شمال حسابي باروني بود. هواي باروني رو بيشتر از آفتاب دوست دارم. نه اينكه همش بارون بياد اما حداقل يكي دو روزي باروني باشه، دوست دارم بارون بياد، بعد تو جاده همينجوري برف پاككنها چپ و راست روي شيشه حركت كنه، بعضي وقتا تو بارون هيچي نگي، موزيك هم گوش نكني و فقط بارون رو نيگا كني و به صداي برف پاككن و نمنم بارون و صداي ماشينهايي كه روي جاده خيس حركت ميكنن گوش كني. بعد يه كم كه گذشت ضبط رو روشن كني يه موزيك باروني بذاري يه چيزي كه حسابي بچسبه، باروني باشه، دوست دارم گاهي شيشه رو پايين بكشم تا خنكي بارون بياد تو، تا بخار شيشه رو پاك كنه، دستمو بگيرم بيرون تا باد و بارون شلاقي بخوره به دستام.
واقعا توي مسير كوههاي تماما سبز ديدني بود. هوس اينكه يه جا بزني كنار و كمي از اين هوا استفاده كني. نميدونم اين شمال واقعا از نظر روحي واسه آدم لازمه! انگار آدم نميتونه ازش خسته بشه… يه چيزي خانوم همسر ميگه كه شديدا منم ميتونم حسش كنم، ادم انگار وقتي ميره سفر به مناطق طبيعي يه حس ديگهاي داره تا مثلا وقتي ميره اصفهان. نه اينكه اصفهان و شيراز بد باشهها ، اما آدم توي طبيعت انگار خالي ميشه. از نظر روحي با يه حس خيلي قشنگي برميگرده!
اين چند روزه هم هوا داره كمكم خنكي ميشه، از اون خنكيهايي كه شبا بايد بري زير يه ملافه ، همون اول هم كه رفتي تو رختخواب از خنكي تشك و ملافه يخ كني! بعد كمكم به فكر لباسهاي گرمتر بيفتي، ديگه فصل اين لباسهاي آستين كوتاه داره تموم ميشه، فصلي كه چاي و نوشيدنيهاي گرم حسابي ميچسبه – براي من بايد گفت بيش از پيش ميچسبه!-
اين روزا “سارا” كوچولو هم دنيا اومده، اونم پيش از موعد. يعني اصل رفتن اين بار واسه ديدن همين فسقلي بود، كي فكرشو ميكرد؟ روزا چقدر زود ميآن و ميرن. انگار همين ديروز بود كه من و باباش تو ساحل دريا يه جاي آبتني اون گودالهاي بزرگ رو ميكنديم. اونم با چه جديتي! اصلا انگار يك تكليف بود. كمكم خودمون ميرفتيم تو چاله و هر كسي هم كه رد ميشد هاج و واج نيگامون ميكرد.
تو ماشين همش داشتم فكر ميكردم كه چونه اين فسقلي به اندازه به نوك انگشته، پاهاش كوچيكتر از طول انگشت سبابهام و وقتي به اين فكر ميكردم كه چجوري وقتي قلقلكش ميدادم پاهاشو جمع ميكرد، خندهم ميگرفت. اون خميازههاي بامزهش و اينكه مث آدم بزرگا بدنش رو قوس ميداد و ميكشيد. “هنوز نيومده خسته روزگار بود بچه!” خلاصه اينكه قرار شده به من بگه عمو… اووووم عكسش رو هم نميذارم اينجا كه چشمش نزنيد!
هستي و رادين كوپولي هم يادم نره! حالا كه قرار شده بنويسم بايد برم تا ته خط ديگه! تو نوشتن اينا خيلي تنبلي كردم.
اين هستي كوچولو كه دوتا دندونش دراومده هم بدجوري بامزه شده، يعني با اون لباس گلمنگولي هنوزم فكر ميكنم كاشكي عكسشو اون روز انداخته بودم! يعني با اون تركيب خيلي ناب بود. از اون روز چند دفعه به خانوم همسر ميگم حالا واقعا همه قضايايي كه نتونستي بياي يه طرف اينكه نديدي “هستي” چقدر بزرگ و بامزه شده يه طرف!
رادين كوچولو هم كه مامانش قول داده دوماد خودمه :p يعني بيشتر مامانش درخواست كرده، قرار شده فكرامونو بكنيم :p سلام فرناز (; وااااي مامانش چند تا عكس واسم فرستاده كه وقتي بهش فكر هم ميكنم هم خندم ميگيره، يه عكس بامزه داره كه حوله پيچيدن بهش، وقتي نيگاش ميكني دوست داري گازش بگيري يعني! باور كنيد سمبل بياحساسي هم باشين چنين حسي قلقلكتون ميده. يه عكسي هم داره كه رو شيكم خوابيده باسنش رو انداخته بالا، يعني من بايد اين عكس رو چاپ كنم كه هي نرم فايلهاي عكسامونو بالا و پايين كنم، خلاصه جيگريه واسه خودش اين قرتي! يه شلوار لي فسقلي داره – فكر كن بچه چند ماهه جين بپوشه! – اوووم خلاصه كي همت كنيم بريم اين رادين كوچولو رو ببينيم نميدونم. به هر حال من يه جورايي حكم دايي دارم واسه اين فسقل ديگه. واقعا گفتم. يعني عليرغم بعد مسافتي و اينكه نسبت فاميلي هم ندارم اما دايي هستم شديدا ! فعلا همينها را داشته باشيم تا بعد…
پ.ن: واقعا اين پست رو كه شروع كردم ميخواستم غر بزنم. حسابي تلخ تلخ بودم، اما اصلا ياد اين حرفها كه افتادم طور ديگري شد.
بارون و اين فسقلها !
تا کنون 2 نظر داده شده »
ان شاالله روزي خودت بشه مادر
بچه هاي من هم دايي نخواهند داشت:( دايي اونا هم ميشي ؟
Mehdi : مرسي مادر
آره ديگه كلا استقبال ميكنيم! اصلا شايد يه بنياد راه بندازم واسه اين كار
)
نظر شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
آقا دائي سلام
عكس جديدم حتما مي فرستم به زودي…
حتما ميآيم! يعني نميشه نيايم كه …
مرسي كه ياد رادين قلقلي ما بودي …اين فسقلي انگار حسابي دل همه رو برده..جديدا خالشو از لندن كشيده اينجا…تازه همش ميگه دايي دايي …بابا يه روز بياين پيشمون ديگه ، پسرم دلش واسه دائيش تنگ شده خوب
Mehdi: اوهوم شديدا