مدتی پیش جملههایی از سهراب دیدم که از کتاب “اطاق آبی” نقل شده بود و اصلا کتاب را برای همان جملهها خریدم که نبود! احتمالا دچار سانسور شده بود جملههایی که من دیده بودم، اما به هر حال.
نوشتههای سهراب ساده و پیچیده است، بعضیهایش مثل همین وبلاگها بعضی سطرها هم خیلی تخصصی از بودا و مخصوصا نقاشی میگوید که این قسمتها را تقریبا گذری نگاه کردم، قسمتهایی هم تصویرهایی از خاطرههای کودکی سهراب است. من قسمت “معلم نقاشی” را بیشتر دوست داشتم. با مداد زیر سطرهایی که دوست داشتم خط کشیدم. روی هم رفته خواندن بعضی سطرها خالی از لطف نبود. با دیدن نوشتهها و خطها به این باور رسیدم که سهراب، سهراب بود، یعنی همهی ذهنش، باورهایش، همه چیزش همانطور بود که در نقاشیها و شعرهایش میبینی. در کتاب قسمتهایی از دستخط و نقاشیهای سپهری نیز ضمیمه شده است.
“نقاشی سرکوب تکرار بیهودهی درس بود و بیصدا پیش میرفت…”
“معلم مرا میشناخت.سرسپردگی مرا به دستورها دیده بود. پس چرا چوبم زد؟ به من نزد به بیداری ذوق زد. به حضور رویا زد…”
“شاگرد کیسهی زباله بود. درس در اول خالی میشد. منابع طبیعی ایران در کتاب جغرافی بود، نه در خاک ایران. سرمشق ادب و راستی در محیط مدرسه نبود در رسمالخط مدرسه بود. معلم در سخنرانی مدیر پدر دلسوز بود در کلاس نه پدر بود نه دلسوز”
“ضربه اگر بیدار کند همیشه رواست. خشونت چاشنی پرورش نیست. عنصر سازنده آن است…”
“من بانگ قلم را دوست داشتم. بانگی که دیگر نمیشنوی و بوی مرکب چه خوب بود. خوشنویسی ورزیدگی در قلم میخواهد. “ترک آرام و خواب” میخواهد. صفای دل میخواهد، گوشهی انزوا میخواهد. اما زور نمیخواهد، اندام درشت نمیخواهد. اگر خط بیقدر من با وزن اندک من میخواند بمیبایستی باباشاه اصفهانی رستم میبود میرعماد کوه احد.”
اطاق آبی- سهراب سپهری
انتشارات سروش
بهای 1200 تومن
مهدی جان من دیگه تو وبلاگ قبلی نمی نویسم… آدرس جدیدم اینه silhouette.blogfa.com
فید جدید شما هم همون کناره