آرشیو برای فوریه, 2008
من تا صبح بیدارم
این کتاب را خواندم، از اسمش خیلی خوشم می آد، “تا صبح بیدارم…”
” نوشته بود این نامه را برای من می نویسد، چون که هیچ چی درباره ی من نمی داند، چون که می داند همه حرفهایی که سیروس زده است دروغ است. دلش می خواهد با یک نفر که اصلن نمی شناسد حرف بزند. از دست آنهایی که خیلی خوب می شناسد حوصله اش سررفته و دلش می خواهد با کسی حرف بزند که اصلن نمی شناسد.دلش می خواهد با کسی که اصلن نمی شناسد به جایی برود که اصلن ندیده است و نمی شناسد.
نوشته بود دلش نمی خواهد به خانه اش برگردد، با این که به جای اینکه یک خانه داشته باشد، دو خانه دارد، خانه پدرش و خانه مادرش، و نمی داند که به کدام خانه اش برگردد. در خانه ی پدرش یک اتاق مستقل دارد و پدرش کاری به کار او ندارد و هر شبی که دیر می کند یا نمی رود خانه، می داند که رفته است پیش مادرش. در خانه مادرش هم یک اتاق مستقل دارد و مادرش زن مهربان و خیلی خوبی هم هست و همیشه دارد قربان صدقه اش می رود و مادرش هم می داند که هر وقت که خانه نیست، رفته است خانه پدرش. مادش نقاش است، تنها زندگی می کند و همه تابلوهایی هم که می کشد از روی چهره خودش می کشد. نوشته بود خیلی دلش می خواهد یک روزی تابلوهای مادرش را به من نشان بدهد. در خانه مادرش همه جا تابلوهای بزرگی از چهره مادرش به دیوارها آویزان است، همه در ابعاد خیلی بزرگ، به اندازهقد یک آدم، و همه چهره ها زشت و پیر. خیلی زشت تر و پیرتر از خود مادش که نه زشت است و نه پیر…. “
من تا صبح بیدارم (داستان) – جعفر مدرس صادقی
نشر مرکز – 115 صفحه
1700 تومن
مصاحبه خيالي
- شما چقدر به بحث ترانه در اجراهايتان مقيد هستيد؟
از آنجايي كه ترانه در ميان شنوندگان ايراني از اهميت ويژهاي برخوردار است. من همواره به ترانهها اهميت ويژهاي قائل هستم و سعي ميكنم تا رضايت طرفدارانم را جلب نمايم. تركيب ترانههاي بندتنباني و آهنگهاي آبگوشتي را خودم شخصا بيشتر ميپسندم. مثلا اين شعر را كه آقاي فلاني گفتند شما ببينيد چقدر زيبا و تاثيرگذار است “يك ماچ داد و دمش گرم بابا دمش گرم…”
- نقش كليپها را تا چه اندازه مفيد ميدانيد؟
بله. خيلي كار ميكنيم روي كليپهامون. از آنجاييكه آلبومهاي در پيت ما به خودي خود كاربردي ندارد و هيچكس به دردش نميخورد بايد به زور كليپها و حركات موزون كار خود را به خورد ملت بدهيم. در آلبوم آخرم از 35 تا رقصنده زن استفاده ميكنم كه خود من درست بين آنها هستم و آنها هي قر ميدهند. تعداد رقصندهها ارتباطي مستقيمي با بينندگان و طرفداران آلبوم خواهد داشت.
[ ببببپ ساير موارد در خصوص رقصندهها به دليل مسائل ضد اخلاقي سانسور شد... (به هرحال آنقدر نبايد ريز ميشد)]
- اساتيد شما در اين حرفه چه كساني بودند از چه كساني الهام گرفتيد؟
من تشكر ميكنم از استاد بزرگم جناب افشين و برادر اسكلشان!
استاد شهرام و شهره صولتي كه واقعا همراهي كردند و هميشه همراه من بودند.
خانوم سوزان روشن كه تاثير گذاري زيادي در كليپهايشان بر روي من داشتند
آرش با حركات موزون (حركات در حد كرم است)
خانوم سايه با صدا و تصوير تاثيرگذارشان
كامران و هومن با آن حركات متينشون
استاد معظم شهرام شبپره كه يگانه مرد موسيقي پاپ هستند. با آن صداي جادوييشان كه الان جديدا از ته چاه ميآيد.
آقاي حكايت هشتم (مسعود فردمنش) كه واقعا عمهشان هم نميتواند خواندن و احساسشان را تحمل كند
در آخر جا داره از استاد حبيب و پسرشون محمد كه راه ايشون رو رفتند تشكر كنم.
قضاوت
عادت داريم كه در مورد ديگران فكر كنيم و قضاوت كنيم. با شما كه از اين جماعت نيستيد نيستم! اصلا خودم را ميگويم. عادت داريم كه در زندگي سايرين كنكاش كنيم، حالا اگر كه كنكاش نميكنيم عادت داريم دربارهاش حرف بزنيم و قضاوت كنيم. همين جملهي “اگر من جاي فلاني بودم…. “
لعنتي هيچ وقت نميشود اين بيرون گود ايستاد و گفت اگر من جاي فلاني بودم، همه اين هارت و پورتها براي همين بيرون گود است، وقتي خودمان درگير همان موضوع ميشويم تازه ميفهميم كه مثلا همون آقا يا خانوم فلاني چه تصميم منطقي گرفته،حداقل اگر ميخواهيم چنين حرفي بزنيم و جاي كسي باشيم بگوييم اگر من جاي فلاني اما در شرايط فعلي بودم….
در يكي از همين وبلاگها جملهاي از انجيل خواندم با اين مضمون – قضاوت نكنيد تا مورد قضاوت قرار نگيريد- جمله جالب و كاربردي است نه ؟ يعني ميشود؟
كلمات
كلمهها خوب در ذهنم ميماند، با جزئيات…
آن روز وقتي داشت ميرفت آخر وقت باهاش خداحافظي كردم. دست داديم، روبوسي كرديم. وقتي كه طولاني شد گفت: “سختش نكن! فقط همين لعنتيه آخره كه كار رو سخت ميكنه…”
شب براش sms زدم، ريپلاي كرد كه “بشين با عيال يه فيلم نيگا كن، فردا يه روز ديگهست. خواهش ميكنم چون واقعا ناراحت ميشم…”
نميدونم چرا امروز تو تاكسي ياد اين حرفا افتادم. مخصوصا اونجايي كه گفت سختش نكن.
چه روزايي بود…
غريبه كه نيستيد…
حالا كه اينجا كلي حرف ميزنم و به قول خورشيد خانوم پردههاي خونهام رو كشيدم كنار تا شما از بيرون پنجره نيگا كنيد! گاهي شديدا فكر ميكنم كاشكي ميشد برم جايي كه هيشكي منو نشناسه كه مورد قضاوت هيچكس نباشم! كه كاري را مجبور نباشم براي كسي انجام بدم، تا ديگه لازم نباشه به اين فكر كنم اين زشته يا فلان كار به فلاني برميخوره يا بايد به ايشون لبخند بزنم كه ضايع نباشه، بشم خود خودم هر كاري كه دوست دارم انجام بدم. چنين جايي ميشه پيدا كرد؟
اصلا يكي از دلايل اينكه دارم با اسم خودم اينجا مينويسم اين است كه آن ترسي كه “اگر همه بدانند…” را در خودم فرو بريزم.
پ.ن: اتفاق خاصي نيفتاده، مورد خاصي هم نيست اما گاهي اين چنين جاييم را آرزوست!
بيربط : در راستاي تغيير و بروزسازي ضرب المثلها و امثال قديمي اين يكي،اين روزها خيلي كاربردي به نظر ميرسد : نه خوردي نون گندم، نه ديدي دست مردم!
بازمانده روز
رمان “بازمانده روز” را خواندم، کتاب در حقیقت یادآوری خاطره های یک پیش خدمت انگلیسی اصیل است. نه از آن پیش خدمتهایی که فکر می کنیم بلکه از آن پیش خدمتهای پر زرق و برق کاخهای بزرگ انگلیسی ( کاخ دارلینگتن) که خودش چندین نفر خدمتکار و زیر دست دارد. همه قسمتها در سفر به مرور روزهای خدمتش می گذرد و انگار هر چه می گذرد آدم فکر می کند که این آدم همه فکر و ذهن و زندگی خود را فقط و فقط وقف کارش کرده…
“بنده از حرف ظریف خودم در همان لحظه اولی که به خاطرم خطور کرد خوشم آمد، ولی بعد که دیدم زیاد مورد توجه قرار نگرفت قدری بور شدم، مخصوصا از این جهت که در چند ماه گذشته بنده وقت زیادی برای پیشرفت در این زمینه صرف کرده بودم. یعنی اینکه بنده سعی فراوانی کرده ام که این فن را هم به سایر فنون حرفه ای خودم علاوه کنم تا بتوانم با اطمینان خاطر موجب رضایت آقای فارادی را در باب مساله شیطنت فراهم کنم.
مثلا این اواخر هر وقت فرصتی پیدا می کنم در اتاق خودم به رادیو گوش می دهم – مثلا در اوقاتی که آقای فارادی شام را در بیرون صرف می کنند. یکی از برنامه هایی که بنده گوش می کنم برنامه ای به اسم “هفته ای دوبار، یا بیشتر” که در واقع هفته ای سه بار پخش می شود و در آن دو نفر دریاره نامه های رسیده خوش مزگی می کنند. بنده از این جهت به این برنامه گوش می دهم که آن دو نفر در لطیفه های شان خیلی ذوق و ظرافت به خرج می دهند، و به نظر بنده لحن کلامشان به آن نوع شیطنتی که آقای فارادی از بنده انتظار دارند بی شباهت نیست….”

بازمانده روز –
کازئو ایشی گورو – ترجمه: نجف دریابندری
نشر کارنامه – 335 صفحه
4950 تومان
مرتبط : یک پزشک
طبقهبندي حرفهاي – جنسيتي!
اصولا در محيط كار آقايون خيلي برخورد مشخصي با طرف دارند يعني يا با طرف مقابل مشكلي ندارند كه خب ميگويند و ميخندند و… يا اگر مشكلي دارند معمولا به پك و پوز طرف مقابل حملهور شده و قاعدتا نتيجه خاص و مشخصي ميگيرند يعني يا طرف را سرجاي خود مينشانند و يا اينكه به علت كج شدن پك و پوزه خود، آنها را جمع كرده و يه گوشه مينشينند و ماست خود را ميخورند. به هر حال تكليف كاملا مشخص است!
اما اصولا برخوردها خانومها با سياست ديگري همراه است، يعني وقتي طرف را ميبينند سلام و احوالپرسي گرم و روبوسي(حول نشويد در حالتي گفتم كه طرف خانوم است!) حال و احوال. يعني قربون صدقهاي كه اگر از ماجرا بيخبر باشي فكر ميكني احتمالا اين همكاران محترم در راه هم جان نثار ميكنند! اما همين كه طرف برگشت يه گوشه چشمي نازك ميكنند و تبر را برداشته و طرف را از ريشه خلاص ميكنند.
خب اصولا وقتي با طرف اول برخورد ميكنيم آدم ميداند كه اوضاع به چه ترتيبي است و چه كاره است اما در مواجه با طرف دوم اصلا نميفهمي چه اتفاقي افتاده و از كجا خوردهاي! به قول يه خوانندهاي بود كه ميگفت “من از دشمن نميترسم كه هزار هاي و هو داره…”
پ.ن: اين مطلب اصلا مخاطب خاص ندارد و خيلي خيلي كلي گفتم. در ثاني “حمله به پك و پوز” را به صورت فيزيكي صرف عرض نكردم و به عنوان يك حركت سمبليك بوده است!
پ.ن: اين مطلب خيلي كلي است و نميتوان آنرا به تمام خانومها و آقايون تعميم داد! گاهي آقايان هم تو كار تبر و تيشه ميروند!
پ.ن: منتظر حمله جامعه محترم نسوان هستم :p
نكوهش
خيلي وقتها، وقتي عملي را نكوهش ميكنيم و كلي شعار از خودمان در ميكنيم كه فلان است و بهمان در حقيقت براي نفس آن عمل نميگوييم، اشكال اينجاست كه آن عمل را ما نميتوانيم (يعني شرايطي نداريم كه براي خودمان انجامش بدهيم). مثلا ميگوييم فلاني فقط بخاطر پارتي كه داشته فلانجا نشسته و آن كار را پيدا كرده، اما اگر با خودمان روراست باشيم متوجه ميشويم كه از اين ناراحتيم كه چرا ما (يا بگويم چرا من) اين پارتي را نداشتهام. كلاهمان را قاضي كنيم اگر خودمان پارتي داشتيم از نفوذش استفاده نميكرديم؟ حتما!
مثلا وقتي به يكي از كاركنان ماشين شركت را تحويل ميدهند (مطابق معمول هيچ كس هم از سوابق و قدرت اجرايي فرد مربوطه اطلاعي ندارد!) فقط همه نچنچ ميكنند كه حالا چرا ماشين رو تحويل اون دادن! حالا اگر اين وسط سويچ ماشين را تقديم خودشان ميكردند اينطور استدلال ميكردند كه به هر حال مديريت تصميم ميگيرد و اصلا مگر ميشود حرفي زد يا فكري؟ ميشود حق قانوني و مسلمشان! من به اين برخوردها ميگويم حسادت…
بيربط :
آقا و خانوم صاحبخونه خيلي آدماي خوبين، نه فقط واسه اينكه امسال اجارهمون رو زياد نكردن، كه اگه زياد هم ميكردن بازم آدماي خوبي بودن اما حالا ميشه گفت خيلي خيلي آدماي خوبي هستن!
شور
استاد تار را دستش ميگيرد و شروع ميكند، دفعه اول به من ميگويد ببين بايد خيلي روي پردههاي شور تمرين كني، آرام ميزند تا من نگاه كنم. دفعه دوم به همراه نواختن ميخواند، قبلش به من ميگويد حتما با سازت بخوان، خيلي كمك ميكنه بهت. من ميخندم. سرحالم…
بعد من هم آرام همراهي ميكنم. وسط راه او ساكت است و فقط تار ميزند و من ميخوانم:
“نازار دلي را كه تو جانش باشي
معشوقهي پنهان و نهانش باشي
زان ميترسم كه از دل آزردن تو
دل خون شود و تو در ميانش باشي…”
بعد كه ساز را ميگذارد روي پايش ميگويم پس ادامهاش چي؟ “داني كه به ديدار تو چونم تشنه…”
ميگويد اين رباعيست ديگر ميدوني كه بر وزن “لاحول و لا قوّة الا باللّه” است، با همين قطعه ميتواني همه رباعيات باباطاهر را هم بخواني، گوش كن و دوباره تكرار ميكند. اين دفعه :
داني كه به ديدار تو چونم تشنه
هر لحظه كه بينمت فزونم تشنه
من تشنه آن دو چشم مخمور توام
عالم همه زين سبب به خونم تشنه
بعد كه كلاس تموم شده آمدهام بيرون، خوب است كه سر ظهر است و ميتوانم با خيال راحت زمزمه كنم. “چشم مخمور”… بعد دوباره آن بحث فلسفي كه شاعر وقتي اين شعر را ميگفته چه حسي داشته؟
مناقصه
اينجانب به يك شغل مديريتي در امور نظارتي (بدون رئيس و آقا بالاسر) با حقوق مكفي، كه بتوانم در دفتر كارم چاي بخورم و راحت وبلاگ بخوانم، چت بكنم نيازمندم. بديهي است در صورت تمايل شخصي و براي تفنن حاضر به اجراي برخي امور به صورت كاملا اختياري ميباشم. (بيشتر دوست دارم از اين كارهايي باشه كه واسم خودكار بياورند و يك امضايي بكنم و سرم را تكان بدهم كه يعني اووووكي! )
خاطر نشان ميسازد وضعيت مالي شركت بايد به گونهاي باشد كه توپ باشد و بيست و هشتم هر ماه حقوق به صورت قلمبه به حسابجاري اعلام شده واريز گردد.
توضيحات : ترجيحا دفتر كار نزديك منزل بوده و در يكي از طبقات بالايي برجهاي بلند (حداقل طبقه هشتم به بالا!)
اولويت با درخواستهايي است كه پست مورد نظرشان داراي خانه و ماشين شخصي باشد.
لطفا متقاضيان درخواستهاي خود را به ايميل mehdi[at]rouzaneh[dot]ir ارسال نمايند.
از پاسخ به ايميلهايي كه حاوي زرشك، شيشكي و ساير موارد مربوطه باشد معذورم!
از تو دورم
چي بگم ابري و بارون نميشي؟
درد رو ميفهمي و درمون نميشي
خيلي وقته ميبينم زير آوار جنون
منو ميبيني و ويرون نميشي
دل ديوونه خرابم ميكني
چرا مثل قديما خون نميشي؟
.
.
.
.

سيدي”از تو دورم” را خريدهام. “وقتي بارون ميزنه” را دهبار گوش ميكنم و همينطور “گلناز” را. اين دو تا را بيشتر از همه دوست دارم. راستش بيشتر از صداي فريدون – كه ظاهرا اصراري براي تقليد از كسي ندارد- اين آلبوم را براي ترانههاي عبدالجبار كاكائي خريدم، ترانههاش رو دوست دارم. ساده و دلنشين…
يه علامت تعجب بزرگ در ذهنم نشست، وقتي كه آهنگ دو تا از ترانهها ظاهرا براي جناب كشتكار نيست و هيچ اشارهاي به اين موضوع نشده، حداقل ميشد نوشت با الهام از آهنگ محلي و يا بر مبناي ملودي فلان!
پ.ن :
وقتي چند ماه پيش در برنامه “شب شيشهاي” به عبدالجبار كاكائي گفتند يك ترانه عاشقانه زميني. اين را خواند – اين شعر بر مبناي همون آهنگ معروف تركي يار قلندر است -
دوستت دارم، دوستت دارم
قد تموم آدما، قد تموم عاشقا
دل بردي و پنهون شدي
از من چرا اي بيوفا؟
.
.
.
به نظرم اين آلبوم مانند آلبوم قبلي خيلي فراگير نخواهد بود و مخاطبان خاص خودش را خواهد داشت. اي كاش دكلمهها فقط از احمدرضااحمدي ميبود.
از تو دورم-
صداي فريدون آسرايي
ترانهسرا : عبدالجبار كاكائي
دكلمه : احمدرضا احمدي، داود نماينده
موسيقي:پدرام كشتكار
پيري
از يه موقعي به بعد آدم از رفتارها،برخورد، تفكر، حرف زدن و مجموعهاي از طرف مقابل كه قاعدتا خيلي هم بهش نزديكه حس ميكنه اي دل غافل انگار كمكم داره پير ميشه. بيصدا آمده كه صداشو نشنيديم؟ يا اينكه آنقدر غرق كارها و روزهاي خودمون بوديم كه متوجه حضورش نشديم؟ حالا كه ديگه خودم داره باورم ميشه يه كمي غصهام ميگيره…
چند وقت پيش داشتم به اين فكر ميكردم كه مثلا كسي كه دورهاي براي خودش كسي بوده، جوون بوده، سر و صدا و هاي و هويي داشته، وقتي يه نفر جوون باهاش حرف ميزنه، . ممكنه جوانك فكر ميكنه كه خب ديگه اين آدم تموم شدهست (تموم شده نه اينكه مرده ، يعني اينكه دورانش تموم شده) اون روز وقتي داشتم با آقاي پير مهربون حرف ميزدم، وقتي داشتم براش تشريح ميكردم كه كار كامپيوتري يعني چي و چيكار ميكنيم، سعي ميكردم بگويم، اما اطمينان داشتم كه او هم دقيقا نميداند من دارم چه ميگويم فكر كردم چه دنياي احمقانهاي! ممكنه 50- 40 سال ديگه بچهاي جلوي من بشينه و فكر كنه اينكه چيزي نميفهمه ، اينكه تموم شده… اون موقع يعني من تموم شدم؟
مثل اون روز كه داداشم داشت ميگفت مثلا توي دانشگاه استادي كه براي خودش دوراني در دانشگاه داشته حالا يه جوون 20 ساله فكر ميكنه بابا اين استاد 70-60 ساله كه ديگه چيزي نداره بگه، ديگه تمومه…
پ.ن:
بدينوسيله به اطلاع كليه همكاران گرامي ميرساند تعطيلات نوروز 87 تا پايان 16/1/87 ميباشد. به عبارتي آغاز به كار در سال 1387 مورخ 17/01/87 ميباشد.
خبر را داريد ديگه؟ اينم تلافي همه غر زدنها و پنجشنبهها! البته خب راضي به اين كار نبوديم اما حالا كه خواستند قبول ميكنيم :p