این کتاب “خسی در میقات” را 10 – 12 روز پیش خواندم، از آن کتابهایی بود که خیلی وقت بود می خواستم بخوانم، اولا دوست داشتم بدانم آدمی مثل جلال در مورد مساله حج و مسائل مذهبی چه فکر می کرده و چه نوشته و دوم اینکه خیلی وقت بود که برای خواندن یک سفرنامه دور خیز کرده بودم.
راستش من بیشتر آن جلال آل احمد روشنفکر “مدیر مدرسه” را دوست دارم، اما این روزها شدیدا یاد گرفته ام که آدمها در مقاطع مختلف زندگیشان ممکن است دیدگاههای متفاوتی داشته باشند، در خیلی جاهای کتاب شخصا تحت تاثیر حال و هوای نویسنده قرار گرفتم، خصوصا قسمتهای “منی” و “سعی صفا و مروه” .
با خواندن کتاب فکر کردم چقدر حج بین آن سالها ( دقیقا سال 42) و این روزها متفاوت است، به قول نویسنده که چندین بار از “بدویت” نام می برد، یعنی واقعا حج آن سالها گذری به دوران بدویت بوده ، در چند جا بعد از توصیف آشفتگی اوضاع می گوید که حکومت سعودی اصلا در پی سامان دهی این وضع نیست و این مساله یک “حکومت اسلامی بین المللی” را می طلبد. این قسمتها را که می گفت فکر کردم در طی این 30- 40 سال همین عربها چقدر اوضاع را تغییر داده اند و این روزها اکثر حجاج چقدر از تمیزی و نظافت آنجا حرف می زنند. عاشق این ساده حرف زدن و بعضی کلمات هستم مثلا این “شلم شوربا! ”
یک چیز جالبی که به نظرم در اکثر نوشته های جلال وجود دارد آن است که خیلی صریح حرف می زند و سانسور نمی کند. کاری ندارد که خواننده دوست داشته باشد یا نه ، در همان صفحه ابتدایی می گوید: ” صبح در آشیانه حجاج فرودگاه تهران نماز خواندم. نمی دانم پس از چندین سال. لابد پس از ترک نماز در کلاس اول دانشگاه. روزگاری بودها! وضو می گرفتم و نماز می خواندم و گاهی نماز شب! گرچه آن آخری ها مهر زیر پیشانی نمی گذاشتم و همین شد مقدمه تکفیر. ولی راستش حالا دیگر حالش نیست. احساس می کنم که ریا است. یعنی درست در نمی آید. ریا هم نباشد ایمان که نیست. آخر راه افتاده ای بروی حج و آنوقت نماز نخوانی؟”
در جاهایی با همه تاثیراتی که گرفته زیر بار یکسری حرفها و دکان بازیهای مذهبی نمی رود : ” … و اما جزو آن چهار پنج نفر واعظ و روضه خوان و آخوند دسته ما یک آقا سیدی هم هست اهل بروجرد. امام نمی دانم کدام مسجد تازه ساز در تهران. که بدجوری برای مرید له له می زند. چهار پنج تا از بازاریها را دور خودش جمع کرده و هر روز در همان اتاقی که محل سکونتشان است نماز جماعت به پا می کند و با زبان بی زبانی دو سه باز رو زده است که چرا به نمازش حاضر نمی شویم …… یکی از آنهاست که پنج دقیقه در سجده می ماند به این خیال که پنج کیلومتر به عرش نزدیکتر می شود. و بدتر از آن اصرار دارد که بروم پای حرفش، که بعد از نماز مغرب برای دهاتی ها می گوید، عاقبت دیشب رفتم روی بام. چنان لطافت هوا را با همان مزخرفات درباره “شکیات” و “غسل” و “تطهیر” و “نجاست” خراب کرد که اقم نشست. نباید این حرفها حتی به درد ببوهای مازندرانی بخورد و آخر تا کی باید مذهب را به دسته آفتابه بست؟ و در حوزه “نجس پاکی” محصورش کرد؟…. و بدتر از او این نوحه خوان دسته مان است که انگار بیمار است. رسما می گوید چرا وقتی من مصیبت می گویم شما خودتان را از پشت بام پایین نمی اندازید؟….”
و اینجاهایی است که سخت برایم تاثیر گذار بود : ” … و مگر می توانی بیش از یک لحظه به این چشمها بنگری؟ تا امروز گمان می کردم فقط در چشم خورشید نمی توان نگریست. اما امروز دیدم که به این دریای چشم هم نمی توان… که گریختم. فقط پس از دوبار رفتن و آمدن. به راحتی می بینی از چه صفری چه بی نهایتی را در آن جمع می سازی . و این وقتی است که خوش بینی. و تازه شروع کرده ای . و گرنه می بینی که در مقابل چنان بی نهایتی چه از صفر هم کمتری. عینا” خسی بر دریایی – نه ؛ در دریایی از آدم. بلکه ذره خاشاکی و در هوا. به صراحت بگویم دیدم دارم دیوانه می شوم. چنان هوس کرده بودم که سرم را به اولین ستون سیمانی بزنم و بترکانم… مگر کور باشی و “سعی” نکنی…”
خلاصه اینکه با همه این حرفها کتاب خیلی جالب انگیز بود !
خسی در میقات – جلال آل احمد
انتشارات معیار علم
174 صفحه
بهاء : 1750 تومن
خسی در میقات
فعلا هیچ نظری نیست »
نظر شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>