هزار خورشید تابان

2 07 2008

“هزار خورشید تابان” فقط یک داستان نیست، روایتی است بر قسمتی از اتفاقاتی که بر افغانستان گذشته، جنگهای مختلف و طولانی مدت و بدتر از همه طالبان. در بسیاری از قسمتهای کتاب حس می کردم که طالبانی که از آنها به عنوان گروه تروریستی و افراطی اسلامی نام می برند چه برسر مردم افغانستان – و به خصوص زنان- آورده است و با همه خبرهایی که می شنیدم خیلی از چیزها اصلا برایم غیر تصور بود، مگر می شود؟ میدانها و اجرای احکام در ملا عام، اعدامها و بدتر از آن قطع عضو و سنگسارها…

 

“… پزشک توضیح داد بچه در وضعی قرار دارد که خودش به دنیا نمی آید. همین حالاش هم خیلی وقت تلف شده، فورا باید ببریمش اتاق عمل.

لیلا با صورت درهم کشیده سری جنباند و سرش به یک سو افتاد.

پزشک گفت: یک چیزی هست که باید بهت بگویم. به مریم نزدیکتر شد ، سر پیش آورد و با لحن آهسته و محرمانه حرف زد. حالا رگه ای از دستپاچگی در صدایش نهفته بود.

لیلا نالان پرسید چه می گوید؟ بچه مشکلی دارد؟

مریم گفت: آخر چطور تاب بیاورد؟

پزشک در این سوال اتهام دید و لحن کلامش رنگ دفاعی به خود گرفت.

گفت به نظرت من از این وضع خوشم می آید؟ از من انتظار معجزه داری؟ لوازمی را که می خواهم به من نمی دهند. نه اشعه X دارم، نه ساکشن دارم و نه حتی آنتی بیوتیک های ساده. وقتی NGO ها کمک مالی پیشنهاد می دهند، طالبان رد می کنند. یا پول را در جاهایی خرج می کنند که به درد مردها می خورد.

مریم پرسید ولی دکتر صاحب، هیچ چیز نیست که بهش بدهید؟

لیلا نالان گفت چه خبر شده؟

می توانید خودتان دارو بخرید ولی…

مریم گفت اسمش را بنویسید، اسم دارو را بنویسید، من پیداش می کنم.

پزشک زیر برقع به کوتاهی سر جنباند گفت وقت نیست، از طرف دیگر هیچ کدام از داروخانه های این دوروبر آنرا ندارند. پس باید با چنگ و دندان توی این راهبندان از اینجا به آنجا بروید و شاید همه شهر را زیر پا بگذارید. تازه آن هم معلوم نیس پیدا شود، حالا ساعت هشت و نیم است. پس شما را به عنوان نقض مقررات منع عبور و مرور توقیف می کنند… “

.

.

.

“طارق گفت یکی از مردهای هم سلولش پسرعمویی داشت که به خاطر نقاشی فلامینگوها او را یکبار در ملاء عام شلاق زده بودند. او، یعنی همان پسرعمو ظاهرا علاقه شدیدی به فلامینگو داشت.

چند دفتر طراحی ، دهها نقاشی رنگ و روغن از آنها که در تالاب ها در آب بودند. با در نیزارها آفتاب می گرفتند یا در غروب پرواز می کردند.

لیلا گفت : فلامینگو…

طارق گفت : بله فلامینگو.

وقتی طالبان آن نقاشی ها را پیدا کردند پاهای دراز و برهنه پرندگان را خلاف دانستند. بعد از اینکه پای پسر عموی مربوطه را فلک کردند و کف پایش را از شلاق خونین  و مالین کردند. یک راه حل به او پیشنهاد دادند، یا نقاشی ها را نابود کند یا فلامینگوها را صورت شایسته ای در آورد. بنابراین پسر عمو فلمو را برداشت و شلوار تن همه پرنده ها کرد.

آن وقت کار درست شد ، فلامینگوهای شرعی ”

 

 

 

پ.ن: این کتاب را از یک دوست هدیه گرفته ام، اولش برایم نوشته “با آرزوی تابش نور و گرمای هزاران خورشید تابان بر زندگی روشن و گرمتان” :)

 

هزار خورشید تابان

خالد حسینی – ترجمه مهدی غبرائی

435 صفحه – 6500 تومان

انتشارات ثالث


کارها

اطلاعات