هي از صبح كه بيدار شده بودم، تو ناخدآگاه وجودم يه صدايي بود كه ميخوند «چه دانمهاي بسيار است ليكن من نميدانم» و مابقي قسمتهاي شعر، مدام تو گوشم تكرار ميشد. فكر كردم بايد با صداي كي بشنومش؟ سيدي شهرامناظري رو گذاشتم تو ضبط و دراز كشيدم كه بخونه «چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون؟». حس عجيب و دلپذيري بود، دوست دارم يكي دو قطعه نينواي عليزاده گوش كنم امروز.
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیام دراندازد میان قلزم پرخون +