آرشیو برای اکتبر, 2009

1 تا 5 امروز

(1)
از صبح كه بيدار شدم همش اين شعر مي‌آد تو ذهنم. از همين دو سه ساعت پيش بي‌اغراق نزديك صدبار تكرارش كردم: “دلِ دردمند سعدي ز محبت تو خون شد/ نه به وصل مي‌رساني نه به قتل مي‌رهاني”. اون “مُحبت” حتما بايد “مَحبت” باشه، نصفِ خوشگليش به همينِ!

(2)
هوا ابر تو اين يكي دو روز. نم‌نم بارون مي‌آد، حداقل خوبي اين يكي دو روز همينِ. كاش مي‌شد مي‌رفتم شمال. به شرطي كه اونجا هم هوا مه و ابر و نم‌نم بارون باشه.
ولي امروز از اون روزهاست، از اون روزها. بعضي روزا هست كه انگار يه جور خوبي شروع نمي‌شه. امروز از اون روزهاست. نبايد تلقين كنم به خودم.

(3)
اين روزا چقدر در مورد “اِستِر” كتاب مي‌بينم.شايد هم قبلا بهش دقت نمي‌كردم. مثِ همين امروز صبح نشر چشمه. حالا شايد بعدا در موردش مفصل نوشتم. ولي صبح يه حسِ خوشايندي داشتم كه در مورد اين ملكه چيزايي مي‌دونم.

(4)
هر وقت كه شفاف عمل نكردم، بيشتر از همه خودم متضرر شدم. هميشه همين بوده، هميشه. اين كه “جنگِ اول به از صلحِ آخر” شده حكايت من.
يه چيزي چند وقتِ در موردش به نتيجه رسيدم. اينِ كه اصلا زندگي مشخص كردن و فهميدن مرزهاست. اينكه بدوني كي بايد محكم و قرص بايستي و عقب نكشي، كي بايد يه كمي تساهل كني، كي بايد… كلا همين “كِي‌” و “موقع شناختي” اصلِ زندگي كردنِ، تجربه، تجربه، تجربه…
راستي تو چي فكر مي‌كني؟

(5)
يه چند تا كار و هدف شروع كردم. واسه اينكه از عادت و روزمرگي خارج بشم. از بيهودگي…
هنوز هم وقت هست، هنوز هم فرصت دارم.

داریوش شاه شاهان

این کتاب به زندگی و فرمانروایی داریوش تا لحظه مرگ می‌پردازد.سده‌ی پنجم پیش از میلاد که شاهنشاهی ایران در اوج قدرت است. نمی‌دونم دقیقا این کتاب تا چه حد موثق است، تقریبا دو هفته‌ای است که کتاب را تموم کردم و دارم جلد دومش را می‌خونم. اما به هر حال خوندن در مورد کوه رحمت، تخت جمشید، ملکه آتوسا خالی از لطف نیست. چیزهایی هست که انگار با تصوراتم همگون نبود اینکه ظاهرا همیشه و همه‌حال قدرت مطلق با فساد همراه بوده، دربار هخامنشیان، اخته کردن پسران جوان و تربیت برای خواجه‌های دربار که انگار از آن دوران هم مرسوم بوده است.

“… ستاره که از دیدن این جمعیت انبوه ترسیده بود، خود را پشت‌سر پدر خوانده‌اش پنهان کرده بود و نگاهش را از سواری که اندکی عقب‌تر از تختگاه سلطنتی ایستاده بود برنمی‌داشت.چنین به نظر می‌رسید که اسب این سوار کاملا تربیت شده است؛ ولی یک لحظه بی‌توجهی کافی بود که سر دست بلند شود. مرد جوان قد و قامتی برازنده، چشمان آبی رنگ، چهره‌ای زیبا و دندانهایی درخشان داشت. با نگاهش اهمیت قشون را ارزیابی می‌کرد و مراقب کوچک‌ترین اشاره شاه بود.
ستاره از دیدن این افسر مغرور مبهوت شده بود. میل به اینکه خودش را به او نشان دهد بی‌اندازه عذابش می‌داد. در مرز سکته کردن قرار داشت که دید داریوش شاه به سوی سوار برگشت و به او دستور داد تا کنار رودخانه پایین برود. ستاره مشاهده کرد که سوار به سوی او می‌آید. از پشت مرکت خود یک کاغذ لوله کرده به چاپاری که در کنار قایق ایستاده بود داد. در این هنگام بود که نگاههایشان با یکدیگر برخورد کرد. سوار از دیدن ظرافت ناخودآگاه کودک شگفت زده شد و در چهره‌ی لطیف او زیبایی معصومانه و آماده شکوفایی را دید. گونه‌های دخترک سرخ شد و احساس کرد در چشمان روشن سوار، وعده‌ی مفتون شدن در آینده را کشف کرده است”

داریوش شاه شاهان
برنار ابرت،خرم راشدی- برگردان: دکترعبدالرضا مهدوی
333 صفحه
نشر البرز- چاپ دوم
4300 تومن

این کتاب به زندگی و فرمانروایی داریوش تا لحظه مرگ می‌پردازد.سده‌ی پنجم پیش از میلاد که شاهنشاهی ایران در اوج قدرت است. نمی‌دونم دقیقا این کتاب تا چه حد موثق است، تقریبا دو هفته‌ای است که کتاب را تموم کردم و دارم جلد دومش را می‌خونم. اما به هر حال خوندن در مورد کوه رحمت، تخت جمشید، ملکه آتوسا خالی از لطف نیست. چیزهایی هست که انگار با تصوراتم همگون نبود اینکه ظاهرا همیشه و همه‌حال قدرت مطلق با فساد همراه بوده، دربار هخامنشیان، اخته کردن پسران جوان و تربیت برای خواجه‌های دربار که انگار از آن دوران هم مرسوم بوده است.

“… ستاره که از دیدن این جمعیت انبوه ترسیده بود، خود را پشت‌سر پدر خوانده‌اش پنهان کرده بود و نگاهش را از سواری که اندکی عقب‌تر از تختگاه سلطنتی ایستاده بود برنمی‌داشت.چنین به نظر می‌رسید که اسب این سوار کاملا تربیت شده است؛ ولی یک لحظه بی‌توجهی کافی بود که سر دست بلند شود. مرد جوان قد و قامتی برازنده، چشمان آبی رنگ، چهره‌ای زیبا و دندانهایی درخشان داشت. با نگاهش اهمیت قشون را ارزیابی می‌کرد و مراقب کوچک‌ترین اشاره شاه بود.

ستاره از دیدن این افسر مغرور مبهوت شده بود. میل به اینکه خودش را به او نشان دهد بی‌اندازه عذابش می‌داد. در مرز سکته کردن قرار داشت که دید داریوش شاه به سوی سوار برگشت و به او دستور داد تا کنار رودخانه پایین برود. ستاره مشاهده کرد که سوار به سوی او می‌آید. از پشت مرکت خود یک کاغذ لوله کرده به چاپاری که در کنار قایق ایستاده بود داد. در این هنگام بود که نگاههایشان با یکدیگر برخورد کرد. سوار از دیدن ظرافت ناخودآگاه کودک شگفت زده شد و در چهره‌ی لطیف او زیبایی معصومانه و آماده شکوفایی را دید. گونه‌های دخترک سرخ شد و احساس کرد در چشمان روشن سوار، وعده‌ی مفتون شدن در آینده را کشف کرده است”

داریوش شاه شاهان

برنار ابرت،خرم راشدی- برگردان: دکترعبدالرضا مهدوی

333 صفحه

نشر البرز- چاپ دوم

4300 تومن

رجوع

بهتر نیست به جای این همه فکر کردن به “باید‌ها” و رجوع به مسائل فقهی و مذهبی به قلبتون رجوع کنید؟ یا اگه به اون اعتقاد ندارید حداقل به مغزتون؟ آخه اینجوری سخت‌تون می‌شه…

صبحِ پاييزي

اين همه بي‌تاب و بي‌خواب و دلتنگ بودم.
صبح تو ماشين وقتي به هواي پاييزي و خيابوناي خلوت اون ساعتِ صبح نگاه مي‌كردم يادِ تو افتادم. يادِ صورتت، خنده‌هات، خاطره‌هامون و همون چند تا كلمه كه زندگي بود.
دقيقا امروز 10 سال گذشتهِ، 10 سال. خيلي طولاني به نظر مي‌آد مگه نه؟
رو كاغذ سه تا عدد نوشتم. از صبح رو ميزم كنارِ لپتاپِ و مدام نگاهم بهش گره مي‌خوره، همينِ ديگه.

هاي‌هاي دلِ تنگِ من

Media pleayer تو تموم مدت روشنِ و reapet هم مطابق معمول روي On. نمي‌دونم چند بار صداي شجريان تكرار مي‌شه و با ناله‌ي سه‌تار همراه مي‌شه و مي‌خونه  “هر چه زنی بزن مزن/ طعنه به روزگار من “. نمي‌دونم چي تو اين تصنيف و كلمه‌ها و صدا مخفي شده كه اينطوري مي‌كنه با آدم. تصنيف‌هاي بعدي هم همچين بي‌راه انتخاب نشده وقتي كه بعد اينها بخونه “هاي‌هاي‌هاي‌هاي دلِ تنگِ من”
هر چه کنی بکن، مکن/ ‌ترکِ من ای نگار من
هر چه بَری ببر، مَبَر/ سنگدلی، به کار من
هر چه بُری ببر، نبُر/ رشته‌ی الفت مرا
هر چه کَنی بکَن، مَکَن/ خانه‌ی اختیار من
هر چه روی برو مرو/ راه خلاف دوستی
هر چه زنی بزن مزن/ طعنه به روزگار من

مدیریت بحران درونی

یه وقتایی، تو یه روزایی که حالا به دلایل مربوط و نامربوط آستانه‌ی صبر آدم پایین اومده، وقتایی که با کوچکترین صدایی آماده‌ای از کوره در بری و حتی تحمل صدای هواکش رو هم نداری و بهش چپ‌چپ نگاه می‌کنی، شاید اون روزاست که نباید جواب بدی باید سکوت کنی، تجربه هم همین رو می‌گه، اگه باورش داشته باشی. داری، مگه نه؟ اون وقتا فقط باید بشنوی، نباید عکس‌العمل داشته باشی. شاید اگه تو یه روز دیگه بهم گفته بودی قبول می‌کردم، اصلا شاید برخورد چیز دیگه‌ای می‌شد و کار به این حرفا نمی‌رسید. اما شاید بد روزگار این باشه که این بدحالی دو طرفه باشه اون روز. شاید البته! خودم هم خیلی مطمئن نیستم. کلاه خودم رو که قاضی می‌کنم فکر می‌کنم باید کار دیگه‌ای می‌کردم به خاطر خیلی چیزا. به خاطر سن و سال و مهمتر از اون واسه شناختی که خودم از خودم دارم. خودم هم دقیق نمی‌دونم الان فقط می‌دونم که این مدیریت بحران درونی! هم خودش مساله‌ای شده، اینکه بدونی چه وقتایی باید خونسرد باشی، چه وقتایی باید صبر کنی، چه وقتایی عصبانی بشی و فریاد بزنی. من انگار هنوز دارم تجربه می‌کنم، حداقل اینجا جای خوبی واسه‌ی این تجربه کردنهاست.

علامه

خب من لجم مي‌گيره از اينكه خودتون هم نمي‌دونيد دقيقا دنبالِ چي مي‌گرديد اينجا، اين همه سهل‌انگار آخه؟ بدتر از اون اينكه اصلا نمي‌توني چيزي كه تو مغزت مي‌گذره رو به طرفت منتقل كني. چرا نبايد چيزي بگم و مراقب باشم؟ بعدش هم آخه واسه چي خودت رو علامه دهر مي‌دوني؟ ببينم تخصصت چيه؟ هيچ وقت خودت به اين موضوع فكر كردي؟ به همه چي شك كردم! عقلِ كلن همه تو روزگارِ ما. يادم باشه، حداقل در مورد خودم يادم باشه تو چيزي كه تخصص ندارم دخالت نكنم!
من با همه‌ي اونايي كه باهاشون كار كردي ابراز همدردي مي‌كنم و به احترام صبر و تحملي كه به خرج دادن كلاه از سر برمي‌دارم!

يه شبِ مهتاب

نشسته داره واسه كربلا ثبت‌ِ نام مي‌كنه از يكي ديگه از همكارها مي‌پرسه نمي‌خواي بنويسي؟ از من چيزي نمي‌پرسه. اون يكي درست كنار دستش داره دنبالِ عكس واسه لاتاري مي‌گرده، من مي‌گم به نظرم عكس لاتاري نبايد با روسري و چادر و عكسهاي مرسومِ اينجا باشه، حداقل اونايي كه من ديدم عكس‌هاشون اينجوري نبوده، حالا خودت مي‌دوني. تو سايتش چيزِ خاصي نديدم.
عصري كه دارم مي‌رم خونه همش صداي فرهاد تو گوشم مي‌پيچه با همون صداي قرص و محكم مي‌خونه: “يه شبِ مهتاب، ماه مي‌آد تو خواب/ منو مي‌بره كوچه به كوچه/ باغ انگوري، باغِ آلوچه” مدام تكرارش مي‌كنه. موقع برگشتن هوا پاييزي شده، هوس”سوپ” مي‌كنم. دوست دارم يه جايي بشينم، فقط صداي موسيقي باشه و نه اخبار و سياست. درست نزديك خونه كه مي‌رسم به راننده مي‌گم “من پياده مي‌شم”. صبحش مي‌گردم اين آهنگ فرهاد رو پيدا مي‌كنم، repeat رو ON مي‌كنم و چند بار و چند بار گوشش مي‌دم “يه شبِ مهتاب، ماه مي‌آد تو خواب…”

یازده دقیقه

خیلی وقتها چیزهایی درباره “یازده‌دقیقه” همین‌جا نوشته بودم. زمانی که pdf file کتاب را پیدا کرده بودم و خوانده بودمش اما شش-‌هفت ماه پیش تصادفی کتاب توقیف شده را در یکی از قفسه‌های نشر ثالث دیدم و در خریدنش تردید نکردم.
یازده دقیقه ظاهرا برای این دستخوش سانسور شده که خب بر محور س-ک-س نوشته شده، دخترک برزیلی که به غربت می‌رود و آنجا تن‌فروشی می‌کند. عنوان کتاب نیز بر همین اساس “یازده دقیقه” عنوان شده، اما آنچه که نویسنده می‌گوید چیزی بیشتر از آن یازده دقیقه است!

“… ولی‌ پنجره‌ی هواپیما باز نمی‌شود،راستی هرگز تصور این را هم نمی‌کردم. خیلی بد است که نمی‌توان پنجره را گشود و هوای تازه استنشاق کرد. بنا بر این مجبورم در همین شهر بمیرم. ولی پیش از مرگ می‌خواهم برای زنده ماندن مبارزه کنم. اگر بتوانم به روی پاهای خودم بایستم، به هر جا بخواهم می‌رسم.
ماریا روز بعد در آموزشگاه زبان فرانسوی ثبت‌نام کرد و در آنجا با افرادی از مذاهب، عقاید و حتی سنین گوناگون آشنا شد.مردانی دارای لباسهای رنگارنگ و دست‌بندهای طلا،زنانی دارای روسری و بچه‌هایی که بسیار سریع‌تر از بزرگسالان مطالب را درک می‌کردند، در حالی که خلاف این رویداد،صحیح‌تر به نظر می‌رسد. یعنی چون بزرگسالان تجربه‌ی بیشتری دارند باید زودتر یاد بگیرند. وقتی متوجه شد تقریبا همه آن افراد کشور برزیل،کارناوالهای زیبا،رقص سامبا، فوتبال و مشهورترین بازیکن فوتبال دنیا پله را می‌شناسند احساس غرور کرد. نخست قصد داشت تلفظ صحیح این نام را به همه یاد بدهد. پ…ل…ه ولی خیلی زود منصرف شد. خارجیان همیشه در تلفظ اسامی وسواس نشان می‌دهند و تصور می‌کنند حق با آنهاست. به همین دلیل آن دخنرک برزیلی را نیز ماري‌آ می‌نامیدند. برای تمرین زبان فرانسه عصر همان روز به خیابان رفت. در شهری که دونام داشت شکلاتهای خوشمزه‌ای را کشف کرد. پنیری خورد که هرگز نظیر آنرا ندیده بود. فواره بزرگی در وسط شهر، برف زیادی که هنوز کسی گام روی آن نگذاشته بود… “

یازده دقیقه
نویسنده: پائولو کوئیلو
ترجمه‌ی کیومرث پارسای
نشری نی‌نگار
چاپ اول (و آخر!) تایستان 85
6000 تومن

خیلی وقتها چیزهایی درباره “یازده‌دقیقه” همین‌جا نوشته بودم. زمانی که pdf file کتاب را پیدا کرده بودم و خوانده بودمش اما شش-‌هفت ماه پیش تصادفی کتاب توقیف شده را در یکی از قفسه‌های نشر ثالث دیدم و در خریدنش تردید نکردم.

یازده دقیقه ظاهرا برای این دستخوش سانسور شده که خب بر محور س-ک-س نوشته شده، دخترک برزیلی که به غربت می‌رود و آنجا تن‌فروشی می‌کند. عنوان کتاب نیز بر همین اساس “یازده دقیقه” عنوان شده، اما آنچه که نویسنده می‌گوید چیزی بیشتر از آن یازده دقیقه است!

“… ولی‌ پنجره‌ی هواپیما باز نمی‌شود،راستی هرگز تصور این را هم نمی‌کردم. خیلی بد است که نمی‌توان پنجره را گشود و هوای تازه استنشاق کرد. بنا بر این مجبورم در همین شهر بمیرم. ولی پیش از مرگ می‌خواهم برای زنده ماندن مبارزه کنم. اگر بتوانم به روی پاهای خودم بایستم، به هر جا بخواهم می‌رسم.

ماریا روز بعد در آموزشگاه زبان فرانسوی ثبت‌نام کرد و در آنجا با افرادی از مذاهب، عقاید و حتی سنین گوناگون آشنا شد.مردانی دارای لباسهای رنگارنگ و دست‌بندهای طلا،زنانی دارای روسری و بچه‌هایی که بسیار سریع‌تر از بزرگسالان مطالب را درک می‌کردند، در حالی که خلاف این رویداد،صحیح‌تر به نظر می‌رسد. یعنی چون بزرگسالان تجربه‌ی بیشتری دارند باید زودتر یاد بگیرند. وقتی متوجه شد تقریبا همه آن افراد کشور برزیل،کارناوالهای زیبا،رقص سامبا، فوتبال و مشهورترین بازیکن فوتبال دنیا پله را می‌شناسند احساس غرور کرد. نخست قصد داشت تلفظ صحیح این نام را به همه یاد بدهد. پ…ل…ه ولی خیلی زود منصرف شد. خارجیان همیشه در تلفظ اسامی وسواس نشان می‌دهند و تصور می‌کنند حق با آنهاست. به همین دلیل آن دخنرک برزیلی را نیز ماري‌آ می‌نامیدند. برای تمرین زبان فرانسه عصر همان روز به خیابان رفت. در شهری که دونام داشت شکلاتهای خوشمزه‌ای را کشف کرد. پنیری خورد که هرگز نظیر آنرا ندیده بود. فواره بزرگی در وسط شهر، برف زیادی که هنوز کسی گام روی آن نگذاشته بود… “

یازده دقیقه

نویسنده: پائولو کوئیلو

ترجمه‌ی کیومرث پارسای

نشری نی‌نگار

چاپ اول (و آخر!) تایستان 85

6000 تومن

عادت مي‌كنيم

اينجا، اين روزا، همه چي امن و امانِ. امن و امان، شك نكنيد!
خيال بد نكنيد. مشكل چي داريد آخه؟ مشكل؟؟
همه چي رو به راهِ.
من پاهام داره شل مي‌شه انگار.
همين الان اين آقاهه داشت مي‌گفت آدم عادت مي‌كنه،
راست مي‌گفت، كم‌كم شل مي‌شي و وا مي‌دي به اين مي‌گن عادت.
عادت يعني تقلا نكردن.
-‌همينِ عادتِ كه واسم نفرت انگيز‌ِ -
راستي يه چيزي، برادر تو حاشيه مي‌چرخي!
اين جماعت هم كلا گيرت آوردن…
ما داريم كجا مي‌ريم؟
تو مي‌دوني؟

اينجا، اين روزا، همه چي امن و امانِ. امن و امان، شك نكنيد!

خيال بد نكنيد. مشكل چي داريد آخه؟ مشكل؟؟

همه چي رو به راهِ.

من پاهام داره شل مي‌شه انگار.

همين الان اين آقاهه داشت مي‌گفت آدم عادت مي‌كنه،

راست مي‌گفت، كم‌كم شل مي‌شي و وا مي‌دي به اين مي‌گن عادت.

عادت يعني تقلا نكردن.

-‌همينِ عادتِ كه واسم نفرت انگيز‌ِ –

راستي يه چيزي، برادر تو حاشيه مي‌چرخي!

اين جماعت هم كلا گيرت آوردن…

ما داريم كجا مي‌ريم؟

تو مي‌دوني؟

شخصي و رسانه‌اي

Kalhorدر مورد “نرگس كلهر” كه هي فرت و فرت با رسانه‌هاي اون طرفي مصاحبه مي‌كنه خب مشخصا جريان خيلي رسانه‌اي شده و به نظرم اونقدرها هم حاد نيست. البته اگه اتفاقي بر عكس همين افتاده بود قطعا با شدت بيشتري اون طرف رو تخريب مي‌كردن. مثلا فرض كنيد اگه “نرگس خاتمي” پناهنده شده بود حالا چه اتفاقاتي كه نمي‌افتاد و چه‌ها كه نمي‌گفتند.

اما به نظرم درست نيست كه مساله شخصي رو اين‌قدر تو بوق و كرنا كنيم، چند درصد از ما دقيقا مثل پدر و مادرهامون فكر مي‌كنيم؟ چند نفر رو همين اطرافمون مي‌شناسيم كه مثلا باباش حاجي بوده و طرفدار رژيم و فِلان،حالا خودش به هر دليلي داره طورِ ديگه‌اي فكر مي‌كنه؟ طور ديگه‌اي زندگي مي‌كنه؟ قرار نيست آدما مثِ پدر و مادرشون فكر كنن. خصوصا اين نسل جديد و هم نسل‌هاي خودم كه اينقدر توي افراط و تفريط بوديم كه خب وضع اينطوري شده! حالا چه فرقي داره اون پدر مشاور فرهنگي رئيس‌جمهور باشه يا مدير فلان اداره يا هر چي!

جيلينگ جيلينگِ دل

تار مي‌زنم. واسه دلِ خودم دلنگ و دولونگ مي‌كنم.
دنبال دفتر قبلي مي‌گردم كه “مرغ سحر” بزنم.
وقتي دارم چاي مي‌ريزم دوباره به اين فكر مي‌كنم كه يه سري آهنگ‌ها هست، يه سري شعرها هست كه جاودانه شده، هيچ وقت از بين نمي‌ره، هيچ وقت. هميشه تازه‌ست.
واسه خودم مي‌زنم زير آواز “اين قفس چون دلم تنگ و تار است”
چوون دلم…
لم مي‌دم روي مبل و چاي و توت مي‌خورم.
واسه خودمم، واسه خودم.
دلم تخت و فرش مي‌خواد.
تسبيحم رو تو دستم مي‌گيرم و به صداي جيلينگ‌جيلينگش گوش مي‌دم.
ذكر نمي‌گم، فقط باهاش بازي بازي مي‌كنم.
از كتابي كه دو هفته پيش خريدم غزل مي‌خونم:‌
“گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي/ حاصل عمر آن دمست باقي ايام رفت”
لايِ برگه رو تا مي‌زنم. سعدي روحت شاد!

تار مي‌زنم. واسه دلِ خودم دلنگ و دولونگ مي‌كنم.

دنبال دفتر قبلي مي‌گردم كه “مرغ سحر” بزنم.

وقتي دارم چاي مي‌ريزم دوباره به اين فكر مي‌كنم كه يه سري آهنگ‌ها هست، يه سري شعرها هست كه جاودانه شده، هيچ وقت از بين نمي‌ره، هيچ وقت. هميشه تازه‌ست.

واسه خودم مي‌زنم زير آواز “اين قفس چون دلم تنگ و تار است”

چوون دلم…

لم مي‌دم روي مبل و چاي و توت مي‌خورم.

واسه خودمم، واسه خودم.

دلم تخت و فرش مي‌خواد.

تسبيحم رو تو دستم مي‌گيرم و به صداي جيلينگ‌جيلينگش گوش مي‌دم.

ذكر نمي‌گم، فقط باهاش بازي بازي مي‌كنم.

از كتابي كه دو هفته پيش خريدم غزل مي‌خونم:‌

“گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي/ حاصل عمر آن دمست باقي ايام رفت”

لايِ برگه رو تا مي‌زنم. سعدي روحت شاد!

Older entries »