آرشیو برای ژوئن, 2008
مثل همان روزها
اومدم نصيحتش كنم، اومدم بگم اين موجود دوپا عجيب موجودي است، به همه چيز عادت مي كند ، انعطاف پذير است! اما حس كردم اينها را كه مي گويم بغضي گلويم را گرفته و مستاصل حرف مي زنم، بايد شمرده شمرده بگويم. احساس كردم خون به مغزم نمي رسه، وقتي تعريف ميكرد انگار صحنه صحنه برايم ظاهر مي شد، مثل همان روزها، به نظرم خيلي هم محكم مي آمد كه حالا روبروي من نشسته و دارد از 10 روز پيش حرف مي زند خودم را كه جاي او مي گذارم حداقل تا يكسال اول نمي توانستم در موردش حرف بزنم، يعني حرف كه مي زدم….
حساسیت
می گوید: “نه شما رو این مساله کمی حساس شدی”
می گویم: “نه! مساله حساس شدن و اینها نیست…” و در دل می گویم ” و وای به روزی که من روی آدمی حساس بشوم، دیگر زمین و زمان هم نمی توانند کاری کنند. طرف فرشته هم که باشد من غول دو سر می بینمش! ”
نصیحت
فرزندم! در محیط های مختلف کاری ، اجتماعی و … وقتی با اعتماد به نفس برخورد کنی، وقتی محکم و جدی باشی اطرافیانت طور دیگری رویت حساب می کنند، یعنی می گویند به هر حال این طرف با این برخورد و دبدبه و کبکبه لابد چیزی بارش است، اما امان از روزی که بقیه بفهمند هیچ پخی نیستی! پس حواست را جمع کن اگر که خودت می دانی هیچ پخی نیستی خیلی در عوالم دیگر مباش !
پ.ن: نصیحتهای لقمان به فرزندش بود دیگه؟ حالا شاید من یه رساله اینطوری تالیف کنم!
نسل سوم
دیروز در بین راه فکر می کردم من (و نسل ما) در آن سالهای کودکی با چه چیزهای کوچکی دلخوش می شدیم. فکر کردم باید باهاش صحبت کنم، صحبتهایم را در ذهن مرور کردم. اما چه باید بگویم؟ نصیحت کنم؟ از کجا باید شروع کنم؟ انگار اصلا از این حرفها بلد نیستم، تازه که چی؟ اگر خیلی حوصله به خرج بدهد و چیزی نگوید حتما در دل می گوید اینها هم دلشان خوش است! حس می کنم چقدر فاصله داریم… بگویم که من نگرانم؟ بگویم که قیمت سرگرمی تو و عوض کردن آن ماسماسک تقریبا معادل یکماه حقوق و اضافه کاری من است؟ همه اینها را قرار است ظرف کمتر از یک ساعت نفله کنی؟ که چه بشود؟ بگویم آخر کی قرار است بزرگ شوی و به این حرفها فکر کنی! هیچی نگویم بهتر است. اصلا آن روزها را با حالا مقایسه نکنم بهتر است.
امروز صبح در مسیر آمدنم به شرکت دوباره فکر می کردم که اصلاح گندی که به این نسل سوم زده اند حالا حالاها کار دارد، فکر می کنم مثلا قرار بود نسل انقلابی و مسلمان چه ها که نکنند! – مگر نکردند؟- مساله بزرگتر و حادتر از یک نفر و یک خانواده است!
بی ربط: پیشنهاد می شود به جای برنامه های طنز 90 شبی از آقای رئیس جمهور برای حضور در برنامه ها و مصاحبه های مستمر تلویزیونی اقدام به عمل آورند. یکی از جالبترین قسمتهای برنامه دیشب تحلیل سیاست اقتصادی آمریکا بود! فکر کن…
دام دارا دادام
صداي دونوازي سهتار و تنبك ميآمد، معلوم بود كه در حد حرفهاي نيستند و هنرجوها هستند اما دلنشين بود. روي صندلي نشستم و به فكر رفتم، يادم نيست به چي فكر ميكردم، ناخوداگاه با صداي ساز پا گرفتم…
از سر كنجكاوي بلند شدم ، جلوتر رفتم و نگاهي به داخل اتاق كردم، دخترك كوچكي درست روبروي در نشسته بود، ضرب كوچكي رو پايش بود، به روبرو نگاه ميكرد و چقدر هم جدي ساز ميزد. موهاي سياهش رو پشت سرش بسته بود و صورت بانمكي داشت. هر وقت اين سن و سالها را ميبينم غبطه ميخورم.
.
.
.
درست همون موقعی که من توی ذهنم داشتم تحسینش می کردم، بغل دستی محترم نچ نچ می کرد و مدام تکرار می کرد نمی دونستم. حرفش طوری بود که انگار می گفت چه وقیح! و احتمالا به گناهان کبیره و حساب و کتابش رسیدگی می کرد.
پ.ن: امروز یک نفر واسم ایمیل زده فال روز! قدیما هم یه نفر دیگه بود گاهی فال می فرستاد.”روحيه در خانه نشستن و يا انزواطلبي و در زندگي ساده و آرام غرق شدن با روحيه متولدین اين ماه هماهنگ نيست. بزودی با رسيدن يک گروه تازه، تحولات جديدی در زندگي و کار شما رخ ميدهد. خبر خوشحال کننده ای به شما ميرسد.”
خیر باشه !!
سد
همچین می گفت که اون سدی که احمدی نژاد پارسال ساخته، یه لحظه تصور کردم رئیس جمهور محترم خودش شخصا آستینها را بالا زده – یا شاید هم با زیر پیراهن – و در حال ساختن سد است!
بعضیا یاد گرفتن که چجوری شاد و دلخوش باشن، یاد گرفتن که با سختی روزها هم شاد باشن. شاید همون دسته “علی بی غم” خودمون! اینکه می گم شاید ارتباط خیلی مستقیمی هم با مسائل مالی نداشته باشه، طرف پشت فرمون یه تاکسی صب تا شب جون می کنه اما دلش شاده ! این دلخوشی هم عالمی داره…
این دومی را اتفاقا در همون تاکسی هم نوشتم!
اطلاعیه
فکر کنم که خدايا اگه يه روزي خودت رسما اعلام كني كه آي ايهاالناس بيخيال! يه سري از بندگانت بيخيال سايرين نميشون
صنم
صنم ميپرسه نميخواي برام يه كمي ساز بزني؟
سهتار را از گوشه اتاق بر ميدارد كمي مكث ميكند، چند نت را ميزند تا ببيند ساز كوك است يا نه، كمي با گوشيها بازي ميكنه ، ساز را كوك ميكنه و بعد مينوازد. كمكم با صداي ساز دم ميگيره و ميخونه:
“تا به تو دادم دل و دين اي صنم
واي و به حال دل شيداي من
من ز تو دوري نتوانم ديگر
بيا حبيبم، بيا طبيبم…
خسی در میقات
این کتاب “خسی در میقات” را 10 – 12 روز پیش خواندم، از آن کتابهایی بود که خیلی وقت بود می خواستم بخوانم، اولا دوست داشتم بدانم آدمی مثل جلال در مورد مساله حج و مسائل مذهبی چه فکر می کرده و چه نوشته و دوم اینکه خیلی وقت بود که برای خواندن یک سفرنامه دور خیز کرده بودم.
راستش من بیشتر آن جلال آل احمد روشنفکر “مدیر مدرسه” را دوست دارم، اما این روزها شدیدا یاد گرفته ام که آدمها در مقاطع مختلف زندگیشان ممکن است دیدگاههای متفاوتی داشته باشند، در خیلی جاهای کتاب شخصا تحت تاثیر حال و هوای نویسنده قرار گرفتم، خصوصا قسمتهای “منی” و “سعی صفا و مروه” .
با خواندن کتاب فکر کردم چقدر حج بین آن سالها ( دقیقا سال 42) و این روزها متفاوت است، به قول نویسنده که چندین بار از “بدویت” نام می برد، یعنی واقعا حج آن سالها گذری به دوران بدویت بوده ، در چند جا بعد از توصیف آشفتگی اوضاع می گوید که حکومت سعودی اصلا در پی سامان دهی این وضع نیست و این مساله یک “حکومت اسلامی بین المللی” را می طلبد. این قسمتها را که می گفت فکر کردم در طی این 30- 40 سال همین عربها چقدر اوضاع را تغییر داده اند و این روزها اکثر حجاج چقدر از تمیزی و نظافت آنجا حرف می زنند. عاشق این ساده حرف زدن و بعضی کلمات هستم مثلا این “شلم شوربا! ”
یک چیز جالبی که به نظرم در اکثر نوشته های جلال وجود دارد آن است که خیلی صریح حرف می زند و سانسور نمی کند. کاری ندارد که خواننده دوست داشته باشد یا نه ، در همان صفحه ابتدایی می گوید: ” صبح در آشیانه حجاج فرودگاه تهران نماز خواندم. نمی دانم پس از چندین سال. لابد پس از ترک نماز در کلاس اول دانشگاه. روزگاری بودها! وضو می گرفتم و نماز می خواندم و گاهی نماز شب! گرچه آن آخری ها مهر زیر پیشانی نمی گذاشتم و همین شد مقدمه تکفیر. ولی راستش حالا دیگر حالش نیست. احساس می کنم که ریا است. یعنی درست در نمی آید. ریا هم نباشد ایمان که نیست. آخر راه افتاده ای بروی حج و آنوقت نماز نخوانی؟”
در جاهایی با همه تاثیراتی که گرفته زیر بار یکسری حرفها و دکان بازیهای مذهبی نمی رود : ” … و اما جزو آن چهار پنج نفر واعظ و روضه خوان و آخوند دسته ما یک آقا سیدی هم هست اهل بروجرد. امام نمی دانم کدام مسجد تازه ساز در تهران. که بدجوری برای مرید له له می زند. چهار پنج تا از بازاریها را دور خودش جمع کرده و هر روز در همان اتاقی که محل سکونتشان است نماز جماعت به پا می کند و با زبان بی زبانی دو سه باز رو زده است که چرا به نمازش حاضر نمی شویم …… یکی از آنهاست که پنج دقیقه در سجده می ماند به این خیال که پنج کیلومتر به عرش نزدیکتر می شود. و بدتر از آن اصرار دارد که بروم پای حرفش، که بعد از نماز مغرب برای دهاتی ها می گوید، عاقبت دیشب رفتم روی بام. چنان لطافت هوا را با همان مزخرفات درباره “شکیات” و “غسل” و “تطهیر” و “نجاست” خراب کرد که اقم نشست. نباید این حرفها حتی به درد ببوهای مازندرانی بخورد و آخر تا کی باید مذهب را به دسته آفتابه بست؟ و در حوزه “نجس پاکی” محصورش کرد؟…. و بدتر از او این نوحه خوان دسته مان است که انگار بیمار است. رسما می گوید چرا وقتی من مصیبت می گویم شما خودتان را از پشت بام پایین نمی اندازید؟….”
و اینجاهایی است که سخت برایم تاثیر گذار بود : ” … و مگر می توانی بیش از یک لحظه به این چشمها بنگری؟ تا امروز گمان می کردم فقط در چشم خورشید نمی توان نگریست. اما امروز دیدم که به این دریای چشم هم نمی توان… که گریختم. فقط پس از دوبار رفتن و آمدن. به راحتی می بینی از چه صفری چه بی نهایتی را در آن جمع می سازی . و این وقتی است که خوش بینی. و تازه شروع کرده ای . و گرنه می بینی که در مقابل چنان بی نهایتی چه از صفر هم کمتری. عینا” خسی بر دریایی – نه ؛ در دریایی از آدم. بلکه ذره خاشاکی و در هوا. به صراحت بگویم دیدم دارم دیوانه می شوم. چنان هوس کرده بودم که سرم را به اولین ستون سیمانی بزنم و بترکانم… مگر کور باشی و “سعی” نکنی…”
خلاصه اینکه با همه این حرفها کتاب خیلی جالب انگیز بود !
خسی در میقات – جلال آل احمد
انتشارات معیار علم
174 صفحه
بهاء : 1750 تومن
روشنفكري
يه خوبي اين اينترنت لعنتي اينه كه آدمايي كه كمي مسنتر هستند، اگر آدرس ايميلي داشته باشند و هر ازگاهي سري به وبلاگها بزنند ديگه مثل خيلي آدم بزرگاي نسل قبل نميشن كه يه ديوار بلند و ضخيم دور خودشون بكشند و همچين تابويي بسازند كه كسي نتواند به آن نزديك بشه. حداقل اينه كه ملموس متوجه ميشوند كه يه نفر همسن و سال فرزند جوانشان – يا برادر كوچكشان- الان چه دغدغهاي داره و چطوري فكر ميكنه. من از اين قسمت قضيه خيلي خوشم ميآد و خوشحالم!
گاهي بين نسلهاي قبل كه نگاه ميكنم آنچنان شكافي برقرار است كه اصلا نميشود ارتباط خيلي نزديكي برقرار كرد – حالا نه در همه مسائل اما… نميگويم نميشود اما خيلي از عقايد هم را اصلا نميفهمند- يعني شايد خيلي مسائل بديهي نسل جديد براي نسل قبل آنچنان تابويي است كه نميتوانند از آن بگذرند. الان خيلي خوبه كه يك مادر وبلاگ مينويسه و با بچههاي اين نسل در ارتباط است…
گردون اگر دوني كند گردون گردان بشكنم
امروز صبح ديدم نشر چشمه روي آن تابلو داخل ويترين يك شعر نوشته بود. برايم يك نشانه بود، نميدانم چرا اما به اين نشانهها اعتقاد دارم، حالا امروز سرحال، سرحال ، سرحالم!
گر پاسبان گويد كه هي بر وي بريزم جام مي
دربان اگر دستم كشد من دست دربان بشكنم
چرخ ار مگردد گرد دل از بيخ و اصلش بركنم
گردون اگر دوني كند گردون گردان بشكنم
“مولانا
اولویت
ميگويد كه “اولويتها را خودت در نظر بگير، من به نظرم بدون در نظر گرفتن اولويتها كار كردي، الان مثلا اين قسمت واجب بوده؟” اينها را همينطوري شمرده، شمرده ميگويد انگار از پشت تريبون سخنراني ميكنه، اول پيش خودم ميگويم از همين حرفهاي هميشگي، از اينهايي كه قرار است همه بگويند كي بود كي بود من نبودم! فكر ميكنم حالا مساله انقدرها هم پررنگ و بزرگ نيست – واقعا نيست! اين را هنوز هم اعتقاد دارم- اما آن روز در بين راه به اين جملهها فكر ميكردم، فارغ از محيط كار، بسطشان دادم به زندگي و روزمره ؛ فكر ميكنم كه انگار خيلي هم پرت نگفته ، شايد در زندگي هم گاهي اين اولويتها را قاطي كردهام، فلان كاري را كه واجب بوده فاكتور گرفتم و رفتهام سراغ ديگري… اوووم قبول دارم! راستش نكتهاي بود كه هيچ وقت آنقدر بهش فكر نكرده بودم. اولويتها… شايد الان هم اولويتهايم به هم ريخته باشد.
بيربط: تو اين روزها اين موبايل لعنتي بدجوري امانم را بريده! اصلا تبديل به وسيله توليد استرس شده، كه مدام تماس بگيرند و sms بزنند و … ! كار به جايي رسيد كه ديشب در يك اقدام غير مسئولانه پس از آخرين فقره پيام استرسزا كه دريافت كرديم خاموشش كرديم تا حداقل روح و روانمان در آسايش باشد.
هفته پيش يه نفر جمعه صبح ساعت 6.00 زنگ زده ! آخه يكي نيست بگه لامصب خود مايكروسافت هم اينجوري ساپورتت نميكنه، بخواب 3 ساعته ديگه زنگ بزن ! خلاصه داستاني داريم با اين گوشـتكوب!
امروز خواستم رسما از صبح اول صبح اعلام كنم لطفا براي حفظ سلامت خود به پر و پاي من نپيچي