«دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد» را به شدت دوست داشتم، شايد به اندازه يا حتي بيشتر از اين يكي، اونقدر خوشم اومد كه فكر كردم دوباره بايد بخونمش، گذاشتمش كنار تختم كه تو همين روزها دوباره نگاهش بكنم.
«… پسر قانع خوبي بودم: در همهي آن روزهاي تهي خود را فريب ميدادم. از خواب برميخواستم، مثل هميشه خوب غذا ميخوردم، با همكارانم به كافه ميرفتم، با برادرانم مثل گذشته به آسودگي ميخنديدم، اما كوچيكترين، كوچيكترين تلنگري از سوي آنها كافي بود تا به تمامي بشكنم.
اما خودم را گول ميزدم، شجاع نبودم، احمق بودم، چون فكر ميكردم او برميگردد. به راستي فكر ميكردم برميگردد. هيچ برگشتي در كار نبود، حقيقت اين بود كه قلب من يكشنبه روي سكوي يك ايستگاه قطار هزار تكه شده بود. نميتوانستم تكهها را جمع و جور كنم. به اين ور آن ور ميخوردم، به هر سو پناه ميبردم، هر سو كه بود. سالهايي كه پس از آن آمد و رفت هيچ تاثيري به حالم نداشت. برخي روزها تعجب ميكردم، به خود ميگفتم: عجب… عجيب است… فكر كنم ديروز اصلا به او فكر نكردم… و به جاي آن كه به خود تبريك بگويم از خود ميپرسيدم چطور ممكن بوده، چطور ميتوانستم يك روز بيفكر كردن به او زندگي كنم. از همه بيشتر نامش عذابم ميداد و دو يا سه تصوير مشخصي كه از او در ياد داشتم هميشه همان تصاوير.
درست است صبحها پاهايم را روي زمين ميگذاشتم غذا ميخوردم، خودم را ميشستم، لباس ميپوشيدم و كار ميكردم. گاهي با دخترها طرح دوستي ميريختم، گاهي، اما هيچ لطفي نداشت. احساساتم به صفر رسيده بود.
تا اينكه كه انگار شانس به من رو كرد، گرچه برايم بياهميت بود. زن ديگري با من آشنا شد، زني بسيار متفاوت كه عاشق من شد. زني كه نام ديگري داشت و تصميم گرفته بود از من مردي كامل بسازد. بدون آنكه نظر مرا بپرسد از من مردي متعادل ساخت و پس از كمتر از يك سال بعد از نخسين بوسهمان كه در آسانسور هنگام يك گردهمايي رد و بدل شد، با من ازدواج كرد….»
دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد.
آنا گاوالدا – ترجمه: الهام دارچينيان
چاپ ششم – نشر قطره 1385
198 صفحه 4500 تومن
دیوانه این کتاب شدم! اونقدر این داستانش رو دوست داشتم که نگو نپرس! با کلمه به کلمه این داستان اشک ریختم….