آرشیو برای ژانویه, 2009
اجازه؟
راستي يه چيزي چرا بايد سعي كنيم همه چيز رو به آدما ثابت كنيم؟ همه وقت و انرژيمون صرف اين ميشه كه يا خودمون رو ثابت كنيم ياد بخواهيم ديگران خودشون رو واسه ما ثابت كنن. يعني نميشه بيخيال اين جريان بشيم و زندگي كنيم؟ يعني كسي نخواد چيزي رو به كسي ثابت كنه؟ بايد ثابت كنيم؟
من دارم زمزمه ميكنم “بانگ موذن مرا كشد به مسجد” به من ميگه اين ماه، ماه سنگينيه. صدقه يادتون نره. بعد من چيزي نميگم، سعي ميكنم چيزي نگم اما آخرش ميپرسم اين ماه سنگين يعني چي اونوقت؟ يعني چيش سنگينه؟ داداشه از تو آينه كه نيگا ميكنم ميخنده و ادا در ميآره. يه چيزي در مورد سنگيني و اينا داره ميگه.
پشت ماشين كه واميستم يه پارچه سياه مشكي زده پشتش “يا حسين شهيد”.
اونجا كه دور ميز نشستيم ذوق ميكنن، تلويزيون داره قسمتهايي از گفتگو رو پخش ميكنه، -حرفاي سنگين و كاري نخستوزير تركيه و ابراز احساسات ملت هميشه در صحنه تركيه!- من شب همينجوري كه نشسته بوديم گفتم حالا خوبه خود دولت تركيه كاملا “سكولار” رفتار ميكنه و خود طرف هم صراحتا گفته كه كاري نداره كي كشته ميشه، مسيحي، مسلمان، يهودي و به بعد انساني قضيه فكر ميكنه. راستي ما همه چيزو با همه چي خوب قاطي ميكنيم. تخصص داريم!
ميخنده ميگه اين تو يه اجلاس جهاني حرفش رو زد و تموم! نه مث رفيق ما كه چه ميدونم ميره تو كرمانشاه خودشو جرواجر ميكنه!
شب از صداي شرشر بارون بيدار ميشم. همون نصفه شبي ياد پست ديشبم افتادم. راستي چرا سينهم خسخس ميكنه؟ انگار اذيتم ميكنه.
يه چيزايي به من ميگه در مورد اينكه “خدا خودش بين دو راهي مونده كه ببردش يا نه” همون موقع كه من چيزي نميگم و همينجوري در و ديوار رو نيگا ميكنم و ترديد دارم كه الان بايد چه عكسالعملي نشون بدم، درست همون لحظه فكر ميكنم اين حرفا رو از كجا در آورده اون وقت؟
“ببين اين دعا رو ميذاري تو كيفت؟ هميشه كيفت پر پول ميشه.” ميذارم تو كيفم. نميدونم پرپول شده يا نه؟ اصلا نميدونم چقدر. نميدونم هيچي! فقط گذاشتم كه ادامه پيدا نكنه كه ناراحت نشه. “پربركت” بركت رو قبول دارم. هستم!
پيتزا رو با آبپرتغال بخوريد. قهوه ميخوام. شكم خالي كه نميشه. ياد طعم اون پيتزا فروشي افتادم. دقيقا وقتي داشتم نيگاش ميكردم هم يادش افتادم.
اون وقتا بابا ميگفت “كل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي” من تا حالا نشنيده بودمش. بچه بودم و خنديدم. فردا دوباره پرسيدم اين چي بود؟ دوباره ميگي؟ بعدش ديگه هيچ وقت يادم نرفت.
صبح داشتم فكر ميكردم من در طبقهبندي آدما جزء آدماي عجول هستم. آدمايي كه زود ميرسن! فكر ميكردم اين زياد شايد خوب نباشه اما خب همين امروز به طبقه آدماي هول برخوردم! اونا ديگه قيامتن. چي بگم؟ بايد زياد در موردش حرف بزنم. رواني!!
بيربط: آقا يه چيزي بگم؟ من واقعا حوصله شنيدن هيچ غرغر شخصي، كاري، اجتماعي، فرهنگي، سياسي و… رو ندارم. يعني واقعا الان خودم خداي غرغرم! خودم بسمه ديگه. ميشه؟ كم پيش خودم غر ميزنم؟
پ.ن: كسي سر در ميآره در مورد چي دارم حرف ميزنم؟
اينجا هيچ خبري نيست
دوست دارم از جام پاشم و فرار كنم امروز، حسش نيست! حس نشستن و روزمرگيهام نيست.
دلم ديزي ميخواد، بشينم رو تخت؛ نه پشت ميز و صندلي.
حسش نيست كه بخوام به دوستي،آشنايي زنگ بزنم و بپرسم چه خبر؟ كجايي و چيكار ميكني؟حتي حسش نيست كه ايميلهاي جالبي كه واسم فرستادن فوروارد كنم.
دلم هواي آزاد ميخواد، اينجا دارم خفه ميشم. جاي نفس كشيدن نيست.
دلم قليون و حرف زدن ميخواد. نميدونم خودمم از چي بايد گفت. شايد از هيچي! شايد نبايد هيچي گفت، شايد بايد سكوت كرد. شايد بايد زمزمه كرد.
ياد روزاي آخر سال 4-3 سال پيش افتادم، اون آخرين روزاي اسفند يه حال و هواي عجيبي داشت، شايد چون اون ترانه “بوي عيدي” فرهاد رو شنيدم اينجوري شدم.
اين هوا هم كه اصلا معلوم نيست چجوريه! همين امروز فكر ميكردم اگه الان اسما” ماه يازدهم سال نبود، اگه چشامو ميبستم فكر ميكردم اوايل بهاره نه مثلا زمستون. راستي خدايا امسال برف و بارون يادت رفت گمونم. كاشكي تو برف عكس ميانداختيم كه چه ميدونم n سال ديگه به بچهمون نشون ميداديم كه بابايي برف اينه كه تو عكس ميبيني! برف يه چيز سفيد و نرم و سردي بود. اين شكلي بود و آخرش هم ميگفتيم يادش به خير…
دلم يه باغ خلوت و سرسبز ميخواد كه يه چيزي بندازم و دراز بكشم رو زمين. هيچ صدايي نباشه، دور از همه آدما و زمزمه و هر چي.
دلم هوس يه موسيقي زنده كرده، يه كنسرت. ميدونم كه حالا حالاها خبري نيست.
اينجا هيچ خبري نيست خيالت راحت باشه!
دلم اين روزا چيزاي غريبي ميخواد…
هواي دلتنگي
صداي زنگ كليسا ميآد،
هوايي ميشم، هواي دلتنگي!
صدا يادم مياندازه كه امروز يكشنبهست.
بوي شيريني ميآد. دلم “گاتا” ميخواد.
پيرمرد و پيرزن ساكت روبروي هم نشستن تو كافه
فنجونهاي قهوهشون تا نيمه خاليه،
هيچي نميگن – انگار كه حتي همو نميشناسن- فقط به بيرون نيگا ميكنن.
ما وقتي پير بشيم چقدر حرف داريم بزنيم؟
به چي فكر ميكنن؟ به بچهها و نوههاشون؟
به اينكه كي آخر ماه ميشه و حقوقشون رو ميگيرن؟ عيدي امسالشون چقدره؟
چقدر بعضي حرفا بيارزشه، مزخرفه، مزخرف! بايد نشنيد…
اين وقتا دوست دارم پاشم از اتاق بزنم بيرون، يا گوشمو بگيرم كه هيچي نشنوم.
ميدوني چقدر حرف تو مخم بالا و پايين ميره، سودا…
واي كه چقدر چرند ميگه، ميپرسه جنگ رو كي برد؟ غزه چي شد؟ خيلي محكم ميگه حزباله ديگه.
اووووم داشتم فكر ميكردم هر وقت هرچيزي رو به بهترين شكل خواستم به يه جايي رسيدم و الا كه…
ميدوني اصلا لحن حرفاش هم ديكتاتوري بود. اون آدماي دور و برش رنگ پليدي ميدادن. حالا الان ما اينجوري ميفهميم نميدونم آدماي اون سالها بوي نفرت رو از اين حرفا نشنيدن؟ خيلي عجيب بود، خيلي…
بيربط: وقتي اينجوري رو به ديوار ميشيني، صداي كفش آدمو رو تشخيص ميدي، از رو همين صدا ميفهمي كي داره ميآد اين طرف، رئيس محترم؟ يا آبدارچي شركت كه قرار چاي ظهر رو بذار رو ميزت…جالبه نه؟ ديروز داشتم فكر ميكردم كه حالا خوب ميدونم اون كفشي كه لخلخ ميكنه صاحبش كيه.
نوشتههاي يك روز اول هفته
نوشتن اينجا؛ نوشتن تو اين وبلاگ که اصلا هدف و چرا نمی خواد، بعد از اين همه مدت، نوشتن اینجا برام عادت نشده- همين حالا كه دارم اينو مينويسم يه لحظه از ذهنم ميگذره كه “عادت” چيز مزخرفيه، خيلي مزخرف!- آهان داشتم اينو ميگفتم كه من جایی لازم دارم که بگم و بگم و بگم. شايد حتي از چيزهاي بيمعني، شايد چيزايي كه همينجوري تو مخم بالا و پايين ميره و هيشكي نفهمه دارم چي ميگم. من دوست دارم هر وقت كه خواستم، بيام اينجا و از هر چي كه خواستم بگم،حالا درسته گاهي ناچارم چيزهايي را سانسور كنم و ننويسم اما به هر حال همينش هم غنيمته واسم، گاهي وقتي ميخوام بنويسم حس ميكنم كلمههامو گم كردم، دنبال كلمهها ميگردم. اينو چندبار اينجا و خيلي جاها گفتم كه من اصلا انگار وقتی حرفهام رو نمی زنم خفه میشم، حناق میگیرم!
روزها با خودم حرف ميزنم. معمولا آروم، جوري كه كسي نشنوه ولي گاهی هم لازمه که چیزايي که تو ذهنمه بلند بلند فریاد بزنم. اينجا رو واسه همين چيزا دوست دارم…
من خيلي متوجه نميشم كه چرا بعضيا روزانههاشون رو گذاشتن تو حاشيه، چه ميدونم شايد روزانههاشون واسشون اونقدرها بولد نيست و ذهنشون با چيزاي ديگهاي درگيره، شايد!
قبلا يه وبلاگي بود فكر كنم اسمش “ديهور” بود، نميدونم چرا ديگه نمينويسه – اصلا انگار وبلاگش تعطيل شده- وبلاگش فضاي جالب و خاصي داشت، گاهي بهش سر ميزدم. بعضي وقتا يه مصرع شعر مينوشت، همين! بي هيچ توضيح و تفسيري. حالا منم اونجوي شدم، يعني دوست دارم يه چيز خيلي كوتاه بنويسم، يه بيت شعر مثلا!
امروز از جلوي نشر چشمه كه رد شدم- همون موقعي كه حس ميكردم اين روز اول هفته انگار چقدر داغون و خستهام – روي اون تخته جلويي نوشته بود:
في الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر
كين كارخانهايست كه تغيير ميكند
ميخور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيك بنگري همه تزوير ميكنند (…)
راستي نميدونم چرا امروز فكر ميكردم دوست دارم صدسال بخوابم. صدسال ها، نميدونم چرا يه دفعه به ذهنم رسيد صدسال، اما خب اينجوري حس ميكنم فعلا!
ديگه همين ديگه! اينو به مناسبت اين نوشتم كه فضاي 100 مگابايتي اينجا كم اومد و رسما به 200 مگابات افزايش پيدا كرد. چه ميدونم شايد به قول بعضيا خب مگه مجبوري هي هر روز بنويسي؟ اوهوم مجبورم احتمالا ديگه! راستي اينايي كه وبلاگ مينويسن ميتونن يه روزي تصور كنن كه ديگه ننويسن؟ يعني كلا همه چي تعطيل؟ من درست راس ساعت 8 داشتم به اين فكر ميكردم كه آدم موجود منعطفيه! يعني با همه چي كنار ميآد به هرحال. حتي چيزايي كه فكرش هم واسش سخته. اما بعد به خودم گفتم مزخرف نگو چون نميشه اين مطلب رو به همه چي تعميم داد. واي اين “مزخرف” كلمه كاربردي نيست؟ تو نوشتههاي من كه حداقل هست. يعني اصلا انگار فراتر از كلمه و لغته!
پ.ن: نگارنده هيچ تضميني نميدهد كه تا پايان روز به اين پست چيز جديدي نيفزايد!
.
دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود!
پ.ن: اين “مدار صفر درجه”، شعر، آهنگسازي، تنظيم و صداي عليرضا قرباني يه شكوه خاصي داره،يعني در دلم قيامت ميكنه!
يادم باشه
يادم باشه بهت بگم كه كم نخواي هيچوقت، ساده نگذري…
قناعت فرق ميكنه با اينايي كه گفتم.
ميدوني بچه آدم بايد يه جاهطلبي تو وجودش داشته باشه، اين جاهطلبي يه جورايي اگه درست و اصولي رشد كنه ميتونه جوهر وجودي بشه واسه آدما. اوكي؟ پس يادم باشه!
خانوم
“خانوم” موهاش سياه و كمنده، ابروهاش هم مث اين مينياتورهاي ايروني پيونديه. اصلا يه دختر خوشگل شرقي در نظر بگيريدش! واضحه ديگه؟
“خانوم” خيلي سال پيش دماغش رو عمل كرده، بهش هم ميآد، تو اين سالها هم چند تا عمل زيبايي خانومانه داشته كه خب شايد نقلش اينجا خيلي هم اصولي نباشه، يعني از اون عملهايي كه ميدونيد ديگه! از اون عملهايي كه خانوما در گوش هم پچپچ ميكنن و آمار همه چيزش رو در ميآرن! دي بابا گرفتي چي گفتم؟
“خانوم” از ايناس كه روابط عمومي خيلي خوبي داره، تمام علاقه و هيجانش به مهمونيها و پارتيها و دوستاش خلاصه ميشه، اينكه واسه فلان پارتي هفته ديگه چي بايد بپوشه، كي قراره بياد، DJ كيه و خيلي ميناله كه اين روزا واسه يه پارتي پر وسروصدا بايد تموم در و پنجره رو بپوشونن كه يه وقت نريزن و كوفتشون بشه!
حالا اين روزا “خانوم” رفته نافش رو سوراخ كرده و از اين حلقههاي جينگيل مستون ميندازه، شايد اينجوري بيشتر از قبل خودشو لوند نشون بده، تا با خندههاش واسش غش كنن. البته اينا هيچ وقت مخفيانه نبوده، يعني هميشه تو خونه همه ميدونستن و كلا خانوادگي ميميرن واسه شلوغي و مهموني و پارتي. گمونم يه مساله ژنتيكي باشه! خلاصه كه تو اين سيساله زندگي اينجوري زندگي كرده ديگه!
“خانوم” همين خانومي كه اين همه ازش گفتم، روزا كه ميره سركار چند تا چهارراه مونده كه از در نگهباني بره داخل چادر مشكي مياندازه سرش و خلاصه تيريپ ديگهاي بهم ميزنه، چارهاي هم نداره، اونجا اينجوري ميخوانش. دستگاه عريض و طويلي كه شايد همه ماها تو زندگيمون باهاش روبرو شديم و كمتر ميشه نقشش رو كتمان كنيم. خلاصه كه اين “خانوم” تو طول هفته و تو ساعتهاي اداري كلا” يه “خانوم” ديگهست. يعني جوري كه مثلا يكي از همكاراي خيلي خيلي مذهبي ميپسندش و ميخواد ازش خواستگاري كنه. آقاهه همينجوري كه فكش اومده پايين خيلي خوشحاله كه “خانوم” به يه سري اصول پايبنده! وقتي اينو بهش ميگه، بيشتر از اونكه جمله سوالي باشه تحت قالب يه جمله خبري اعلامش ميكنه. خب تقصير اونم نيست بدبخت چه ميدونه؟ “خانوم” راحتتر از اونكه فكرشو بكنيم سر طرف رو ميكوبه به طاق! آخه فكر كن طرف با يه خروار ريش و اعتقاد و… يه دفعه بره اين دختر رو واسه ازدواج انتخاب كنه. اصلا فكر كن دو تايي باهم تو يه پارتي چهها كه نميكنن!!! “خانوم” اينا رو كه تعريف ميكنه غشغش ميخنده!
“خانوم” فكر ميكنه كه تف به روزگار و جامعهاي كه توش بايد دورويي كرد و مدلهاي مختلفي زندگي كرد! همين…
پ.ن: من اگه كه با خيلي چيزاي اين “خانوم” مخالف باشم، با همون تف به روزگارش شديدا پايهام!
چرنديات
از اين جملهها متنفرم كه ميگن: “شما هر جوري كه راحتي! شما برو به هر كي ميخواي بگو، اصلا به همه بگو ديگه فلان جنس رو نخرن” اصلا به نظرم اين جمله مظهر بيتفاوتيه. من حاضرم هر چيزي جز اينو بشنوم…
ليبل: اين خانه از پايبست ويران است!
بيربط : عرعر! همينجوري الكي… اشكالي داره؟ به خودم مربوطه! انگار اينجا ديگه خيلي دلدلي شده. همينه كه هست!
شرح حال در حال حاضر : ميدونم خيلي نگاه جنسيتيه! خب بذار قبل اينكه بگم اصلاحش كنم،اووووم. اصلا ولش كن. اما يه جورايي طرف داره ديوونهم ميكنه!
سوال: چرا مخصوصا وقتي من حال و حوصله ندارم و آماده درگير شدنم يه سري كارها رو به دست خنگترين آدماي موجود ميدن؟ نه يعني واقعا قحطي اومده بود؟
بعد از پست: داشتم اينجا رو ميديدم. دقيقا يكسال پيش، زود گذشت. واسه خودم خوندن اينا خوشايند بود…
عصيان
من يادم ميآد كه من كوچولو بودم يعني فكر ميكنم دبستان بودم يا حداكثر راهنمايي، بعد يه شب رو زمين نشسته بوديم جلوي كتابخونه از اون كتاب “عصيان” واسم بلند بلند شعر عصيان رو ميخوند – فكر كنم خيلي طول كشيد شايد نيم ساعت بيشتر، چون خيلي جاها رو هم واسه من تعريف ميكرد كه الان داره چي ميگه- و من خيلي كيف ميكردم. از اينكه يه شعر اونقدر سادهس كه منم دقيقا ميفهمم چي ميگه اما راستش اون وقتا – تو اون سن و سال- بعضي جاهاي شعر رو هم ميترسيدم. اونجايي كه لب شيطان رو ميبوسه و مخصوصا اونجايي كه شيطان خيلي عريان و بيپروا با خدا صحبت ميكنه، فكر ميكردم نميترسه؟ هنوزم اون قسمتاش يادمه كه ميگفت “در ترازويت ريا ديدم، ريا ديدم”. چقدر تاثير گذار بود!
هنوزم اون كتاب قديمي كه برگههاش انگار كاهيه تو كتابخونهس، يه دفعه ديگه بايد بخونمش. ميدوني اين شعر از اون همه سال چقدر فكر منو مشغول كرد. چقدر بهش فكر كردم. چقدر با خودم دودوتا چارتا كردم كه نه اين كفر گفته و خيلي جاها و خيلي وقتا هم فكر كردم شايد راست گفته و انگار جراتي داشته! اما من خيلي اين شعر تو ذهنمه.
چه روزايي بود، چه سالهايي…
مساله ادبي!
من اصلا كاري به مساله تفكر و اينا ندارم، اما به خدا زور داره كه اسم مثلا آيتاله مطهري رو هم در كنار عبدالحسين زرينكوب و حافظ و سعدي و شهريار بنويسن. حالا درسته كه كتاب تاليف كرده اما هر چي نوشته – يعني اصلا كاري به اين قضيه ندارم كه متفكر بوده، انديشمند بوده، هر چي! اما خداييش به هر حال نميشه گفت نويسنده ادبي بوده كه… ملتفتي؟ بعد هر دفعه كه من اين متن درباره اونو ميخونم يه جوري ميشم. بعد ببين مثلا در كنار صدتا شعر و قطعه ادبي كه چارستون بدن آدمو ميلرزونه و آدم به اخوان دست مريزاد ميگه و يه تفكرات زيادي هم در مورد حافظ و سعدي و الباقي ميكنه اومدن چه ميدونم يه چي در مورد عرفان و اينا از آيتاله چاپ كردن. بعد آخ لج آدم در ميآد كه تو اين كتاب هيچ اثري از فروغ و شاملو نيست. خب آخه ببين يعني تاثيرگذاري “شاملو” روي ادبيات ما بيشتر بوده يا مطهري؟
.
برآتش تو نشستيم و دود شوق برآمد
تو ساعتي ننشستي كه آتشي بنشاني
واقعا كه چه كرده، چه كرده…