لام عزيز،
سلام
ديدي اين رؤساي ممالك واسه هم نامهي رسمي مينويسن؟ حالا اين قضيه واسه من شده يه جور بيماري! كه هي دوست نداشتم يه كلام كامنت بذارم “تولدت مبارك!”، يا يه خط بنويسم كه اميدوارم كه فيلان و بهمان! يا چه ميدونم يه كارتِ تبريك لوسِ ننر واست بفرستم! هي ميخواستم يه چيز بيشتري بنويسم. راستش خيلي قبلتر از اينكه نزديك تولدت باشه ميخواستم ايميل بزنم واسه حال و احوال كردن. اون وقتا ميخواستم بپرسم كجايي؟ ميخواستم بپرسم خوش ميگذره يا نه؟ يا مثلا آسمونِ اونجا هم همين رنگِ يا نه؟ حتما ميدوني اينجا همون دو زار فيسبوك با سرعت چسمثقالي رو هم كه داشتيم فيلتر شد رفت پيِ كارش كه خيالمون راحت باشه، كه بدونيم و باور كنيم خبري نيست. داشتم اينو ميگفتم كه خب نوشتن حس و حال ميخواد. راستش چند بار مثِ همين دو سه روز پيش يه چند خطي هم نوشتم ولي خوب نشد، يعني به دلم نچسبيد، از سرِ دل نبود زياد. سرِحال نبودم اون روز.
اگه از اينجا بپرسي -خودت كه بهتر ميدوني البته- اينجا همونطور كه ديده بودي مونده، چيز زيادي عوض نشده تو اين يكي دو سال، شايد هم شده و ما نميبينيم. ولي چرا، ترافيك بيشتر شده، پاييز شده ولي انگار پاييز نيست،بس كه هوا سوز نداره و هنوز آخر آبان آستين كوتاه ميپوشيم. اين چند ماهه پارازيت برايمان حواله ميكنند چپ و راست، كه ميگن علائمش خستگي و سردرد و عقيم شدنِ. ولي خب چاره چيه؟ از سياست هم كه خودت ميدوني، شده زندگيمون! اغتشاشگرها و خس و خاشاك و يه رئيسجمهور گلِ نازنين و ماماني! ديگه چه مرگي داريم؟ همه زندگيمون شده پيگيري كردن اين خبرها و اخبار VOA كه اوباما چه غلطي كرد و فلاني چي گفت و كيو جديدا گرفتن و مثلا آقاي هويج چه تحليلي در مورد سياستهاي جديد داره و بيانيه شونصد و چهارده ميرحسين و الباقي قضايا!
اينجا هنوز يادت ميكنيم، مثِ امروز كه با خانوم نون يادِ ايام ميكرديم و من به اون قيافهي جدي روزهاي اولت كه ديده بودم ميخنديدم! اون روزا كه فكر ميكردم احتمالا هيچ وقت نميتونم باهات احساس نزديكي كنم و ايميل بزنم كه مثلا تولدت مبارك. ولي خب اين كارِ دنيا مثِ خيلي چيزاي ديگه چپكي از آب در اومد و با همه آدمايي كه فكر ميكردم دورم وقتي چشم به هم گذاشتم ديدم چقدر نزديكم. آخرين دفعهاي كه عدسي ميخورديم و يادم نيست كي بود! يادِ اون روز تو آشپزخونه شركت ميافتيم كه داستان از چي بود؟ آشپزي من؟ عدسي پادگاني؟ هنوزم از خيلي حرفا خندهام ميگيره، مثِ لبخند آقاي فلاني كه تشبيهش كرده بودي به اون خرِ تو كارتون چي و هزار تا چيز ديگه.
بگذريم از اين حرفا، غرض اين بود كه تولدت رو تبريك بگم، هر جا كه هستي برات آرزوي خوشبختي ميكنم و اميدوارم هميشه همينجوري دلت -و البته خودت- جوون بموني. به اميدِ ديدار نزديك.
دوستدار شما – مهدي
24 آبانماه 88
مهدی جان زیباترین تبریک تولدی بود که خونده بودم
این خانم لام با اینکه سعی میکرد خیلی خودش رو جدی و خشک نشون بده ولی قلبی از طلا داشت! یاد ایام به خیر! اول صبحی کلی خاطره قشنگ مرور شد
پ.ن: یک کم هم حسودیم شد