آرشیو برای می, 2008

حوصله اش نیست

داشتم فكر مي‌كردم كار برنامه‌نويسي چقدر شبيه كار هنرمندهاست. حالا صرف نظر از ظرافت و حضور ذهن و خيلي فاكتورهاي ديگه، مهمترينش كه مي‌خوام بگم اينه كه ديدين هنرمندها (خصوصا موزبسين‌ها) مي‌گويند براي خلق يك اثر بايد حسش باشه؟ بايد توي اون فضا قرار بگيريم و از اين اطوارها؟ حالا اين كار برنامه‌نويسي هم اينطوريه كه مثلا يك روز اصلا حسش نيست، يعني هر چقدر هم با اين فرمها و كدها سر و كله‌بزني كار جلو نمي‌ره، يا اون طوري كه مي‌خواي نمي‌شه اما يه روزي كه حسش باشه خيلي زود و خوب كار جلو مي‌ره، مثل يه قطعه آهنگي كه تند و تند شكل مي‌گيره… خلاصه كه اين روزها زياد حسش نيست گير ندين لطفا !
پ.ن: هيچي بدتر از اين نيست كه به جاي يك مدير به چند نفر پاسخگو باشي! يكي از چيزهايي كه از اصول بديهي سازمانهاست و در همه اين كتابهاي گوگولي مديريتي مي‌شه پيداش كرد “وحدت فرماندهي” است، اين وحدت فرماندهي بيشتر براي آن است كه نفرات تحت حيطه مديريت شما بدونن تكليفشون چيه! يعني كلا طرفين بدونن قراره چه خاكي تو سرشون بريزن! حالا ديگه…
بيشتر حال توضيح دادن ندارم ، همين بسه!

علم مدیریت

دارم فكر مي‌كنم كه اصلا انگار مديريت در اين مملكت يه جور خودخواهي و ديكتاتوري سازماني‌ست. يعني اون حرفايي كه توي كتابها مي‌زنند و مي‌گويند “علم مديريت عبارتست از….” كلا كشكه! خلاصه كلام كه علم مديريت يعني اينكه شخص مدير محترم مي‌شينه رو صندلي مبارك و اصولا بر اساس توهمات و ذهنيات […] خودشون تمام چيزهايي كه در ذهن دارند و امكان داره صد در صد بي‌فايده باشه رو به اجرا در مي‌آورند و در اين راستا سازمان و يا شركت مزبور را به فنا مي‌دهند و با موفقيت و خيال آسوده يكسال به سوابق مديريتي خود مي‌افزايند و به شركت بعدي مي‌روند (توجه اگر شركت براي خودشان باشد به همين صورت به آباداني ادامه مي‌دهند، من آدمهايي را مي‌شناسم كه سالهاست در پي آباداني هستند)
يكي ديگر از مباني اصلي مديريت اينه كه اصلا چرا بايد سازمان يك هدف مشخص و واحد را دنبال كنه؟ اينها براي روشهاي تئوري و آكادميك است، در صورتيكه سازمان متوسط و كمي رو به بالا باشه مي‌توانيد به اين ترتيب عمل كنيد كه هر كسي و هر واحدي براي خودش هدفي داشته باشد كه اصلا هيچ ربطي به هدف بالايي سازمان هم نداشته باشه (تازه يك روش توسعه يافته‌تر آن هم اينه كه اصلا چرا بايد هدف داشته باشه؟ اينا بچه بازيه پسر جان!) خلاصه اين روشهاي مديريت عملي شديدا بايد بررسي بشه و احتمالا اگه كمي روي آن زمان بذارم مي‌تونم كتابي تحت عنوان “روشهاي نوين مديريت عملي” منتشر كنم! اسمهاي بي‌تربيتي فراواني هم مي‌شه براي اين تحقيق گذاشت كه فعلا از ذكر آن خودداري مي‌كنم :p
در همين راستا (تعاريف پايه‌اي جديد)
سازمان – عبارتست از مجموعه‌اي متشكل از دو يا چند نفر كه در يك محيط سازمان نامشخص مشغول به فعاليت بوده و هر كسي اهداف خودش را كه قاعدتا ارتباطي با اهداف ساير واحدها ندارد را دنبال مي‌كند. سازمان‌ها داراي دو فاكتور اصلي هدف و مدير هستند، نقش مديريت در شكل گيري و پيشبرد اهداف بسيار مهم مي‌باشد، در حقيقت مديريت هر سازمان ، سازمان را در جهت توهمات و ذهنيات خود با رعايت روشهاي ديكتاتوري (و يا سازش اما در حقيقت بازم همون ديكتاتوري) رو به فنا هدايت مي‌كند! مديران مياني نيز در اين ميان دست و پايي مي‌زنند و البته به جايي نخواهند رسيد.
پ.ن: يه جايي خوانده بودم كه همه ما آدمها اون ته‌مايه زورگويي و قدرت را داريم، فقط دنبال اريكه‌اي هستيم كه به آن تكيه بدهيم و زورگوييمان را آغاز كنيم، در خيلي موارد اين صندلي مديريت مناسب‌ترين اريكه براي حركت به اين سو مي‌باشد.
پ.ن: قرار است با اين آقا صحبت كنم كه يه كنفرانسي هم براي ما جور كنه ، همين كنفرانس “روشهاي نوين مديريت عملي” خيلي خوبه !

اولتيماتوم!

امروز نشسته‌ام براي خودم يك يادداشت روي كاغذ نوشته‌ام از اون يادداشتهاي انتقادي، اين را خودم ننوشته‌ام يك مهدي درون برايم گفته و من فقط نوشته‌ام! از اون يادداشتهايي كه خودم بايد بهش توجه كنم.
قبلا بابا هر‌از گاهي برايم چيزي مي‌نوشت، معمولا وقتي پيشنهادي داشت يا يك توصيه، حالا انگار خيلي وقته از اون يادداشتها نگرفته‌ام خودم براي خودم نوشته‌ام، به خودم توصيه كرده‌ام به خودم اولتيماتوم داده‌ام. خواستم بگويم چيز خاصي نيست اما اون مهدي درونم! تشر مي‌زنه كه چرا چيز مهمي نيست؟ از همين جايي كه فكر مي‌كني مهم نيست داري همه چي رو خراب مي‌كني!
پ.ن : فعلا خوبم، خوبم يعني كه از تنبلي و اينكه حتي 7 صبح بيدار مي‌شم و به خيلي كارهام نمي‌رسم بدم مي‌آد، از اينكه براي كارهايي كه انجام ندادم بهونه مي‌آرم بدم مي‌آد ،
از اينكه كارهايي رو كه براي خودم مي‌نويسم انجام نمي‌دم و به جاي تيك زدن كنارش يه ضربدر مي‌زنم و فكر مي‌كنم فردا بايد انجامش بدهم بدم مي‌آد ،
از اينكه بعضي روزها تنبلي مي‌كنم و سازم رو جدي نمي‌گيرم بدم مي‌آد ،
از اينكه دچار روزمرگي بشم و هي روزها و حرفها تكراري بشه بدم مي‌آد ،
از بي‌خيالي بدم مي‌آد!
از موزيك رپ بدم مي‌آد ، از گروه فارز بدم مي‌آد.
فعلا همين

بهونه…

بعضي وقتا واسه كم كاري و بي‌توجهي خودمون توجيهاتي مي‌آريم كه بهونه‌ست، خودمون هم خوب مي‌دونيم داريم بهونه مي‌آريم. چيزايي مي‌گيم كه حتي خودمون رو هم توجيه نمي‌كنه، “فرصتش نبود،‌ درگيرم! ، مگه اين كار مي‌ذاره؟” اما اون ته دلمون يكي مي‌گه خودتي! اما نمي‌دونم قرار‌ِ خودمون رو گول بزنيم يا قرارِ وجدانمون رو آروم كنيم؟ نمي‌دونم خودمم! فقط مي‌دونم كه بهونه‌ست و به پشيزي هم نمي‌ارزه!
از دست خودم لجم مي‌گيره وقتي با خودم فكر مي‌كنم، با خودم صحبت مي‌كنم و كلي تصميم مي‌گيرم – دو‌دوتا چهار مي‌كنم- اما بازم خودم ناخلف مي‌شم، تنبلي مي‌كنم و پشت پا مي‌زنم به همه چي. از اينكه مي‌گيرم مي‌خوابم تا ساعت 8 صبح از خودم لجم مي‌گيره – اون روزا با خودم دعوا مي‌كنم-
از اينكه مي‌شينم پاي ماهواره و تلويزيون يه سري خزعبلاتي رو مي‌بينم كه به هيچي هيچي نمي‌ارزه لجم مي‌گيره، فكر مي‌كنم كه آخه اين كار مال الانه؟ هي به خودم مي‌گم داره مي‌گذره، داره مي‌گذره ، داره مي‌گذره…
بگذريم، بحث امروز نيست!
راستي بعضي وقتا چقدر راحته پدر و مادرها رو شاد كردن،
گاهي به خاطر موفقيت بچه‌هاشون بيشتر از خود بچه‌ها شاد مي‌شن…
بعضي وقتا كه فكر مي‌كنم، مي‌بينم مگه توقع زيادي دارن؟
امروز بعد از مدتها فكر كردم صداي بابا هم رنگ شادي داره ،
بعضي وقتا چقدر خودخواه مي‌شيم ما

مهمون هستيم فعلا !

درست كردن كامنت‌دوني وبلاگ خودم ممكن است كمي زمان لازم داشته باشه و در حال حاضر هم قاعدتا امكان‌ پذير نيست، واسه همين rouzaneh.ir را redirect كردم اينجا. فعلا در wordpress مهمون هستم تا ببينم اوضاع چطور مي‌شه، اين export ، import هم نعمتيه واسه خودش!
ديگه اينكه اگه وبلاگتون از اين ليست كناري جا افتاده بگين كه اضافه كنمش…
راستي اين وردپرس لينكهاي روزانه نداره ؟

شباهت

تا حالا شده به يك نفري نگاه كنيد و ياد فرد ديگري بيفتيد؟ شباهت خيلي حرفها و حركات و برخوردها و يا بعضي وقتا حتي نگاه‌ها! مثلا چند وقت پيش ماهواره مي‌ديديم – مصاحبه با سياوش قميشي- دقت كرديم كه چقدر صحبتها و حركات دستهاي سياوش قميشي مثل آقاي رئيس قبلي مي‌مونه تا قبل از اينكه خانوم همسر بهم بگه خودم به شك افتادم كه من اين حركات را چقدر زياد ديده‌ام و چقدر آشناست، آن دستهايي كه به هم گره مي‌خوره و آن لحن حرف زدن.
اما ديروز انگار طور ديگري بود، من توي اون جلسه مدام همين احساس را داشتم، اصلا در بدو ورود هم. عجيب بود! صورت، نگاهش و حتي خنده‌ها و اصلا همه چيز مثل او بود. وقتي داشت حرف مي‌زد بهش دقت كردم، نه مثل او بود فقط انگار چند سال كوچكتر شده بود…

بغض

همين امشب فقط
امشب فقط
هم بغض من باش…

كشك #2

مهمتر از قضيه‌اي كه قبلا گفته بودم ، حرفايي است كه الان فكر مي‌كنيم كشكه اما بعد از مدتي (كه احتمالا كار از كار گذشته) به اين نتيجه مي‌رسيم كه خييييلي هم كشك نبوده و يه جورايي گند زديم و رفته پي كارش!

ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید

خب بالاخره من و خانوم همسر شب گذشته در پی استقبال یک هیات بلند پایه در نیمه شب گذشته به وقت تهران وارد فرودگاه مهرآباد شدیم. ما هر دو نفرمون این سفر را بسیار مثبت ارزیابی کردیم و خاطر نشان کردیم شیراز خیلی باحال بود! (اون قسمت هیات بلند پایه رو الکی گفتم، خودمون نصفه شبی سوار تاکسی شدیم و اومدیم خونه دیگه !)
برنامه صبح تا عصر دیروزمون در شیراز خیلی فشرده بود، رفتیم حمام وکیل، باغ ارم (سرو ناز، اسم قشنگیه نه؟ یه خیابون تو این باغ بود که اسمش خیابون سروناز بود)
موزه پارس(باغ نظر) که اگه شیراز رفتید این یکی را هم اصلا از دست ندهید، قبر کریمخان زند هم در همین عمارت بود، این سرایی است که کریمخان برای پذیرایی و استقبال سران خارجی در نظر گرفته و دقیقا روبروی ارگ کریمخان است، از موزه داخلی عمارت هم هر چه بگویم کم گفته ام، تابلوهای نقاشی و آن سقف نقاشی شده، بی نظیر بود یعنی! البته نوشته بود بعد از کریمخان ، محمدخان قاچار این قبر را نبش قبر می کند و کریمخان را در محل دیگری دفن می کنه که بعدها در زمان پهلوی اول مجددا به این محل منتقل می شه… اما واقعا کریمخان است و این شیراز !
برنامه بعد از ظهر و عصری هم باغ عفیف آباد (که موزه سلاحهای نظامی است و تقریبا از سال 40 در اختیار ارتش است، این باغ از زمان صفویه بوده و بنای آن در زمان قاجار بنا شده در زمان پهلوی وارث خانه (عفیفه) آنرا به خانواده پهلوی تقدیم می کند و نهایتا خانه در اختیار ارتش وقت قرار می گیرد که البته محل پذیرایی از مهمانان ملکه سابق بوده است. من شخصا از اون اتاق آخری (اتاق مهمان) خوشم اومد، واقعا جای دنجی بود.
خانه زینت الملک (خواهر قوام) که دقیقا در جنب باغ نارنجستان است نیز شدیدا توصیه می شود، برای ما که در آخرین روز سفر اینجا را دیدیم تداعی تمام چیزهایی بود که این روزها دیده بودیم، جدای از بنای عمارت داخل آن موزه ای است که ماکتها (عروسکهای) تمام مفاخر و پادشاهان شیراز از کوروش تا سعدی و رضوی سروستانی در آن قرار گرفته ، عکسهایی با شیخ اجل و آتوسا همسر درباریان هخامنشی گرفتیم برای ثبت در تاریخ! راستی این آقا محمدخان چقدر صورتش ترسناک و بی روح بود! خلاصه همه جمع بودند دیگه…
مرحله آخر هم دوباره رفتیم سعدیه و یک ساعتی آنجا بودیم، هوای خوب و صدای شهرام ناظری که در محوطه پخش می شد و آرامگاه… راستی این شعر را در جلوی درب ورودی و کتیه جلوی در نوشته بودند ، من که هر چه فکر کردم دیدم چقدر هم به حقیقت نزدیک است :
” ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او اگر بویی”
خلاصه اینکه اگه رفتید شیراز شدیدا خوش خواهد گذشت!
پ.ن : یه راننده آژانس که باهم رفته بودیم “بهشت گمشده” به من می گفت دست بچه هاتونو بگیرید اینجو! حالا خوبه من و خانوم همسر اختلاف سنی نداریم که به چشم “”بچه هاتون” به چشم بخوریم.
از دست این کاکوها دیگه !

بهشت گمشده

امروز رفتیم “بهشت گمشده” این بهشت گمشده تقریبا در 138 کیلومتری شیراز قرار گرفته (از نظر فاصله زمانی حدودا دو ساعتی با شیراز فاصله داره – از نظر ريالی هم 45 هزار تومن ناقابل فاصله داره، اینو باید می گفتم حتما!)
من قبل از این استنباط می کردم که خب بهشت باید خیلی هموار و صاف و ساده باشه، اما کلی کوهنوردی داشت و هر چه قدر که بالاتر می رفتیم واقعا بیشتر به نامش نزدیک می شد. از طرفی به خاطر اینکه به شدت خلوت بود و در اون فضای بدون سرو صدا و ماشین بیشتر توهم برمان داشت که الان در بهشت هستیم، خلاصه دو سه ساعتی در بهشت پرسه زدیم (توجه داشته باشید که بهشت فقط به صورت ظاهری بود و اون باقی جریانات ایشاله به همون دیار باقی موکول شده است!) خلاصه از اون جوی بهشتی دست و صورتی به آب زدیم و صفایی کردیم قاعدتا عکسبرداری در حد n+1 دیگه! من شخصا فکر نمی کردم شیراز از نظر آب و هوایی چنین جایی هم داشته باشه، خلاصه روزی اگر گذرتان به این اطراف رسید فراموش نکنید.
برنامه بعد از ظهر هم باغ و موزه نارنجستان قوام بود که واقعا زیباست، این باغ به دستور قوام السلطنه توسط هنرمندان شیراز ساخته شده و بعدا به دانشگاه شیراز واگذار شده که الحق زیبا بود. واقعا روحش شاد با این باغی که ساخته!
باقی قضایا هم ارگ کریمخان، اون بستنی و فالوده پشت ارگ که به شدت توصیه شده بود، باغ دلگشا ، دروازه قرآن (این دروازه در دوره صفویه ساخته شده اما بعدها به دستور کریمخان بازسازی شده و یک قرآن در بالای آن قرار گرفته که به دروازه قرآن معروف می شه) ، خواجوی کرمانی.
راستی این ارگ کریمخان هم برای خودش عظمتی داشت، از این ماکتهای آن دوره را هم درست کرده بودند که کریمخان نشسته بود و مشغول امور دربار بود – چقدر به اون چهره ذهنی من شباهت داشت!- یه زمانی تو همون باغ کریمخان و محمدخان قاجار زندگی می کرده اند.
و این ماجرا ادامه دارد…
پ.ن1 : وای که این شیراز چقدر باغ و پارک داره،مردمش هم ظاهرا خیلی اهل گردش و تفریح هستند، همون جریان “کنار جوی و گذر عمر ببین…” ما خیلی توی جوب نگاه کردیم، دنبال یه سری آدمای محترم بودیم که شاید توی جوی و گذر عمر رفته باشند که میسر نشد!
پ.ن2 : یادم رفت در مورد این تخت جمشید بگم که حدود 150 سال ساختش طول کشیده و بعد از اون 200 سال مورد استفاده و توسعه پادشاهان هخامنشی قرار می گرفته، فکر کن!! (در حاشیه این مطلب این سرویس بهداشتی محوطه تخت جمشید که برای بازدید کنندگان در نظر گرفته شده از نظر قدمت فکر کنم به همون دوره خشایار شاه برسه! اصلا شاید از همون دوره باشه!)
پ.ن3 : کوهنوردی این خانوم همسر به شدت خوبه! واقعا گفتما…
پ.ن4: عصری یه راننده تاکسیه به من گفت “آره کاکو…” اونقدر باحال گفت که همش تو دهنمه، آره کاکو…
پ.ن5 : این بهشت گمشده ظاهرا قبل از ما تعدادی از “بهشتیبان” بدجوری همه آشغالها و زباله ها را آنجا ریخته بودند، از انواع ظروف یکبار مصرف تا بسته انواع چیپس و پفک ایرانی و خارجی و نوشابه را می توان در آن مشاهده کرد…

تخت جمشید و شکوه ایرانی و الباقی ماجرا!

خب امروز در راستای همین شیرازگردی از صبح اول صبح رفتیم تخت جمشید، نقش رستم، نقش رجب و پاسارگاد. لازمه بگم چقدر قشنگ و با شکوه بود؟ لازمه بگم با دیدنشون چه حس غریبی در آدم به وجود می آد؟ جدای از همه حرفای تکراری که حتما شنیدید و اون نقش و نگارها و یادگاریها که مربوط به عباس و اصغر و فاطی و… بود و هیچ ارتباطی به کوروش کبیر و داریوش پیدا نمی کرد، وقتی راننده بهمون می گفت هیچ وقت شیراز آنقدر خشک و کم آب نبوده، همیشه این موقع سال این تپه ها پر از سبزه و گل بوده دلم گرفت. راننده هم از آن شیرازی ها بود! می گفتم چقدر لازمه شیراز رو بگردیم می گفت اونقدر قشنگه و جا داره که یکماه لازمه! دبیییا !
عصری هم یه راننده تاکسی بود خیلی باحال بود می گفتم شاهچراغ چجوریه بیشتر سیاحتیه یا زیارتی؟ می گفت والا دقیق نمی دونم می دونم چند تا قبر دیگه خلاصه همه امامزاده ها و … جمعند اونجا!
عصری هم رفتیم شاهچراغ، راستی چرا برای من آنقدر عادی بود؟ اصلا مثل بقیه امامزاده ها بود، آن عطر تند گلاب که بدجوری سردردم را تحریک می کرد، وقتی رفتم داخل هیچ چیز دیگری نبود، رفتم آنجا و چرخی زدم. بعد فکر کردم چه بگم؟ چی بخوام؟ اصلا باید چیزی بگم؟ دوباره حناق گرفته بودم، گفته بودم که وقتی این جور جاها می رسم چیزی به نظرم نمی رسه.چرخی زدم و امدم بیرون…
راستی برای ورودی،خانومها باید چادر سر می کردند، وقتی جماعت با چادر گل منگولی زرشکی و … می ایستادن و عکس یادگاری می گرفتند یاد اون عکسهای 40-50 سال پیش پدربزرگها می افتادم که با حاج خانومشون می رفتن مشهد و از این عکسها که پشتشون حرمه می انداختن افتادم، فکل حاج خانومه هم یه کمی بیرون بود دیگه معمولا!
بازار وکیل و مسجد وکیل هم رفتیم و البته سرای مشیر که یه نفر تو پست قبلی توصیه کرده بود، این مسجد وکیل هم به نظرم خیلی قشنگ بود، اصلا مدل معماری و اون ستونها… یاد کریمخان زند افتادم، آخه این اواخر کتاب امینه مسعود بهنود را خوانده بودم و نمی دونم چرا همش تو فکر کریمخان بودم! اصلا یه جورایی کریمخان را مصور داشتم برای خودم. فردا هم می رویم ارگ کریمخان…
آهان یه چیز دیگه! خود این پاسارگاد گرچه شاید چند سنگ بزرگ باشه و چیز خاصی نباشه، اما خب من ازش خوشم اومد، همینکه ادم فکر می کنه آرامگاه کوروش کبیر بوده یه جوراییه برای آدم! خانوم همسر که تو نصف راه داشت به مغولها که در جریان حمله به اینجا هم رحم نکرده بودند فحش می داد! حالا جالبه یکی از اقوام نزدیک و محترم می گفت پاسارگاد که چیزی نداره ، سرکاریه! به هر حال نگاه آدمها به مسائل متفاوته دیگه…
شب دوباره سری هم به حافظیه زدیم، آخه خیلی به هتلمون نزدیکه، شبش هم برای خودش صفایی داره، خیلی قشنگه، دوباره باید برویم.
پ.ن : راستی تا یادم نرفته به خودم: وقتی که از تجربه بقیه استفاده نمی کنی و گوش نمی کنی همینجوری می شه دیگه می ره تو پاچه آدم!
داشتم فکر می کردم اگه مثلا ناصر خسرو هم در زمان خودش از این تکنولوژی برخوردار بود و وبلاگی داشت، چه ها که نمی کرد.
امروز با خانوم همسر به این فکر می کردیم که امروز سه شنبه است، الان که همه رفتند سرکار ما داریم تو تخت جمشید می چرخیم، به این نتیجه رسیدیم خیلی خوبه که بقیه ملت سرکار باشند و ادم تعطیل باشه!

سعدیه و سبزو !

مسلما این قضیه که من ساعت 11 شب از اینجا دارم وبلاگ می نویسم حاکی از اعتیاد بالای من به اینترنت و وبلاگ و الباقی این قضایا است ، یعنی وقتی چند ساعت دیر می شه این امور تموم استخونهای بدنمون درد می گیره واقعا! (;
خلاصه جریان اینکه که فعلا از شیراز می وبلاگیم! یه سفر تفریحی لازم بود و بر همین اساس پیرو یک برنامه از پیش تعیین شده تشریف فرما شدیم دیگه!
امروز باغ و عمارت جهان نما و حافظیه و سعدیه را دیدیم. این جریان سعدیه خیلی جالبه، به قول خود شیرازی ها “آرامگاه”. قرار نبود امشب بریم آرامگاه اما راننده ای که سوارمون کرده بود شدیدا توصیه کرد که اینجو شباش خیلی قشنگه! بعد از همون اوایل خیابون می گفت اون “سبزو” آرامگاهه! (همون گنبد آرامگاه) بگذریم که خانوم همسر اصرار داشت این سبزو نیست و آبیه اصلا ! که انصافا هم چسبید، به خصوص که صدای شهرام ناظری و این “ای لولیان یک لولی دیوانه شد…” به شدت طنین انداز شده بود…
حافظیه هم که به هر حال قشنگی خودش رو داشت، نمی دونم چرا وقتی وارد حافظیه و اون فضا شدم بازم یاد اون کنسرت حافظیه شهرام ناظری شدم…، یه آقای درویشی هم اون گوشه حافظیه بود که می خواستیم بگیم یه فالی برامون بگیر (اون عکاسه گفته بود یه 2000 تومنی بذار تو خورجینش، درویش هم درویشهای قدیم!) ولی از بس که عصبانی بود اصلا جرات نکردیم بریم طرفش!
خلاصه اینکه شیراز فعلا که بسیار خوش می گذره و این سفرنامه در طی این هفته همچنان ادامه دارد، دوستان شیرازی و شیراز دیده از معرفی اماکن تفریحی دریغ نفرمایید :p
پ.ن: یه یارو نشسته بود اینجا نیم ساعت داشت چت می کرد! آخر به این خانوم مسئول پذیرش گفتم یا برو این سیستم رو از دست این در بیار با اینکه من اینو با همین سیستم پرت می کنم وسط همین حافظیه! مسخره نشسته بود چت می کرد!

Older entries »