آرشیو برای دسامبر, 2007
زندگي ديجيتالي
چه خوب بود اگه زندگي مثل يك نوار بود، يك نوار كاست! ميشد يه جاهايي رو بزنيم عقبتر تا خوشيها را بيشتر تكرار كنيم ، يا وقتي به جاهاي سخت ميرسيم آنها را رد كنيم و زودتر بريم جلو ، وقتي خسته شديم دكمه Pause رو بزنيم و خستگي در كنيم. بعضي وقتها هم كه حس كرديم كافيه و بسمونه Stop بكنيم و نوار را در بياريم و خلاص!
راستي اگه زندگي فيلم بود؛ميتونستيم بزنيم آخر فيلم رو ببينيم، ببینیم آخرش چي ميشه! يعني اون آخر آخر. راستي چي ميشه آخرش؟
دستاورد
شاید بزرگترین دستاورد من از محل کار قبلی دوستان خوبی است که الان دارم، دوستان مشترک من و خانوم همسر ، دوستانی که شاید هر کدومشون رو خیلی باید طول می کشید که پیدا کنیم اما همه را به یکباره پیدا کردیم.
بعضی وقتها که فکر می کنم می بینم خیلی از آنهایی را که در نگاه اول فکر نمی کردم بتوانم باهاشان ارتباط بر قرار کنم بهترینها شدند…
پنجشنبه شب خیلی خوبی بود، کاش تداوم داشته باشد، نه فقط میهمانی ها و دور هم جمع شدن ها منظورم بیشتر دوستیهاست، فعلا شدیدا خوشحالم!
پ.ن1 : اون آقاهه كه طبال مجلس بود، چهرهاش به شدت آشنا ميزد!
پ.ن2: از اون روز مدهوش اون آقاهه هستم كه ضرب ميزد، اصلا كلا ريتميك كار ميكرد، يعني به جز شش و هشت تو كارش نبود! از همون لحظه اول با حس اومد. راستي پيش خودمون باشه من ديدم اصلا راه هم كه ميرفت تو حس بود…
پوزخند به خودم!
مسخره است كه پنج – شش ساله پيش وقتي يه نفر يه طرز تفكر خاصي داشت فكر ميكردم كه اين بابا روانيه! يا مثلا فكر ميكردم خب اين ديگه چه مدل تزيه؟ يا مثلا فكر ميكردم اينكه زندگي نيست، پوچي است يا هزار تا فكر ديگه! بعد حالا مثلا بعد از پنج سال من خودمم اونطوري فكر ميكنم، يا الان كه دقيق ميشوم ميبينم كه اون طرف همچين هم اشتباه فكر نميكرد، منتها شايد من دير رسيده باشم. هميشه دير ميرسم! حالا من دقيقا جايي هستم كه اون شش سال پيش همونجا قرار داشت. بازم دير رسيدم …
نتيجه اينكه حالا اگر يه نفر يه تفكر و تز احمقانهاي داره به خودم ميگم چي فكر ميكني؟ شايد منم دوباره به همون نقطه رسيدم! خودمم نميدونم…
تجديد خاطرات
چند روز پيش متن اون نامه را ديدم، طفلكي جوگير شده بود ، يعني باورش شده بود كه خبريه ! از اين نامههاي اداره و سازمانهاي دولتي مرقوم فرموده بود كه “با توجه به تركيب جديد تيم فلان شرح وظايف جنابعالي به شرح ذيل اعلام ميگردد.” بعد آخر نامه نوشته بود “اميد است كه با توجه به سوابق و …” بعد اون آخر آخر كه خييييلي باحال بود نوشته بود ” و منالهالتوفيق” امضا xx گاگول !
خوب بود حالا مينوشت، يعني اگه الان بود من پيشنهاد ميدادم بنويسه ” با توجه به سوابق درخشان حضرتعالي ، جنابعالي را به سمت مشاور در امور كشك منصوب ميكنم ، اميد است كه با عنايت الهي در اجراي وظايف محوله و خدمت رساني در راستاي منافع شركت موفق باشيد ، رئيس امور زرشك”
درگيريهاي ذهن من

اين هفته فرصت بيشتري بود تا جداي از درس صحبتهاي ديگري هم بكنيم ، استادم به من ميگويد كه خيلي فرق ميكند كه به چه موسيقي گوش ميكني. اين ساز زدن هم درست مثل خواندن ميماند، به مرور تاثير ذهني برايت دارد يعني احتمالا از نظر احساسي ، فكري و تكنيكي به آن سويي كه گوش ميكني گرايش پيدا كني. ميخواستم آلبوم “صدسال تار” را بخرم ، اما فعلا منصرف شدم. به من توصيه ميكند كه هر چه ميتواني به آثار جليل شهناز ، فرهنگ شريف و شهنازي گوش كن، قبلا شنيده بودم كه اينها شيرين مينوازند. به من ميگويد كه هر نوازنده تاري كه در نوازندگي به اين سو حركت كند برايش مفيد است. بايد مراقب موسيقي گوش كردنت هم باشي!
نتيجه اين شد كه آخر هفته آلبوم “مهر و مهتاب” را خريدم. آلبوم دو سيدي دارد كه شامل دونوازي پرويزياحقي و جليل شهناز است. بسيار زيبا و شنيدني است. البته انگار بيشتر آلبوم مربوط به ياحقي است و در كنار او شهناز با تار همراهيش ميكند. روي آلبوم تصويري از همين اواخر پرويز ياحقي است با كت و شلوار و دستمال گردن و در كنار جليل شهناز با آن چهره پير و صورت تپلش كه عصا بدست دارد و نشسته است. وقتي دارند بداهه مينوازند به چه فكر ميكنند؟ ياحقي خيلي جدي به دوريين نگاه كرده ، تمام احساس نوازنده بايد با سرانگشتها به ساز منتقل شود. جايي خواندم كه بيژن كامكار ميگويد “عاطفه ، حس ، معرفت. اينها اركان يك نوازندگي و اثر خوب است” . تصور ميكنم موقع تمرين و ضبط اين قطعه چطور هستند و چه حالي دارند، شهناز روي صندلي نشسته است و مينوازد اما احتمالا ياحقي ايستاده ، چه ميدانم! اصلا براي من چه فرقي ميكند؟ روي زمين مينشينم ، نه اينطوري خيلي سخته ، بعد فكر ميكنم چطوري در اين كنسرتها نوازنده يكساعت اين شكلي روي زمين مينشيند؟ كاش فرصت بيشتري داشتم…
ميگويد حداقل روزي يك ساعت بايد تمرين بكني. زمان لازم دارم ، شب به برادرم در مورد نادرابراهيمي توضيح ميدهم كه درجه ممتاز خوشنويسي دارد و ابوالمشاغل بوده است. هنوز كتاب ابوالمشاغل را نخواندهام.
جمعه كتاب خواندم “ناطور دشت”، از آن كتابهاي قديمي دست دوم است. با خانوم همسر به يه سري از امورات دربار رسيديم ، “مهر و مهتاب” شنيديم. اصلا موسيقي گوش دادن با اينكه بخواهي كار ديگري انجام بدهي خيلي نميچسبد، بايد بنشيني و با دقت گوش كني. بعد از ظهر كلي تمرين كردم. در را بستم و به همه حرفهايي كه استادم گفته بود فكر كردم ، به اشكالاتي كه بايد بر طرف ميشد. “اين دو تا انگشت برادر هم هستند اين را اينطوري باز نكن، اين انگشتت رو هواست!” كاشكي ميتوانستم جلوي آينه تمرين كنم. كاشكي يه پنجره رو به خيابون داشتيم ، صندلي ميگذاشتم جلويش و بيرون را نگاه ميكردم، خيلي خوب ميشد.
شنبه كه دير از خواب بيدار شديم و تقريبا خواب مانديم بازم به اين فكر ميكنم كه خب اما انصافا يك روز تعطيل كم است. هوا هم سرد شده ، اگه برف بياد حياط بزرگ خونه ما هم كه كلي اختصاصيه صفا داره ديگه ، حتما بايد عكس بگيريم. واي چند وقته عكس نگرفتيم؟ چه حيف كه وقتي برف بياد ادارهها و شركتها تعطيل نيستند. اول ماه است و من منتظر آخر هفته و آخر ماه!
ايروني بازي
خيلي مسخره است كه در برخورد با يك نفر ، آن نفر بگويد به فلاني سلام برسان. در صورتيكه خود آن فرد برخورد و ارتباطي با آن شخص ثالث ندارد و خودش هم اين را خوب ميداند، بعد مسخرهتر آن است كه تو هم بداني به شخص ثالث سلامي نخواهي رساند، چون اصلا اينها ارتباطي با هم ندارند و اين فقط يك تعارف مسخره است اما بايد بگويي “بله حتما، بزرگيتان را ميرسانم!” راستي من چطوري بايد بزرگي يك نفر را به اطلاع نفر ديگري برسانم؟
خودم
هزار الگو و فلسفه و عقلانیت و اما و اگر در ذهنم می پیچد…
یعنی می خواهم تکلیفم خودم را مشخص کنم اما نمی شود.
بعضی روزها گنگم ، گیجم ، منگم! این منم …
اندر روشنفكري سياستبازان
امروز اين پست برادر ابطحي را ديدم، واقعا مملكت گل و بلبل است! يكي نيست بگويد آخر آدم عاقل چرا آنقدر ژست روشنفكري ميگيري و اين حرفها را بهم ميبافي ، نه واقعا خودت به اين حرفا معتقدي؟ پدر من تو هم از همون قماشي ديگر! تا وقتيكه خودشان و دار و دسته مربوطه در راس قدرتند همين حرفهاست حالا كمي بالا و پايين اما كليت جريان همين است ديگر ! آن ماشينهاي سياه نيروي انتظامي آن دوره را كه به خاطر داريد؟ بعد كه خودشان ميروند و يك گروه ديگر ميآيند سركار از توي سوراخي كري ميخوانند كه فلان و بهمان ! بيچاره ملت كه اسير …
راستي اين روزها شيخ خندان اصلاحات ميگويد “آنها كه عملكرد دولتهاي قبلي را ناديده ميگيرند…” بابا بيخيال برادر !آنقدر سفت و سخت و سريع جبههگيري نكن، حالا كه فرصت هست !! دوستش داشتم و ازش طرفداري ميكردم اما خيلي از عملكردهايش جاي دفاعي ندارد.
فاصله
چرا آنقدر يهو فاصله گرفتم؟ يعني فاصله هم نگرفتما اما اونجور كه بايد نزديك نيستم . شايدم آنقدر سريع نبوده ،اونقدر كند پيش رفته كه من متوجه جريان نشدم. اون هفته داشتم فكر ميكردم اصلا نميدونم دقيقا چه رشتهاي درس ميخونه!! خيلي مسخرهست به نظر خودم. درست مث پدربزرگها يا اين مرداي قديمي كه n تا بچه دارند و نميدونن كدوم چه كلاسيه و … .حالا ما كه اين همه سال از بچگي تو يه خونه بوديم اينطوري باشه؟ امروز زنگ زدم ،بايد بيشتر حواسم باشه ، نبايد بگذارم فاصلهها بيشتر شود، انگار خيلي زود بزرگ شد، انگار زمان خيلي زود گذشت.
تو اين هفته وقتي به خونه ميرسم تار تمرين ميكنم، يه كمي روزنامه ميخوانم، آخر شب موقع خواب كتاب ميخوانم و فعلا از خودم خيلي راضي هستم از بعضي جهات، اما هنوز كلي كار عقب افتاده دارم، اما كارها در جريان است. اگر كه صبحها خيلي زودتر بيدار ميشدم بيشتر از خودم راضي ميشدم.
ديروز صبح چه باروني مياومد. از اون بارونهاي واقعي تند و ريز ، تو خيابون كه بودم خيس خيس شدم. از اين مدل خيسيها كه از موهام آب ميچكيد! كاش دو روز تو هفته تعطيل بوديم، يه روز خيلي كمه!
هاکردن
این روزها کتاب “ها کردن” را خواندم. مجموع 4 داستان کوتاه است که نسبتا برایم جالب بود، بیشتر از همه “یکبار هم شده سوسن گوش بده” را خوشم آمد.
“ماشین را پارک می کنم. در پارکینگ را می بندم و منتظر می مانم تا چراغها خودشان خاموش شوند. بعد می چپم توی ماشین. سوییچ را می چرهانم تا ضبط راه بیفتد. راه که افتاد می گردم این آهنگ سوسن را پیدا می کنم و می آورم اولش. صندلی ام را آنقدر می خوابانم که بیرون را هم بتوانم ببینم. آهنگ که شروع شد سیگارم را روشن می کنم و همینطور زل می زنم به دیوار آجری پارکینگ. زل می زنم به چراغهای ضبط، تا آهنگ و سیگار تمام شود. بعد می زنم بیرون. راه می افتم و سوار آسانسور می شوم. توی آینه همینطور به خودم نگاه می کنم و می گویم. می رسم پشت در و باز می گویم. می گویم “مثبت باش، مثبت باش”. اما همان جا، درست از پشت در باز همه چیز شروع می شود. هنوز در را باز نکرده ، زنیکه چینی جلوجلو می خواند. آرام که کلید می اندازی و در را باز می کنی، می بینی یک نفر توی تاریکی سیخکی نشسته، پاهایش همینطور توی هم پیچیده، چشمها بسته است و وقتی سلام می کنی فقط سرش را کمی تکان می دهد. هر چه شمع بوده روشن کرده و بوی گند عود خانه را برداشته.
تحمل می کنم.
شام را چیده: کمی جوانه گندم با ریواس کوهی، یک نعلبکی خرما، سس دست ساز رفیقش رویا جون، گوجه فرنگی و کرفس خرد شده و ذرت. روغن زیتون، کمی شیره انگور که از انجمن خریده، یک سبد میوه که ته میز گذاشته و آخر سر دو لیوان شیر عسل. تعارف که نداریک، خب این خام گیاه خواری آدم را از تخم می اندازد. هیچ تکه اش هم که مزه درست حسابی ای نمی شود. با این همه دم نمی زنم، تحمل می کنم.
تحمل می کنم، ولی پشت بندش یک فیلم س- ک – س – ی – جنایی می بینم که گه بزند به کلش، از مثبت گرفته تا منفی. بعد سرفرصت بنشیند و هی بگوید عین گربه می مونی. بگوید خجالت داره، یا هر چی دلش می خواهد بگوید. وقتی قرار بر دق دادن باشد تو بلدی ، من بلد نیستم ؟ خجالت کدام است؟ تلویزیون را که روشن می کنم، انگار هوو آوردم سرش….”
ها کردن ( مجموعه داستان) – پیمان هوشمندزاده
نشر چشمه
88 صفحه – 1400 تومان
تابو
يادمون باشه براي خودمون از مسائل و عقايد مختلف تابو درست نكنيم كه خودمان هم نتوانيم خرابش كنيم ، يادمون باشه اگه روزي صاحب بچهاي شديم عقايد خودمون رو برايش “بايد” نكنيم. بدانيم و بگذاريم كه خودش بر اساس باورها و عقايد خودش زندگي كند. فقط همراهيش كنيم! باشه خانوم همسر ؟
راستي همين الان واسه خودمون تابو درست نكرديم ؟
پول قلمبه!
چند روز پيش در بين راه كار بانكي داشتم، كمي نشستم تا نوبتم بشود. در اين بين فقط به اون پارچه بالايي نيگا ميكردم كه نوشته بود “آقاي قوزميت از اين شعبه برنده يك دستگاه خودروي زانتيا شدهاند” بعد كه كارم تموم شد، توي ماشين همش به اين قضيه فكر ميكردم كه چه خوبه كه روي يه پولي كه اصلا حساب نكردي يه دفعه خيلي قلمبه بيفته وسط زندگيت! ووووه ! بعد داشتم فكر ميكردم حالا اگه من برنده خودروي سواري فلان شده بودم چكار ميكردم ، و داشتم نقشهها ميكشيدم! هنوز به خيابان مفتح نرسيده بوديم كه فكر كردم چرا خودروي سواري؟ من كه تا حالا هيچ موقع برنده نشدبم حالا براي يه دفعه چرا ماشين؟ يك دستگاه آپارتمان كه بهتره ! نه ؟ بعد داشتم فكر ميكردم بايد ببينيم متراژش چطوره و كجاست! اصلا به درد سكونت ميخوره يا بايد اجاره بديم؟ شايد هم بفروشيم و با پولش….
اووووف خلاصه در طول مسير كلي به اينها فكر كردم و سرحال بودم!
پ.ن: من حساب بانكي دارما! نشه جريان اون جوك كه طرف اصلا حساب بانكي نداشته!
پ.ن: در صورت برنده شدن ،نقشهها از طريق همين صفحه متعاقبا اعلام ميگردد!
پ.ن: در راستاي همين تفكرات ، خدايا اگه قرار است برنده 5000 تومن پول نقد يا يك سكه بهارآزادي بشوم نميخوام! گفته باشم …