آرشیو برای ژانویه, 2008
دستور زبان عشق
از بد بتر اگر هست
اين است
اينكه باشي
در چاه نابرادر، تنها
زنداني زليخا
چوب حراج خورده بازار بردهها
البته بي كه يوسف باشي!
پس بهتر است درز بگيري
اين پاره پوره پيرهن بيبو خاصيت را
كه چشم هيچ چشم به راهي را
روشن نميكند!
دستور زبان عشق – قيصر امينپور
انتشارات مرواريد – 1600 تومن
پ.ن: خوشمان آمد! كتاب را دقيقا آذرماه خريده بودم (قبلا كه در همين پستها گفته بودم). خيلي از شعرها شايد اتفاقات روزمرگيهاي ساده و معمولي شاعر باشد اما شديدا برايم دلنشين و دلچسب بود. اين كتاب در طول اين مدت در كيفم بود و معمولا صبحها كه به سركار ميرسيدم يكي دو صفحهاي ميخواندم. “شعر ناگفته” را هم خيلي ميدوستم:
نه ! كاري به كار عشق ندارم!
من هيچ چيز و هيچ كسي را
ديگر در اين زمانه دوست ندارم.
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و تو را يك روز
خوشحال و بيملال ببيند
.
.
.
روشنفكري ديني
يكي از جالبترين مسائل اين اصطلاح “روشنفكري ديني” است، كه در طي اين چند ساله ديگه خيلي باب شده! دو واژه اينطور متناقض را نميتوانم در كنار هم تصور كنم. درست مثل آنست كه بگوييم سياهٍ سفيد ! آخر سياه يا سفيد ؟ پيشنهاد ميكنم روشنفكران ديني تكليف را مشخص كنند…
ديگه…
چرا اين در و اون در ميزني اي دل غافل؟
ديگه دل بستن و دل بريدن فايده نداره …
وقتي اي دل به گيسوي پريشون ميرسي
خودتو نگه دار
وقتي اي دل به چشمون غزلخون ميرسي
خودتو نگه دار ، خودتو نگه دار…
اين تصنيف از كوروس سرهنگزاد بيشتر از همه با صداي خودش شنيدن داره، هنوزم بعد از اين همه سال حداقل براي من دلنشينه…
رو راست
ببين بعضي وقتا خوبه آدم در حاليكه داره منم منم ميكنه و حسابي چسي ميآد كه من فلانم و بهمان؛ اين كارو ميكنم و اونجوري ميگردم با خودش فكر كنه! به هر حال آدم با خودش كه تعارف نداره ديگه! ميدونه چيكاره بوده و … نه ؟ ميشه با خودمون روراست باشيم كه، نه؟
آخه بعضي وقتا يكي يه چي ميگه مثلا ميگه مار فتيم فلان جا خيلي خوب بود، بعد طرف مقابل هم ميگه آره منم اينجوري، مثلا يه جاي ديگه را ميگويد، يا مثلا مامان من همينطوري بود اصلا كلا ما خانوادگي اين مدلي هستيم…. ! خب حالا يكي نيست بگه لزومي نداره چيزي بگي كه، ميتوني فقط نيگا كني يه لبخند بزني و بگي چه خوب! چه جالب. انگار قسم خورده بزنه تو پك و پوز طرف مقابل!
خيلي كلي گفتم، منظور خاصي نداشتم و كسي به خودش نگيره!
احساس…
وقتي توي اتاق ما نشسته بودند و داشتند زيارت قبول ميگفتند و درباره اماكن مذهبي صحبت ميكردند ساكت بودم، بعضي وقتها نگاه ميكردم اما سرم به كارم بود و خودم را مشغول نشان ميدادم. سر اين قضيه همسان بودند كه “بعضي وقتها صبح يا ظهر ميرويم مشهد و تا عصري يا شب برميگرديم.” ضمن اينكه سعي ميكنم به اين عقيده احترام بگذارم اما هيچوقت چنين احساسي نداشتهام. در اين سالها يكبار كه به مشهد رفتم وقتي داخل حرم شدم و آن همه شلوغي نميدانستم خب حالا بايد چه كار بكنم؟ چه بگويم؟ چه بخواهم؟ خب من همه چيزهايي كه ميخواستم از همان راه دور خيلي وقت بود كه گفته بودم حالا در اين فضا دوباره بايد چه ميگفتم؟ و چه ميخواستم؟ از آن سال تا امروز هم شايد اين احساس تغييري نكرده، نميدانم چرا…
خيلي وقت پيش (همين اواخر) به اصرار وارد يكي از اين امامزادههاي بين راه شدم. آنجا هم مانده بودم چه بگويم؟ همه آن ضريح را ميبوسيدند. يادم نيست اما فكر كنم فقط دستي به آن زدم، يادم نيست اصلا چيزي خواستم يا نه…
نميخواهم خيلي وارد بحث منطقي بشوم ، همين حرفها و كارها شايد براي بعضي آدمها حس خوبي داشته باشد، من هم به اين حس احترام ميگذارم، اما نميدانم فعلا وقتي به يك نفر زيارت قبول هم ميگويم و او هم به رسم معمول ميگويد “ايشااله كه قسمت شما بشه!” فكر ميكنم حداقل فعلا برايم خيلي معناي خاصي ندارد….
حالا شايد بعدا در مورد اين حس بنويسيم.
بيربط : عجب برفي! اگه زمستون امسال نبود كمكم فراموش ميكرديم زمستون چه شكليه و سرما يعني چي!
تفاهم
يعني من اگه روزي صاحب قدرتي باشم در اولين اقدام ميدهم در سه تا بانك را گل بگيرند! صادرات،ملت، سپه… اگه كه ميبينيد سپه را آخر نوشتم واسه اينه كه ازش وام ازدواج گرفتم اما واقعا چقدر كاركنان محترم اين بانكها با انگيزه و سرحالند! چقدر اين بانكها خدمات متنوع و مشتري مدارانه ارائه ميكنند، اصلا پس از مراجعه به شعبه روح آدم تازه ميشه!
بيربط :
چند روز پيش در خيابان يكي از همكاران قديمي را ديدم، اعتراف ميكنم كه خودم را زدم به نديدن، سرم را انداختم پايين، هم حوصلهاش را نداشتم هم فكر كردم احمقتر از اين حرفهاست. جالب است كه او هم از فاصله چند متري رفت آن طرف خيابان، كه مثلا او هم مرا نديده – مطمئنم كه از آن فاصله مرا ديد- شايد او هم در مورد من همين فكر را كرده يا فكر “خائنتر” از اين حرفهاست! اما تفاهم خوبي بود…
نرمافزارهاي لوس…
اينقدر از اين نرمافزارهايي كه بعد از نصب ميپرسند ميخواهيد كامپيوترتان را ريست كنيد؟ بعد پاسخ ميدهم نه و بعد دوباره خودش ريست ميكنه بدم ميآد! يعني بعدش فكر ميكنم خب براي چي ميپرسي پس؟ تو كه هر كاري دلت ميخواد ميكني! وقتي اينجوري ميكنه حس ميكنم يعني كاربر رو به هيچ جاش حساب نميكنه!!
غريبي
در اين طبقه ما (محل كار را ميگويم) همه ديالوگهاي روزانهشان تكراري است. يعني كارشان اينطور ميطلبد. روزي صد دفعه يكسري جملات را مدام پشت تلفن تكرار ميكنند.
ديروز يكي از آقايون محترم زنگ زده بود به آن نمايندگي پشت خط ميگفت: “ببين يعني من اگه نمايندگي ديگري را بفرستم لاتي خودت زير سوال ميره…” من كه داشتم از اتاق خودمان به اين مكالمه گوش ميكردم فكر كردم يعني اوج مكالمه استها “لاتي خودت زير سوال ميره…” بعد يكي ديگه از خانوماي محترم بعد از قطع كردن تلفن خنديد و به آقاي محترم گفت ولي خوشم اومد هم مكالمه لاتي بود هم خيلي بروز بود!
راستي اين روزها فكر ميكنم خيلي ناهار خوردنهام سوت و كور شده، اصلا وقتي بشيني پشت ميزت و جلوي اين مونيتور مسخره ناهار بخوري، ديگه اسمش كه ناهار نيست! ما قبلا چه ناهارهايي ميخورديم يعني ضيافتي بودها…
اين آقاي فلاني كه مسئول امور آبدارخانه است كار را به جايي رسانده كه فكر كنم بايد يه فلاسك بگذاريم روي ميز و استقلال خودمان را از اين بخش از شركت اعلام كنيم، يعني رسما كشته ما رو !
فعلا غرغر ديگري ندارم به جز اينكه چرا بايد 5شنبهها بيايم شركت؟ بابا اين 5شنبه را تعطيل كنيد ديگه، خيلي زور داره خدايي، من هر شنبه صبح امكان نداره در اين موردي بحثي نداشته باشم! والسلام…
كلافگي!
اين روزها كمي كلافهام، فكر ميكنم دچار روزمرگي شدهام. جايي خواندم كه گفته بود كاش به جاي آنكه زندگي ما را به سمتي كه ميخواهد بكشد، ما زندگي را به سمتي كه ميخواهيم بكشيم. اما گاهي فكر ميكنم بعضي وقتها زندگي مرا گرفته و دارد ميكشد ، ميدانم علاج كارم كجاست و دردم چيه، چي ميتونه اين روزمرگي را دوا كند،كمي همت و تلاش ميخواهد – يعني ميخواهم!-
وقتي صبح از خواب كمي دير بيدار شوم با خودم مشكل پيدا ميكنم و عبوس ميشوم. خودم هم ميدانم پيش خودم فكر ميكنم آخه لعنتي خيلي وقت داري كه امروز را هم از دست دادي؟ خيلي زودتر از آنكه فكر كني ميشه شش ماهه ديگه و دوباره وقت كم ميآوري فكر شش ماه ديگه را بكن كه توي گل گير كردي!! ساعت 7 صبح بود اما هوا هنوز تاريك است انگار 4 صبح است. نميدانم به كي بد و بيراه بايد بگويم ،توي خواب و بيداري ميگويم اين هوا هنوز تاريكه انگار ساعت 4 صبحه! چرا وقتي اين موبايل سر و صدا كرد خاموشش كردم؟
نميدانم چرا گاهي نميتوانم زود از خواب بيدار شوم. خيلي كارهايم را بايد صبح زود انجام بدهم. كاش به جاي 24 ساعت شبانه روز 30 ساعت بود!
عصرها كه خيلي فرصت نيست خيلي زرنگ باشم يك سري از كارهايم را انجام بدهم و موسيقي تمرين كنم، امروز فكر ميكردم كه شبها اكثر 30/11- 11 ميروم كه بخوابم حالا نيم ساعتي هم كه كتاب بخوانم روزي 7-6 ساعت خواب ، كاش ميشد اين خواب را كمتر كنم. راستي يه دارويي نيست كه خواب را كم كنه؟
يه جايي خونده بودم كه اونايي كه از كمبود وقت غر ميزنند خيلي وقت گپ دارند كه ازش استفاده نميكنند.
راستي اين مشكلات و خستگي بيشتر جنبه روحي دارد ديگر نه ؟
زرنگی
ما ايروني جماعت آدمهاي زرنگي هستيم كلا! يا حداقل خودمون فكر ميكنيم آدماي زرنگي هستيم،اكثر اوقات وقتي طرف مقابلمان چيزي نميگويد و پيش خودش ميگويد “بذار فكر كنه زرنگه” حتما به ريش آن جماعت تسخر ميزنيم و اگر چيزي بگويد هم باز جوابي داريم كه احتمالا در خلوت به او بگوييم و باز حس كنيم چقدر آدم زرنگي هستيم…
فرقي هم نميكند سركار باشد يا در يك مساله خيلي معمول زندگي و حتي در صف نانوايي!
لج
چرا گاهي كه بايد حرف بزنم حناق ميگيرم و هيچي نميگم! بدتر اينكه گاهي يه لبخند احمقانه تحويل ميدهم، بعد كه بيشتر فكر ميكنم همش فكر ميكنم كاش فلان چيز را ميگفتم،كاش آنطوري جواب ميدادم ، يعني بايد ميگفتما. بعد از خودم لجم ميگيره….
بيربط :
چقدر حس بدي به آدم دست ميده وقتي صفحه ايميل ياهو را باز ميكني و ميبيني در همون قسمت Top Stories نوشته : Bush:Iran is leading sponsor of terror
حاج يونسوار
كاش همه آدما مث حاج يونس مسجدي داشتند كه ميرفتند آنجا و جلوي خلقاله اين بت وجودشان را خرد ميكردند و ميتوانستند فرياد بزنند كه آهاي مردم اين منم!