آرشیو برای آگوست, 2008

صد من يه غاز!

اون روز خانومه داشت در مورد خونه‌شون و اجاره و از همين حرفهاي صدمن يك غاز حرف مي‌زد – از همين حرفايي كه نتيجه‌ آخرش اين مي‌شود كه سرمان را تكون بديم و بگيم قيمت مسكن تو اين سه چهار ساله چند برابر شده و احتمالا هر كدوممون هم مثالهايي از اطرافيان و نزديكانمان بزنيم- يه جايي از صحبتش گفت كه “آره آخه مي‌دوني خونه به نام منه!” بعد كه فكر كردم ديدم خب حرفاي ما خيلي هم به اين ربطي نداشته كه خونه به نام كيه و اصلا نفهميدم چرا يه دفعه جريان حرفش رو به اين رسوند كه خونه به نام منه! اما فكر كردم خانوما همشون دوست دارن يه جايي اعلام بكنن كه خب خونه به نام خودشونه! آقايون از اين عادتها ندارن، يعني مثلا تا حالا چند تا مرد ديدين كه يه جايي از صحبتش اشاره كنه خونه مال منه؟ يا به نام منه؟اصلا قضيه ساده‌تر از اين حرفهاست، يعني بي‌خيالي‌تر از اين حرفاست.
حالا نمي‌دونم چرا اين يادم نمي‌ره، اصلا من از اون آدمايي هستم كه حرفها خيلي بيشتر از تصاوير در ذهنم باقي مي‌مونه، يعني شايد يه حرفي كه چند سال پيش يه جايي شنيدم هنوز تو ذهنم مونده! حتي اگه قيافه اون طرف هم يادم بره…
تازگيا دقت كردم كه انگار خيلي به دست آدما هم دقت مي‌كنم. يه سري دستا سياه و چاقن! يه سري كشيده‌تر! هنوز در مورد دستها نتيجه‌اي نگرفتم كه چه مي‌دونم اين آدم چطوريه! اما به دستها نگاه مي‌كنم، به ناخنها و واسه اون خانومايي كه لاك مي‌زنن نيگا مي‌كنم كه بعضيا چقدر بي‌سليقه و بي‌دقت لاك زدن! يعني من اگه جاي اونا بودم بيشتر دقت مي‌كردم، هم در لاك زدن و هم در انتخاب رنگ لاك…!
بعدش اينكه هر روز صب وقتي از خونه مي‌زنم بيرون به اين فكر مي‌كنم كه كمي زودتر بيام بيرون كه راه برم و موسيقي گوش كنم – اين روزا هوا هم كمي بهتر شده، يه جوراي كمي پاييزي شده، هر چي اين پاييز قشنگه و دوستش دارم از تابستون گريزونم- نه اينكه حالا هم موسيقي گوش نكنم،نه! از همون لحظه اول كه سوار تاكسي مي‌شم هدفون رو توي گوشم مي‌چپونم و گوش مي‌كنم – ديروز ديدم راننده هي داره بال‌بال مي‌زنه، هدفون رو كه در آوردم گفت فلان جا پياده مي‌شين؟ گفتم بله و دوباره هدفون را توي گوشم كردم- اصلا حس يك موسيقي اينه كه با دقت گوشش كني، خيلي پيش مي‌آد كه يك آلبوم را روزها گوش كنم. روزها نه هفته‌ها، بعضي وقتا يك آلبوم را يك ماه مداوم گوش مي‌كنم… حوصله‌ام سر نمي‌ره، فكر مي‌كنم اينجوري اين ترانه را مي‌فهمم، حسش مي‌كنم. دوست ندارم كه يك ترانه يا موسيقي كه خيلي دوستش دارم را در حين كار كردن گوش كنم. مثلا تو خونه چه مي‌دونم در حاليكه دارم يه كار نيمه‌تمومي رو انجام مي‌دم! اين وقتا بايد يه چيز درپيت گوش كرد حالا نه خيلي در پيت مي‌شه يه چيزي كه فقط براي تجديد خاطره‌ست، قبلا حسابي گوش كردي نه اينكه تو اون لحظه باهاش حس بگيري!
اون روز بازم داشتم به اين فكر مي‌كردم كه اگه موسيقي نبود چي‌كار مي‌كردم؟
چند روز پيش سر كار وقتي برق رفته بود – حالا ديگه خيلي عادي شده مگه نه؟- اين آلبوم آخر سياوش قميشي را گذاشته بودم، اونجايي‌كه مي‌گه :
“خدا جون متشكريم كه چشم دادي بهمون،
واسه گريه كردن و ديدن اين دنياي زشت
مرسي كه پا به ما دادي واسه سگ دو زدن
واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت
آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي
چي مي‌شد اگه تو دست به ساختنش نمي‌زدي؟”‌
در حين همين آهنگ به من مي‌گفت اينقدر دوست دارم كه وقتي سوار ماشين مي‌شم يكي سياوش قميشي بذاره و منم نتونم چيزي بگم و گوشش كنم، مي‌گم “خب خودت بذار گوش كن. چرا حتما بايد يكي بذاره؟” مي‌گه “نه آخه چند ساله گوش نمي‌كنم.” احتمالا از اين مدلاييه كه توبه كرده، راستي مگه توبه كردن داره؟ مگه چي مي‌خونه؟ مگه چي مي‌گه؟ چرا بايد اينقدر به خودمون سختي بديم و له‌له بزنيم؟ آخه اين چه دين داريه؟ اونم سر موضوعي به اين سادگي؟ راستي مگه موسيقي فقط به مدل مجاز و غير مجاز تقسيم مي‌شه؟ خيلي وقته كه حوصله بحث‌هاي اينطوري را ندارم…
جايي كه سياوش مي‌خونه “چي مي‌شد اگه تو دست به ساختنش نمي‌زدي؟”‌مي‌پرسه “اين چرت و پرتها چيه مي‌گه؟” اما بازم گوش مي‌كنه. من ياد اون ترانه ابي مي‌افتم كه مي‌خونه “اگه كفره يكي بگه كلامي بهتر…” يه چنين چيزايي! چند روزه مي‌خوام اين آلبوم رو گوش كنم هي يادم مي‌ره.
ديگه اينكه اين دو سه شب كه رو تخت دراز مي‌كشم، “عقايد يك دلقك” رو مي‌خونم، خيلي از اين داستانهايي كه راوي داره تعريف مي‌كنه و خودش همون شخصيت اصلي رمان خوشم مي‌آد. بهتريناش كه اين اواخر خوندم “ناتور‌دشت” و “كافه پيانو” بوده، حالا اين عقايد يك دلقك هم همون مدليه. خودمو خيلي وقتها جاي اون حس مي‌كنم. چه زندگي لاقيدي داره… شايد احمقانه باشه، چه مي‌دونم؟ كنياك و سيگار و سفر و خوشي و اينكه فقط به ماري فكر كني! چه با حاله وقتي داره از روي صحنه حرف مي‌زنه، وقتي آدم خودشو كنارش حس مي‌كنه!
اووووم ديگه اينجوريا.
پ.ن: اين روزها انگار فرصت هر روز نوشتن نيست، خب منم كه بايد اين چيزايي كه تو دلم مي‌گذره بنويسم! نتيجه اين مي‌شه كه احتمالا پستهاي كمي طولاني‌تر براي دو سه روز در ه

کافه پیانو

خواندن “کافه پیانو” برای من که خیلی دلچسب بود. مرسی آقای جعفری که این کتاب را نوشتی! به خاطر روایت جزء به جزء لحظه ها. واسه این نگاه، واسه اینکه در خیلی لحظه ها خودم را در کافه حس کردم. اصلا من عاشق رمان های “من روایت” هستم.
راستی خیلی خیلی دوست دارم بدونم که این کافه پیانو هم جزء آن چیزهای واقعی است یا نه؟ و کجاست…
“… آن وقت ازم پرسید: بابایی ما پولداریم؟
گفتم:نه. ما طبقه متوسط رو به پایینیم.
پرسید:یعنی چی؟
گفتم: یعنی نه آنقدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم،نه آنقدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.
آن وقت بهش گفتم: متوسط بودن، حال به هم زنه گل گیسو. تا می تونی ازش فرار کن. پشت سرت جا بذارش…نزار بهت برسه….”
کافه پیانو – فرهاد جعفری
نشر چشمه (چاپ سوم)
266 صفحه – 3800 تومن

تحقيقات

معمولا وقتي قرار است دستگاه جديدي بخريم درباره‌اش تا جايي كه برايمان ممكن است تحقيق مي‌كنيم، از كاركردش مي‌پرسيم و پس از خريد نيز دفترچه راهنما را ورقي مي‌زنيم تا ببينيم كه به هر حال اوضاع از چه قرار است! تعجب مي‌كنم كه مي‌بينم خيلي از – بگويم اكثر؟- پدر و مادرها چنين كاري را براي بچه‌اي كه قرار است به دنيا بيايد (وحداقل اگر تصميم به داشتنش گرفته‌اند) هم به كار نمي‌برند. نه پيش زمينه‌اي، نه مشاوره‌اي، نه هيچ.
هفته پيش مطلبي مي‌خواندم كه نوشته بود “بچه‌دار شدن كار سختي نيست اما تربيت و پروش بچه‌ها سخت است…”
اوووم و يه چيز ديگه كه خيلي دور از اين پست هم نيست، اينكه واي به حال بچه‌اي كه قرار است بيايد تا بين زن و مردي كه از هم دور افتاده‌اند و هنوز خودشان مسائل خودشان را حل نكرده‌اند، آشتي بيندازد. يعني اصلا هدف از وجودش اينست، يعني حداقل اميدوارند كه چنين شود!
پ.ن: توصيه‌هاي ايمني را جدي بگيريد! نه واقعا گفتم، جدي بگيريد، اصلا مساله كم اهميتي نيست

حرف آخر

باهم ديگه صحبت مي‌كردند و من فقط گوش مي‌دادم، صحبتهايشان اصلا از سر اختلاف عقيده نبود اتفاقا در مورد مشتركات صحبت مي‌كردند و ظاهرا در مسائل اعتقادي بسيار با هم همسو بودند. حرفهايي كه من مدتهاست انگار ديگر بر سرش بحثي ندارم.
آخرش يكي‌شون حرف آخر را زد، حرفي كه من مدتها پيش و حتي گاهي همين نزديكي‌ها بهش فكر مي‌كنم. گفت كه ببين مسلموني چرا و اما و اگر نداره، يعني اگر مسلموني ديگه نبايد به اين حرفها فكر كني، تو يا حزب‌الهي هستي يا نيستي. يا اصول را قبول داري و يا نداري… اگر قبول داري كه…!
اين (…) شامل خيلي چيزهاست كه احتمالا مي‌دانيد. شامل خيلي حرفهاست…

سرخوشي

ديروز از آن روزهاي تعطيل منحصر به فرد بود، از آن روزهايي كه از سرخوشي بالا – اين بالا كه مي‌گويم در بالاترين حد ممكن براي سرخوشي‌است- مي‌توانم تا چندين روز شارژ شارژ باشم. نه اينكه جايي رفته باشيم و اتفاق خيلي خاصي افتاده باشد كه اتفاقا فقط تو خونه بوديم، اما انگار بعضي روزها ساخته شده براي اينكه از نظر روحي پر شوي، فكر كه مي‌كنم مي‌بينم روزي بود كه خيلي از كارهايي كه دوستشان داشتم را انجام دادم. از رسيدگي به گلها و كاكتوسهاي عزيز – كه تو اين چند هفته كلي قد كشيدن، كلي جوونه زدن – و صبح‌ها وقتي مي‌خوام برم سركار كلي كيفورم مي‌كنن‌، تا اينكه بعد از مدتها چند غزل دوست داشتني حافظ خواندم. براي خانم همسر يك فال گرفتم كه آمد “سرو چمان من چرا ميل چمن نمي‌كند”، به‌به! گفته بودم كه عاشق اين بيتم كه مي‌گويد
“تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف تو / زان سفر دراز خود عزم وطن نمي‌كن”
مسخره است كه آدم گاهي با چه چيزهاي ساده‌اي اين همه سرحال مي‌شود و از چه چيزهاي احمقانه‌اي به ياس فلسفي مي‌رسد.
عصري بعد از همه اين كارهاي فرهنگي فكر مي‌كردم كه حيف نيست زندگي به يه سري چيزهاي احمقانه و كوچك بي‌ارزش بگذرد؟ انگار يه‌هو غني شده بودم! – نفي همه كارهاي احمقانه بشري!- ديگه تو اين مايه‌ها سير مي‌كردم…
ديگر اينكه اين كتاب كافه پيانو را خواندم كه دوستش دارم، نمي‌دونم نظر كارشناسانه‌اش چيست، اما من دوستش دارم، يعني تا اينجاي كار كه دوست داشتني‌ست. هم رواني داستان و هم اينكه اصولا كافه را دوست دارم، اصلا دوست داشتم اگه مي‌شد و مي‌توانستم يك كافه باز مي‌كردم، يه چيز ديگر هم اينكه از شخصيت اين راوي هم خيلي خوشم مي‌آيد.امروز داشتم فكر مي‌كردم چقدر به جزئيات به دقت نگاه مي‌كند و با چه تفسيري توضيح مي‌دهد. از اون نگاهها كه دوستش دارم، كاشكي منم اينقدر جزئيات را مي‌ديدم…
عصري هم كه در راستاي سرخوشي به كار ساز و آواز گذشت، اينكه مي‌گويم ساز و آواز خيلي بين‌المللي‌اش نكنيد، در حد همين 3-4 قطعه دست و پا شكسته‌اي كه فقط براي خودم مي‌زنم، اما گاهي پيش مي‌آد كه انگار آدم در حس و حال ديگري است، وقتيكه مضراب مي‌زند خودش سرحال مي‌آيد، انگار ساز هم حس و حال خوبي دارد، وقتي “نازار دلي را كه تو جانش باشي”را مي‌زند و زمزمه مي‌كند، مي‌رود در حال ديگري و اصلا همينكه ساز الكي هم در دستت باشد و يه چيز ديگري را نصفه و نيمه بخواني حس قشنگي دارد. هر چند كه استادم اون بار مي‌گفت درست تمرين كن و خيلي از سر سرخوشي و اينكه حال كني واسه خودت نزن و يه چي ديگه نخون! اما نمي‌شه ديگه…
آخر شب هم عجيب حسي بود كه بايد “بيداد شجريان” را مي‌شنيدم، اون قطعه اول مشكاتيان مدام روي مخم بود كه خب خانوم همسر گفت الان حوصله‌ش رو ندارم و من هم بي‌خيال قضيه شدم، هر چند كه عشرت ناتموم موند و هنوزم تو خماري اين يه كار موندم! در عوض نشستيم و عكسهاي شيرازمان و الباقي عكسها با دوستامون رو ديديم – آهاي نامردا اون عكساي زرچ رو مي‌گما!!- و عكسهاي منتخب را براي چاپ رايت كرديم.
امروز صبح هم در ماشين به اقدامات فرهنگي اين ماه فكر مي‌كردم – حالا كه دوباره نزديك اول ماه است كك افتاده است به جانمان!– مدام ذوق دارم كه كدام يك از اين آلبومها را اين ماه بخرم.
همه‌ش هم از آن آلبومهاي قديمي هستند، فكر كنم حداقل جديدترينشان براي هفت – هشت – ده سال پيش باشد. انگار با اينها احساس بهتري دارم. چه كنم؟ گفته بودم كه با روزهاي قديم و نوستالوژي‌هايم زندگي مي‌كنم،‌آهنگهاي جديد زياد بهم نمي‌چسبه…
مطرب مهتاب‌رو – شهرام ناظري
خواب در بيداري – فرهاد
افق مهر – ايرج بسطامي
ماه بانو – صديق تعريف
ديگه اينجوريا ديگه! امروز صبح هم خيلي خوب شروع شد كه بايد بعدا درباره‌اش مبسوط بنويسم! اينم از اين…

تعارف بازی

“چیزی که من ازش متنفرم؛ این استکه کسی دلش غنج بزند برای پولی که مستحقش است، آن وقت دایم خدا بگوید قابلی ندارد،حالا بعد حساب می کنیم. و از اینطور دو رویی های نفرت آوری که من هیچ وقت خدا تحملش را نداشته ام و همیشه؛ هر وقت که با آن روبرو می شوم حالت استفراغ بهم دست می دهد و دلم می خواهد روی صورت طرف بالا بیاورم. و درست وقتی که؛ دستمالی چیزی هم آن دور و بر نباشد تا خودش را با آن پاک کند.”
کافه پیانو

زمین سوخته

از احمدمحمود خیلی وقت پیش ها “همسایه ها” را خوانده بودم و در این سالها دیگر هیچ چیز. “زمین سوخته” روایت یک جنوبی از دوران چند ماهه ای از جنگ ایران و عراق است. از همان ابتدای جنگ.
“… فریاد می کشد: مگه نمی دونی تو سردخانه س؟… مگه نمی بینی دارن میکوبن؟… دارن می زنن! دارن می کشن! باید برم پیشش! باید مواظبش باشم!
تقلا می کنم تا بنشانمش. نیمه نفس می شوم. قلم پایم دوباره ضرب می بیند. شاهد، دستها را دور قلم پا حلقه می کند، پیشانی را می گذارد رو زانوها و هق هقش بلند می شود. تا حالا ندیده بودم که شاهد گریه کند. از درد می ترکید اما اشکش نمی آمد. تو هق هق گریه حرف می زند “…عبدالحسن که برادرش کشته شد، دلم درد گرفت… اما نمی دونسم که عبدالحسن چه دردی می کشه…! سقف اتاق که رو سر پدر و برادر جواد خراب شد، سوختم اما نمی فهمیدم که درد کشته شدن برادر چطوری آتش می زنه! یه گله آتش رو دلم نشسته! آخ چی بگم برادر؟… یه گله آتش…” سکوت می کند. پیشانی را از زانوها بر می دارد و پس سرش را به دیوار تکیه می دهد و چشمانش را می بندد. لبت خشک و ترک خورده اش از هم باز می ماند. نفسش صدادار و آرام است. تلفن زنگ می زند. گوشی را بر می دارم. دکتر شیدا است. حالمان را می پرسد، بهش می گویم که شاهد خیلی بی تاب است. شاهد بال چشمش را بالا می برد و نگاهم می کند…..”
زمین سوخته – احمد محمود
انتشارات معین (چاپ 78)
330 صفحه
بها 1200 تومن

شهر فرشته‌ها

دیشب فيلم شهر فرشته‌ها رو ديديم، قشنگ بود. يه ركوردي هم كه در اين فيلم ثبت شد اين بود كه من تا ساعت 12 شب بيدار بودم و فيلم ديدم! هر چند اميدي نداشتم و فكر مي‌كردم كه هر لحظه ممكنه بخوابم و فردا بپرسم اين فيلمه آخرش چي شد؟ اما خب ديگه…
يه چيزي كه تو فيلم خيلي خوشم اومد اين بود كه اين “برادر نيكولاس كيج” كه يكي از فرشته‌هاي درگاه الهي بود – پيغام رسان مرگ؟ فرشته مرگ؟ – عاشق يك پزشك زميني مي‌شه و به خاطر “اراده آزاد” حاضر مي‌شه تا از جاودانگي خودش بگذره. اراده آزاد، اراده آزاد…
راستي فرشته‌هاي مذكر هم داريم مگه؟ :p
اوووم ديگه اينكه اين تعطيلات سه روز حسابي چسبيد! داريم فكر مي‌كنيم كه يه پيشنهاد بديم كه روزهاي تعطيل هفته بشه 3 روز ! اينجوري آدم به كار و زندگيش هم مي‌رسه، فكر كن اول هفته‌مون مي‌شد دوشنبه!
بعدش ديگه اينكه اين روزها كتاب “خرده جنايتهاي زن و شوهري” را خواندم كه حسابي چسبيد، توصيه مي‌كنم! يه قسمتهايي از اين نمايش‌نامه واقعا قشنگ و تامل برانگيزه ! حالا در موردش در يك پست جداگانه خواهم نوشت.
آهان اين روزا ديگه با لپتاپ خودم كار مي‌كنم، جديدا يه اين نتيجه رسيدم كه اين كامپيوتر واسه ما آدما وسيله‌ خيلي شخصيه! مث مسواك! اگه شد دو نفر از يه مسواك استفاده كنند ماهم مي‌تونيم از يه سيستم مشتركا استفاده كنيم!
بي‌ربط:
سلام زابيل !
اين زابيل همينجوري في‌البداهه اومد امروز صب…
خدايا ما رو ببخش اگه كه مجبوريم به بندگانت گير بديم! مي‌دوني كه ما اصلا نه اهل اينجور كارا هستيم و نه روحيه‌مون به اين درگيري‌ها مي‌خوره، به هر حال وظيفه‌ست ديگه! وظيفه.
مي‌خوام يه تابلو ورود ممنوع و خطر سقوط سنگ و بهمن سفارش بدم

واحد سازماني

رسما يه واحد تشكيل شده به نام ” خرابكاري به طرح و برنامه و نابود كردن توسعه سيستمها” !

مديريت محترم واحد مربوطه

مديريت محترم واحد مربوطه !
با سلام
بنده از نظر طبقه بندي شغلي آدمهاي شاغل اطراف را به دو قسمت كلي تقسيم مي‌كنم :
قسمت اول – آنهايي كه براي زندگي كار مي‌كنند. يعني كار مي‌كنند اما كار كردن را ابزاري مي‌دانند براي اينكه بهتر زندگي كنند و از زندگي خود لذت ببرند. براي اين افراد كار بخش كوچكي از زندگي است. اين دست از افراد معمولا بعد از انجام كارهاي محوله در محيط كار حدود ساعت 5- 6 و گاهي در صورت لزوم حداكثر تا ساعت 7 در محل كار هستند و سپس به خانه مراجعت كرده تا از باقي ساعات در حد مقدور و امكانات لذت ببرند.
تبصره : با توجه به موقعيت كشور عزيزمان ايران اسلامي! اين لذتها حداكثر در حد خيابان گردي، شام خوردن، شنيدن موسيقي، كتاب و … است – و بديهي است كه به هر حال از لفظ اين تفريحات، ديسكو و بساط پارتي و رقص و شادماني و تفريحات آنچناني و بي ناموسي را در نظر نمي‌گيريد.
قسمت دوم – افرادي كه زندگي مي‌كنند تا كار كنند! اين افراد عشق افراطي به كار دارند و از صبح تا ساعت 10 شب بي‌وقفه در تلاش هستند، اين دسته افراد اصولا بيشتر از هر چيزي از كارشان لذت مي‌برند . به عنوان نمونه من به يك نفر به نام آقاي ناوارو اشاره مي‌كنم، اين آقاي كارآگاه (كه همانطور كه مي‌دانيد و فيلمش را شونصد دفعه به صورت سريال، سينمايي و … در تلويزيون ديده‌ايم) را مي‌توان در همين طبقه قرار مي‌دهم. البته او گاهي با دخترش شام را بيرون مي‌خوردند و اين موضوع نيز نشان مي‌دهد كه هنوز به آن حد از عرفان نرسيده بودند.
لازم به توضيح است كه گاهي عرفان اين بخش يعني به سمت انسانهايي تارك دنيا و تارك اهل عيال مبدل مي‌شوند و به قول همين فيلمهاي خانوادگي پليسي با كارشان ازدواج مي‌كنند و كلهم اجمعين گاهي براي كارهايي از قبيل خوابيدن و كارهاي ضروري به منزل مي‌روند.
همين بخش دوم را مي‌توان به زير شاخه‌هاي مختلفي تقسيم كرد كه فعلا در اين مقال نمي‌گنجد و در بحثهاي بعدي در مورد آن خواهيم گفت.
با توجه به اينكه اينجانب خودم را فعلا در گروه اول مي‌بينم و خب خيلي هم اهل اين نيستم كه شونصد ساعت در روز كار كنم – و از شما كه پنهون نيست در اين ساعات ميانه هم بر اساس آمار موجود در كشور مانند ساير اقشار پرشور ملت ايران بخشي از ساعات را به چك كردم ايميل، وبلاگ‌نگاري و … مي‌پردازم- لذا خواهمشند است مرا با دست دوم قاطي نفرماييد.
قبلا از همكاري شما كمال تشكر را دارد!
كارمند صادق و فيلسوف

سپيد پوشيده بودم

آنجايي كه فرهاد مي‌خواند:
“سپيد پوشيده بودم، با موي سياه
اكنون سياه جامه‌ام با موي سپيد”
ياد آن عكس روي آلبوم برف مي‌افتم كه موهايش سفيد شده بود

پدر و مادرهاي خودخواه

از آنجايي كه ما آدمها انسانهاي خودخواهي هستيم، از آنجايي كه دوست داريم بسياري از آمال و آرزوهايمان در وجود فرزندانمان متجلي شود، شخصا به همه پدر و مادرهايي كه اجازه مي‌دهند تا فرزندانشان طور ديگري فكر كنند و بر اساس باورها و نگرش خودشان زندگي كنند، بسيار بسيار احترام مي‌گذارم…
بي‌ربط : دلم واسه اون وبلاگ اصليم كه سيستم كامنت‌دونيش پوكيد و اومدم اينجا تنگ شده، در اولين فرصتي كه بتوانم دوباره وبلاگ اصليم را به راه مي‌كنم و مي‌روم به “روزانه اصلی”