آرشیو برای مارس, 2009

اخراجي‌ها

+ من واسه فيلم اخراجي‌ها پول نمي‌دم كه برم سينما!
- واسه چي؟
+ چون دوست ندارم پولي واسه اين خرج كنم كه بره تو جيب اون مردك! بعدا از تلويزيون مي‌بينم. حتي دوست ندارم سهمي تو فروش بالاي فيلم داشته باشم.
- حالا با اون يه دونه بليت شما يعني اينقدر فروش فيلم بالا مي‌ره؟
+ كاري ندارم كه بالا مي‌ره يا نه اما دلم نمي‌خواد هيچ سهمي داشته باشم!
- حالا مي‌شه شما ببخشي؟
+ من يادم نمي‌ره كه اين همون آدميه كه “يالثارات” رو چاپ مي‌كرد، فحاشي مي‌كرد، رسما فحاشي مي‌كرد، اصل چماق‌دار. حالا بدتر از اون كه چيزي هم عوض نشده، اين همون آدمه، همون! رنگ عوض كرده.
- خب حالا كه چي؟ يه فيلم كه قشنگه نمي‌خواي بري ببينيش؟ مي‌خواي سي‌دي كپي بگيري و پخش كني دلت خنك بشه؟
+ دِآخه اگه بحث فيلم قشنگ بود مي‌رفتيم يه فيلم آدم اين كار‌ِ مي‌ديديم، يكي كه بايد واسش پول داد. هميشه همينه ديگه!
شايد خيلي متعصبانه باشه، اما من حالم از ريخت و قيافه اين بابا بهم مي‌خوره. شايد خيلي منطقي نباشه، اما من حتي از بازيگران نون به نرخ روز خور حالم بهم مي‌خوره، خودم مي‌دونم غم نان و هزار تا مشكل ديگه هم هست اما هر جور كه دو‌دوتا چار تا مي‌كنم نمي‌فهمم. نمي‌فهمم!

دل‌خوشي

يه دفعه پرت شدم تو اون دوران بچگي، چه دلخوشي‌هاي ساده‌اي. خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم وسط اون دلخوشي‌هاي به اصطلاح ساده چقدر شور و عشق بود و چه بي‌اختيار تو وسط اين زندگي پرهياهو گم شدن.
الان هم بچه‌هاي اين دوره زمونه اين دلخوشي‌ها رو تجربه مي‌كنن؟ كاشكي باشه هنوزم، كاشكي باشه!
اون خونه گل و گشاد -با دكور چوبي و اون حياط فسقلي- شبها موقع خواب سقف‌هاي چوبي بالا سرم‌رو مي‌شمردم و صداي چيك‌چيك بارون رو سقف شيرووني خونه و اون بارون‌هاي سيل‌آسا. چقدر دلم واسه اون صدا تنگ شده…
اون آشپزخونه با مزه و بوي سير و بوي غذاهاي شمالي، و من گريزون از غذا!
سرسبزي و بوي نم شهر، اون روستا و در ورودي دو لنگه، اون خونه روستايي با صفاي دو طبقه كه من مي‌مردم واسه اون سالن زير شيرووني شلوغ و پلوغش، چه هوايي داشت، دلم لك زده واسه يه روز اون سالها! واسه اون جاده خاكي كه به اين خونه مي‌رسيد. -‌بايد بگردم و عكسهاي اون زمون رو پيدا كنم-
گلخونه سرپوشيده داغ وسط باغ، كه وسط راهِ اون گلدونها بايد آروم آروم راه مي‌رفتيم و چه بوي خاكي، بوي خاك و اون همه گل!
اون باغ بزرگ كيوي و پرتغال كه اگه “آرش” همرام نبود،توش گم مي‌شدم. چقدر بدو بدو كرديم اون وسط‌‌‌ها. اونقدر كه تا وقت غذا بچه‌ها رو به زور بشونن سر سفره و بعد هم خواب ظهر‌گاهي بزرگترها و كارِ ما از اول و از اول.
اون حيووناي خونگي وسط باغ -‌از مرغ و خروس و اردك و غاز و همه چي- و افراد محلي باغ كه با چكمه‌هاي بلند اين طرف و اون طرف سرك مي‌كشيدن، گاهي به طرف طويله، گاهي سركشي باغ و آروم و قرار نداشتن.
واي اون آشپزخونه بيرون باغ، با اون ايوونش. هنوزم هست اونجا؟ كاشكي باشه و من يه دفعه ديگه بشينم همون لبه ايوون.
اون دستشويي كنار خونه با اون در تق‌ولق چوبيش كه من هميشه نگرانش بودم كه نكنه يه دفعه باز بشه و هميشه فكر مي‌كردم از لاي رگه‌هاي در چيزي معلوم نشه!
اون بلند حرف زدناي “قاسم” -با لهجه خودشون- و ريسه رفتنهاي با دليل و بي‌دليل ما.
همبرگر زغالي و بيرون گشتن‌ها و دل‌خوش به شام‌‌ ِ بيرون، دلخوشي و دويدن‌ها با “نگار” به شوق اينكه با بقيه پول ماست پاستيل بخريم و چقدر مسير سركوچه تا بقالي رو بدو بدو كرديم.
خانوم پير صاحبخونه اون روستا -كه شايد خيلي وقتا من درست متوجه نمي‌شدم چي مي‌گه- و هر بار با چه علاقه خالصانه‌اي با بوسه‌هاش خيس مي‌شدم.
حالا غمم گرفت كه اون خانوم پير سكته كرده و ديگه راه نمي‌ره، حتي حرف نمي‌زنه و با ديدن مادرم فقط گريه كرده،گريه و گريه و گريه. كاشكي يه بار ديگه ببينمش، كاش قبل اينكه دير بشه بتونم. يا اون آقاي سرحال اون روزا كه حالا ظاهرا خيلي لاغر و شكسته شده و نمي‌تونه به كارهاي باغ برسه. چه زود مي‌گذره.
حالا ديگه همه چي عوض شده، اون خونه بزرگ خيلي سوت و كور شده، “نگار” عروسي كرده و رفته سر خونه زندگي خودش. -‌مگه من نرفتم؟ زندگي همينه خب- شايد بخوان خونه رو بفروشن.
من اينجا چي‌كار مي‌كنم؟ به چه بهايي از همه اون دلخوشي‌هاي ساده گذشتيم؟ من دلم واسه اون روزا تنگ شده، دلم واسه اون خونه و روستا تنگ شده… اووووووف!

بیست و هفت

اینم از بیست و هفت سالگی!
.
.
.
.
.
.
چی باید بگم الان؟
از شما چه پنهون که با یه کمی دو‌ دو تا چارتا و بررسی اوضاع به این نتیجه رسیدیم که خب تو بیست و شش سال قبلی هم هیچ پخی نشدیم! حالا دارم سعی می‌کنم به روبرو نیگا کنم.
همین.
پ.ن:نمی‌دونم چرا بی‌دلیل از اینکه امروز روز تولد زرتشت هم هست خوشحالم.
کسی می‌دونه چرا تو تقویم‌ها دیگه نمی‌نویسنش؟

بارون نم‌نم

shomal87.jpg
تو جاده، درست وقتی وارد محدوده سرسبزی‌ها می‌شی از اونجا باید شیشه رو بکشی پایین و بو کنی،باید سینه رو از این هوا پر کرد.
جلوی آتیش،درست به آتیش نیگا کن،گاهی با صدای شجریان یا سپهری یا هر کی.گاهی بی‌صدا،حتی بدون اینکه با کسی حرف بزنی. سکوت،همه سکوت… صدای چرق و چرق چوب رو آتیش.
قلیون کوچولو با طعم لیمو و هلو،
چای زغالی،
کتری که با گل آغشته شده،
خاکستر که بره تو هوا و رو سر و کله‌ات بشینه،
بوی دود،‌ – بوی دود گرفتیم؟!-
-”چرا با چای قندی می‌خوری؟”
- “اینجا می‌چسبه، با این چای زغالی، تو این هوا جلوی آتیش می‌چسبه”
دلم یه نوروز دیگه می‌خواست، یه جور با صفاتر، دلم دعای یا “مقلب القلوب” می‌خواست، یه جور آشفته بودیم تو اون لحظه. دستم رو بالا نگرفتم، تو دلم دعا کردم. قبول‌ دیگه؟
این دعای اول سال چه دعای قشنگیه؛ جزء معدود دعاهایی که همیشه دوستش داشتم. یه حس خوبی داره “حول حالنا الی احسن الحال”.
- “سال چیه؟”
- “سال گاو”
یادش به خیر شاید اون وقتا، خیلی قبل‌ترها واسه این بقیه رو بیشتر دوست داشتیم که عقاید یه سری واسمون این همه مسخره نشده بود.
اون بالا، گوشه درست جلوی پنجره می‌خوابم. صبح باید اون کوه جلویی رو نیگا کنم. با صدای اون چشمه جلوی در.
حالا رسما اولین روز نوروز 88 گذشته… سال گاو!

به همان اندازه كه دلت می‌خواهد

برای کسی از دوستانم ایمیل نزدم که عیدت مبارک، مطابق معمول کارت تبریکی هم نخریدم. اما بر خلاف چند سال قبلی چند کارت تبریک واقعی گرفتم که رویش برایم تبریک و شاد‌باش عید نوشته بودند، فارغ از دنیای مجازی. وقتی که کارت را در دستت بگیری، بازش کنی و ببینی؛ وقتی که با دوستی محکم دست بدهی و تبریک سال نو بگویی حس دیگری دارد. این چیزها نه الزاما که اگر واقعی باشد، حسش دو چندان می‌شود.
هر چند که منتظر نوروز زود هنگام 88 نبودم اما خب انگار همه زورش را زد که توی روز بیست‌و‌‌هشتم و بیست‌و‌نهم بگوید دارد می‌آید. امروز صبح وقتی ایمیل دوستی را دیدم از پیام نوروزیش حس خوبی گرفتم، شاید اگر من هم قرار بود کارت تبریک بخرم رویش چنین چیزی می‌نوشتم، آرزوی خوبی است، کاش اینگونه باشد…
نتراود اشك در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز
تو عاشق باشی
عاشق آنكه تو را می خواهد
و به یك لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
كه دلت می خواهد …
نوروزتان پیروز.
پ.ن: از فردا به مدت چند روزی مسافر هستیم. حس می‌کنم خیلی لازم دارمش. به خیلی دلایل…

اين روزها

ديشب حسش نبود كه بعد از كتاب خوندن چراغ‌ ِ بالا سرم رو خاموش كنم، استكانِ دو روز پيش كه واسه تفنن از تو كابينت برداشتم هم هنوز كنار لپتاپ بود، موهام يه كمي بلند شده و تو دلم ذوق مي‌كنم كه لازم نيست آخر‌ِ سالي برم سلموني! نمي‌دونم چرا دارم توضيحش مي‌دم ولي خب كلا” حس خوبي‌ِ كه گاهي شلخته باشي و وسايلت اين طرف و اون طرف باشه، احتمالا امروز بايد به وضعيت موجود ساموني بدم!
اووووم مثلا اگه به يه آدم نسبتا” عصباني و سفت و سخت كتاب چه مي‌دونم “عشق” و يا “چگونه با ديگران ارتباط بر‌قرار كنيم” و از اين چيزا عيدي بديم تو مايه فحش حساب مي‌شه؟ نه،فكر نكنم. مگه مثلا من وقتي اينو نوشتم و به اختلاف خيلي كمي بهم كتاب “لطفا گوسفند نباشيد” را هديه دادند ناراحت شدم؟ حالا خوبه كه اون اولش ننوشتن “هديه با عشق!” يا مثلا چنين چيزي. به هر حال هر چي بوده يه كتاب گرفتم ديگه.
اين روزا اصلا حوصله چك كردن ايميل و فيس‌بوك و… رو ندارم، صبح‌ها گاهي صفحه ايميل‌ها را باز مي‌كنم و فقط سابجكت‌ها رو نيگا مي‌كنم. نمي‌دونم چند تا ايميل نخونده دارم و چند وقته كه حتي يك ساعتي آنلاين نشدم براي حرفي با دوستام، شايد فقط كمي ديروز. حس مي‌كنم گاهي بد نيست كه كلا” ارتباطت با دنياي بيرون قطع باشه، راحت. ولي ديروز وقتي كامپيوتر رو روشن كردم همون صبح اول صبح دنبال خبري از جريان انتخابات و حضور خاتمي بودم و وقتي “انصراف” رو ديدم وا رفتم. حيف، حيف! بهم اس‌ام‌اس داد كه 20 ميليون آدم گفتن آره و “خاتمي آمد”، يه نفر گفت “نه” و “خاتمي رفت”. ديشب مي‌گفت نكنه اصولگراها ميرحسين موسوي رو شارژ كردن كه بياد تا خاتمي كنار بكشه. ديشب اخبار 8.30 چقدر وقيحانه خبر را منعكس كرد: تشكر “ميرحسين موسوي” از “خاتمي” و اينكه خاتمي شايد از “ترس راي نياوردن” كنار كشيده، ازم پرسيد حالا كه خاتمي به نفع موسوي كنار رفته به موسوي راي مي‌دي يا كروبي؟ گفتم نمي‌دونم، كلافه‌تر از اين بودم كه بخوام فكر كنم در موردش. از كرباسچي و كروبي گفتم و گفت. بگذريم! فكر كنم نوشتنش شايد يك پست جدا بخواد تو فرصت مناسب‌تر.
بي‌ربط: كاشكي مي‌نوشتي، مي‌دونم كه نمي‌نويسي اما گاهي اين نوشتن مث عكس انداختن مي‌مونه، وقتي بعدها مي‌خونيش يه حس خوبي واسه آدم زنده مي‌شه، ناخودآگاه لبخند مي‌زنه بهش…
پ.ن: ممكن است به لحاظ وضعيت روحي نگارنده! اين پست دوباره طي امروز بروز و بروز و بروز شود!

آخرين سه‌شنبه

يعني امروز آخرين سه‌شنبه سال‌ِ؟چه زود!
اين روزا بهار داره خيلي بي‌سر و صدا مي‌آد يا گوش من صداي پاشو نمي‌شنوه؟ هيچ بويي ازت نيست. چهارشنبه، پنجشنبه و تموم…!
بي‌ربط: ظاهرا وضعيت اقتصادي توپ مملكت باعث شده كلي شركت‌ها -كه تازه دستشون به دهنشون مي‌رسه!- تازه حقوق پرداخت كردن و نتيجتا بانك‌ها در حالت سينه‌زني كامل به سر مي‌برند!

مردم هوار و كلي حرفِ ديگه!

شايد يه اشكال قضيه اينه كه خودمم. نمي‌تونم كس‌‌‌ ِ ديگه‌اي باشم، كه گاهي تو اين زندگي انگار لازمه كه طور ديگه‌اي باشي. يخ نشي. بخند، گريه كن، بغض كن، قهقهه بزن، واسه چيزاي خيلي كوچيك ذوق كن.
همين ديشب بالاي تختم يه تابلو زدم، حس مي‌كردم بايد همين شبونه با همون ميخ‌‌ِكج بزنمش به ديوار. امروز صبح وقتي چشمم رو باز كردم چشمم افتاد كه: “برو اي فقيه دانا به خداي بخش ما را / تو و زهد و پارسايي من و عاشقي و مستي” كاشكي پشتش رو يه طرح ديگه به جز ابر و باد كار مي‌كردو تقصير خودمه، بايد انتخاب مي‌كردم ديگه.
بعد از اون، ديشب نشستم و “در آستانه” خوندم. اونجايي كه:
“كاشكي داوري، داوري، داوري، داوري
در كار در كار در كار
بود…”
اون تيكه آخرش كه مي‌خونه “چنين گفت بامداد خسته” لحن صداش طوريه كه انگار واقعا خسته‌س. حتي همون لحظه كه مي‌خونه هم خسته‌س. بعضي كلمه‌ها چه معني عجيبي داره وقتي خوب اداش كني، وقتي خوب بهش گوش كني. با دقتِ دقت. يه كم در موردش حرف زديم، گفت قشنگه اما رسما ديگه شعر نيست. در مورد اينكه چيزي رو نفي نكرده كه هيچ خبري نيست، اما از زاويه ديدِ خودش گفته، صبح وقتي داشتم صورتم رو مي‌شستم و اصلاح مي‌كردم يادش افتادم. ياد همين تيكه‌اي كه “رسما ديگه شعر نيست.” افتادم. “رسما”. بعضي حرفا يادم نمي‌ره، شايد حرفايي كه خيلي با ارزش هم نيستن.
تو راه دقيقا سر‌‌ ِ مهناز كه رسيدم به “زلفت چون افشان مي‌كني” فكر كردم، ياد اينكه چه مي‌دونم اين زلف و گيسو و چشم خمار چقدر تو شعر‌هامون موجب دل لرزيدن شده، اصلا همين حالا هم حس خاصي داره. مجبور شدم كه دنبال هدفونم بگردم كه شده جزء لاينفك صبح‌هاي من. دوباره اين تك‌آهنگ گروه “مستان‌ِ هماي” رو گوش كردم. يعني واقعا مجبور شدم. بعد هدفون گذاشتم و تا دم در شركت هي خوند كه: “زلفت چو افشان مي‌كني/ ما را پريشان مي‌كني / آخر من از گيسوي تو / خود را بياويزم به دار” و هر بار به اين تيكه كه مي‌رسيد من ذوق مي‌كردم.
“ياران هوار، مردم هوار
از دست اين ديوانه‌يار”
بعد تو بين خوندنش فكر كردم چه كلمه‌هاي جالبي داره “مه‌پاره”، “مجنون مهرويان” يا حتي همين “ياران هوار”. حتي وسطش فكر كردم “مه‌پاره” هم مي‌شه اسم باشه ديگه نه؟ فكر كن اسم يه نفر “مه‌پاره” باشه، ولي خب شرط اصليش اينه كه واقعا “مه‌پاره” باشه. چه مي‌دونم شايد خيلي سخت باشه كه از اول طرف ببينه دخترش “مه‌پاره” هستش كه اسمش رو بذاره “مه‌پاره” يا نه؟
“خسته‌ِ دل” هم از اون كلمه‌هاست كه گفتم. از اونا كه يه دفعه همه بار خودش رو خالي مي‌كنه رو شونه آدم. من كه غصه‌م مي‌گيره از شنفتنش.
ديشب حوصله هيچ صدايي رو نداشتم، چه مي‌دونم خب ساعت 11 شب وقتي يه باد خنكي هم تو خونه مي‌آد حيف نيست با شلوغي الكي دامبولي دامبو ماهواره خرابش مي‌كردم؟ اولين كاري كه كردم صداي تلويزيون رو خفه كردم. بعد دراز كشيدم و اين كتاب “خاله بازي” رو خوندم، چاي خوردم. به رنگ چاي قرمزِ توي استكان شيشه‌اي نيگا كردم. وقتي داشتم استكان رو مي‌شستم و حواسم نبود كه اون جا‌استكاني نقره‌اي مهمون‌ها رو هم زير آب گرفتم فكر كردم اگه بود حتما يادآوري مي‌كرد كه اين نبايد خيس بشه. ولي خب فعلا كه زير شير آب بود! چقدر دور و برم شلوغ شده بود. وسط كتاب خوندن هم فكر مي‌كردم كه “سيما” چه شكليه يا “ستاره” يا همين آقاهه “مسعود” يه لحظه رو كاناپه تصورش كردم. احتمالا “ستاره” چه شخصيت محكمي داره، كاش همون “ناهيد” مي‌موند، چرا بايد اسمش رو عوض مي‌كرد؟
ديشب فكر مي‌كردم كه الان حال ندارم كه ريسور رو خاموش كنم، خاموشش نكردم، يعني حسش نبود كه كنترل رو از اون طرف كاناپه بردارم و خاموشش كنم. صبح كه بيدار شدم رو كانال 11 مونده بود، حس‌ ِ مسواك زدن هم نبود. ياد‌ِ بچه‌هايي افتادم كه بعضي وقتا تنبلي‌شون مي‌آد مسواك بزنن و از دست پدر و مادرشون مجبورن، همون لحظه كه داشتم مي‌پريدم تو تخت فكر كردم من بعد‌ها حتما بهش اجازه مي‌دم گاهي مسواك نزنه! حالا يه شبم نزنه چي مي‌شه مگه؟ واسه دلخوشي خوبه.
فعلا همين!

سنگی بر گوری

“جلال آل‌احمد” را خیلی دوست دارم. جدای از نوشتنش بخاطر اینکه حس می‌کنم سانسور نمی‌کند، به خاطر اینکه حس می‌کنم در لحظه نوشتن خودش است. مثلا وقتی “خسی در میقات” را می‌نویسد نگران نیست که حالا که به هر دلیل به چیزهای دیگری فکر می‌کند و دوباره برگشته بقیه چه فکر می‌کنند یا هر چیز دیگری. “سنگی‌برگوری” نیز بیشتر از خیلی از کتابهایش زندگی شخصی جلال است در مورد بچه‌دار نشدن و بی‌تخم و ترکه ماندن. چه راحت می‌نویسد. دوباره باید بخوانمش، حتما! اگر حوصله داشتید متن زیر قسمتهای کوتاهی از کتاب است.
“… و به هر صورت وضعش جوری بوده که حتی در دامن مادر خودش زیادی می‌کرده، آن وقت چنین کودکی در زندگی من چه حکمی خواهد داشت؟ درست همچون مرده‌ای که گور هم او را نپذیرد. یا جوانه‌ای که از شکم دانه‌ی خویش هم بیرون نیامده باشد. و این جوری بود که مدت‌ها در فکر مشروع بودن و نبودن بچه‌های سرراهی بودم. این داغ باطله‌ای که در رحم پیشانی یکی می‌زنیم. که می‌زند معلوم نیست. اما زده می‌شود. فاعل مجهول است، یعنی اخلاق است و مذهب است و حفظ سنت است و این حرفهای قلمبه. و آنوقت بود که حتی به عمل حنسی نفرت ورزیدم. به این صورت که آخر چرا این عمل وظایف‌الاعضایی ساده فقط در حوزه معین، یعنی ازدواج، رسمی است و در دیگر حوزه‌ها رسمی نیست؟ ازدواجی که خود با ادای چند کلمه عربی یا فارسی رسمی شده است یا پس از ثبت در دفتری؟ واقعیت می‌گوید که در هر صورت مردی و زنی گرفتار هم بوده‌اند –گرچه موقتی- که پای عمل جنسی به میان آمده است. چه ثبت شده و چه نشده. چه طبق سنت و چه مخالف آن. ببینم شاید قضیه ارث و خون و دیگر روابط اجتماعی نباید بهم بخورد؟ درست. اینرا می‌فهمم. واقعیت می‌گوید برای اینکه اجتماعی بگردد و زیر دستی باشد و بالا دستی و قانونی و سرنیزه‌ای و برای اینکه به جنگل بازنگردیم همه اینها لازم است. ولی عاقبت؟ عاقبت اینکه تکلیف خصوصی‌ترین روابط یک زن و مرد که هر کدامشان فقط یکبار زندگی می‌کنند همین مقررات از قرنها پیش معین کرده. و نه تنها معین کرده بلکه چون و چند آنرا دم به دم برسر بازار می‌کوبد. رجوع کنید به دستمال شب زفاف و به بوق ک کرنای دهات روی بام حجله. و اینها یعنی اینکه من حتی در خصوصی‌ترین روابط با زنم بنده مقرراتی هستم که قرنها پیش از من وضع شده. و بی دخالت من. عین همان داغ باطله. و تازه اسم همه اینها تمدن است و مذهب است و قانون است و عرف و اخلاق است. اینجاهاست که آدم دلش می‌خواد یک مرتبه بزند زیر همه چیز. ولی مگر می‌شود از همه اینها سرپیچاند؟ خوب. حالا که نمی‌توانی سربپیچی پس چرا تعاون اجتماعی را مسخره می‌کنی؟ و پرورشگاه‌ها را و تصدق اشرافیت را؟ می‌بینید که همین یک مساله تخم و ترکه اساس همه چیز را در ذهن من لق کرده است. می‌خواهم مثل همه باشم در بچه‌دار بودن. و نمی‌توانم و نمی‌خواهم مثل همه باشم در تبعیت از مقررات. و باید. با این تضاد چه باید کرد؟ و اینجوری بود که ظاهرا دیدم چه آسوده‌ایم ما که هیچ یکی از مقررات شرع و عرف ناظر بر روابط جنسی‌مان نیست و این اولین و آخرین رجحان بی‌تخم و ترکه بودن. اما از این طرف دیگر فکرش را که می‌کنم می‌بینم حرمت مقررات شرعی و عرفی را از دوش روابط جنسی برداشتی و بدلش کرده‌ای به عمل حیوانی. نمی‌خواهم بگویم عین جفت‌گیری گاوی با ماده‌اش. اما دست کم عین کبوتر قاصدی که لانه‌اش بر سر برج فرستنده رادیو باشد. این رابطه جنسی که نه وظیفه‌ای به دوش گردشش محول است و نه هیچ‌یک از مقررات شرع و عرف بر آن نظارتی می‌کند چه معنایی دارد؟ اگر در یک عمل غریزی حیوانی، دست کم یک عمل ماشینی. غذا که به آن رسید غده‌ها راه می‌افتد و بزاق کار می‌کند و سایش آسیاب دندانها و عصیر معده و الخ… و باز ن که نشستی سایش اعضای دیگر و کار افتادن غده‌های دیگر. در صورت اول مکانیسمی است برای هضم غذا و دوام این تن اما در صورت دوم؟ و بخصوص اگر دوام تن دیگری در کار نباشد؟ و من که نمی‌توانم تخم و ترکه داشته باشم چرا این مکانسیم را تحمل کنم؟ فقط برای اینکه ماشین زنگ نزند؟ می‌بینید حق دارم صورت منحصر به فرد بشری را عین اراذل علما به معیار ماشین می‌سنجم…..”
سنگی بر گوری – جلال آل‌احمد
چاپ سوم 1385 – نشر جامه‌داران
94 صفحه – 1100 تومن

گوسپند‌ وار

برداشته كتاب “لطفا گوسفند نباشيد” رو كادو كرده، داده به طرف! اولش هم واسش با افتخار خيلي شيك نوشته: “تقديم با عشق عزيزم!”

هياهو

Consert1.jpg
ديشب تو كنسرت وسط اون هياهو و شلوغي و صداي گيتار بيس و درام مث خيلي وقتاي ديگه فكر مي‌كردم كه چه خوب مي‌شد كه يه جايي تو اين مملكت براي خالي كردن بود. جايي واسه جيغ زدن -‌جيغ زدن و ذوق كردن واقعي- واسه رقصيدن، واسه بي‌خيالي نسبي و اينكه حداقل دقايقي به چيزي فكر نكني. بحث جديدي نيست اما تازه با همين امكانات محدود چند درصد مردم اين امكان رو دارن و مي‌شه؟ هميشه واسم قيافه حراستي‌هاي سالن موقع آهنگ‌هاي شاد و ريتميك جالبه. چقدر از اين جنب و جوش بيم دارن؟ شايد ترس از به خطر افتادن شعائر! راستي (…) ننويسمش بهتره.
و چقدر خوب كه شايد فضا با هفت،هشت – ده سال پيش خيلي فرق كرده، مث اون آقاهه گيتار الكتريك رسما خودش رو فضا بود و حركاتش كم از رقص و حركات موزون نداشت. به قولي “اندي” لازم شده بوديم وسط كنسرت‌ -‌حالا درسته من خيلي تو اين مود نيستم اما اين كنسرت اندي كه هر از گاهي شبكه‌هاي فسق و فجور پخش مي‌شه بدجوري آدم رو هيجاني مي‌كنه-
پ.ن1: بعضي وقتا اين بي‌برنامگي بد چيزي نيست، من همش به اين فكر مي‌كردم اين طرف كه رفته بليت تاپ و ويژه خريده چه حسي داره وقتي همه چي بهم مي‌ريزه و يكي از بالكن طبقه دوم مي‌آد كنارش مي‌شينه؟ :p ما رسما با دو رديف فاصله با گروه نشسته بوديم.
پ.ن2: تنظيم صداي سالن همايش‌هاي مركز ميلاد مخصوصا تو اون قسمت اول برنامه فاجعه ملي بود!
پ.ن3: واسه من -‌تعريف من واسه همه كساني كه من رو از نزديك مي‌شناسن مشخصه ديگه!- چطوري تا ساعت 3 صبح بيدار نشستم بعد از كنسرت به بحث شعر و شاعري و قليون كشي؟ اووووم راستش خوش‌گذروني اين مراسم آخري كم از برنامه كنسرت نداشت.
اين عكس پايين هم واسه اينكه ثابت بشه چقدر به عمق حادثه نزديك بوديم:
fatalian_consert.jpg

دنياي مجازي

اين آدم، آدم جالبيه. به خيلي دلايل، خيلي. به خاطر اين، اين و خيلي چيزاي ديگه.
دنياي مجازي رو دوست دارم، وبلاگ‌هايي كه از روزمرگي‌هاشون مي‌نويسن، آدمايي كه راحت تو گوگل‌ريدر حرفاي دلشون رو -كه شايد بيرون تابو هم شده باشه- رو بلند بلند مي‌نويسن. واسه هم عكس شر مي‌كنن. ما اصولا ياد گرفتيم كه محافظه كار باشيم، ياد گرفتيم كه صريح حرف نزنيم. ياد گرفتيم طوري موضع بگيريم كه اگه لازم شد يه دفعه بپريم تو سنگر روبرو. مث همون خانوم فلاني كه حالا به هر دليلي كه نمي‌دونم زد به تيپ و تاپ اون يكي خانوم. تا همين ديروز كه واسه هم غش و ضعف مي‌رفتن، “خانوم خوشگله” و هزار تا اسم ديگه داشتن ولي امروز وقتي از جلوش رد شد زير لب يه چيزي گفت. تو مايه اينكه چقدر زشت و ايكبيري شده! كاشكي اينو بلند مي‌گفت، كاش هوار مي‌زد…
راستش دوست داشتم كه اينجا راحت‌تر از اين مي‌نوشتم، اينجا رو خيلي دوست دارم خيلي. نه اينكه حالا راحت نباشم، اما دوست داشتم راحت‌تر و راحت‌تر مي‌بود. دوست داشتم وقتي اينجا مي‌نوشتم كسي نگرانم نمي‌شد، كسي سراغي نمي‌گرفت، كسي نمي‌پرسيد فلاني چي بود و فلان‌كس چي گفت. خيلي از نوشته‌ها حرف دلِ نبايد خيلي پيگيرش شد. دوست دارم واسه خودم بنويسم، لطفا! لطفا قبول كنيد كه اينجا خيلي نوشته‌ها مث نوشته‌هاي دفترچه خاطرات مي‌مونه، حالا درسته كه دفتري نيست كه تو كشو ميز و لابه‌لاي يه سري وسايل قايمش كرده باشم ولي خب بعضي چيزا واسه خودمه.
امروز قرار بريم كنسرت ايشون
اونم كجا؟ برج ميلاد. من تا ديروز داشتم فكر مي‌كردم همون برج ميلاد يا سالن ميلاد نمايشگاه؟ آخه تو برج كجاش كنسرت مي‌ذارن؟ بعد يه كمي كه با خودم بررسي كردم به اين نتيجه رسيدم وقتي تو اين مملكت تو سالن تنيس ورزشگاه انقلاب كنسرت برگزار مي‌شه اين چه فكر احمقانه‌ايِ كه مي‌كنم؟
بي‌ربط: اعتراف مي‌كنم سفرنامه ايشون حسابي منو هوايي كرده‌! چرا من اين روزا اينجوري‌ام؟ مث زناي باردار خيلي وقتا انگار مي‌خوام بالا بيارم. خيلي مسخره‌ست. ديروز تو بانك اون عطر مسخره و متهوع؟ بوي برنجي كه الان مي‌آد. چي شده؟‌

Older entries »