وقتي چند روز ننويسي، نوشتن سخت و سختتر ميشه؛ ديشب داشتم فكر ميكردم من چه كارهايي رو دوست دارم؟ بايد يه چيزايي باشه، ولي حس ميكردم خالي شدم.خودمو لعن و نفرين ميكردم كه تار تمرين نميكنم، كه تكليف اين سهتار رو معلوم نميكنم، سركار نشسته بودم پشتِ ميز هوس كردم شيخصنعان عطار بخونم، اصلا تصميم گرفتم وقتي رسيدم اين كار يادم باشه. رفتم خونه چاي خوردم و يه آهنگ قديمي زمزمه كردم، بعد mp3 palyer رو روشن كردم تا منوچهرسخايي بخونه «قديما يادش به خير دلا هم آشيون بودن» بعد هم من باهاش زمزمه كنم و بخونم «گوشهي ابروهاتو آفتاب و مهتاب نديده». ذهنم شلوغ بود، درگير بود، متن ترانه رو با مداد رو يه تيكه كاغذ پاره نوشتم.
«همش مهمِ كه به خوشيهات فكر كني.» من فكر ميكنم، فكر ميكنم، فكر ميكنم؛ اين يعني خودخواهي؟ «پايه اين هستي كه يكي بگه مهموني بري مهموني» بعد خودم پيش خودم ادامهش ميدم مهموني كه بهم خوش بگذره! اين بدِ؟ اين تو اين روزگار بدِ؟
نصفِ شب از زور تشنگي و گرما به عادت اين روزها بيدار ميشم، شيشهي آب كنار دستم خاليِ، از تو يخچال از بطري آبِ يخ با دهن آب ميخورم، يه زردآلو هم برميدارم، باز فكر ميكنم بايد كارهايي كه دوست دارم ليست كنم.
منِ من
ژوئن 8, 2010 بدست مهدي