آرشیو برای سپتامبر, 2007
روش نوين مديريت
كاش ميشد همين كتاب ساده “مديريت و سازمان” را برايتان ميآورم باهم مروري ميكرديم هر چه اين كتاب را بالا و پايين ميكردم و هر بند را كه ميخواندم فكر ميكردم دقيقا بر عكس سيستم و مديريت شماست! دست خودم نبود كه فكرم پرواز ميكرد و به موارد نقيض مديريت جنابعالي ميرسيد!
واقعا اگر فكر ميكردم فايده دارد ، اگر فكر ميكردم ساعتي وقت ميگذاريد تا آنرا بخوانيد، اگه درصدي فكر ميكردم كه باعث تغيير رويه ميشود،حتما ميآورم.
آقاي رئيس ميدانيد مفهوم وحدت فرماندهي چيه؟ اختيار به مديران مياني چي؟ هر كسي تنها تحت نظارت يك نفر باشد چطور؟ احيانا انضباط و برنامه ريزي و تعيين اهداف سازمان ، ماموريت سازماني و تعيين حيطه اختيارات چطور ؟ آشنا نيستند؟
اصلا يه فكر ديگه ميتونيم روش مديريت شما را در قالب يك روش نوين مديريت بيان كنيم ، چون مشخصا مديريت كلاسيك يا هر كوفت ديگري كه نيست ، به هر حال همان تئوريها را اگه تا آخر جلسه عوض نكنيد، مكتوب ميكنيم . فقط ميمونه يه اسم دهن پركن كه بگيم اينم يكي از روشهاي نوين مديريته كه در سال فلان مطرح گرديد، ببينم با روش “مديريت شخمي” يا روش “نوين مديريت شخمي” موافقيد ؟
شب طولانی
شنبه شبی که گذشت مدام در تختخواب غلت زدم و غلتيدم، من كه هيچ وقت خواب نميديدم مدام خوابهاي چرند ديدم، ساعت 2 بيدار شدم ، دوباره خوابيدم ، دوباره ساعت 3 بيدار شدم و فكر كردم چرا سحر نميشود؟ امشب طولاني تر از هر شب ديگري است! شب خوبي نبود ، مثل روزش ….
حرفها
ساعت 12:15 – پنجشنبه
اینجا از روی اول یه برنامه ارائه دادن به نام برنامه “سین ؛ حالا نمی دونم این سین اصلا یعنی چی و از کجا گرفتنش اما برنامه از روز اول تا اختتامیه اونجاست. همه کار حتی صبحگاه و بیدار باش و …
اینجا از روز اول روزی n دفعه می گن و می گیم و می شنویم :
از جلو نظام : اله – خبردار : یاحسین – “آقا خبرداری!” – صلوات : الهم صلی … – “یقه تو درست کن!” – “تو صف صحبت نداریم!” – “آقا ساکت!” – سه بار محکم می گی یا علی : یاعلی،یاعلی،یاعلی – گروهان به احترام ، خبردار – آزاد : شهید – بشین : یا حسین – پاشو: یا علی – “نظامی بشین” – حالا آقایون می تونن راحت بشینن: الهم صلی علی … – کلیه نیروهای مسلح میدان به احترام پرچم دست فنگ – پافنگ – آزاد: شهید – دوش فنگ – بدو رو ! – بلند و کوبنده تکبیر : اله اکبر پاینده رهبر – عقب گرد – نیم به چپ چپ – سوره ولعصر بلند و هماهنگ : بسم اله الرحمن الرحیم ، ولعصر … – دعای فرج – به راست راست – گروه به پایداری نظام مقدس جمهوری اسلامی بلند و یکصدا ، تکبیر : اله اکبر،اله اکبر،اله اکبر پاینده رهبر! – گردان خسته نباشی : نصر من اله و فتح قریب و بشر الصابرین لطف الهی شده ما را نصیب یا زهرا یا زهرا یازهرا – میدان، حرکت ، از نو – گردان هماهنگ باشه ! صف اول حرکت کن – خاموشیه آقا ! بشمار یک ، دو ، سه …
بیرون چه خبره ؟ چی می گن ؟ هنوز مرخصی مشخص نیست و همچنان بازار شایعه داغه! دوشنبه عصر نه اما سه شنبه صب می ریم ! همه مرخصی ها لغو شده ، الان باید بریم صف و ناهار !
پ.ن: هفته پيش كه به پشت كارت پايان خدمتم نيگا ميكردم چند سال پيش تو يه چنين روزي خدمت من رسما تموم شده ،البته يه ماه آخر رو مرخصي بودم . مرخصي كه چه عرض كنم جيم شدم ! آنقدر اوضاع قاطي بود كه اصلا كسي نگفت كجا بودي بعد نشستن غيبتهاي صبحگاه را حساب كردن و گفتن مثلا 7 روز غيبت داري منم دوباره رفتم 7 روز خونه خوابيدم بعد اومدم كارت گرفتم! دوراني بود براي خودش…
توي دوران آموزشي كه تهران هم نبودم هر روز ، و معمولا هر شب يه چيزايي مينوشتم كه چه خبر بوده و چيكار كرديم و … بگذريم كه روز آخر فهميدم فرمانده محترم گروهان بر خلاف حرفي كه اول زده بود يادداشتهاي منو خونده بود و كف كردم كه چي شده كه اون اراجيف كار دستم نداده !
اين مطلب در مورد يه روزمرگي اون دوران است كه با اندكي تلخيص در ذيل ذكر مي گردد .
يادش به خير دوران آموزشي فكر ميكرديم سختيش فقط واسه همين روزاست، بعدش بيشتر سخت بود بعد كه اومديم بيرون ديدم بيرون هم يه پا پادگانه!
پدر خوانده!
دقیقا
از دو جمعه پیش پیتر وارد خانواده ما شد، یعنی اگه بخوام درست تر بگم ما پیتر را به
عنوان فرزند خوانده پذیرفتیم! وظیفه بزرگیه تربیت و نگهداریش تا بعدا بتونه در
جامعه موجود مفیدی باشه! پیتر تقریبا دو ماهشه ، فعلا جوجه ست ، خیلی خوشگله ترکیب
رنگهای مشکی و اون نوک نارنجیش …
اوایل یه کمی غریبی می کرد و می ترسید اما خیلی طول نکشید و حالا دیگه حسابی به ما
عادت کرده ، از دست ما دونه می خوره ، بعضی وقتا هم که شیطون می شه دستمو نوک می
زنه. اونقدر بامزه ست، کله و چشماش خیلی ابهت داره ، صبح ها که سرحالتره کلی سر و
صدا راه می اندازه و می پره پایین قفس و بال بال می زنه ، یعنی گرسنمه! خیلی سعی
کردیم باهاش منطقی صحبت کنیم که پیتر پسر خوب یه جوری رفتار نکن که اگه کسی تو رو
دید فکر کنه سالی به دوازده ماه رنگ دونه به خودت نمی بینی! بگذریم که جمعه ها برای
پیتر یه ظرف آب می ذاریم برای استحمام و نظافت شخصی ، هر روز قفسش رو تمیز می کنیم
و براش یه میوه کوچولو مثلا یه حبه انگور می ذاریم ، خیلی میوه دوست داره بچه م!
دیروز همچین گیلاس رو نیگا می کرد انگار که تا حالا ندیده بود،اما به نظرم زیاد موز
دوست نداره ، امروز که خانوم همسر بهش مغز گردو داد حسابی استقبال کرد! جمعه ها
حتما یه قطره شربت ویتامین توی ظرف آبش می ریزیم که جون بگیره ، یه قفس بزرگ و قرمز
براش گرفتیم و روی یه میز کوچولو جلوی در ورودی گذاشتیمش، کلی داره سلطنت می کنه
این پیتر جان ما …
صبحها که من و خانوم همسر داریم می ریم بیرون کولر را برای پیتر روشن می ذاریم و
رادیو رو هم روشن می ذاریم تا حوصله اش سر نره و مشغول باشه ، درسته که برنامه های
رادیو چیز خاصی نداره اما خب به هر حال بهتر از سکوت و تنهاییه ، پیتر هم خیلی دوست
داره اما به نظرم بیشتر دوست داره آدمای واقعی بشینن جلوی قفسش و سر و صدا کنن و
بعضی وقتا باهاش صحبت بکنن . بعد کم کم پیتر خودش وارد بحث میشه و کمی جیغ جیغ می
کنه ، هنوز علیرغم تلاشی که کردیم نتونسته حرف بزنه اما می دونم این مرغ مینای ما
از اون مستعدهاست! اصلا از قیافه و حرکاتش معلومه !
وقتی یه سر و صدا می شنوه کلی سرک می کشه و فضولی می کنه چند
روز پیش دستمو بردم تو قفس تا این چوبش رو بردارم و تمیز کنم اصلا انگار نه انگار ،
نمی ترسید که هیچ این چوب رو هم ول نمی کرد که … ! هر روز برای عوض کردن جا و ظرف
آب و دونه ش کلی سوژه داریم باهاش…
خلاصه فعلا با پیتر مشغولیم و گذران عمر می کنیم .
این شناسنامه اش را که تازه هم صادر شده می ذارم اینجا برای توجه علاقمندان و
دوستداران !
دودو تا چهارتا…
امروز نشستم با خودم حرف زدم و تصمیم گرفتم! منطقی؛ دو دو تا چهارتا ! به این نتیجه رسیدم که من که هنوزم جوونم و سنی ندارم، پس نباید فرصت را از دست بدهم.
بعضی وقتها آدم خودش می دونه الان فلان کار به نفعش نیست و شاید چند سال دیگه ضرر کنه و دیگه فرصت هم نباشه ، اما بازم تنبلی می کنه، تنبلی ! اما من تصمیم دیگه ای دارم، خیلی فرصت نیست ، باید عجله کنم …
مطرب مهتاب رو
كوي خرابات را ، كوي خرابات را ،
تو چه كليدي ؟ بگو !
تو چه كليدي ؟ بگو !
اي شه و سلطان ما اي طربستان ما
در حرم جان ما ، جان ما ، جان ما
بر چه رسيدي بگو ؟
شهرام ناظري با تمام شور ميخونه، دستمو ميذارم روي هدفون ديگه هيچ صدايي از بيرون نميشنوم، چشامو ميبندم،حس ميكنم بين صداي دف و تنبور هستم. درست همون وسط ايستادم…
خيلي احساس خوبيه، خيلي خوب! چشامو كه باز ميكنم نفر جلويي به من نيگا ميكنه و به من اشاره ميكنه و ميگه براي گوشهات ضرر داره، بهش ميگم خيلي حس خوبيه! تا حالا امتحان كردي ؟
خانوم جون!
خانوم جون ! اون آقايي كه شركت را نظافت ميكنه، روي ميز من و شما چاي ميذاره، شايد از نظر شغلي پايينتر باشه اما به هر حال يه آدمه اينو كه ميتوني بفهمي؟ چرا اينجوري باهاش صحبت ميكني؟ اصلا همه چيز به كنار فكر كن سن پدرت رو داره ! مث طلبكارها دستت رو ميزني به كمرت و هر چي ميخواي ميگي؟ انصاف هم خوب چيزيه …..
اولین افطار
اين ماه رمضون هم خب شروع شد ، چشامو ميبندم ، ماه رمضون يعني آش داغ موقع افطاري ، ربناي شجريان، زولبيا و باميه ، هليم پر روغن با شكر ، سريالهاي سركاريه 30 شبه كه آدم همه را باهم قاطي ميكنه! ، اذان موقع افطار ، انتظار، اينكه هر چيز خوردني رو هوس كني و فكر كني بعد افطار ميخورمش! و …
اما اين ماه رمضون يه فرق ديگهاي هم براي من داره ، اولين ماه رمضونيه كه من و خانوم همسر توي خونه خودمون هستيم ، تا پارسال اگه بيدار ميشدم تقريبا كارهاي اصلي انجام شده بود و كار من (اگه كاري بود) در حد يه كمك كوچولو بود! اما حالا خودمون هستيم كه بايد صب بيدار بشيم و دو تايي بشينيم كنار ميز ، دو تايي افطار كنيم ، چايي بريزيم و …
كلا يه چيزايي هست كه به ياد من ميمونه ، اولينها ، آخرينها !
حالا امروز كه برم خونه اولين افطاري است كه باهم و در خانه خودمون هستيم ، نميدونم برم بيرون و چيزي بخرم يا اينكه حس و حالش نباشه و بريم بخوابيم تا دم خود اذان …
ميدونم اما…
در محيط كار اوايل فكر ميكنم خيلي از اين آدمها كه از صبح ميبينم صرفا همكار هستند، بدون هيچ وابستگي؛همين! بعد از مدتي فكر ميكنم نه ، انگار پيوندي بين همين آدمها معمولي برقرار ميشه به هر حال روزي 7-8 ساعت در كنار هم بودن كم نيست آدمها به هم عادت ميكنند، با هم زندگي ميكنند. طوري است كه اگه روزي يكي از همين همكارها حالش خوب نباشد اگر چيزي هم نگويد از چهره و قيافهاش ميشود گفت: “چيزي شده؟ انگار امروز خيلي سرحال نيستي”. بعد فكر ميكني حالا خيلي از همين همكارها ديگه همكار نيستند، دوست هستند.
هفته پيش به همكاري كه حالا دوست است و داشت ميرفت گفتم دوستي ما ربطي به اين شركت و اين مجموعه نداشت ، ما دوست هستيم ، بازم همو ميبينيم!
چند روز پيش به آن ديگري sms زدم كه “به هرحال دنيا خيلي كوچيكه شايد چند سال ديگه دوباره يه جا باهم همكاري شديم مگه نه؟”
حالا اين روزها كمي از بعضي چيزها دلتنگم ، سخت است. ميدانم كه احتمالا حرفهاي نيست، ميدانم كه …. اما به هر حال چه ميشود كرد؟ اين روزها ؛ كاش زودتر بگذرد.
ستاد استهلال و دولت خدمتگذار
این “ستاد استهلال” کشته منو امسال!! راستی احتمالا حتی هم و سن و سالهای من هم بخاطر دارند که تا چند سال پیش همیشه درگیری بر سر آخر ماه بود نه ابتدای آن ! حالا فکر کنم از چند سال آینده برای اواسط ماه هم بین آیات عظام اختلاف پیش می آید!
تلویزیون هم یه ویژه برنامه پخش می کرد که حاج آقایی سوار هواپیما شدند و با دوربین و تشکیلات داشتند سعی می کردند هلال ماه را رویت کنند ، بعد داشتند اندرباب مساله فقهی که حالا اگه سوار هواپیما باشیم و ماه را ببینیم درست است یا نه توضیح می دادند! بعد یه صدایی می گفت ” و رنج سفر را بر خود هموار می کنند و …. “
دکان و دستگاه ستاد مرکزی هم که دیدن داشت نشسته بودند و تلفنی بین استانهای مختلف هماهنگ می کردند ، صدای زنگ موبایل و تلفن همراه و … “در یزد هم دیده شد ، حالا این همدان است که تکلیف ما رو مشخص می کنه” ، ستاد یه کمیته علمی داشت که برای آموزش به ائمه جمعه از مدتی پیش دست به کار شده بودند (فکر کن!) .
جالب اینه که پنجشنبه حوالی ظهر اعلام کردند که بله امروز روز اول ماه مبارک است! بابا آخه هلال ماه را که باید دیشب می دیدین! وسط صلات ظهر که ماه تو آسمون دیده نمی شه! البته من حدس می زنم ستاد محترم شب قبل از فرط خستگی به خواب رفتند و نتوانستند گزارش را اعلام کنند.
من دیشب داشتم فکر می کردم اگه مملکت اسلامی مانند روسیه آنقدر پهناور بود که اختلاف زمانی بین شهرهای مختلف خیلی زیاد بود چی می شد! مثلا یه دفعه خراسان عید می شد اما تبریز پس فردا عید اعلام می شد و … !!
این فعل “استهلال” هم که کشته منو! یعنی یه دفعه یه فعلی را می آوردند انگار که مثلا 500 ساله داریم از این فعل استفاده می کنیم و خیلی عادیه .
دولت مهرورز هم ساعات کار ادارت و سازمانهای دولتی را تا ساعت 2 قرار داده ، مملکت رسما تعطیلیه دیگه . من نمی دونم چرا این دولتهای قبلی شعورشان به این کارها نمی رسید ؟!
جلسه
چند سال پيش يه مجموعه طنز پخش ميشد كه در يك دفتر روزنامه بود و مثلا اين جماعت روزنامه “شهر قشنگ” را منتشر ميكردند (اسم مجموعه هم گمانم شهرقشنگ بود)، هر از گاهي آقاي كاووسي مدير نشريه ، كاركنان و مديران را جمع ميكرد و يه سري مطالب در مورد كارشون ميگفت”اين كشتي بحران زده ، طوفان زده ، به گل نشسته….”
اين آقاي كاووسي هميشه اين جلسات و سخنرانيهاش شبيه هم بود و حول يك محور بود،اصلا با یک جمله شروع ميشد. به قول گفتني ما چارهاي نداريم بايد پشت اين كارو بگيريم ببريمش جلو! اونم با اين شرايط ، با اين اوضاع …. !
حالا نميدونم چرا ديروز حس ميكردم تو جلسه آقاي كاووسي هستم كه داره از بحرانها و كشتي طوفانزده و ساير مسائل صحبت ميكنه ؛ همينجوری گفتم یه فکر بود !!
بوم
تو یه سری خانواده ها آنقدر بچه را تحت کنترل قرار می دهند و می چزانند ؛ در بعضی دیگر هم آنقدر آزادی حاکم است که ….
خلاصه قضیه اینه یه وقتایی از این ور بوم می افتیم پایین ؛ گاهی از آن طرف بوم !