آرشیو برای جولای, 2008

مرديم از خوشي!

رئيس كميسيون اقتصادي مجلس ضمن تاكيد بر حمايت از طرح توسعه اقتصادي دولت اعلام كرد “مردم آماده يك دوره سخت باشند!”

کفتر کاکل به سر

تو تاکسی از اون آهنگ قدیمی‌هاي قري را گذاشته بود، معین با صداي جوون مي‌خوند: “کفتر کاکل به سر های های…!”
چه باحال بود اين آهنگه ،‌آدم اين آهنگهاي قديمي رو كه مي‌شنوه احساس عجيبي پيدا مي‌كنه، اصلا دوست نداشتم سرچهارراه پياده شوم! دوست داشتم تا آخر آخر مسير بروم و همه اين آهنگهاي قديمي را گوش كنم. بعضي وقتا مي‌طلبه

آقاي هامون

ديدم “آلوچه خانوم” باز هم يكي از گفتگوهاي كوچك “هامون” را در وبلاگش نوشته بود، خيلي وقت است كه مي‌خواهم فيلم را بگيرم و ببنيمش! باور كنيد قبل از اينكه “خسرو شكيبايي” برود، همان‌طور كه مي‌خواستم “ابوالمشاغل” نادر‌ابراهيمي را بخوانم، آن هم قبل از اينكه فوت كند اما…
همه اينها را گفتم كه همان يك جمله را بگويم، اين جمله چقدر آشناست، دوست دارم اين جمله‌هاي من باشه!
“تو می خوای من اونی باشم که واقعا تو می خوای من باشم ؟ اگه اونی باشم که تو میخوای, پس دیگه من, من نیست. یعنی من خودم نیست…”

فرزند كمتر زندگي بهتر…

من هر بار كه توفيق اجباري برام ايجاد مي‌شه و مجبور مي‌شم تو مهموني يا جايي اين فيلم “حضرت يوسف” را ببينم يكسري افكار خاصي برام مستولي مي‌شه! مثلا اين ديشب كه داشتم فيلم رو مي‌ديدم فكر مي‌كردم اگه بر اساس همين روايت هم بخواهيم نگاه كنيم اين بنده خدا – “يعقوب” را مي‌گويم- در اداره خانواده‌اش هم مونده، حالا چه برسه به قوم و ساير مردم! شونصد تا پسر از چند تا زن داره – اين زن‌هاش كه ديگه خيلي با حاله، فكر كنم دو تا زن داشته (با هم خواهر بودن؟) از اينا بچه‌دار نمي‌شده بعد اومده دو تا كنيزش رو هم گرفته (كه اين دو تا كنيز هم باهم خواهر هستن) كه از اونا بچه‌دار بشه – حالا اينا به كنار فقط يه تيم لازمه كه اينا رو هدايت كنه! و هي فرت و فرت بايد براي بر و بچز سخنراني كنه كه من شما رو هم به اندازه يوسف دوست دارم و اين صوبتا!
نتيجه اخلاقي: فرزند كمتر زندگي بهتر!
به قول داداشه كه تيزرهاي تبليغاتي قسمتهاي بعدي را ديده مي‌گويد “حضرت زلخيا!

سرو چمان

تا دل هرزه گرد من
رفت به چين زلف تو
زان سفر دراز خود
عزم وطن نمي‌كند
(خدمت تن نمي‌كند)
آخه كي مي‌تونه چنين غزلي بگه؟ كي‌ مي‌توني اينو اين شكلي اجرا كنه؟ وقتي مي‌شنوي ديوونه مي‌شي

!

دختره مي‌گفت کلا آقایون اینجورین خوار مادرشون رو که مي‌بینن سر حال مي‌شن! همینجوری مي‌گفت دقیقا “خوار مادر!”
بي‌ربط : اين چه حسيه كه من دوست دارم هي فرت‌ و فرت پست بذارم اينجا

گند

گند بزنن به رابطه ما آدم بزرگا كه حتي در روابط ساده و دوستانه باهم اون قدر سياسي بازي و روابط پشت پرده داريم كه هيچ وقت طرف مقابل نمي‌تواند فكرش را هم بكند…
اوووم و ديگه اينكه بعضي وقتها فكر مي‌كنم شايد بر خلاف اينكه به اين اعتقاد ندارم كه آدمها دور خودشان را با يك پوسته مي‌پوشانند به اين نتيجه مي‌رسم كه شايد بايد در اين روابط و اصلي كه من روي رو راستي و شفافيت با ديگران در موضوعات مختلف دارم حتما بايد تجديد نظر اساسي بكنم!
پ.ن1: مورد خاصي پيش نيامده اتفاقا ، خيلي وقت بود مي‌خواستم اين حرف را بگويم! اين يك پست قديمي است كه در مغزم ثبت موقت شده بود…
پ.ن2:اين روزها خيلي گرفتار بودم كه فرصت نشد اينجا را آپديت كنم اما واقعا بايد هي فرت و فرت پست بگذارم!

روسپی

بهم مي‌گه مي‌دوني اين كلمه يعني چي؟
مي‌پرسم چي؟
مي‌گه يه لحظه بيا نزديكتر…
همينجور روي صندلي خودم هل مي‌دم سمتش، روي مونيتورش رو مي‌بينم به كلمه “روسپي” اشاره مي‌كنه. فكر كنم مقاله‌اي چيز مي‌خونه.
مي‌گم خب يعني تو نمي‌دوني؟
مي‌گه نه! تا حالا نديده بودم. الان كه اين مطلب رو خوندم تازه فهميدم يعني چي! اصلا كجاييه اين كلمه؟ تو كجا ديدي تا حالا؟
مي‌گم: خب تو كتاب، اصلا تو هر نوشته‌اي، كلمه غريبي نيست، هست؟
حوصله ندارم ادامه بدهم. اما باور كنيد كار نگرفته بود، راست راستي مي‌پرسيد.
تو ذهنم خيلي بهش فكر كردم، يه جورايي برام عجيب و جالب بود…

روز مرد

من کلا با این “روز پدر” خیلی ارتباط برقرار نمي‌کنم‌، یعنی راستش تا حالا هیچ وقت نشده این روز رو به کسی تبریک بگم، یعنی اصلا تو دهنم نمي‌چرخه! اصلا حس مي‌کنم یه جور لوس بازیه…
بی ربط : چرا این تیرماه تموم نمي‌شه؟ چرا اینقدر طولانی شده

دلخوش

راننده مي‌گه كجاي دنيا اينجوريه؟
منم با بي‌حوصلگي مي‌پرسم چطوري؟ – هر لحظه منتظرم كه حرفش تمام شود تا هدفونم را بچپانم در گوشم! –
مي‌گويد صبح اول صبح مردم اينقدر بي‌حوصله و بدعنق سركار مي‌روند، آن هم روز اول هفته ، نگاه كن!
خواستم بگويم كه خب شايد دلخوشي‌ها كم شده، يا اصلا الان بايد چجوري باشن مگه؟ دلشون بايد به چي خوش باشه؟خواستم بگويم… اما حوصله‌اش را نداشم گفتم والا چي بگم؟
هدفون را توي گوشم گذاشتم و دوباره براي چندمين روز متوالي “لوليان” ناظري را گوش مي‌كنم، اما در بين راه فكر كردم من هم يكي از همين آدماي بي‌حوصله! اصلا شايد اين حرفو واسه خودم زده باشه.
پ.ن: يعني هيچ چيز به اندازه گرما نمي‌تواند زندگي من را مختل كند، لعنت به گرما

فلسفه

من ديگه خسته شدم از اينكه فلسفه سني و شيعه بشنوم، بدم مي‌آد از اينكه استدلال بشنوم كه اگر دست خيست به دست يك غير مسلمان بخورد نجس مي‌شود – يعني برايم مضحك است، مضحك!- خسته شدم از اينكه توضيح بدهم بابا الان در چه سالي و كجا زندگي مي‌كنيم و بشنوم حضرت يوسف قشنگ‌ترين در عالم بوده و در تاريخ و اسناد اسلامي كي بيشتر بهش شبيه بوده! و اصلا حوصله ندارم كه بخواهم توضيح بدهم كه اين همه چيزي كه ازش فيلم ساخته‌اند اصلا سنديت تاريخيش با اين آب و تاب و شاخ برگ از كجاست؟! خسته شدم از اينكه هي بخواهند كنارم از اينكه فلان حاج‌آقا خمس را چطور حساب كرد و تكليف فلان مورد چيه و حكم استفاده از ماهواره چيه و فلسفه‌هاي (…) باقي قضاياي اين چنيني را بشنوم!
خسته شدم از اينكه همه چيزمان با همه چيزمان قاطي شده! به حرفهاي معلم ديني و قرآن و پرورشي و الباقي افراد كلاس چهارم- پنجم دبستان فكر مي‌كنم، به حرفهاي معلم علوم دوران راهنمايي كه ذهنمان را در همان ابتدا به چه چيزهايي مشغول كرد )كه تنها ذهنيتشان بود) كه خيلي‌هايش تنها خرافه‌هايشان بود، اگر يك روز مي‌ديدمشان ازشان مي‌پرسيدم به چه حقي ذهن يك بچه 10-12 ساله را از اين حرفها پر كرديد؟ آخر مگر مي‌شود يك دين و آيين كه براي هدايت بشر آمده مثل حلقه‌اي در گردنش قفل شود و اين چنين حكم كند؟ آخر مگر نه اينكه….. اووووف، نمي‌دونم!
گاهي فكر مي‌كنم كه مي‌شد مثلا به جاي اين نقطه از جهان جاي ديگري متولد مي‌شديم، يا حتي نقش خانواده چيز ديگري بود، باورهاي ديگري داشتند بعد به همين سادگي باورهايمان رنگ ديگري بود ، درست به همين سادگي.
راستي احيانا” مي‌شه روشي پيدا كرد كه اين مسائل را كمي شخصي‌تر كنيم؟ به همديگه گير نديم؟ طبقه‌بندي‌هامون بر مبناي انسان بودن باشه و … ؟
پ.ن1: ديگر اينكه اين هفته كه اين سريال يوسف را ديدم به نظرم رسيد واقعا با اين بازيگران و اين ديالوگها و جميع مسائل بايد جايزه بين‌المللي، اسكاري چيزي بهش بدهند! واقعا اين سريال با اين بودجه عظيم و… چه بايد بگويم؟
پ.ن2: من در حوزه علميه كار نمي‌كنم! اتفاقا اكثر اطرفيانم هم خيلي مذهبي نيستند اما گاهي مثل ديروز اين حرفها را زياد مي‌شنوم، اما كمي از اين حرفها خسته شدم و خيلي حوصله شنيدنش را هم ندارم!
پ.ن3: مي‌شه گاهي تو وبلاگ غر زد يا احيانا” فحش نوشت؟
بي‌ربط : گل آفتابگردون دوست دارم! هدر بالايي را توجه داريد كه؟

حقارت

“ببخش كه با حقارتم حوصله‌تو سر مي‌برم…”
از اين ترانه‌هايي كه عاشق خودش را به حقارت تمام به خاك و خل مي‌كشد بدم مي‌آيد. اصلا به نظرم بدترين نوع ترانه‌هاست، “عاشق حقارت روح را تقبل نمی کند…”