آرشیو برای ژوئن, 2009
من اگه خدا بودم
خوبِ كه ما جايِ خدا اون بالا نيستيم. و اِلا اگه اين همه از دل و رازهاي آدمها خبر داشتيم هيچ آبرو و حيثيتي براشون نميذاشتيم، همه رو رسوا ميكرديم. نه؟ وقتي يه چيزي از يه نفر ميبينيم رحم نميكنيم. كاشكي اگه مذهبي باشيم يا نباشيم اين “ستّارالعيوب” رو فراموش نميكرديم.
مرگ
![]()
اين عكسي است كه سايت BBC از “ندا” گذاشته بود. من هيچ كدام از فيلمهاي صحنهي جان دادن را نديدم- نه اينكه در دسترس نباشد و نشود، خودم نخواستم والا تا همين دو، سه روز پيش در صفحه اصلي ياهو بود و روي فلش،موبايل و ايميل خيليها- من اين روزها حالِ خرابِ خيلي از دوستان و همكاران و آشنايان را ديدم. كساني كه از ديدن فيلم بغض كرده بودند، چشمهايشان قرمز شده بود، حالت تهوع داشتند، بد و بيراه ميگفتند و حتي آدمهايي با طرز تفكر موافقِ اين سركوب كه آنها هم تحت تاثير قرار گرفته بودند.
كاري به اخبار اين روزها ندارم، كاري به تكذيبهاي ماجرا ندارم، حتي كاري به اين حرفهاي قشنگ و شعرگونه ندارم. مرگ يك انسان به هر دليلي، توسط هر گروهي چه در راه آزادي و چه به قول برخي در راه اغتشاش و اينها بهاي سنگيني است. خيلي سنگين. بيچاره آشنايان و مخصوصا خانوادهاش. كي ميتوانند اين داغ را باور كنند؟ كي ميتوانند آرام شوند؟ كي ميتوانند با يادآوري بعضي خاطرات بغض نكنند؟ اصلا مگر ميشود؟ به اين عكس نگاه كنيد، يا دقت به چهره معصومِ اين دختر نگاه كنيد…
گناه دارن
ميگم من يه پيشنهاد دارم، بهتر نيست به ازاي هر 10 تا آدمي كه استخدام ميكنيد يه فكري هم به حال اين دستشويي طبقات بكنيد؟ رسما همه پرسنل دارن دورِ خودشون ميپيچن. آخه گناه دارن، ناراحتي كليه ميگيرنا!!
راستي اين مطلب چون مربوط به “منابع و امكانات سازماني”+”نيروي انساني” هستش بايد تو كتگوري “مديريت” باشه نه؟
كه چي خب؟
دنياي كوچيكيه، به آدمايي برميخوري كه هيچ وقت فكر نميكردي شايد دوباره باهاشون روبرو بشي. بعد اين يعني چي؟ يعني بايد تحمل كرد و چيزي نگفت از ترسِ اينكه نكنه دوباره بعدا باهم روبرو بشيم و كارمون به هم گير بكنه؟ به اين نتيجه رسيدم كه هارت و پورتش فقط پشتِسر اون طرفِ والا روبروش دهنش بستهست. واسه همين هم ديگه به حرفاش محل نميذارم. اصلا بحث جسارت و اينها نيست، ولي اين حرفاي پشتِ سر و گفتن و خنديدنها ميشه حرفاي “خاله زنكي” كه دوزار هم ارزش نداره! كي چي خب؟
بعد نوشت:
این وبلاگ رسما تو همین یکی دو هفته پیش سه سالش تموم شد. از اینجا و اینجا شروع شد. (اولی انگار فی-لتر هم شده). سعی می کنم اول هر ماه مطالبی که در ماههای سالِ قبل نوشته بودم بخونم امروز هم همین کارو کردم. حس جالبی داره واسم…
من لجم ميگيره از اين حرفا
چه جنگي آخه؟ اون وقتا با دشمن ميجنگيدن. دشمن يعني كسي كه بهمون حمله كرد بود، كسي كه متجاوز بود. اون وقتا چه بحثي بود؟ بحث خاك و ناموس و وطن. خودمون دشمن نبوديم، نه هموطن،نه همشهري. مگه نه؟ اون عكسها رو ديدي؟ عكس اون آدماي مظلوم كه چيزِ زيادي هم نميخواستن و غرقِ خون هستن. ميتوني بگذري ازش؟ ولش كن،بيا بحثي نكنيم، بحثي نداريم. ولش كن، ولش كن اصلا…
من اين روزها
دلم واسه كتاب خريدن تنگ شده، واسه اون وقتايي كه دنبال اسم كتابها تو وبلاگها،نوشتهها و حرفها دست و پا ميزدم. واسه وقتي كه واسه همين خريد كردنهاي اولِ ماه دلخوش بودم. واسه بين قفسهها چرخيدن، واسه تاريخ زدن اول كتابها و گذاشتنشون كنار پاتختي. فعلا اين شبها فرصتش نيست، شوقش هست اما وقتش نيست.

تكراري و كليشه
رفتم تو اتاقش كه تسليت بگم. مطابق معمول حرف زدن تو اينجور مواقع واسم سخت ميشه، صدام در نميآد. يه سري حرفِ تكراري و كليشهاي گفتم كه “متاسف شدم و ايشاله غم آخرتون باشه”،اينكه ببخشيد كه نتونستم زودتر خدمتتون برسم و از همين چيزها. نه اينكه حرفام از سر دل نباشه كه اتفاقا بود. كه اتفاقا برخلاف اينكه شايد ارتباطم خيلي نزديك نبوده باهاش اما اون روز و تو روزهاي ديگه خيلي به ماجرا فكر كردم. اون روز كه ديدمش متاثر و خراب داشت سوار ماشين ميشد حس غريبي داشتم. شايد اگه اون روز نميديدمش اينجوري فكرم مشغول نميشد. وقتي داشتم حرف ميزدم از پشت ميزش كنار رفت، عينكش رو برداشت، ايستاد و تشكر كرد. گفت “به هر حال همينِ. واسه همه هست متاسفانه” با همون لحن و صداي خشك و منش هميشگي گفت و تو اون “متاسفانه” آخر توقف كرد و به يه گوشه خيره شد. نميدونم به چي فكر ميكرد اون لحظه.
متاثر بود، از لحن حرف زدنش، از چهرهاش مشخص بود. حتي اگه به اون پيرهن مشكي توجه نميكردي، ميفهميدي. فهميدم كه اين چيزا بستگي به روحيه آدما داره، بستگي به اون ارتباطشون داره، هيچ ربطي به سن و سال و جنسيت نداره، چه ميدونم آدم 50-40 سالِ هم ميتونه بغض كنه يا از داخل بشكنه…
ديشب بود كه دوباره به خيلي صحنهها فكر ميكردم. چيزايي كه دوست ندارم اينجا بنويسمش. هيچ وقت واسم خبر مرگ كسي با بيتفاوتي نبوده، حتي آدمايي كه خيلي بهم نزديك نبودن، آدمايي كه شايد از قضا دور هم بودن و يا حتي اين آدمايي كه تو همين روزا كشته شدن و نميدونم كي بودن و چيكاره بودن.
من به هر سو ميدوم گريان
خانهام آتش گرفته است آتشي جانسوز
هر طرف ميسوزد اين آتش
پردهها و فرشها را تارشان با پود
من به هر سو ميدوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خندههايم تلخ
و خروش گريهام ناشاد
از درون خسته سوزان
ميكنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد
.
.
.
چه مرگت شده باز؟
صداي ضبط رو زيادِ زياد ميكنم، درست جايي كه ميآم دور بزنم تا بيفتم تو شريعتي Track 01 شروع ميشه، باهاش هم صدا ميشم. “تا كي به تمناي وصال تو يگانه؟” فكر ميكنم اگه اين آهنگ تموم نشد يه ذره اين حوالي ميچرخم تا كامل گوش بدمش. سرعتم رو كم ميكنم. هوا خنكِ خنكِ، شيشه رو ميدم پايينِ پايين اما انگار داغم. از تو داغم. خواب از سرم حسابي پريده چي كار بايد كرد وقتي حسِ هيچي نيست؟ كلافهام. سكوتِ كامل. بحث چي؟ خودم ميدونم بحثي نيست. نميشه كه! حداقل خارج از حوصله منِ اين حرفا.
ببينم مگه طرفدارهاي موسوي اون “خس و خاشاك” رو به خودشون گرفتن؟ چيزي نميگم. با سفره از درِ اتاق ميره بيرون. منتظر بود چيزي بگم؟ بايد ميگفتم؟
بازم صداي فرهاد تو گوشم ميپيچه، بدون موزيك. با اون لحنِ منحصر به فردش ميخونه: “كوچهها باريكند، دكونها بستهست” تو اون باغ، اون خندهها، اون كاپشن روشن. حالم بهم ميخوره، بازم حساس شدم من؟
چقدر اين خيابون تاريك شده، تاريكِ تاريك. انگار برق نيست. همه چراغها خاموشِ.همهي خونهها تاريكِ. با چراغ موبايل راه رو روشن ميكنم و يه نور كم كه تو پلهها زمين نيفتيم. بوي نم ميآد. اما انگار خبري از بارون نيست.
هوس شنيدنِ صداي فرهاد كردم. تو گوشم ميخونه: “جماعت من ديگه حوصله ندارم” وقتي كه رفتم خونه بايد يه سيدي بذارم و گوش بدم. تو مود فرهادم!
ميگه حالا گيريم تا چند ماهِ ديگه هم، ملت رو پشتبوم “اله و اكبر” بگن. هوار بكشن، خب چي ميشه؟ خودمون خسته ميشيم. آدم پدرش در ميآد. راست ميگه…
گلگاوزبون ميخواي دم كنيم بخوريم؟ “از صدا افتاده تار و كمونچه”. عكس شجريان رو تو جمعيت ميبينم. ميگه ولي ناظري زياد دنبال اين حرفا نيست، انگار حوصله دردِ سر نداره…
هدفون تو گوشمِ، يه پسري بهم اشاره ميكنه،آدرس ميخواد. هدفون رو از تو گوشم در ميآرم، اشاره ميكنه، به اون كاغذ تو دستش نگاه ميكنم. نوشته “انجمن ناشنوايان” بهم اشاره ميكنه كجاست؟ به ذهنم فشار ميآرم. بهش ميگم نميدونم، نديدم. ديگه حوصلهش نيست كه گوش كنم. به اون پسر فكر ميكنم. تا عصري فكر ميكنم انجمن كجاست؟ راستي چرا ازش نپرسيدم كجا بهت آدرس دادن دقيقا؟ گفتم نميدونم و رد شدم؟
زيرنويس تلويزيون رد ميشه. تلفن زنگ ميزنه، حرف ميزنيم، خبر ميگيريم. تو خونهام. همين بيخبري كلافهام ميكنه. تو خواب و بيداري نميفهمم چي ميگه، فقط كليت حرفاش رو ميفهمم.
ميگه بحث سياسي ممنوع! اگه حرفي هست بذاريد واسه بعد از ساعت 4. ميگم چه بحثي؟ اصلا بحثي نيست، حرفي نيست. ناراحت شده، از لحنش مشخصِ. از اينكه ميگه كارِ فكري داريم، حواسمون پرت ميشه.
بازم صداش ميآد كه “جماعت من ديگه حوصله ندارم”.
.
خواهد به سر آید غم هجرانِ تو یا نه؟
بیربط: میخواستم چیز دیگهای بنویسم. باشه واسه بعد ذهنم رو باید آروم کنم. باید جملههام رو مرتب کنم.
ميشنوي؟
ميگه من اصلا علاقهاي ندارم اين حرفا رو بشنوم، واسه من تعريف نكن!
واسه من هيچ سيدي نيار، من حاضر نيستم كه ببينم، من نميبينم.
من فقط چيزايي كه از صدا و سيما پخش ميشه ميبينم و قبول دارم.
اگه اينا كه ميگي درست بود صدا و سيما پخشش ميكرد…
امروز از صبح مث آدماي كتك خورده بيدار شدم.
خستهام، خستهام. ناي تكون خوردن ندارم.
