آرشیو برای آوریل, 2009

به كسي برنخوره، برنخوره

“شهيار قنبري” كه من ديگه مدت‌هاست اون قيافه مغرور و حرفاي پرمدعا و شاعرگونه‌اش رو دوست ندارم يه ترانه داره كه يه موقعي هم خودش اجراش كرده بود كه:
“به كسي برنخوره، برنخوره
من يكي پنجرمو مي بندم
اين همه پنجره‌ي باز بسِه
من به قابِ آينه مي خندم…”
مي‌خواستم بيام اينجا همين رو بنويسم كه “به كسي برنخوره، برنخوره/ من يكي پنجرمو مي‌بندم”. بعد فكر كردم لوس بازي مي‌شه و يه سري چيزاي ديگه.
البته اينا معنيش اين نيست كه ديگه اينجا نمي‌نويسم، چرا اتفاقا مي‌نويسم! با خودم و دلم آشتي كردم. يه روزي يه دوستي كه خب تا حدودي از دلِ من با خبر بود، با نفس اين وبلاگ نوشتن و روزانه نويسي مشكل داشت -‌كه خب احتمالا بخاطر روحيه و تفكرِ محتاطانه خودشِ- اون وقتا مي‌گفت كه خب چه لزومي داره بياي اينجا هوار هوار كني؟ چه لزومي داره بياي از دلت بنويسي؟ بعد من هم تحليل مي‌كردم كه خب فلان است و بهمان.
ولي آخه مي‌دونيد گيرِ ما چيه؟ همون قضاوت كردن، همين كه احتمالا بخواهيم چيزاي اين وبلاگ رو به دنياي واقعي بسط بديم. نه اينكه مرتبط نباشه -كه هست- اما خب خيلي چيزاي اينجا حرفِ دلِ نبايد پيگيرش شد. بايد فقط خوند و گذشت. اووووم اصولا ما آدما -‌حالا نمي‌دونم تو بقيه جاهاي دنيا چطوره- ولي اينجا كه من مي‌بينم ما دوست داريم همديگه رو با ماسك ببينيم. يعني دوست نداريم كه اون آدم واقعيِ پشت نقاب رو ببينيم، خودمون هم عادت كرديم به دو‌رويي و اينكه بازي كنيم و بازي ببينيم.
خلاصه كه به كسي برنخوره… اگه كه اين روزا mail box ياهوم بيشتر از 60 تا ايميل unread داره، از شما چه پنهون كه اين روزا فقط چهار پنج تا ايميل كه واسم جالب بود رو خوندم كه تازه دو تاش هم از اين ايميل‌هاي 18+ و 16+ بود كه البته خب از همين مزخرفاتيه كه تو ايميل‌هاي همه‌مون هست. يكي در مورد سال الگوي مصرف بود و اون يكي هم از همين اباطيل. يا اگه كه تو فيس‌بوك -كه شديدا داره لوس بازي مي‌شه تو خيلي چيزاش- پيدام نيست و اگه كه مث هميشه حوصله تلفن زدن و حال و احوال‌ پرسيدنِ از روي تعارفات معمول رو ندارم. به كسي برنخوره!

كلا ديگه!

گورِ باباي اين وبلاگ و همه‌ي كاراي دلي كنم اصلا!

اندر احوالات امروز

بعضي وقتا يه اشتباهي كه مي‌كردم همون لحظه بهم چيزي نمي‌گفتن، سكوت بود و مي‌ذاشتن كمي بگذره، حتي گاهي منِ خاطي كه حق به جانب هم بودم كمي آروم بشم و شايد بعدا در موردش حرف مي‌زدن. حتي بعضي وقتا بدون حرف، هيچي نمي‌گفتن خودم يه كمي كه مي‌گذشت مي‌فهميدم اشتباه كردم. همون سكوت كافي بود برام، اعتراف مي‌كنم كه شايد كارِ سختي باشه اين خوددار بودن وقتي مي‌دوني طرفت اشتباه كرده، نمي‌دونم چرا يه دفعه امروز پرت شدم به اون دوران و حسي كه انگار هيچ وقت تو اين مدت تجربه‌اش نكردم و يا شايد هم به ندرت.
كاملا بي‌ربط به اون بالايي: ببين بذار اين دم‌دماي آخر هم احترام سن و سال و يه سري چيزاي ديگه حفظ بشه و تحمل كنيم، نذار وقتي يه چيزي مي‌خواي يه نفر اين طرفا محسوس و نامحسوس بهت ب.ي.لاخ نشون بده و ضايع بشي. خب؟ به هر حال صبر آدما هم اندازه داره…
وبلاگ خودمه! دوست دارم اصلا. بعضي وقتا لازمه جايي كه واسه خودتِ دري وري بگي. فحش بدي، غر بزني. اصلا اين يكي از كاركردهاي وبلاگِ خوب!

شلمان

ديشب رفته بوديم سينما. اينكه من بتونم حدود ساعت 10.00 شب برم سينما خودش واقعه مهمي حساب مي‌شه. يعني راستش من به جاي ديدن هر فيلم و سريال و خيلي مسائل هيجان‌انگيز ترجيح مي‌دم ساعت 10 برم تو رختخوابم و نهايتا چند صفحه‌اي كتاب بخونم و خواب! اون “شلمان” بود ديگه نه؟ منم ساعت خوابم يه چيزي تو مايه‌هاي همون شلمانِ، من يه ساعت دروني دارم كه خيلي هم به دقت كار مي‌كنه، يعني وسط مهموني و هر‌كاري ديگه از ساعت 10- 9 به بعد چشام قرمز مي‌شه و كم‌كم يه خط ازش باقي مي‌مونه، يعني اون موقع اگه بيدار هم باشم به صورت ظاهريه و عملا تا 80% وجودم خوابه رسما! اينو بگم كه تا حالا تلاش‌هاي بيست و چند ساله براي بهبود اين وضعيت هم راه به جايي نبرده و منم ديگه خودم رو قانع كردم كه خب خواب واسه من مساله حياتيِه و نمي‌تونم و نمي‌شه ازش بگذرم! همه آدما كه مث هم نيستن. يعني يه زماني در دوران علم و تحصيل من خودم رو مي‌كشتم كه به زور چاي و قهوه و نسكافه و مهمتر از همه نمره قبولي! بتونم تا ساعت 1 و نه تا ساعت 5.00 صبح بيدار بمونم ولي خب زهي خيالِ باطل چون هيچ وقت كار به اينجاها نرسيد!
بعد خيلي بدِ گاهي، چون خيليا فكر مي‌كنن كه من چه آدم بي‌حال و بي‌حسي هستم ولي خب نمي‌شه ديگه. يعني راستش من تو كل عمرم يادم نمي‌آد كه يه بار يه شب نشيني، مسافرتي، تو ماشيني چيزي باشه كه مثلا من تا ساعت 4 صبح بيدار مونده باشم-حالا به جز همين اسفند پارسال كه واسه اولين بار تو كل عمرم تا ساعت 3 بيدار بودم و كلي موجب تعجب خودم و همه اطرافيان نسبي و سببي شده بودم – و البته زندگيم تا 72 ساعت بعدش كلا مختل شده بود! اينا رو نوشتم كه الان وضعيت منو ترسيم كنيد كه صبحانه نخورده، هر 30 ثانيه يه بار هم يه خميازه مي‌كشم و هنوز كامل بيدار نشدم!
پ.ن: يه سوالي راستي، خانم ميلاني شما هدفت از ساختن اين “سوپر استار” چي بوده اون وقت؟ من كه زياد خوشم نيومد. خب كه چي؟ حيفِ اون خواب نازنينِ من.

.

گرچه باز آيد آن مرغي كه بيرون شد زِدام
ما به عشق دام آن زلف دو‌تا باز آمديم
اي طبيب دردِ دل‌ها اين دلِ مجروح را
مرهمي نِه، چون به اميدِ دوا باز آمديم

اون سايه‌ي تاريك

داشتم فكر مي‌كردم شايد آدمايي مث آل‌احمد، شاملو يا خيلياي ديگه كه راحت و تا حدودي از تهِ دل و بي‌سانسور مي‌نوشتند، تونسته بودن تا حد زيادي بر اون سايه‌ي تاريك خودشون و اطرافيانشون غلبه كنن، نگرانِ اين نبودن كه حالا فلاني چي فكر مي‌كنه و چي مي‌خواد بگه و خيلي چيزاي ديگه كه خب معمولا ما بيشتر بهش پيچ مي‌خوريم.
وبلاگ نوشتن و مخصوصا روزانه نوشتن هم بايد يه جوري، از همين دست باشه، بي‌پروا. -‌به قول “لوا” كه نمي‌تونم اينجا بهش لينك بدم چون فيلتره- اگه نتوني حرفِ‌دل بزني ديگه به دردِ لاي جرزِ ديوار هم نمي‌خوره! بايد فكر كني يه دونه خودتي و دلت. ديگه بي‌خيال بقيه!
پ.ن: من هميشه واسم “سيمين” و “آيدا” شخصيت‌هاي جالبي بودن. مثلا تو همين “سنگي بر گوري” كه كشتم خودمو باهاش! خيلي واسم سوال بود كه مثلا “سيمين” چي فكر مي‌كرده؟ و گاهي تو دل تحسينش كردم كه سخت نگرفته و اجازه داده “جلال” خودش باشه والا كه…

ما تشنگان خدمتيم نه شيفتگان قدرت!

صبح اول صبح وقتي تيتر روزنامه‌ها رو نيگا مي‌كنم حس مي‌كنم حالم به هم مي‌خوره، عقم مي‌گيره از اين حرفهاي عوام فريبانه، از اينكه كروبي اعلام مي‌كنه دانشجوهاي ستاره‌دار بايد آزاد شوند و فلان و بهمان، اينكه “شهردار تهران” دكترِ خلبان قاليباف با نمايندگان مجلس ديدار مي‌كند و براي آباداني تهران خط و نشان مي‌كشد و طرح مي‌دهد، اينكه ميرحسين دم از حقوق شهروندي مي‌زند، اينكه… باز‌هم بگويم؟
اصلا بحث داغ شدن تنور انتخابات و اين حرفها نيست، مي‌دونم كه به هر حال شعارهاي تبليغاتي و اين حرفا كم و بيش همه جا هست. شايد مسخره باشد كه مثلا به شيخ اصلاحات بگويي تو تو اين مدت كجا بودي؟ چرا سالهاي قبل اين همه نگران اين مشكلات نبودي و سرت جاي ديگه گرم بوده، مگه اينايي كه مي‌گي مشكل ديروز و امروزِ مملكتِ؟ يا اينكه فكر كني كه خب جناب مير‌حسين در اين 20 سال جز در حاشيه و نمايشگاه‌هاي هنري و كارهاي بي‌خطر كجا تشريف داشتي كه حالا وقتي ازت مي‌پرسن تو اين كجا بودي بهت برمي‌خوره و متلك مي‌گي؟ و اصلا كي دغدغه اين حرفها را داشته‌اي؟ بقيه هم همينطور. گفتم اصلا حرف حرفِ تبليغات و اينها نيست، حرفم بر سر همه حرفهاي عوام‌فريبانانه است، حرفم بر سرِ ابله فرض كردن آدمهاي اين مملكت است.
با همه اينها كه گفتم، منظورم اصلا راي ندادن و تحريم كردن و اين اباطيل نيست. با همه اينها فكر مي‌كنم بايد راي داد، بايد راي داد به هزار دليل اينطور فكر مي‌كنم.
پ.ن: كاشكي اين اصلاح‌طلب‌ها به جاي تو سر و كله زدن هم، به جاي دعوت كردن هم به مناظره در فكر ائتلافي مي‌شدند كه همان بلاي 4 سال پيش دوباره تكرار نشود!

تسبيح

tasbih.gif
از جلوي مغازه كه رد مي‌شم نگاهم روي تسبيح پشت ويترين مي‌مونه، نگاهش مي‌كنم و بين رفتن تو مغازه پررنگ و لعاب و ادامه دادن به مسير هر روزِ مردد مي‌شم، جلوي در ورودي مغازه حيرون مي‌ايستم بعد دوباره برمي‌گردم و نگاش مي‌كنم. يه لحظه از تو ذهنم مي‌گذره كه حالا تسبيح به چه دردت مي‌خوره؟ بازم اگه جاي … بودي كه مدام ذكر مي‌گفت و اهل نماز و ذكر بود يه چيزي ولي تو مي‌خواي چي‌كار؟ از كي تا حالا ؟ تو كه… . خودم به خودم جواب مي‌دم خوشگله، همين! يه دفعه هوس كردم، شايد بذارمش كنار تختم، يا شايد هم كنار لپتاپ. چه مي‌دونم اصلا؟ تو همون چند ثانيه هزارتا فكر از تو ذهنم مي‌گذره و آخرش مسيرم رو كج مي‌كنم و برمي‌گردم به طرف شركت.
تو بين كار يه چند دفعه‌اي يادش مي‌افتم، خودم هم موندم كه اين دلِ من چرا به اين چيزا پيله مي‌كنه؟ آخرش موقع رفتنِ خونه دوباره مسيرم رو كج مي‌كنم و مي‌رم جلوي مغازه، پيش خودم فكر مي‌كنم چه مي‌دونم اگه 20 تومن هم بود مي‌خرمش -‌همين رقم هم مسخره‌ست، واسه وسيله‌اي كه خودم هم كاربرد دقيقش رو تو زندگيم نمي‌دونم- به خودم جرات مي‌دم مي‌رم تو مغازه از صاحب مغازه مي‌پرسم اون تسبيح تو ويترين چندِ؟ مي‌گه 200 هزار تومن. پرسيدم جنسش چيه؟ فيروزه اصلِ‌؟ خب جوابم مشخص بود. نمي‌دونم چرا پرسيدم.
دوست داشتم بازم تو مغازه مي‌موندم و چرخ مي‌زدم بين اون همه وسايل تزئيني و دلي. ولي موندنم زياد طول نكشيد، اومدم بيرون و بعدش با خيال راحت از تو خيابون ويلا رد شدم. يكي از دلايلي كه اين خيابون واسم اين همه دوست داشتنيه همين مغازه‌ها و خرت و پرت‌هاي غيرلازمِ.

روز و شب یوسف

“… چیزی که در او هست و مهارش می‌کند. نمی‌گذارد از جا کنده بشود. نمی‌گذارد قدم بردارد. نمی‌گذارد یک نگاه تمام و سیر به آن زن بیندازدو رو در رو. وادار می‌شد دزدانه نگاه بکند. طوری که او ملتفت نشود. وقتهایی که در چادر سیاه و پاکیزه‌اش از کوچه می‌گذشت. وقتی داشت قدم توی خرپشته می‌گذاشت. وقتی سرتشت رخت نشسته بود. وقتی آب حوض می‌کشید. موهای سیاهش که در آفتاب برق می‌زد. وقتی سرش پایین بود. حتی شب‌ها، شب‌ها هم دزدانه نگاه می‌کرد. روی شکم می‌خوابید دست‌ها را زیر چانه می‌گذاشت و با ولع نگاه می‌کرد. آرام گرفته بودند. آقا زمان آن طرف افتاده بود و دیگری این طرف. مثل همیشه تنش را رها کرده و هر یک از تکه‌های اندامش را به جایی انداخته بود، و دست‌هایش را بی‌صاحب بالای سرش رها کرده بود. بی‌حیا، وقیح، اما… یوسف هنوز نمی‌توانست پلک بزند. نمی‌توانست. تنش داغ شده بود. حس می‌کرد از چشمهایش آتش می‌بارد. زبانش مثل یک تکه خشت پخته شده بود. استخوان‌ها و رگ‌هایش کش می‌آمد. تن، خیال تن آرامش نمی‌گذاشت. دیگر خوابش نمی‌برد، خواب از سرش پرسیده بود. نمی‌دانست با خودش چکار بکند؟ تنها یک کار بود. یک کار می‌توانست بکند. یک جور می‌توانست خودش را از دست خود رها کند. خودش را باید سبک می‌کرد. وگرنه حس می‌کرد خواهد ترکید. نعره خواهد زدو در همچین موقعی هیچ چیز جلوی چشمش نبود.هار بود. بالش را به دندان می‌گرفت. به خودش می‌پیچید….”‌
روز و شب یوسف
محمود دولت‌آبادی
موسسه انتشارات نگاه
چاپ اول 1383 – 80 صفحه
قیمت 700 تومن

.

نفسي بيا و بنشين سخني بگو و بشنو
كه به تشنگي بمردم، بر آب زندگاني
غم دل به كس نگويم كه بگفت رنگ رويم
تو به صورتم نگه كن، كه سراريم بداني
عجبت نيايد از من سخنان سوزناكم
عجبست اگر بسوزم چو برآتشم نشاني
“سعدي”

ماه پيشانو

هي اين آهنگ “دريا دادور” تو ذهنم مي‌چرخه، هر چي سعي مي‌كنم به “قول بده كه دائم بخندي” فكر نكنم دوباره تو گوشم فرياد مي‌زنه ” گفتمش دروغ مي‌گي ماه پيشانو تو مستي”
از صبح چند دفعه كليپش رو ديدم و هر دفعه لبخند زدم، هر دفعه وقتي مي‌خونه “پيش پات مي‌شينم دو زانو، آه ماه پيشانو جان، ماه پيشانو… ” رسما مي‌خندم. چه حس خوبي داره ديدنش، چه حس خوبي داره!
daryadadvar.gif
گفتمش بيا ماه پيشانو پيمون ببنديم
گفت باشه ولي قول بده كه دائم بخندي
گفتمش دروغ مي‌گي ماه پيشانو تو مستي
گفت كه باور كن، با تو مي‌مونم تا تو هستي…
پ.ن: كاشكي مي‌شد، يعني من اگه دسترسي داشتم حتما اين آلبوم رو اورجينال مي‌خريدم! وااااي كه چه حيف :(
اگه كسي دوست داره، فايل تصويري همين كليپ رو براش ايميل بزنم خبر بده!

همينجوري

خودم مي‌دونم تقصيرِ خودمِ، بايد از اول طور ديگه‌اي برخورد مي‌كردم. خيلي مهمه چجوري برخورد كني و چه ذهنيتي واسه اون طرف روبرو ايجاد كني. يه سري هستن كه نبايد بذاري پاشون رو از گليمشون بذارن بيرون، يعني خودشون ظرفيت ندارن، بايد محكم بود، از همون اول بايد محكم بود. كِي قرارِ اينو ياد بگيري آخه؟
اين جمله‌ي “هر چند كه من واقعا قانع نشدم” درسته كه شايد خيلي محكم و قوي نباشه اما بهتر از حرف نزدنِ،بهتر از اينه فقط به قيافه‌ش نيگا كني و اون بازم توهمش بيشتر بشه كه عقلِ كلِ. نمي‌دونم جريان چطورِ اما واي از اين دخالت كردن، واي از ابراز نظر كردن در مورد مطالبي كه هيچ تخصصي در موردش نيست. نمي‌دونم چرا اين حس رو نمي‌كنه؟ نمي‌دونم. عصبي شده بودم،‌ آماده بودم كه چيزي بگم، آماده بودم كه فرياد بزنم،‌ آماده بودم كه جواب سر‌بالا بدم، آماده بودم كه بگم تو مواردي كه چيزي ازشون نمي‌دوني و حاليت نيست نبايد دخالت كني. ولي بازم دلم به اين خوشِ كه خيالي نيست، “تجربه كن، تجربه كن اما يادت باشه از اين تجربه‌ها استفاده كني.” بعضيا واقعا لياقت احترام گذاشتن ندارن…
بعضي چيزا هست كه همون موقع بايد گفت، همون موقع بايد نوشت. اگه نگي، اگه ننويسي بيات مي‌شه…

Older entries »