آرشیو برای جولای, 2009

متملقانه

بعد از n سال معلوم نيست شماره منو از كجا پيدا كرده بود، زنگ زد خيلي گرم و متملقانه چاپلوسي كردن كه
“مخلصم و نوكرم و …” بعد پرسيد “شناختي؟” حتي بعد از گفتن فاميلي هم نشناختم. اين كي بود؟ اين ديالوگ‌هاي غيرِ آشنا و غيرقابل فهم؟ بعد اين همه مدت براي اين زنگ زده بود كه رو بندازه كه مي‌توني فلان كارو واسه من بكني؟ بحثم اصلا بحثِ اون كار و رو انداختن و تونستن و نتونستن من نبود -‌اگر چه نمي‌تونستم واقعا- ولي نوعِ حرف زدنش طوري بود كه اونقدر “سرد” جواب دادم كه انگار خودش فهميد. آخراي صحبت سعي كرد خيلي تند حرفش رو تموم كنه و خداحافظ.

جناب رستم

در ادامه‌ی افاضه‌ای که فرموده بودیم، در توضیح شعر نوشته شده: “رستم برای جستن اسب به شهر سمنگان رسید. شاه سمنگان از رستم پذیرایی کرد. تهمینه دختر شاه سمنگان که آوازه‌ی رستم را شنیده بود، شبانه پیش رستم رفت و گفت که اگر مرا بخواهی، می‌خواهم به همسری تو درآیم. موبدی تهمینه را به عقد رستم درآورد؛ پس از نه ماه تهمینه پسری به دنیا آورد و او را سهراب نامید”
وقتی داشتم متن را می‌خواندم فکر کردم که حالا بعد از اینکه جناب “رستم” به “تهمینه” بله گفته –خب از شواهد اینطور برمی‌آید. چون که تهمینه پیشنهاد داده و گفته که اگر مرا بخواهی- نصف شبی “موبد” از کجا گیر آوردن این دوتا؟
حالا اصلا کاری به بحث‌های انحرافی و بی‌ناموسی قضیه ندارم. ولی خب کلا انگار یه جای قضیه می‌لنگه!!

اون روز

اون روز همه‌ي كاغذ پاره‌هاتون رو ريختيم تو سطل آشغال! حتي وسط كار خنديديم و من گفتم “بنده خدا خانومِ فلاني با هر كي سلام‌عليك هم مي‌كرد يادداشت برمي‌داشت.خدايِ بوروكراسي و كاغذ‌بازي بود!” بعد من وسط اين كارها يه جمله فلسفي گفتم كه خودم خيلي باهاش حال كردم. اينكه “قدرت و البته محبوبيت بايد از خودِ شخص ناشي بشه، قدرت و محبوبيتي كه به صندلي و جايگاه مربوط بشه دو زار ارزش نداره” خب خودت بگو چه فايده كه بعد از اين همه مدت كسي ازت سراغي هم نمي‌گيره؟هان؟ من اصلا دوست ندارم اين حرفا رو اينجوري در غيابت بزنم، نمي‌خوام مث بقيه برخورد كنم. خيلي وقتِ كه منتظر فرصتي هستم كه واست بنويسم و برات بفرستم كه بخوني. واسم مهمِ. شايد اگه اين قدر غافلگيرانه نمي‌رفتي زودتر مي‌نوشتم و حرف مي‌زدم.

افاضه ادبی فرمودیم

همه بر گرفتند با او خروش / زمین پرخروش و هوا پر زجوش
چنین گفت باسرفرازان که”من / نه دل دارم امروز گوئی نه تن”
اینجاست که “سهراب” به دست “رستم” کشته می‌شه، خوندن این ابیات -هر چند از روی اجبار- حس عجیبی دارد. از آن بیتهایی است که انگار نمی‌شود همینطوری آرام روی صندلی لم بدهی و بخوانی.

منحنی

نقاط زیر منحنی، نقاطی هستند که عدم کارایی را مشخص می‌کنند.
.
.
.
.
.
.
.
دستم رو گرفتم دارم خودم رو می‌کشم به سمت منحنی.
بعد از یه مدت هم باید منحنی رو جابجا کنم. جابجا کنم به سمت بالا و راست!
این منحنی و تعاریف مربوطه کاملا به خودم مربوطه!
یه احساس رضایتمندی خوبی دارم بعضی از این روزها.

به خودم مربوطِ

روزاي آفتابي رو به روم نيار دلم گرفته…

اصول مديريت

امروز من در ادامه نظريات خودم در مورد “اصول مديريت”* به اين نتيجه رسيدم كه در اصول مديريت “شاشو نبودن مديريت” رو هم بايد اضافه كرد، حالا از من گفتن بود! خصوصا براي مديران عالي! چون نبودن اين اصل ممكنِ لطمات بزرگي به سازمان وارد كنه. امروز يكي از همكاران داشت مي‌گفت “اين آقاي فلاني يه كمي عجولِ.” من اول اومدم اين نظريه رو از خودم در كنم كه خب چون در ملاء‌عام بود خودم رو كنترل كردم. فقط گفتم: “يه كمي، همچين يه كوچولو بگي نگي!” خلاصه ديگه…
* اين اصول مديريت واقعا در عمل كشكِ. يعني من نديدم كسي به اين اصول مهم واقعا پايبند باشه، اينجا همش حرفِ. اوكي؟

نق و نوق

امروز كلا از اون روزاي بهونه‌گيري شده، از اون روزايي كه در مورد چاي و صندلي و آدماي بي‌مسئوليتي كه فقط به يه سري مسائلي كه فقط منافع خودشون رو بيشتر به رخ مي‌كشه و البته هر چيزي كه دمِ دستم باشه غر مي‌زنم.
آخرش هم به نظرم اونقدر كه من تو اين شركت با فنجون چاي بين آبدارخونه و اتاق در ترددم بايد يك فلاكس يك نفره از اون جينگولي‌ها كه “رضا كيانيان” تو فيلم “باغ فردوس” داشت بگيرم كه هم خودم و هم جامعه بشريت رو نجات بدم!
پ.ن: كشتم خودم رو! بعد از چند روز اومدم اينجا سه- چهار خط از نق و نوق‌هاي سرِ كار نوشتم. اما نمي‌دونم اين نوشتن چجوريه كه مثِ هزار تا كارِ ديگه وقتي كه وقفه مي‌افته، ادامه‌اش سخت مي‌شه. فعلا نوشتمش كه يخِ دستم و مغزم باز بشه…

ناخواسته

دلم واسه خيلي آدماي دور و نزديك تنگ شده، آدمايي كه –ناخواسته- من بيشتر كمرنگشون كردم و الا اونا كمرنگ نشدن، هستن هنوز، مث قبل.

تزهاي مبارزاتي

نمي‌دونم ولي به نظرم اين روش مبارزه كه از اون طرف تجويز كردن واسمون خيلي مسخره‌ست! مثلا اينكه هي مي‌گن “تو ساعت اوج مصرف لوازم برقي رو روشن كنيد كه به دولت فشار بياريد.” آخه پدر جان با اين كار برقِ خودمون تو شركت و خونه قطع مي‌شه، وسط تابستون و تو اين گرما فشار به همه جامون وارد مي‌شه!! همين ديروز كه برق نداشتيم و يك ساعت شر‌شر عرق مي‌ريختم داشتم فكر مي‌كردم آخه اين چه مبارزه مخملي و نرميه؟ مثلا با اين تز دولت استعفا مي‌ده و عذرخواهي مي‌كنه؟ طرف از اون طرف دنيا دامن كوتاه و تاپ پوشيده، عينك آفتابي زده و نسخه مي‌پيچه واسه اين طرف! اصلا نمي‌خوام اينجوري برخورد كنم، ولي آخه… آخه از اون طرف دنيا و بي‌خبر از اين طرف كه نمي‌شه.
يه سري ديگه هم نسخه پيچيدن كه مثلا جمعه بريم نماز جمعه! خوبِ والا همين يه كارمون مونده، ديروز به دوستي مي‌گفتم نكنه بعد اين كارها، يه چيزِ ديگه بره تو پاچمون!! بعد چشم وا كنيم بگن فلانِ و بهمان.
امروز انگار يه كمي عصبي‌ام، خودمم البته راهكار خاصي ندارم اما از اين تزهاي (…) هم حمايت نمي‌كنم!
اين (…) رو هم هر جور كه حال كرديد تكميل كنيد. خب؟

حس خوبي ندارم همين

احساس خوبي ندارم وقتي كه حس مي‌كنم بين حرف و عملت يه دنيا فاصله‌ست. وقتي كه حس مي‌كنم اون حرفها و سخنراني‌ها فقط ژست بوده و هيچ پشتش نبوده، پوچِ پوچِ پوچ بوده! من دلم واسه اون آدم صادقي كه با همه مشكلات و نواقص موجود مثِ كفِ دست برخورد مي‌كرد و سياسي بازي نداشت تنگ شده، به همين زودي تنگ شده، مي‌فهمي؟ به همين زودي. كاش مي‌تونستم اينا رو بهت بگم. كاش مي‌تونستم حداقل واست بنويسم. اصلا نگه خودت نگفته بودي؟ تو رو خدا اون چهره‌اي كه ازت ساخته بودم رو خراب نكن. ديكتاتوري كه شاخ و دم نداره، اينكه نمي‌خواي حرفِ كسي رو بشنوي. اينكه هي نيستي و نيستي و نيستي. شايد بازم نوشتم. اينا فقط تحليل‌هاي ضمني امروزِ منِ.

هيچي نگفت

ازم پرسيد: “حالش چطوره؟”
يادم نيست چي گفتم. من دوست داشتم كه حالش خوب باشه، يعني فكر مي‌كردم يه نشونه‌هايي هست از خوب بودن. واسه همين احتمالا چيزِ ناگواري نگفتم.
دقيق خاطرم نيست اما حس مي‌كردم تو ماشين نشستيم، كنار همديگه، شايد هم من رو صندلي عقب بودم. شب نبود، ولي الان تصوير تو ذهنم تو تاريكي و نصفِ شبِ. چه فرقي مي‌كنه؟
روز بعد وقتي كه از پشت پنجره ديدش انگار خودش رفت تو شوك. هيچي نگفت، ولي بغض كرد. حالش بد بود، من بازم اون لحظه‌ها فكر مي‌كردم كه نه خوبِ. يعني دوست داشتم اينطوري باشه.
سرم درد مي‌كنه الان، يه لحظه پرت شدم تو اون روزها و ساعتها و هفته‌ها.
راستي واقعا اين درستِ كه نزديك‌ها و دوستات رو تو لحظه‌هاي سخت مي‌شناسي و ‌الا تو خوشي و شادي كه بودن هنر نيست. لازم نيست تعارف كني. لازم نيست تماس بگيري “كه اگه كاري داشتي…”.
من به اون روزها فكر مي‌كنم، عينكم رو برداشتم. سعي مي‌كنم متمركز بشم رو كتابِ جلوم. راستي امروز چندمِ مگه؟ ارديبهشتِ؟ نه. به مهر و آبان هم كه خيلي مونده، من چم شده پس؟ اين چه وقتِ اين فكراست لعنتي؟
همه‌ي آدمهاي اون روزها از جلوي چشم‌هام گذشتن. من تو بهت به همه نگاه كردم.

Older entries »