اينجا وسطِ خيابون ويلا امن و امانِ. هيچ خبري نيست، نه پليسي نه اعتراضي، نه باتومي، نه لباس شخصي، نه شعاري، نه سبزي. دِ آخه اينقدر دروغ؟ اين همه فريبكاري؟ حالا هي بگيد خبري نيست. شلوغ نيست، آرومِ. تو بگو كه “اينا يه مشت بيكار و علافن”، بگو “حقشونِ” ولي واقعا اين حقِ؟ حقِ چي؟ تو به چي ميگي حق؟ من لجم ميگيره، من فقط دارم خودم رو كنترل ميكنم كه چيزي نگم. اون مرد لباس شخصي كه به چه سرعتي از پشتش باتوم رو بيرون كشيد و بابيرحمي به مردم حمله كرد حقِ؟ اون خانومي كه زير دست و پا افتاد و هيشكي جرات نكرد بره از زير باتومها نجاتش بده و فقط جيغ ميكشيد حقِ؟ اون كه جلوي در نشسته و واسه دخترش كه گرفتنش زار زار اشك ميريزه چي؟ مگه همون ديني كه بهش اعتقاد داريد اين همه در مورد “حق” حرف نزده؟ من داغم. اصلا همهي اين مسئله مذهبي -كه هر چي ميكشيم از اين ناديدنها و تعصبهاست- به كنار! مساله انساني چي؟ كي ميتونه جلوي هموطن خودش -اينو بخونيد يه آدم- اينجوري چوب و چماق بكشه و فكري نكنه؟ ميشه شب بيدغدغه سر رو بالش گذاشت و بيهيچي فكر نكرد؟ من وقتي ديدم اون حرومزاده داشت به طرفم مياومد گر گرفتم. واقعا شجاعت ميخواد ايستادن و فرياد كشيدن.
اينجا خبري نيست، واسهي همين سرعت اينترنتمون پايين اومده، واسه همين مسنجر كار نميكنه و موبايلهامون قطع شده، نگران نباشيد.
دیروز تو برنامه نوبت شمای بی بی سی این مطلبت رو خوند