دیروز داشتم به یکسری قضایا طی این سالها با عینک بدبینی نگاه می کردم – حالا نمی دانم عینک بدبینی بگویم یا نگاه منتقادانه و در عین حال منصفانه! خودم هم نمی دانم – یک کلام بگویم که فکر کردم انگار هر چه مدیران بزرگتر می شوند درجه خودخواهیشان بیشتر می شود(حداقل خیلی از مدیرانی که من با آنها برخورد داشته ام) بعد از این موضوع فکر کردم مگر چند درصد آدمهایی که به عنوان مدیر مشغول به کار هستند تحصیلات آکادمیک مدیریتی دارند؟حالا اصلا تحصیلات را معیار قرار نمی دهم چرا که شاید خیلی هم دقیق نباشد، باید پرسید چند درصد در مورد مسائل حوزه مدیریت مطالعات آزاد داشته اند،مقاله خوانده اند و یا حتی مجلات مدیریتی را در ماه مطالعه می کنند؟ اکثر مدیران به صورت تجربی کار را دنبال کرده اند، صحیح و خطا همه چیز را آزموده اند- که تازه اگر آدم باهوشی بوده باشند کسب تجربه کرده اند- و الا که خب در هر سازمان و شرکتی بعد از سوابق درخشان مدیریتی!!! کارنامه ها و سوابق مدیریتی را سنگینتر می کنند و به سراغ آبادانی سازمان بعدی می روند.
اما آن بخش خوادخواهی که می گویم آن قسمتهایی است که سر مسائل جزئی و در بسیاری مواقع بسیار شخصی، اهداف سازمان را فدای خودخواهی های شخصی می کنند. مگر نه اینکه می گویند اهداف سازمان بالاتر از اهداف اشخاص و آدمهاست؟
حالا نمی دانم اگر خودم در چنین وضعیتی باشم چکار می کنم؟ نمی دانم که با غرور تمام پا جای سایرین این قشر می گذارم یا نه ! اما حداقل می دانم که می شود چیزکی خواند، چیزکی یاد گرفت، در همایشی شرکت کرد و به مدیریت دیمی و تجربه و صحیح و خطا ادامه نداد…
آخه چی رو میخوان مدیریت کنن؟ شرکتا که کار خاصی انجام نمیدن که بخوان مدیریت بشن ! دیگه جمع و جور کردن چهار تا پرسنل هم که طی دوره خاصی نمیخواد … میخواد؟ یکی به روش دیکتاتوری، یکی به روش چماق و یکی هم با عشق و فلسفه بالاخره کارش رو راه میندازه دیگه … کلا مملکتی که هیچی توش حرفه ای نیست نمیشه توقع مدیریت حرفه ای داشت!
اگه مديريت بلد باشن كه بايد از دست مديراي بالاترشون و كارمنداي دودره شون خودشونو بكشن
من كه تا حالا مديري نداشتم كه مديريت بلد باشه حتي اگه واقعا پست حساسي داشته
يك چيز جالب اينه كه همشون فكر ميكنن آخر مديريت اند و اينا! وقتي هم بهشون انتقاد ميكني پرونده ات رو ميپيچن!