم اينا رو تكرار ميكنم!
پرسيد ما چي؟ نگفتم دوست ندارم فرار كنم، اصلا براي چي بايد از يه سري چيزا فرار كرد؟ از چي بايد فرار كرد؟ ميدونستم بعدش ميپرسه چي رو قرار درست كني؟ من قرار بود چي رو درست كنم راستي؟ وابستگي دارم؟ نه. حالا حداقل ميدونم نه. ميترسم؟
من ميشينم رو زمين تار تمرين ميكنم، چراغها رو خاموش ميكنم، عود و شمع روشن ميكنم، بعد صداي ضبط رو زيادِ زياد ميكنم كه بخونه «دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد» منم باهاش زمزمه ميكنم. ميفهمي؟ اونجام اين صدا هست وقتي كه دل تنگ ميشي؟
كنار هم ايستاديم، دستش رو انداخت به كمر من خنديديم و دوربين فلاش زد، آخر شب موقع برگشتن تو خيابونها چرخيديم، چقدر شلوغِ اين وقتِ شب. دوست داشتم آدما رو بغل كنم بگم دلم تنگِ. چرا اينجور ميشه؟ ذهنم پيش آقاي فلاني بود كه اين روزا خستهست، راستي بعد از يه سري مهمونيها آدم فكر ميكنه شوخ و شنگِ، سرحالِ. بعد از يه سري مهمونيا بعد از همه خندهها و شلوغيها حس ميكنه يه غمي تو دلش سنگيني ميكنه، حس دلتنگي داره لعنتي.
گفتم و گفت
ژوئن 12, 2010 بدست مهدي
آره! منم تو مهمونی به آقای خسته فکر کردمو دلم براش تنگ شد، این مهمونی با وجود اینکه کلی خندیدیم غم داشت…