آرشیو برای آوریل, 2008
مستي
منم همونطور كه ايشون گفتن موافق اينم كه خصوصا اين روزها حتما همه آدمها به مستي نياز دارند كه از خودبيخود شوند و سرشان گرم گرم شود. موسيقي، كتاب ، طبيعت ، ورزش يا هر چيز ديگري كه مست مست مستمان كند…
” اما اين هم واقعيتي است كه هر آدمي احتمالا نياز به مستي و از خودبيخود شدن دارد! آنهم در اين دوراني كه واقعا دنيا پر از شر و شور است و حتما بدون شراب تلخ نميتوان دمي از مشكلات آن آسود…”
بيربط : “من كه اگه ميخواستم كار كنم مياومدم اينجا آخه قربونت برم؟”
نوشابه بفرماييد!
تلخي
تلخي خوبه ، مزه تلخي كه توي دهن بمونه…
تلخي قهوه ،
تلخي شكلات تلخ ،
تلخي …
اما تلخي زندگي رو دوست ندارم !
يه چيز ديگه بگم ؟
به چه حقي به خودمون اجازه ميديم در سطح كوچكترين امور زندگي ديگران كه اصلا اصلا به ما مربوط نيست دخالت كنيم و اظهار نظر كنيم؟ اصلا مگه كسي ازمون چيزي پرسيده ؟
غم
صداي سازش غم داشت،
وقتي خودش شروع به خواندن كرد صداي خودش هم غم داشت،
وقتي تو چشماش نيگا كردم ديدم اونا هم غم داره…
همين اطراف
همونطور كه بهتر از من ميدونيد… (اين قسمت يعني شما در اين مورد هيچي نميدونيد و بايد به حرفاي من توجه كني!)
من حرف شما رو قبول دارم اما…. (بعد از اما بايد هر حرفي كه دوست داري بزني، حرفايي كه ميتونه كاملا متناقض با حرفهاي طرف باشه!)
و اين ماجرا ادامه دارد…
كشك
بعضي حرفا كشكه! ولي بدي قضيه اينه كه اون لحظه نميدوني كشكه، بعد از مدتها ميفهمي كشكه كه ديگه جريان تمومه…
عرض شود كه…
ميگم ببين كارمون به كجا رسيده كه هر روز بايد زنگ بزنيم حال تو رو بپرسيم!! آآآآي خدا…
برچسب : پيگيري پروژه
پيشنهاد فرهنگي
اين فيلم “دايره زنگي” به شدت توصيه ميشود. ضمن اينكه به شيوه جالب و رواني به بيان برخي اختلافات جزئي اجتماعي – مذهبي ميپردازد، از حضور بازيگران خوب و توانمندي استفاده شده و مثل كارهاي اخير “اصغرفرهادي” (نويسنده فيلمنامه) يك شوك ناگهاني از اتفاقاتي كه در جريان بوده به بيننده وارد ميكند.
خلاصه جريان اينه كه ببينيد، كه ارزش ديدن دارد.
خيام
الان بيش از يك هفته است كه صبحها اگه حس و حالي داشته باشم mp3 player را در گوشم فرو ميكنم و “خيام با صداي شاملو” را ميشنوم ، نميدونم كه شروع اين كار و ضبط آلبوم از طرف شاملو بوده يا آهنگساز يا هر فرد ديگري، فقط به نظرم خيلي زيباست، يعني حداقل براي من كه خيلي خوشايند بود ، به خصوص كه خيلي از رباعيات را هم با صداي شجريان ميشنوم.
“من بيمي ناب زيستن نتوانم
بي باده كشيد بار تن نتوانم
من بنده آن دمم كه ساقي گويد
يك جام دگر بگير و من نتوانم “
رباعيات خيام
(ديسك صوتي)
صداي: احمد شاملو
آواز: محمدرضا شجريان
موسيقي: فريدون شهبازيان
ناشر: ماهور
قيمت: 3500 تومان
پ.ن: هفته پيش در يك اقدام فرهنگي خانوم همسر هم يك جلد كتاب رباعيات خيام را هم خريد كه ديگر بزم ما كامل شود، خلاصه حالي ميكنيم اين روزها…
دل، الاغ درون و الباقي
دل ديگه ، چيكارش ميشه كرد؟
يه وقتايي شاد و سرخوشِ ، همچين بزن و بكوبي راه مياندازه كه بيا و ببين. آدم ميشه شنگول و الكي خوش…
گاهي هم دلگير و دلتنگ ميشه…
همچين ساكت و آرومت ميكنه كه بيا و ببين!
اوووم راستي ما امسال خيلي قول و قرار با خودمون گذاشتيم، اصلا قبلا از اينكه سال شكوفايي و نوآوري بشه، ما قرار گذاشته بوديم امسال همينجوري شكوفا و نوآور بشيم! اينكه گفتم كاملا جدي بودها، براي خودم چندتا تارگت گذاشتم.
بعضي وقتا آدم حس ميكنه بايد يه تكوني به خودش بده، تكون كه عرض كردم از اونا تكونهاست. (اساسي!!)
يه تيكه از فيلم هامون هست كه جالبه من يادم نرفته هنوز بعد اين مدت اين قسمت رو خيلي دوستش دارم، اونجايي كه به خودش ميگه “هيچ گهي نشدي الاغ! ” بعد يادتونه اين “الاغ” رو چقدر قشنگ و باحال ادا ميكنه؟ واقعا الاغ به تمام معنا براي بيننده و شنونده متجلي ميشه. خودمم نميدونم چرا اينو گفتم، خيلي وقته قرار بود اينو بنويسم. اصلا اين الاغ از اون واژههاي گوياست! البته خيلي افراد در تاريخ خيلي از اين حيوان نجيب دفاع كردهاند اما به هر حال اكثرا متفقالقول هستند كه هزار معني در خودش داره، اين لينك كناري را هم ديدن كه گذاشتم؟ منظورم الاغ درون بود.
حالا شايد بعد فرصت بود در اين مورد يه چيزايي گفتم!
محلي
حالا دل توبه كنه
من نكنم دل چه كنه؟
حالا ياغي شده و
به جنگ مو ميآيه!
خيلي وقت پيش راديو داشت يك تصنيف محلي پخش ميكرد، توي ماشين بودم. اينو جايي نوشتم كه يادم نره، حالا هر از گاهي يادش ميافتم.
با مزه بود برام! “حالا دل توبه كنه، من نكنم دل چه كنه؟”
خاطره و خيلي چيزها
قديما كه اين داداشه، زيادتر ميخوند، انصافا گاهي بدجور به دل مينشست يه چيزي بود كه زياد ميخوند:
” بار غم عشق او را
گردون نيارد تحمل
چون ميتواند كشيدن
اين پيكر لاغر من “
واي كه اين شعر چيه و چه حس قوي داره، يه غم خيلي زيبا! عمرا بتوني اينو با صدتا از اين ترانههاي صد من يه غاز و در پيت پاكسيما و امثالهم مقايسه كني!
حالا از مساله دور نشم امروز ياد اين افتادم و اشكال اين بود كه اين داداشه اون روزا همچين اضافه وزني داشت و هيكلي بهم زده بود، نتيجه اينكه وقتي ميرسيد به “اين پيكر لاغر من…” ما يه نيشخندي يواشكي ميزديم، خودش هم ميدونست و يه نيم نگاهي ميكرد. اين بين من و اونو و اون يكي داداش كوچيكه و پسر عموي محترم ديگه داشت خيلي پررنگ ميشد و عالمي داشتيم باهاش، كه داداشه براش راهكاري پيدا كرده بود، بعدها به جاي اين پيكر لاغر من ميگفت: “اين جان غم پرور من…” راهكار خيلي خوبي بود، ااااي يادش به خير جووني!
نيازهاي امروز
ببين هر چي با خودم دو دو تا چهار ميكنم فكر ميكنم كه خب بابا به پير ، پيغمبر دین جواب همه سوالات رو نداره و لزوما نميتوان آنرا با خيلي چيزهاي جامعه امروزي سازگار كرد و خب مشخصا ممكن است جوابي براي نیازهای جدید نداشته باشه. چرا نميخوايم اين واقعیت ساده را بپذیریم؟ همه اينها از اين نشات ميگيره كه بهمون ياد دادن كه سعی می کنیم برای دین کارکرد اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بسازیم. همين ميشه كه مثلا ميخواهيم بين هر چيزي با دين يك پل بزنيم. مث همين ميشه كه مثلا طرف ميآد در تلويزيون بين صلهرحم و مشكلات اقتصادي يه ارتباطي برقرار ميكنه كه تو اين مخ ما نميره !
من خودم خيلي باورهايي داشتم و دارم، اما خب وقتي پاي منطق به ميون ميآد ميشه هزار و يك چيز را از همون باورها نقل كرد كه خب حالا به عنوان يك مدافع بيا تفسيرت را در جامعه امروز از اين جمله بگو! نميشه! خدايي نميشه ديگه… حالا لازم نيست كسي بياد بگه نظرت رو بگو اين ذهنم كه ميپرسه نظرت چيه؟ به اون كه نميشه دروغ گفت يا يه سري اراجيف تحويلش داد.
حالا نميدونم چاره چيه! شخصا فكر ميكنم اگه بخواهيم خيلي به قضيه مثبت نگاه كنيم اينه كه بعضي از باورها را آپديت كنيم، اين چارچوب را كمي بازتر كنيم، سعي كنيم قلبا” و همه رقمه آدم باشيم. فكر كنم چيز كوچيكي نباشه…