آرشیو برای اکتبر, 2007

دم خروس

تا به حال خيلي شنيده‌ام كه در مورد مجالس روز چهارشنبه حرف زده، تا مي‌گويد يه مراسمي هست كه روزهاي چهارشنبه طرفاي xx جا برگزار مي‌شه، مي‌دونم در ادامه مي‌خواد چي بگه.
“يه ذكري هست كه مي‌گه (اينجا اون ذكر رو به عربي مي‌گه) و معمولا اواسط يه كمي مكث مي‌كنه، بعد توضيح مي‌دهد كه اينجا امام حسين رو قسم مي‌ده و الباقي ماجرا” اين الباقي ماجرا بسته به موضوع صحبت دارد و در آخر كار به اون آقا يا خانوم توصيه مي‌كنه كه حتما بياييد و خيلي خوب است و صفايي داره…
آي كه ديگه داره حالم از رياكاري بهم مي‌خوره! آخه برادر من دم خروس رو باور كنم يا قسم حضرت عباست رو؟ آقا اصلا بي‌خيال اين حرف و حديثها باش، من كه مي‌دونم چي تو مخت مي‌گذره! اصلا لازم نيست بگويم چه در مغزت كه چند باري مستقيم و غيرمستقيم از خودت و ديگران شنيده‌ام.
من چيو بپذيرم؟ اين حرفها و تفكرات را يا آن نماز و حرفهاي مذهبي را ؟
همين چيزهاست كه يه كمي باور را سخت مي‌كنه تا مي‌آي براي خودت دو دو تا چهارتا كني و منطقي بتراشي يه نفر را مي‌بيني و يه دفعه همه باورها فرو مي‌ريزد پايين.مي‌دانم كه هر مكتبي خودش حرفهايي براي گفتن دارد. اما به هر حال در درجه اول ناخودآگاه به همين پيروان مكاتب نگاه مي‌كنيم ديگر…
ولش كن. اين را اگر نمي‌گفتم نمي‌شد! مث حناق گير كرده بود تو گلوم !
حا- لم – از – هر – چي – ريا – كاريه – بهم – مي – خوره !

این هم داستانی دارد

خيلي وقتا تا طرف تا دهن باز مي‌كنه مي‌فهمم چي مي‌خواد بگه و من قرارست چه جوابي بدهم!
بهم مي‌گه “ما توي سه ماه اول بيمه نمي‌كنيم، با حقوق شما مشكلي نداريم اما در دوره يكماه آزمايشي يه پول توجيبي به شما مي‌ديم نه حقوق كامل، ضمنا بايد دو سال هم تعهد بدهيد. بعد هم احتمالا يه سري اراجيف در مورد اينكه شركتهاي نرم‌افزاري چه ضرري از جابجايي نيروها مي‌كنند. بعد كه افاضاتش تمام مي‌شود به من نيگا مي‌كنه كه خب يعني نظرت چيه؟
منم خيلي راحت توضيح مي‌دهم كه از همان ابتدا و از همان ماه اول بايد بيمه بشوم، در دوره آزمايشي و هر كوفت ديگري همان حقوقي را كه گفته‌ام مي‌خواهم و نه ريالي كمتر. هيچ تضميني هم نمي‌توانم براي دو سال كار بدهم. توضيح مي‌دهم كه اگر شرايط مناسبي را برايم فراهم كنيد احتمالا مي‌مانم اما اگر شرايط مساعد نباشد ممكن است بعد از 3 ماه به اين نتيجه برسم كه بايد بروم… فكر مي‌كنم كه آخه شنگول تو چه تضميني به من مي‌دي كه بعد از 6 ماه مشكلي پيش نيايد و شرايط مطلوب باشد؟ الباقي صحبتها هم مثل جاهاي ديگر است كم و بيش! تقريبا 30 دقيقه زمان لازم است براي همه حرفها.
خيلي راحت صحبت مي‌كنم بيشتر به نظرم مثل يك گپ دوستانه‌ است تا سوال و جواب. از بعضي حرفها و سوال و جوابها خوشم مي‌آيد و عمدا” ادامه مي‌دهم. تو يكي از شركتها مدير عامل مي‌گويد معدل سيزده و خرده‌اي.چرا؟ با اينكه مي‌دانم چرا يعني چه مي‌پرسم چرا چي؟ مي‌گويد چرا بالاست!! بعد من بايد جواب بدهم.خب اين هم كه جواب معلوم است توضيح مي‌دهم و آسمان و ريسمان مي‌بافم!
حس مي‌كنم ديگه اصلا از اون حس مصاحبه و كار پيدا كردن خارج شده‌ام و اينجاها كه مي‌روم برايم شده يه مدل سرگرمي و كنكاش!
حكايت جالبي است جاهايي كه من مي‌پسندم ظاهرا آنها نمي‌پسندند يا شرايط جور نمي‌شود، جاهايي هم كه از نظر آنها تا حدودي اوكي است به نظر من اشكالات غير قابل اغماضي دارد.

اسب سفید

ديگه هوا تاريك شده ، توي ماشين نشسته‌ايم، درست پشت يه چراغ قرمز طولاني، 150ثانيه شايد اگه چند ثانبه زودتر رسيده بوديم رد شده بوديم ، حالا چه فرقي مي‌كنه؟ ضبط ماشين روشن است و صداي گوگوش كه‌ با كيفيت پايين مي‌خونه :
تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
تو از دشتهاي دور و جاده هاي پر غبار
براي همصدايي همزبوني اومدي
….
راننده آرنج دست راستش رو روي فرمون مي‌ذاره و زير چونه‌اش مي‌ذاره بعد به دورها خيره مي‌شه،انگار اصلا به چراغ و مردم و ماشينها نيگا نمي‌كنه! پيش خودم فكر مي‌كنم شايد 30 سال پيش تو دوران عاشقي اين ترانه را مي‌شنيده، شايد به اون روزها فكر مي‌كنه، شايد داره به قرضها و بدهي‌ها و اجاره خونه‌اي كه چند روز ديگه بايد بده فكر مي‌كنه، شايد به شهريه دانشگاه آزاد دخترش، شايد به اين فكر مي‌كنه كه هيچ وقت فكر نمي‌كرده بعد از كار اداره بايد با اين ماشين مسافر از اين سر شهر به اون سر شهر ببره ، شايد …..
چراغ سبز مي‌شه و ماشينا بوق مي‌زنند، پيش خودم فكر مي‌كنم خدايا اينجا خيلي از آدما خيلي بيشتر از اون چيزي كه حقشونه كار مي‌كنن و هميشه هم كارشون گيره!
ماشين حركت مي‌كنه ، راننده ساكته ، من هم !

عشق

در تمام طول مسير ، كاست در ضبط مي گردد و هر بار شجريان با تمام احساس مي خواند و لطفي با آن سه تار بلوا مي كند ، احساس،احساس،احساس …
” هر چه كني بكن مكن ترك من اي نگار من
هر چه بري ببر مبر سنگدلي به كار من
هر چه بري ببر مبر رشته الفت مرا
هر چه كني بكن منم خانه اختيار من
هر چه روي برو مرو راه خلاف دوستي
هر چه زني بزن مزن طعنه به روزگار من … “
فكر مي كنم يك نفر براي اينكه يك نوازنده ، نقاش ، خوشنويس و شاعر خوبي باشد حتما بايد عاشق باشد . مگر مي شود عاشق نبود و يك موسيقي و یک اثر جاودانه ساخت؟ مگر مي شود عاشق نبود و شعري با احساس گفت؟ به نظرم اوج تجلي عشق در موسيقي و شعر است .
وقتي كه داشته اين شعر پرسوز و گداز را مي گفته چه حسي داشته؟ مگر مي شود بي احساس بود و چنين چيزي گفت ؟
شعر
موسيقي
خوشنويسي
نقاشي
بايد عاشق بود ! اصلا براي اينكه در زندگي عاشق باشي بايد هنري داشته باشي …
پ.ن : از اینجا گوش کنید

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

باغهای کندلوس

من اصلا شرمنده همه دنيام !
بازم معذرت مي‌خوام.
فقط مي‌دوني چيه؟ تو اين مملكت از يكي كه معذرت مي‌خواي بقيه وا‌مي‌ايستن تو صف!
“باغهاي كندلوس” – كارگردان ايرج كريمي
هفته پيش اين فيلم رو ديدم، چقدر هم خوشم اومد. نمي‌دونم “محمدرضا‌فروتن” دليل اين دوست داشتن بود يا فضاي فيلم و اون مناظر و حرفها. فروتن و آن حركات و لحن حرف زدن، راست كار اين نقش‌هاست!
گفته بودم كه خيلي اهل فيلم و سينما نيستم، بعد از 3 سال تازه اين فيلم رو ديدم، چيزهايي هم كه مي‌نويسم صرفا احساسي است كه به فيلم دارم همين!

با تو هستم !

هر چي فكر مي‌كنم متوجه نمي‌شوم چطور مي‌شود در اين مدت کوتاه این همه انگيزه را كشت؟
يعني ما همون آدماي سال قبل هستيم ؟ چرا نمي‌خواي متوجه بشي آخه ؟! همه فهميدند به جز خودت!! آقای رئیس صدای منو داری؟

كليد سل

كليد سل را خيلي دوست دارم ، ازش خوشم مي آد !
image_67346.jpg

یادمه

بچه كه بودم وقتي بابام از سركار مي‌آمد خونه فكر مي‌كردم خوش به حالش من كه از مدرسه مي‌آم خونه دوباره كلي كار دارم، درس و مشق و امتحان و … اما بابا وقتي از سركار مي‌آد خونه ديگه كاري نداره كتاب و روزنامه و تلويزيون؛ حق نبود! حالا درسته كه ديرتر از من مي‌آمد خونه و عصري مي‌رسيد اما مهم اينه كه ديگه توي خونه كاري نداشت، اما من چي تازه شروع كارم بود !
حالا اين روزها من هم سركار مي‌روم و از درس و مشق به آنصورت خبري نيست، اما فكر مي‌كنم اون روزها چه روزاي خوبي بود، هر چند كه توي خونه هم آنقدر بيكار نيستم كه همش به فراغت و كتاب بگذرد، اما ياد اون روزها به خير ….

رها از همه

اسمش رو بذاريد غرغر ، اسمشو بذاريد نق‌نق؛ هر چيزي! چه فرقي مي‌كنه؟
چقدر خوب مي‌شد بعضي وقتا آدم كار و زندگي رو ول مي‌كرد مي‌رفت شمال، شمال نه توي شهر و خيابون. يه جايي توي دشت، يه جايي توي طبيعت به هيچي فكر نمي‌كرد. يه خونه ساده با همه اون شيشه ترك خورده و توري سوراخ و سقف چوبي. توي بالكني كه به درخت و منظره باز مي‌شه بشينه، راه بره ، بپره ، آزاد از همه چيز ؛ همه چيز بدون هيچ فكري؛ چاي زغالي، آتش، چوب، سنگ،‌آب و كلي موسيقي ، جاده ، كوه ، بارون،سبزی،بوی نم …
چه جوري مي‌شه تو اين دود و زندگي ماشيني و روتين باشي و عاشق باشي؟ آنقدر دغدغه هست كه آدم خسته مي‌شه. ساعت، تيك‌تيك، چاي، سر‌كار ، كارت حضور و غياب، تلفن ، خنده ، خريد، پول ، كامپيوتر ،تلویزیون،خيابون….

روز سوم

هيچوقت بازي پوريا پورسرخ را نپسنديده‌ام، به نظرم خيلي لوس و تصنعي مي‌آيد. حتي شخصيت واقعيش كه چند باري مصاحبه‌اش را ديدم خيلي اغراق آميز و شعار‌گونه مي‌آيد اما “روز سوم” را كه ديدم به نظرم انگار اولين بازي دلچسبش برايم بود. شايد خيلي وقت بود كه فيلم ايراني قشنگي نديده بودم، فيلمي جنگي كه خيلي اغراق نشده بود و دشمن را احمق فرض نكرده بودند (به جز قسمتهاي آخر فيلم كه آن 10 – 12 نفر به سمت خانه حركت مي‌كنند و از قضا كمتر گلوله عراقي‌هاست كه به هدف بخورد) قسمتهايي از فيلم هم خيلي تاثير گذار بود، آن لحظه‌اي كه رسول برادر رضا كشته مي‌شود،آنجاييكه تانكها يكي‌يكي از روي پاها حركت مي‌كنه و فريادهاي برادر‌؛‍اون موقع بغض سنگيني تو گلوم گير كرده بود. منم كه حساس!
آن صحنه‌اي كه آن پسرك نوزاد كشته مي‌شود و آن احساس پسرش. خلاصه فيلمي بود كه شديدا” ارزش ديدن را دارد، مي‌خواهم دوباره فيلم را ببينم.
پشت صحنه فيلم هم خيلي جالب بود، جلوه‌هاي ويژه و آن آتش بازي‌ها، احساس عوامل و بازيگرها، گودالي كه باران كوثري در آن جاي مي‌گيرد، رودخانه و آن سرماي شب يلدا و … . راستي فهميدم كه برزو ارجمند هم مي‌تواند يك نقش جدي بدون آنكه نيشش را تا آخر آخر باز كند بازي كند!

راه بي‌برگشت

بعضي چيزها هست كه ديگه راه برگشتي نداره ، يعني اگه رفتي بايد تا آخر آخر بري يا اگه بخواهیم خيلي خوش‌بينانه نگاه كنيم راه برگشت به همين سادگي‌ها نيست، آنقدر پرخطر كه بازهم مجبوري پيش بروي….

میوه ممنوعه و شیخ صنعان

اين روزها به بهانه “ميوه ممنوعه” هم كه شده “شيخ صنعان” را خواندم، ابتداي كتاب با خودكار آبي تاريخ سال 65 نوشته شده، سالهايي كه من حتي سواد خواندن و نوشتن نداشتم اما در طي اين سالها اين كتاب در كتابخانه پدر بوده و من هيچوقت ننشسته بودم و بخوانم حالا مدتي است كه كتاب را قرض گرفته‌ام و شديدا مشغولم، كار تا حدي بالا گرفت كه تصميم دارم “منطق‌الطير” با رسم‌الخط جديد را براي خودم بخرم و جبران كنم.خواندنش لذتي دارد كه…. هر شب بعد از خواندن چند صفحه‌اي به اين فكر مي‌كنم كه در كتابهاي درسي چقدر در حق عطار (يا چرا عطار در حق دانش‌آموزان و دانشجويان) جفا شده، چرا هميشه در طول اين سالهاي مدرسه و دانشگاه فقط به اين جمله كه شيخ عطار در قرن فلان مي‌زيسته و منطق‌الطير و تذكره‌الاوليا را به نگارش در آورده بسنده شده؟ چرا هيچوقت شعري كامل و جذاب از او در كتابها نيامده بود؟ يا شايد آمده و من به خاطر ندارم! نمي‌دانم.
فعلا كه “شيخ‌صنعان” را براي بار دوم شروع كرده‌ام. آنقدر زيباست كه شايد نشود قسمتهايي از آنرا خلاصه كرد، از شرح احوال شيخ تا دختر پارسا اما آنجايي كه شيخ با خدا مي‌گويد كه چه بلايي است كه به سرش آمده و آنجاييكه با مريدان گفتگو مي‌كند برايم خيلي زيبا بود.
شيخ صنعان پير عهد خويش بود :: در كمال از هر چه گويم بيش بود
شيخ بود او در حرم پنجاه سال :: با مريد چارصد صاحب كمال
هر مريدي كان او بود اي عجب :: مي‌نياسود از رياضت روز و شب
هم عمل هم علم با هم يار داشت :: هم عيان كشف هم اسرار داشت
قرب پنجه حج به جاي آورده بود :: عمره عمري بود تا مي‌كرده بود
….

Older entries »