آرشیو برای اکتبر, 2008
ابن مشغله
“ابن مشغله” را خواندم. اگر چه “نادر ابراهیمی” و تفکراتش را دوست دارم، اگر چه برایم تجربه کردن این همه کارهای مختلف، این همه سختی جالب بود اما خب نمی توانستم منطقی چنین چیزی را قبول کنم! یعنی من در زمان حال فکر می کنم که به هر حال سیاست و اینکه با منطق با خیلی از این مسائل روبرو شوی خیلی بهتر است! سیاست و این منطق منظورم چیزی از جنس پایین و آن ترحم و شفقت که می گوید نیست!
اول کتاب جمله جالبی از متن آن نوشته شده “ما، بدون زنان خوب، مردان کوچکیم…”
“… من آدمهای واقعا تنومندی را دیده ام که تا شده،خم شده ، فرو افتاده ، سر به زیر، له شده با موهای فلفل نمکی و چشمهای پر از مکر و حیله، به شکلی جلوی رئیس شان ایستاده اند که انگار آمده اند تا به طور نامشروع، تقاضای ده شاهی پول بکنند، و وقتی حرف می زنند با صدایی مثل وزوز دور دست مگس طلایی- صدایی که می بایست با گازانبر از ته چاه گند گلویشان بیرون کشیده شود تا شنیده شود- واقعا ترحم و شفقت انسان را بر می انگیزد. اینها آدمهایی هستند خودخواه – که دست بر قضا، هیچ رئیس خوبی هم دوستشان ندارد و فقط از گرده ی آنها کار می کشد. البته یک رئیس عاقل در یک نظام بوروکراتیک ، هیچ وقت آدمهای کله شق را هم دوست ندارد و چه بهتر…”
ابن مشغله – نادر ابراهیمی
انتشارات روزبهان- 125 صفحه
خواهم كه هستي ريزم به مستي
اين رو قبلا هم اينجا گفته بودم كه وقتي قراره به يه نفر تسليت بگم نميدونم چي بايد بگم؟ حناق ميگيرم. اصلا اين چيزايي كه همه ميگيم ميتونه تسلي بخش باشه يا فقط حرفي در حد تعارفات متداول؟ ياد خودم افتادم. چند سال پيش در نگاه و حرف همه فكر ميكردم كاشكي زودتر تموم بشه، فكر ميكردم خداي چرا نميگذره ؟ كاشكي زودتر برم جايي كه كسي نباشه. بدتر از اينها حرفهاي نزديكان است كه هي در اون موقعيت ميپرسن چي شد و توقع دارند از شرح ماوقع بگويي.
ديروز وقتي تو مسجد نشسته بودم و به اين فكر ميكردم كه بعضي وقتا مرگ چقدر اطرافيان رو غافلگير ميكنه. به اين فكر ميكردم كه گاهي ما آدما چقدر خودخواهي ميكنيم و چقدر بيمعرفتي ميكنيم. هميشه فكر ميكنيم كه اينها براي اطرافيان پيش ميآد. بعضي وقتا خيلي زود دير ميشه! جوري كه حسرتش به دلمون ميمونه. چند سال پيش يه كتابي از لئوبوسكاليا ميخوندم كه پيشنهاد كرده بود بعد از خوندم همين جملات – و حتي نه فردا – تلفن رو برداريد و به اونايي كه دوستشون داريد زنگ بزنيد. شايد ديگه فردا فرصتش نباشه، شايد كه فردا دير شده باشه…
يادمه همون شب اول بعد از همه چيز تو تختم دراز كشيدم و “هنگامه” افتخاري رو گوش كردم. شايد تنها آلبوم افتخاري كه هنوز برايم دلانگيزه ، اينم از اوناست كه يه غمي داره!
امروز زودتر راه افتادم. توي هواي پاييزي پياده روي بدجوري دلچسب ميشه. اينكه دستتاتو بكني تو جيبت. هدفون رو بكني تو گوشت و راه بري. بهتر اينكه بعد از مدتها به يه صداي جديد و دلچسب گوش ميكنم. “سوسن سپهري” كه يكي از همكارام سيديش!! رو بهم داده، صداش دلنشينه و يه غمي داره، داره ميخونه :
“عاشق شدم من يك دل نه ، صد دل
بر تو چون ماهي گيسو سياهي،
گيسو سياهي”
بعد من فكر ميكنم چه خوبه كه صبحها اينقدر زمان داشته باشي كه لازم نباشه به ساعتت نگاه كني و فكر كني ديرت شده، اگه لازم بود از محل شركت دورتر بشي و دوباره برگردي. تو خيابون ويلا دستامو كردم تو جيبم و راه ميرم و خانوم سپهري داره ميخونه:
“عاشق شدم من اي جان بر فدايت
بر تو چون ماهي گيسو سياهي،
گيسو سياهي”
و من فكر ميكنم بعضي صداها يه زنگ غمي داره و من چقدر اين صداها رو دوست دارم. نميدونم چرا يه دفعه به اين فكر ميكنم كه انگار آدم تا وقتي زندهس كه بغض كنه.شايد خيلي شاعرانه و مسخره باشه!
بعد دوباره به اين فكر ميكنم كه چرا ديشب اينقدر بد خوابيدم؟ سرم درد ميكرد و وسط شب بيدار شدم و قرص خوردم. هنوز داره آهنگ آخر رو ميخونه :
“خواهم كه هستي ريزم به مستي
در پاي گيسويت، در پاي گيسويت”
هنوز دارم به خودخواهي و جفاي آدما فكر ميكنم…
راستي جديدا به اين نتيجه رسيدم كه انگار بعضي آدما بيشتر توي نيمه اول سال سرحال و سرزندهاند بعضي هم در فصل پاييز و زمستون زندگي ميكنند!
تعصب
شايد از اين بحث خيلي گذشته باشه اما من اينو تو دفتر يادداشتم پيدا كردم و اتفاقا همون روزا نوشته بودمش. اما خب بحث كليتر از اينهاست.
برام جالبه كه يه نفر با اين تعصب – حالا نگويم تعصب، بگويم يه آدم مقيد- به كسي بگه “ببين تو چه اصراري داري روزه بگيري؟ وقتي وضعيتت اينه، وقتي از كارت ميزني چه اصراري داري؟” اوووم راستش واسه منم همين دليل خيلي قانع كنندهس. وقتي حس كني داري به خودت فشار ميآري، وقتي حس كني داري از كارت ميزني، چه توجيهي داري؟ بگذريم همه و همه اينا رو گفتم كه بگم خوشم اومد. از همه آدمايي كه دچار تعصب و تكرنگي نيستن، آدمايي كه سعي ميكنند حتي با وجود باورها و اعتقادات نگرش امروزي داشته باشند و ببينند كه كي و در چه زماني زندگي ميكنند…
بيظرفيت
از خودم بدم اومد كه اينقدر سياستمدارانه و دودوتا چارتايي با قضيه برخورد كردم. كه دل به دريا نزدم و همون لحظه نگفتم… بعدش خودم زودي فهميدم و قضيه رو درست كردم. اما داشتم گند ميزدم شديد! يه لحظه كه به خودم اومدم گفتم آي برت داشته كه خبريه؟بيظرفيت!
بوي شمال

اون مه غليظ جاده كلاردشت
اون رنگاي زرد و نارنجي و سبز
مرزنآباد و شهسوار
هواي آفتابي شمال و دراز كشيدن تو ساحل
اينكه به هيچي فكر نكني – و به جز صداي دريا هيچي نشنوي-
اينكه توي رامسر قدم بزني و عكس بگيري و فكر كني آخه كجا طبيعت به اين قشنگي وجود داره؟
اينكه انگار هر چي بشيني و به كوه و آسمون و ابرا نيگا كني از ديدنش سير نشي،
هواي باروني شمال از اونايي كه نم بارون ميخوره تو صورتت – از اون باروناي پودري-
بساط زغال و كباب و جوجه مدام!
قليون و چاي و ليمو
بادمجون روي منقل و بوراني
اينكه جايي باشي كه وقتي سكوت ميكني، سكوت محض باشه و صداي هيچ ماشين و هيچي از زندگي شهري رو نشنوي
اينكه دراز بكشي تو خنكي رختخواب و بوي شمال
اينكه كنار جاده واستي و به دره سرسبز پايين و كوههاي جلو خيره بشي
اينكه بيخيال همه زندگي روزمرگيهاش بشي،
بشيني تو ماشين و صداي ضبط رو بلند كني و از زور خوشي بخواي داد بزني!
اينكه تو راه بخندي و در مورد حسن آقا صحبت كني.
كنار كندوان واستي و بلرزي و آش رشته بخوري؛
اينكه سرفرصت بروني و هرجا حال كردي بزني كنار جاده و بيخيال ساعت بشي…
اينا واسه زندگي لازمه! اينا مستت ميكنه…
ديدن اصفهان و شيراز و شهرهاي ديگه و ديدن آثار باستاني هم خوبه،
اما طبيعت و شمال و به دور از زندگي شهري لطف ديگهاي داره!

پ.ن: حالا كه اينا تموم شده بايد به فكر يك رژيم باشم شديدا! در همين حال كه فكر رژيم هستم بايد در اسرع وقت يك عدد منقل و سيخ كباب و لوازم مربوطه را ابتياع كنم. بعد از گذراندن 6 واحد تخصصي ظاهرا آمادگي اين كارو دارم.
موسيقيايي
اول در حاشيه:
آقاجون (اين آقاجون بعد جنسيتي نداره منظورم همه جماعت هنردوست است، خانوما،آقايون!) :
وقتي خواننده در حال خواندن است احساسات خود را كنترل كنيد، بيشك نفر كناري و جلويي براي شنيدن وز وز شما بليت نخريده است!
از آن جالبتر اينكه يه سري از آوازهاي جديد را هم همراهي نكنيد برادر من! آخه يه خواننده حرفهاي هم معمولا تمريني ميكند و خيلي فيالبداهه نميزند زير آواز!
ديگر اينكه بزرگترين منتقدين هم اول موضوع را كامل ميبينند و يادداشتي بر ميدارند و بعدا شروع به نقد ميكنند همونجا كه خواننده مشغول خواندن است انتقاد و پيشنهاد خود را بروز ندهيد.
در حين تشويقها و هنگام ورود يكي از هنردوستان فرهيخته، با يك عربده چارواداري “دوستت داريم استاد” استاد را مورد تفقد قرار دادند. خلاصه اين نكنيد آقاجان! “قطبي دوستت داريم” و “امير قلعهنويي سرور” مجموعا” اين حركات معمولا در استاديومهاي ورزشي انجام ميشه. يعني اين برادر غيور كه عربده زد “استاد دوستت داريم” ضمن اينكه نفرات جلويي چند متري حركت عمودي داشتند، خود شجريان هم قرمز شده بود! بنده خدا مونده بود بايد چه واكنشي نشون بده :p
آهان اين مطلب آخر كه خيلي رو اعصاب حركت ميكنه! بابا جون ديگه الان تو سالن سينما هم چيپس و پفك و ساندويچ رو با اون وضعيت نميخورن! حالا مدت اجرا طولانيه، وسط اون زمان استراحت هر چي كه خواستيد نوشجان كنيد اما جون هر كي دوست داريد حالا چيپس و پفك و تنقلات را بذاريد واسه يه تفريح ديگه! يعني خدايي بعضي از اين جماعت اگه جا داشت دراز ميكشيدن يهوري كنسرت و استاد و هنر رو همونجوري نيگا ميكردن!
![]()
اما :
يكي از خوبيهاي كنسرت شجريان به نسبت ساير خوانندهها اين است كه از گروههاي حرفهاي استفاده ميكند و به قولي كمفروشي ندارد. خصوصا كنسرت ديشب كه “گروه شهناز” از سازهاي بسيار متنوعي استفاده ميكرد. به جز تار و سهتار و دف و تنبك كه معمولا در اكثر كنسرتهاي سنتي ديده ميشود رباب، عود، كمانچه، سنتور، قيژك، ني، قانون و سازهاي ارائه شده جديد توسط شجريان حضور پررنگي داشتند.
ديگر اينكه معمولا بسته به سرپرست گروه و ساز تخصصي بقيه سازها با ساز سرپرست گروه به نوعي همراهي ميكنند و حضور آن ساز پررنگتر است در صورتيكه ديروز همه سازها از سنتور گرفته تا تار و سهتار و قيژك و … فرصت خودنمايي داشتند.
برنامه از ساعت 8.45 دقيقه شروع شد و تا 12.15 ادامه داشت و خب مشخصا و طبق روال اين سالها مگر ميشود برنامه بدون “مرغسحر” تمام شود؟ اما اين بار مرغ سحر با حضور اين همه ساز و ني (كه در اجراي اصلي هم بوده است) زيباتر بود.
پ.ن: اون خانومه كه “قانون” ميزد با چه ناز و عشوهاي ساز ميزد
مهدي رستگار ميشود
نميدونم چرا هر كي منو جديدا ميبينه ميگه “چرا اينقدر چاق شدي؟” مثلا همين هفتههاي پيش بود كه يكي از دوستان دوره دانشگاه رو ديدم، تو اولين برخورد به من گفت مرسي شيكم! عجب شيكمي ساختيا. بعد من همينجوري كه بهش ميگفتم “بيخيال و به هر حال سختي زندگي و اين حرفا كه بحث به جاي ديگهاي منحرف بشه” يه نگاه به شيكمم انداختم كه از زير كاپشن نازك پاييزم بدجوري بيرون افتاده بود. اصلا همين ماه رمضون رو بگو كه جماعت ميزبان بعد از افطار هي به من ميگفتن شيكم آوردي و چاق شدي و از همين حرفا ديگه! – آخه يكي نيست بگه كه آدم به مهمونش نميگه چرا اينقدر چاق شدي و شيكمت زد بيرون كه!- بعد من هي اصرار داشتم كه آش خوردم و شيكمم نفخ آورده! يعني راستش خودمم به شدت اميدوارم بودم كه بعد از ماه رمضون و ايام آش و زولبيا و مهماني الهي وضعيت بهتر بشه كه ظاهرا نشد.
اوووم حالا من وقتي بچه بودم تقريبا داشتم از لاغري تلف ميشدما، يعني عكسهاي بچگي رو كه نيگا ميكنم يا حتي خاطرات اون سالها هميشه از غذا گريزون بودم، بعدها كه اين غذا خوردن يكي از اركان لذتبخش زندگي شد، هر چي ميخوردم بيتاثير بود و انگار نه انگار! حالا انگار جديدا بدجوري اين شيكم داره كار دستم ميده. چند ماه پيش يك عدد ترازو خريدم و گذاشتم جلوي چشم كه خودمو وزن كنم و ببينم وضعيت چطوره! شايد اون وجدان خفتهم بيدار بشه و ديگه تا دوساعت تو خونه بيكار ميشيم به سرمون نزنه كه بريم يه پيتزايي يا واسه خوردن سبزميني رفرداندوم برگزار كنيم، همين ديروز پريروز كه خودمو وزن كردم ديدم اي بابا اين عدد ترازو رفت رو 82.5 واستاد. يعني 2 كيلويي بيشتر از اونكه انتظار داشتم. بعد هر چي ترازو رو جابجا كردم و فكر كردم كه خب شايد بالانس نيست و اين حرفا ديدم نه بابا اشكال جاي ديگهست.
- بعضي وقتا كه خانوم همسر منو به راه راست هدايت ميكنه به شوخي ميگم ميخوام از اين آدم چاقها بشم كه كمربند كشي ميبندن! يعني اصلا آدماي چاق آدماي جالبين اكثرا ،از نظر رفتاري آدماي شوخ و شنگي هستن… -
خلاصه قضيه اينكه تصميم مصمم داريم كه از همين يكشنبه كه از مسافرت برگشتيم به يه رژيم سفت و سخت رو بياريم و يه حركتي انجام بديم. اين هفته عليالحساب انواع بيسكويت و شيرينيها رو از خودم دريغ كردم و چاي رو با همون كشمش سبز ميخورم كه اوضاع وخيمتر نشود. ديروز هم يه جستجويي كردم اين دستگاه رو ديدم، حالا اگه فرصت بشه بايد بخرمش و به قشر ورزشكار و ورزش دوست رو بياريم، باشد كه رستگار شويم!
![]()
اعتماد به نفس
این روزا روزای خوبیه، یعنی خیلی روزای خوبیه…
احساس خوبی دارم.
اووووم واقعا یه چیز مهمی که باعث می شه آدمای موفق، موفق تر باشن نگرش مثبتشون به اطرافه. یعنی اون موفقیتشون – حالا هر چه که باشه بیزینس باشه، ثروت باشه، تحصیلات باشه یا هر چی- باعث میشه اعتماد به نفسشون به شدت افزایش پیدا کنه، بعد با اون اعتماد به نفس -خیلی بهتر- مسائل را می بینند و خیلی بهتر تصمیم می گیرند. این اعتماد به نفس و نگرش مثبت کمی با “نگرشهای مثبت ظاهری” که سعی می کنیم مثبت نگر باشیم فرق میکنه!
حالا واسه من بزنید به تخته (;
عقاید یک دلقک
View image
خیلی طول کشید تا “عقاید یک دلقک” را خواندم. یعنی بعد از اینکه حتی کتاب را خریدم چند ماهی کنار تختم بود تا شروع به خواندش کردم. خواندنش هم طولانی شد. دوست نداشتم تمام شود، بعضی روزها هم به دلقک فکر می کردم هم به ماری. در جواب دوستی که ازم در مورد این دو نفر پرسیده بود گفتم هم دلقک را درک می کنم و هم ماری را! هم عشق دلقک – که حتی باور نمی کرد بتواند با کسی به جز ماری آن کار را بکند- و هم ماری که می خواست هوای کاتولیکی استنشاق کند. در تمام طول کتاب ماری را به چشم فاحشه ندیدم، حتی دوست داشتم که آخر سر ماری پیش دلقک بر می گشت!
“… دستهایش زیر بغلم گرم شده بود و به همان نسبت که دستهایش گرم می شد من خواب آلوده تر می شدم. به زودی دستهای او بودند که مرا گرم می کردند و وقتی از من پرسید: که آیا او را دوست می دارم و زیبا می دانمش، گفتم واضح است. ولی او عقیده داشن که چیزهای واضح را هم با میل می شنود. و من زیر لب خواب آلود گفتم بله؛ بله. او را زیبا می دانم و عاشق او هستم.
وقتی ماری خودش را می شست و لباس می پوشید، بیدار می شدم. او خجالت نمی کشید و برای من لباس پوشیدن او جلو رویم طبیعی بود. حالا فقر آنها را آشکارتر می شد دید. وقتی دکمه هایش را می بست به این فکر بودم که وقتی پول داشته باشم چه چیزهای قشنگی برای ماری می خرم. من بارها پشت ویترین مغازه ها ایستاده بودم و دامنها و پلوورها، کیفها و کفشها را تماشا کرده بودم و هر بار فکر می کردم که هر یک از آنها چقدر به ماری می امدند. ولی پدر ماری عقاید به خصوصی درباره پول داشت و من جرات نمی کردم چیزی برای ماری بخرم. پدر ماری روزی به من می گفت “فقر چیزی بدی است، ولی بدتر از آن وضعی است که اکثریت مردم دارند، آنقدر دارند که زندگیشان یک طوری می گذرد” گفتم “ثروتمند بودن چطور است؟” و از شرم سرخ شدم. او مرا برانداز کرد. او هم سرخ شد و گفت: “پسرم، اگر فکر کردم را کنار نگذاری عاقبت خوشی نخواهی داشت.اگر من جرات و ایمان داشتم که در این دنیا می توان کاری از پیش برد، می دانی چکار می کردم؟” گفتم “نه!” دوباره سرخ شد و گفت:”تشکیلاتی درست می کردم که از بچه های ثروتمندان سرپرستی کندو مغزهای علیل و نادان همیشه اصطلاح غیراجتماعی را برای مردم فقیر به کار می برند.”
هنگامی که ماری لباس می پوشید و من او را تماشا می کردم، خیلی چیزها در مغزم می لولید. برای من خوشحال کننده و در عین حال ناراحت کننده بود که بدن ماری برای خودش تا این حد عادی و طبیعی است. بعدها وقتی باهم از یک هتل به هتل دیگر کوچ می کردیم همیشه صبح ها توی رختخواب می ماندم و لباس پوشیدن ماری را تماشا می کردم….”
عقاید یک دلقک – هاینریش بل
ترجمه شریف لنکرانی
انتشارات جامی – چاپ چهارم 1384
315 صفحه
3500 تومن
بارون و خيابون و آدما
تازگيا حساس شدم؟ چرا اين همه واسم مهم شده؟ اصلا به جهنم كه نگفت، حالا كه مشكلي پيش نيومده، حالا كه همه چي رديفه، چه اهميتي داره اصلا؟ - من كه اين همه به خودم ياد داده بودم از كسي توقع نداشته باشم- اما انگار يه جوريه تو ضمير ناخودآگاهم حس ميكنم كه به هر حال از بعضي اطرافيان توقع دارم، الان هم فكر ميكنم كاشكي ميشد، يا اصلا كاش زنگ ميزد و ميگفت كه اينجوري شده…
تلفني بهم ميگه: “گير نده به موضوع!”
ميگم: “نه اصلا مهم نيست، يعني اصلا مهم نيست! – اين وسط دوباره يه چيزاي پراكندهاي ميگه كه به نظرم فقط توجيه ماجراست. – دقيقا همين رو هم بهش ميگم “كه اينا توجيه قضيهست! يعني اگه زنگ هم ميزد ديگه واسم مهم نبود” اما دروغ ميگم چون فكر ميكنم كاش زنگ ميزد، واسم مهم بود اگه كه زنگ ميزد. بعد از تلفن فكر ميكنم زود قضاوت نكن! اصلا شايد واقعا موضوع ديگهاي بوده، شايد درگيري، شايد نشده، چه ميدونم اصلا هر كوفتي!
همين امروز صبح فكر ميكردم چه خوبه كه بعضيا واقعا اگه كاري از دستشون بربياد انجام ميدن و دريغ نميكن. بعضي وقتا آدما واقعا گيرن! همين نوع آدما رو كه گفتم دو دوتا چارتا نميكنن كه آره اگه اينجوري بشه يا اگه اونجوري! من خودم خيلي دودوتا چارتا ميكنم، يعني خيلي پيش اومده دودوتا چارتا كردم. خودمم خوب ميدونم! اما بازم خوبي قضيه اينه كه طرف علاف من نشده، يعني اگه “نه” بود ميگفتم “نه” يا اگه “نه” بود حداقل نميگفتم “آره”.
دارم اينا رو تو ماشين مينويسم، تجربه جالبيه، تو ماشين بشيني و چيزايي كه تو مخت ميگذره بنويسي! احتمالا بغل دستيها فكر ميكنن با يه آدم مهمي طرف هستن! چه ميدونن كه داره چه خزعبلاتي مينويسه كه تو وبلاگش آپديت كنه. معمولا وقتي ماشين توقف ميكنه يا پشت چراغ ايستاده مينويسم، يه جاهايي از زور تاريكي نميبينم چي نوشتم. پشت چراغ خيابون بهار مجري راديو ميگه “يا به اندازه آرزوهايت تلاش كن، با به اندازه تلاشت آرزو كن” جمله جالبيه، فكر كن! راننده خودش رو به ماشين جلويي ميرسونه و كمي ليچار بار هم ميكنند! هر دو فكر ميكنند داناي كل هستن و با ابلهي روبرو شدند كه هيچي نميفهمه!
اوووم جديدا فكر ميكنم دچار روزمرگي شدم، فكر مي كنم زندگي داره خيلي زود ميگذره. نبايد چيزي “عادت” بشه – بايد حواسم باشه حالا كه سرم تو اين برگهست يه وقتي نرسم آخر مسير يه دفعه پيچيد تو يكي از اين خيابون فرعيها!- آهان داشتم ميگفتم كه مث آدماي سن و سالدار شديم. اونايي كه اون وقتا از سر كار ميرسيدن خونه كارشون تلويزيون و كتاب و شام و آخر سر هم خواب بود! حالا شايد واسه بعضي كارها جايگزين پيدا كرديم. چه ميدونم! مثلا به جاي تلويزيون يه شو ميبينيم يا اين كنترل ماهواره تو دستمون و هي بالا و پايين ميكنيم و آهنگ تكراري ميبينيم.
اينكه تو خيابون آدما رو نيگا كني هم يه جورايي با مزهست. آهان من هي ميخوام با خانوم همسر بريم اين ساندويچپارسا يادم ميره، يا حسش نيست. من يادمه يه روز سرد زمستون وقتي بچه بودم با بابا اومدم اينجا و چه ساندويچ تنوري هم داشت. دقيقا تو همين پارك روبرو. من به نظرم تو خيابون ساندويچ خوردن هم خوبه بعضي وقتا! ولي…. داشتم ميگفتم كه حداقل ديدن آدما واسه من تفريح جالبيه! اون راننده كناري كه يه دستش رو گذاشته لب شيشهماشين و داره سيگار دود ميكنه يا اون كه داره با موبايل حرف ميزنه. يا اون خانومه كه داره تند و تند راه ميره. كاشكي خونهمون تو يه خيابون اصلي بود كه ميشد از پنجره بيرون به آدما نيگا كرد، مخصوصا اگه بارون بياد. يا برف بياد و جاي پاي آدما تو برف بمونه! آدم صب به آدما نيگا كنه بهتره، چه فايده ما كه صبا خونه نيستيم!
اين هواي پاييز خيلي دلچسبه مخصوصا صب كه دوست دارم مسيرم رو از محل كار منحرف كنم و برگردم يه طرف ديگه، چه ميدونم يه كمي راه برم، يا اصلا بيهدف تو خيابون قدم بزنم. قبلا بعضي وقتا بيهدف راه ميرفتم. اين روزا خيابونا چقدر شلوغ شده، كلافه كنندهست! اين محله سركارم رو خيلي دوست دارم. يه جورايي نوستالوژي داره واسم! اووووم خيابون ميرزاي شيرازي و بلوار و همين ويلا را بيشتر از همه!
آهان! چقدر دوست داشتم اين كنسرت شجريان را ميرفتم. اينقدر فس و فس كردم و درگير كار و ذهنيات شدم كه هي يادم رفت. آخرشم كه يادم اومد سايتش رو نتونستم ببينم، اون روز آخر هم كه اصلا روزاي هفته رو گم كردم يعني فكر كردم فردا سهشنبه ست. بعد از خانوم همسر پرسيدم گفت بابا امروز سهشنبهست! خلاصه نرفتيم و بازم حسرتش موند تو دلم. هي ميرم سايتها و عكسها و خبرها رو ميبينم.
خب واسه امروز كافيه….
خرده جنايتهاي زن و شوهري
امشب * شبكه چهار تلهتاتر “خرده جنايتهاي زن و شوهري” را پخش كرد، محمدرضا فروتن و نيكي كريمي.
بايد اعتراف كنم كه خواندن كتاب برايم خيلي خوشايندتر بود. شايد علتش همينه كه من خيلي آدم اهل فيلم و سينما نيستم. يعني راستش ندرتا” فيلمها در ذهنم ميمونه مگر اينكه نكته جالبي داشته باشه و اون هم قسمتهاي كوتاهي! اين تلهتاتر هم برايم خيلي ملموس نبود. شايد واسه اينكه در ذهنم تصويري به جز فروتن و كريمي نقش بسته بود. راستش “ليزايي” خوشگلتر و قدبلندتر از نيكي كريمي. نميدونم چرا انگار حرفها، حرفهاي خودشون نبود. درست مثل يك روخوني از يك متن. شايد هم واسه سانسورهاي مختصر بود كه چنين حسي داشتم. انگار با حذف همون بوسهها و همان حرفهاي خصوصي و نوازشها خيلي غيرطبيعي شده بود. حالا شايد هم نظر من اين باشه!
از اون قسمتهايي كه خاطرات آشناييشان را مرور ميكردند خوشم اومد. تو نسخه تصويري هم جزء محدود قسمتهايي بود كه از ديدنش خوشم اومد.
راستي همين وسط تلهتاتر فكر كردم كه اگه واسه همه زن و شوهرها چنين موقعيتي پيش مياومد سعي نميكردن از اون طرف آدمايي مطابق با خواستههاشون بسازن؟ چرا!
بعد همين نصفه شبي در حاليكه به صورت درازكش دارم يادداشت ميكنم و تلويزيون ميبينم فكر كردم چه خوبه آدم از اين صندليهايي كه تكون تكون ميخورن داشته باشه، بشينه روش، چشماشو ببنده و آهنگ گوش كنه!
آهان! يه چي ديگه ايشون باعث شد دوباره به اين قسمت عميقتر فكر كنم. تو اين كتاب كوچولو به خيلي نكات جالبي اشاره ميكنه:
“ … من بهت توجه نمیکردم. مثل چادری که چهره زنها رو میپوشونه من هم سراپاتو با محبت پوشونده بودم. به طوری که پشت این حجاب دیگه خطوط چهرهات رو نمیدیدم. حتا جرات نمیکردم ازت بپرسم چرا مشروب میخوری. خیالم راحت بود که سالهاست با هم زندگی میکنیم – پونزده سال – و متوجه نبودم که زمان با عشق سازگاری نداره. متشکرم که این زوج به خواب رفته رو به قتل رسوندی. متشکرم از این که بیگانههایی رو که من و تو بودیم کشتی، ازت سپاسگزارم …“
* اين پست واسه يكي دو هفته پيش بود!
قیژک کولی
بعد از حدود پنج ماهی که سیستم کامنتدونی وبلاگ اصلی پوکیده بود و ناچارا به وردپرس پناهنده شده بودم، دوباره اینجا رو با کمک خانوم همسر راه انداختم. یعنی رسما کل روز جمعه علاف اینجا بودیم! اما خب خوبی قضیه اینه که راه افتاد!
در طول این چند ماه چند بار همه چیزهایی را که به نظرم رسیده بود بازنگری کردم و چند باری هم MT رو نصب کردم که آخر سر متوجه شدم مشکل از یکی از تنظیمات هاستینگ بود و خلاصه احتیاجی به این همه نصب و پاک کردن و افزایش فضای هاست و از این کارا نبود!
اووووم خب خیلی از مطالب را که در MT داشتم دوباره به اینجا ایمپورت کردم و بقیه موارد چند ماهه را هم با وصله و پینه، دستی و پایی و اتوماتیک از وردپرس به اینجا آوردم! البته هنوز کمی کار داره مثلا این لینکدونی کنار و پیوندهای روزانه که امیدوارم تو همین یکی – دو روز مشکلش برطرف بشه…
خیلی وقت بود که به اسم دیگه ای برای وبلاگ فکر می کردم اما چیزی به نظرم نمی رسید. اصلا در اسم گذاری این چیزها بی استعدادم! یعنی هیچی به ذهنم نمی رسید تا اینکه همین چند ماه پیش در کنسرت همایون شجریان تصنیف “قیژک کولی” را شنیدم و همین هفته پیش که آلبوم همین کنسرت منتشر شد. و از همون روز دیگه این تصنیف افتاد تو دهن من که “قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر!”
در هر حال از این جابجایی کمال استفاده را کردم و “روزانه” را به “قیژک کولی” تبدیل کردم. در حال حاضر از راه اندازی اینجا بسی خوشحال و خرسندم و با این فونت کناری که برای “قیژک کولی” استفاده کردم هم کلی حال می کنم! خلاصه این پست را به عنوان حضور دوباره و تشکر از خانوم همسر داشته باشید تا بعد… – اینقدر با این MT سر و کله زدیم که کارشناس راه اندازی وبلاگ با این سیستم شدیم والا! -
رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه و هر نغمه بهیاد یاران
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
راست در پردهی اندوه و فغان باران
میزند بیکه نگاهی فکند بر چپ و راست
رفته از دست و درافتاده ز مستی از پای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
رعد را عربده بُگسسته
ولی پیوسته قیژک کولی در همهمهای
هایاهای هایاهای
قیژک کولی در همهمهای هایاهای هایاهـــای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
شعر : دکتر شفیعی کدکنی