آرشیو برای نوامبر, 2007

بي‌وفا

چند شب پيش در يك مهماني فيلم “بي‌وفا” را گذاشته بودند ، ماجراي آقاي دكتري كه عاشق دخترك آرايشگري مي‌شود. بماند كه قاعدتا خيلي موارد وجود دارد كه اصلا در فيلم ملموس نيست و غير طبيعي مي‌نمايد. آدمهايي كه از دو جنس و دو طبقه ديگري هستند خانواده پسر كه همه خانواده و دوستان و آشنايان آدمهاي متمول ، ثروتمند و اكثر پزشك متخصص هستند ، مادر پسر هم كه دكتر و صاحب يك آزمايشگاه شيك و شهير در تهران است ، اما دختر كه مادرش فوت كرده و پدرش علاوه بر ساير موارد به شغل شريف دزدي اشتغال دارد و برادر هم در همين راه پيش رفته است ، ساير موارد مالي و زندگي طرفين هم كه با اين تفاسير مشخص است. جالبتر اينكه جوانك پزشك از ماجرا كاملا با خبر است و مصرا” دختر را مي‌خواهد، حالا ساير لوس بازيهاي فيلم كه دختر خود را به مادر پسر به جاي يك متخصص پوست و مو كه تازه از آمريكا بازگشته است جا مي‌زند بماند و مثلا شيرين كاري‌هاي كليشه‌اي فيلمها.
نمي‌دانم كه اين طور عشق و عاشقي واقعي ممكن است يا نه ؟ نمي‌دانم اين اختلاف فاحش طبقاتي مي‌شود مساله‌ساز نشود يا نه؟ اما به نظرم به جاي اينكه كارگردان در پايان فيلم دو جوان را در كنار هم و با شروعي دوباره نشان دهد فكر كند كه شش ماه ديگر كار اين عشق و عاشقي به كجا مي‌رسد!
بي وفا
كارگردان : اصغر نعيمي
نويسنده : فرهاد توحيدي
بازيگران: حميد گودرزي ، الناز شاكردوست ، گوهر خيرانديش ، فلامك جنيدي
پ.ن: ‌اين پست خيلي قديميه، نمي‌دونم چرا تا حالا پابليش نكرده بودمش

بنده قانع!

خدايا اگه قرار شد من روزي صاحب و مدير يك شركت و تشكيلاتي باشم حداقل مث همون شركته كه شيك و تر و تميز بود و اتاق مديريتش بزرگتر از هال و پذيرايي خونه ما بود باشه! كف ساختمان هم حتما سنگ باشد و دفتر كار من حداقل از طبقه ششم به بالا باشد و وضعيت مالي شركت هم كه … خوب باشد ديگه، خوب! يعني اگه قرار شد يه جاي كوچيك دو سه طبقه و در پيت و قديمي باشه نمي‌خوام اصلا!
اووووم حالا اگه اونقدر شيك و بزرگ هم نبود اشكالي نداره اما يه چيز معقولي باشه ديگه باشه؟‌
ممنونم !

اقدامات فرهنگي

روزهاي اول ماه خيلي روزاي خوبيه! يعني اصولا فكر كنم براي همه حقوق بگيرها روزاي خوبي باشه! در همين راستا ما همون روزهاي اول ماه به يه سري كارهاي فرهنگي دست مي‌زنيم و كلي ذوق مي‌كنيم بعد اواخر ماه فكر مي‌كنيم كه شايد كمي زياده‌روي كرديم و بايد كمي‌ ترمز مي‌گرفتيم!
پيرو موارد بالا ديشب و در ادامه ساير مسائل فرهنگي – هنري كه دنبال مي‌كنم ،‌دو عدد سي‌دي هم خريدم كه حالش رو ببرم يكي “اشعار مولانا با صداي احمد‌شاملو” و ديگري هم “يادگار‌دوست” شواليه عزيز! بعد با خانوم همسر كلي افاضات كرديم در مورد اينكه بابا جان اينا اورجينال هستند و اگه قرار من حالشو ببرم حداقل مولف و صاحب اثر هم بايد نفعي ببرد والا خب هنرمند محترم اگر هزاران طرفدار محترم هم داشته باشد بلانسبت به درد لاي جرز ديوار هم نمي‌خورند و نهايتا هنرمند محترم بايد راه ديگري براي ارتزاق و گذران زندگي پيدا كند و بس!‌
ديشب در جريان كنكاش در بين سي‌دي‌هاي همان مغازه كوچولو و دوست داشتني – كه قبلا در موردش گفته بودم- فهميدم كه خيلي از آثاري كه قبلا در بازار موسيقي نبود يا اگر هم بود از قديم بود و جديدا منتشر نشده بود به مناسبت هشتصدمين سال تولد مولانا دوباره منتشر شده، مثل يادگار دوست و شورانگيز و گل‌صدبرگ و …
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بي‌رحم تو بي‌زار تر است
بگذاشتيم غم بي‌تو نگذاشت مرا
حقا كه غمت از تو وفادار تر است
بازآ بازآي كه به خود نيازم بيني
بيداري شبهاي درازم بيني
.
.
.
اوووووف !‌ يعني كه شاهكار است…
شخصا اگر قرار باشد 10 آلبوم دوست داشتني را بگويم حتما يكي از آنها يادگار دوست و شورانگيز شهرام ناظري است و بس!
امضا!
روزمرگي يك آدم الكي خوش در اول ماه!

پاييز واقعي

چه هوايي شده اين روزها! انگار تازه پاييز دارد پاييز مي‌شود‌! ‌حيف نيست توي اين هوا پشت ميز بشيني و از پشت پنجره يه خيابون نيگا كني؟‌ محل كار جديد را دوست دارم، بيشتر از محل كار محله‌اش را دوست دارم، محله خوبي است از آن محله‌هاست كه كلي ازش خاطره دارم. از آن محله‌هاست…
كتابفروشي نشر چشمه – زير پل كريمخان- كه اسم كتابهاي پرفروش را پشت شيشه‌اش مي‌چسباند و هر هفته آن شعري را كه روي تخته وايت‌برد مي‌نويسد را دوست دارم و هزارتا چيز خوب ديگه كه بعدا مفصل ازش مي‌نويسم!‌ يه قسمت جالب قضيه هم اينه كه در اين رفت و آمد كلي آدم مي‌بينم. اين داشت در زندگي من معضلي مي‌شد واقعا!
امروز صبح اول صبح سه تا كتاب خريدم خيلي كوچولو و زير‌ زيركي نيگاش كردم و در حال حاضر شديدا از خريدشون راضي‌ و ذوق‌مرگ هستم!
بازي عروس و داماد ‌(مجموعه داستان) بلقيس سليماني
ها كردن‌(مجموعه داستان پيوسته) -‌ پيمان هوشمند‌زاده
دستور زبان عشق – قصير امين‌‌پور
راستي دقت كرديد بعد از فوت يك هنرمند بلافاصله آثارش (حالا كتاب باشد يا موسيقي)‌پرفروش و پرفروش مي‌شود؟‌هميشه همينطور بوده پرفروش‌ترين اثر يك هنرمند بلافاصله بعد از مرگش است! ايرج بسطامي،‌ شاملو يا هر كسي ديگر…
با خودم هستم! با خودم‌ كه اين “دستور زبان عشق”‌را وقتي در يادداشتهايم نوشتم كه بخرم هنوز شاعرش زنده بود،‌دروغ چرا؟ شايد اگر امروز هنوز قصير زنده بود خريدن اين كتاب را به ماه بعد مي‌انداختم.
” رئيس جمهور از تلويزيون، در آمد ناخالص ملي را با احتياط تمام اعلام كرد. رئيس‌بانك مركزي روي دسته مبل مي‌كوبيد و گفت بازهم اشتباه كرد،‌ هشت سال است اشتباه مي‌كند. زن از آْشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نكن! مگر اين هشت سال كسي فهميده يا اعتراض كرده ؟ رئيس بانك مركزي گفت: حرف اين چيزها نيست،‌بايد تمام ارقان را دوباره عوض كنيم.”
ارقام – از كتاب بازي عروس و داماد

حافظ

دیروز داشتم آن دفترچه سیمی آبی رنگم را در شرکت نگاه می کردم، داشتم وسایلم را جمع می کردم. به یکی از صفحات می رسم، در حاشیه آن با روان نويس آبی نوشته بودم:
دلم جز مهر مهرويان طريقي بر نمي گيرد
ز هر دم مي دهم پندش ولي سربر نمي گيرد

حسودی

حوالي ظهر است ، مي‌پرسم آقای… كجاست؟ گفتند كلاس داره تشريف داشته باشيد احتمالا تا 15 دقيقه ديگر تموم مي‌شه. روي صندلي مي‌نشينم سرم را به پشت صندلي تكيه مي‌دهم و چشمانم را مي‌بندم از داخل اتاق صداي همنوازي سه‌تار و تنبك را مي‌شنوم، آرام مي‌شوم، به چي فكر مي‌كردم؟! درب اتاق باز مي‌شود… چند دقيقه است كه اينجا نشسته‌ام؟
به اين شغل ، به اين احساس حسودي مي‌كنم…

این هم یه راهشه

بدترين نقطه ضعف آدم مي‌تونه اين باشه كه نقاط ضعف خودش رو نبينه! مي‌تونه فكر كنه بقيه آدماي اطراف اگه حرف حق مي‌زنند بر عليه‌‌ش تحريك شده‌اند، مي‌تون سرش رو مث كپك بكنه زير برف، مي‌تونه فكر كنه كه كار كار انگليس‌هاست…
راحت‌ترين كار ممكن است!
چه خوب بود كه گاهي در زندگي فكر مي‌كرديم چه چيزي را از دست مي‌دهيم تا چه چيزي را به دست آوريم؟ چه كسي را به چه كسي مي‌فروشيم و اين معامله منصفانه است يا نه؟ يعني چيزي را كه به دست آورده‌ايم چقدر ارزش دارد، چقدر ماندگار است؟
پ.ن: اين مطالب مخاطب خاص دارد.
پ.ن: مخاطب خاص اينجا را نمي‌خواند!
پ.ن: مخاطب خاص در حال حاضر ارزش اينكه بخواهم در موردش فكر كنم را ندارد

كلا دو كلمه‌اي !!

خوب است كه آدم گاهي كمي شجاعت به خرج بدهد، سياست و تجربه را در كار خيلي قبول دارم، اينكه بي‌گدار به آب نزني. اما اينكه براي حفظ منافع كوچك خودت و يا اينكه اصلا دردسري به خود راه ندهي و خداي نكرده موجب تشويش ذهنتان نشود همينطور مي‌نشيني و بر‌‌ و بر نگاه مي‌كني، توي آن صندلي لعنتي فرو مي‌روي حالم به هم مي‌خورد!
حالا همينطور بنشين و نگاه كن؛ بعضي وقتها هم به خاطر اينكه خيلي تابلو نباشي و نگويند اين آقا چه كاره‌ است توي جلسه چيز ساده‌اي بپرس، موردي كه بيشتر اين مضمون را داشته باشد كه مثلا رهنمودتان كنند.مثلا بپرس “ببخشيد در زمينه كوفت يا مرض ما چه استراتژي را دنبال مي‌كنيم؟ و قرار هست چه كاري انجام دهيم؟” بي‌خطر است دیگر نه؟ اصلا هم لازم نیست جلوی کسی در موردش چیزی بگویی.

تمومه دیگه!

مي‌دوني؟ از نظر حرفه‌اي برايم فرو ريخته بودي، تمام آن چرندياتي كه مي‌گفتي اين اواخر فقط به عنوان چرنديات مي‌پنداشتم و فقط برايم حرف بود نه هيچ چيز ديگر‌؛ اما اين روزها آخرين باورهاي اخلاقي و رفتاري هم كه ازت داشتم برايم فرو ريخت. اين روزها ديگر اصلا محترم هم نيستي هيچ چيز نيستي، هيچ چيز.
آن روز كه آقاي x پرسيد چه امتيازي مي‌خواهي؟ يا حداقل چه شرطي؟ هر چه فكر كردم ديدم هيچ شرطي! هيچ امتيازي! يعني واقعا ديدم ديگر چيزي نيست كه بتوانم…
به هرحال اين روزها شديدا خوشحالم و به توهماتت لبخند مي‌زنم!

و چشمانت راز آتش است

عشق شاملو به آيدا را خيلي دوست دارم، آن تصوير بزرگي سياه و سفيد كه اولين بار رو در ورودی نشر چشمه ديدم برايم تداعي مي‌شود. عكس خيلي ساده‌اي بود ، شاملو و آيدا در كنار هم هر كدام روي يك مبل نشسته بودند. نمي‌دانم چرا فكر كردم احتمالا عصر يك روز تابستاني است و حتما نشسته‌اند و چاي مي‌خورند!
اصلا اساس اينكه “آيدا در آينه” را ماه پيش خريدم همين است. به نظرم خيلي زيباست… شايد اصلا خلق خيلي از اين آثار وجود آيدا بوده است.
اين شعر را بيشتر از بقيه مجموعه دوست دارم، هر چند انتخاب از ميان چنين مجموعه‌اي كمي سخت است.
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل ميكند
كه جاندار غار نشين از آن سود ميجويد
تا به صورت انسان درآيد.
و گونه‌هايت
با دو شيار مورب
كه غرور تو را هدايت ميكند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آنكه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
و بكارتي سربلند را
از روسپيخانه‌هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده‌ام.
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!
و چشمانت راز آتش است
و عشفت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.
.
.
.
راستي قبل‌ترها گفته بودم كه شايد براي يك زندگي مشترك كمي زمان لازم باشد كه آدمها دقيقا با رفتار و اخلاق هم خو كنند و آن چرخ دنده‌ها در هم چفت شود. جديدا فكر مي‌كنم كه چرخ دنده‌ها دارند خوب با هم چفت مي‌شوند و خلاصه اين روزها در عين سادگي و اينكه خبر خاصي نيست و شايد همان روزمرگي‌هاي قديمي است شديدا خوش مي‌گذرد و سرخوشيم !

خداحافظ آقای مدیر

سلام
قرار است كه امروز استعفايم را بنويسم، دقيقا بعد از همين يادداشت. البته صحبتهایم را با شما کرده‌ام و این استعفا کاملا فورمالیته است. شايد اگر اين يادداشت به شما رسيد استعفا را قبل از اين ديده باشيد. شايد هم اين درحد يك يادداشت به عنوان دليلي براي خودم بماند!
چه بايد بنويسم به دليل پاره‌اي از مشكلات‌؟ مشكلات!؟ يا بگويم به دليل مسائلي كه در جريان آن هستيد، يا…. چه فرقي مي‌كند؟
آقاي دكتر‌،‌ اگر بخواهم از ته دل بگويم تا آخرين هفته‌ها هم اميدوار بودم. یعنی سعی می کردم که امیدوار باشم! شما تا پيش‌تر از اين نفراتي داشتيد كه به نظرم مي‌شد،مي‌توانستند! دوست داشتم كه روزي قسمتي از اين كارهايي كه انجام شده بود به ثمر مي‌نشست، دوست داشتم همانهايي كه مي‌گفتيد مي‌شد.‌اينجا از خيلي جهات قبل‌ترها برايم بيشتر از يك محيط كار بود، من با شما، با خيلي از اين همكارها زندگي كرده‌ام، آن دو ماه را كه به خاطر داريد؟ سال پيش همين موقع‌ها بود نه‌؟ خیلی بی انصافی کردید که گفتید آنها را باید سال قبل، قبل از اینکه خودشان بروند بیرون می انداختم! فكر نمي‌كنم خیلی از روزهایی که اینجا داشتم جاي ديگري تکرار بشود!
بگذاريد مطلب ديگري بگويم، ناسپاس نيستم.اينجا و در طول اين مدت خيلي چيزها ياد گرفتم، تجربه كردم. سعي كردم از چيزهايي كه ياد گرفتم در راه پيشبرد اهداف همين شركت استفاده كنم، حرف زدم، حرف زدم‌، چند بار برايتان نامه فرستادم مديريت محترم عامل! چند بار برايتان ايميل فرستادم، ايميلهايي كه نمي‌دانم ديديد يا نه‌؟ باور كنيد خيلي از آدمهايي كه انتقاد مي‌كنند دلسوز‌تر از نفراتي هستند كه مي‌خواهند نقاط ضعف را ناديده بگيرند، نقاط ضعفي كه حالا بزرگتر از نقاط مثبت كار شده است. اگر آن حرفها را مي‌زدم هدفم برگزاري جلسه‌اي بدون نتيجه و با حرفهايي كه بعد از آن فراموش مي‌شد نبود!
نمي‌دانم بعد از استعفايم در جلسه چه خواهيد گفت؟ احتمالا برای خودتان تحلیلهایی از ماجرا خواهید داشت، شاید باز هم بگویید “به هر حال درختی هستیم که باید خودمان را بتکانیم تا برگهای زرد بریزند و برگهای جدید جایگزین شود” – چه اصطلاح مسخره ای! خودتان را گول می زنید یا اینها را می گویید که غرورتان لطمه نبیند؟- شايدم هم فكر كنيد اين پسر آدم Active ي بود.اما… نمي‌دانم!
اما مي‌دانم كه مذاكره فايده‌اي ندارد. يادتان است مي‌گفتيد يكي از نفراتي كه قبلا رفته بهتان گفته كه يك نفر انگار اينجا وقتي در شركت است دارد به گلويش چنگ مي‌زند؟ گلوبش را گرفته و ول نمي‌كند؟ حالا انگار همان آدم گلوي مرا هم گرفته! آن آدم گلوي خيلي‌ها را گرفته بود، آنهايي كه قبل از من رفتند.حالا نوبت من است. نمي‌دانم باور داريد يا نه؟ با خودم فكر مي‌كردم چه به روز انگيزه اين آدمها؛ چه به روز من آمده است؟ يادتان است كه خردادماه در اتاقتان بهتان گفتم كه دارم دست و پاي آخر را مي‌زنم؟ خاطرتان هست؟ استقبال كرديد، اما فراموش كرديد، خيلي زود ، آن روزها هنوز امیدم ته نکشیده بود…
چند وقت پيش يه نامه‌اي نوشتم و مي‌خواستم همين تصميم امروز را عملي كنم اما در آخر عنوان نامه را گذاشتم “فعلا تا بعدا يه كاريش بكنم”. صبر كردم،عصباني شدم،حرف زدم ، ساكت ماندم،جدي تر كار كردم ، بي‌تفاوت شدم…
آقاي دكتر دارم مي‌روم، با شما صحبت کردم ، گقتم که نمي‌خواهم اين رفتن با برخورد و خاطره بدي باشد. يعني دوست دارم كه خيلي خوب و دوستانه باشد. اما برخوردتان جالب نبود، از آن روز بارها در مورد حرفها فکر کردم به این نتیجه رسیدم که رفتارم در کمال ادب و احترام بود، مثل همه این سالها. اما راستش حرفهای شما، حرفهایی بود که آخرین چیزها را برایم فرو ریخت! قبلا گفته بودم که ناسپاس نیستم اما حالا باید بگویم ناسپاسی کردید! پشت آن لبخندی که حرف می زدید و با غرور می‌گفتید که دفعه اولتان نیست، حس کردم که کاملا عصبی هستید. به هر حال هر چه باشد بیش از یکسال و نیم است که شما را می شناسم و به همه عادتها و رفتارهاتان آشنا هستم. اما با خیلی از حرفها آخرین چیزها در ذهنم فرو ریخت. قبل از اینکه به اتاق بروم فکر می کردم چقدر سخت است اما وقتی بیرون آمدم ذره ای تردید نداشتم، فکر کردم باید می گفتم. دلم به حال خیلی ها می سوزد، راستی حفظ غرور تا کجا؟ تا مرز نابودی؟ دوست دارم این ماه نیز زودتر سپری شود ….
خداحافظ !

راحتی

ازم مي‌پرسه اينجا چه‌جوريه‌ ؟ مي‌تونيم راحت باشيم؟
مي‌پرسم راحت يعني چي اون وقت ؟
مي‌گه يعني مي‌شه با تي‌شرت بيايم و دمپايي بپوشيم؟
با ترديد بهش مي‌گم نه! مي‌گم اون وقت راحتي از نظر شما يعني دمپايي؟ يعني اگه پس فردا بشه با پيژامه راه‌راه بياي سركار اون وقت ديگه اوج راحتيه ديگه ؟
اين قسمت آخر رو توي دلم گفتم. چي‌كار كنم ديگه نسبت به اين دو قلم حساسيت دارم! اصلا اوج بي‌نظمي و شلختگيه به نظرم…

Older entries »