آرشیو برای آگوست, 2007
عملكرد دولت نهم
هفته دولت است ديگر، هر كانال را كه عوض ميكنيم وزرا و دولتمردان محترم اندر باب پيشرفت وزارتخانه و دستگاههاي متبوعه با شوق وافر صحبت ميكنند و به سوالات مجريان با روي خندان پاسخ ميدهند. انصافا” آمار و ارقام خوبي را هم ارائه ميكنند مثلا همين ديشب وزير علوم ميفرمودند بودجه تحقيقاتي و تخصيص يافته به دانشگاهها در طي دو ساله اخير معادل 8 سال دولت قبلي بوده است، يا چند شب قبل كه مسئول محترم ديگري مي گفتند دولت در زمينه ساخت و ساز مسكن و كمك به اقشار كم درآمد كارهاي مثبت و رو به جلويي را انجام داده است. آمار فلان وزارتخانه هم نسبت به دوره هاي قبلي بيسابقه بوده ، بابا دست مريزاد! چه كرديد شما! اينجوري كه خيلي خوبه! احتمالا طي دو ساله آينده هيچ مشكل داخلي و خارجي در مملكت نخواهيم داشت.
به قول يكي از روزنامهنگاران “گزارش دولت مثال يك انشاي تحسين آميز از عملكرد خودش بود …”
اندر توهمات یک مرد
هر چقدر خواستم بحث را در دست خودم بگيرم نشد ! اين آقا رفته بود بالاي منبر و داشت از مباحث مختلف علمي ، تكنيكي ، بازرگاني مي گفت . كه بايد به چه صورتي مخاطب را جذب كرد و … حالا اگر حرف حساب مي زد مي گفتم مطالعه داشته ، تجربه كرده است . اما حرفهايي مي زد كه در دكان هيچ عطاري پيدا نمي شود ، فكر مي كنم دچار اين توهم شده بود كه هر كسي با او روبرو مي شود از پرسنل محترم است و او بايد تا جايي كه جان در بدن دارد سخنراني كند – اصلا چه لزومي دارد به حرف طرف مقابل گوش كند ؟ -
بس كه روي اين صندلي كج كج نگاهش كردم گردنم داشت مي شكست ، بعضي وقتها زير چشمي با ساعت ديواري بالاي سرش نگاه مي كردم. آخر سر بعد از يكي دو ساعت يه جوري بحث رو تموم كردم و خداحافظ و الفرار !
در تمام راه به اين فكر مي كردم بعضي آدمها به خاطر مقام و منصبي كه دارند ، به خاطر اينكه همه افراد دور و بر مثل بز اخوش سر تكان مي دهند و اصلا موقعيتي براي انتقاد نيست اين توهم را دارند كه احيانا پخي هستند …
مي خواستم بگويم قربان اون اداره وابسته به دولت را رها كن و كمي در بين مردم باش تا گوشي دستت باشد ، آخر ما هيچي براي خودت خوب است !
من و این Blogrolling
حساب كن بشيني n ساعت در مورد blogrolling راهنما بخوني، يه اكانت جديد باز كني و همه اين لينكهاي كناري رو بذاري از اونجا بخونه و ببينه چه باحال ليست بر اساس بروزرسانيها نشون داده ميشه و هيجان و … آدم اشك شوق تو چشمش جمع مي شه ! – بعد مي آم اين ليست دستي و حذف ميكنم و ميگم راحت شدما-
بعد از يه ساعت دوباره بياي نيگا كني كه اين ليست blogrolling نيستش كه! هي ريفرش ، هي ريفرش. بعد هي بگردي و بچرخي تو سايتهاي مختلف و از اين فيلتر شكنها استفاده كني ببيني اي بابا انگار اين blogrolling فيلتره و فقط اگه با يه فيلتر شكن سايت رو ببيني ليستت رو نشون ميده و خيليها با اين اشكال روبرو شدند ، بعد دوباره فكر كني و محبور بشي از اول بيخيال Blogrolling بشي و از اول ليستت رو وارد وبلاگ كني ! آي آدم مي سوزه …
آخه يكي نيست بگه اين بيچاره چرا فيلتر شد ؟
ماجرا این است
من از ديدن صحنه اعدامها حالم بهم مي خورد ، هنوز آن روحيه را پيدا نكرده ام كه صحنه هاي خشنونت بار اين چنيني را حتي از صفحه موبايل و مانيتور ببينم ، لزومي هم ندارد اين اعدامها به اين شكل در ملا عام باشد ، اگر اين صحنه ها را ببينم نمي توانم تا مدتها فراموششان كنم . اما ….
صرفنظر از بحث هايي كه اين روزها شده است (اعدام روزنامه نگاران و برخي مخالفان در قالب طرح اراذل و اوباش كه از صحت آن به صورت كامل اطلاع ندارم) شخصا با اين طرح نيروي انتظامي و دستگاه قضايي در مورد اشرار و اوباش موافقم !
آهاي آدما(يي كه عمدتا اون طرف نشستيد) و مدام مي گوييد جو خفقان دهه شصت دارد بر مي گردد ، مي گوييد بر اساس چه دادرسي اين اعدامها انجام مي شه ، خانوماي محترم ، آقايون مي شه با خودمون رو راست باشيم ؟
چرا نبايد اعدام اين آدمها انجام شود ؟ كسانيكه مي گوييد حقوق بشر ، مي گوييد اعدام محكوم است مي شه يه لحظه خودتون رو جاي اون آدمايي كه بهشون تجاوز شده قرار بدهيد ؟ مي شه فكر كنيد اگر با يكي از نزديكان شما چنين كاري انجام مي شد واكنشتون چي بود ؟ حاضر بوديد چشم پوشي كنيد ؟ اون آدمي كه با وقاحت تموم جلوي دوربين توضيح مي ده كه مست و لايعقل چطور به دختر بي دفاعي حمله ور شده و بعد از تجاوز گروهي با چاقو ضربه هايي به او زده كه تا آخر عمر درمان نمي شود ، چه حكمي برايشان بايد صادر كنند ؟
صبر كنيد ! من با خيلي برخوردهاي نيروي انتظامي مخالفم ، به نظرم خيلي موارد بايد شفاف باشد ، به نظرم خيلي برخوردها اشتباه بوده و دارد كار را به همان اوايل باز مي گرداند ، با خيلي از افراطي گري ها مخالفم . اما با اين طرح موافقم . به نظر طرحي بود كه بايد پيش تر از اينها اجرا مي شد … مگر وظيفه پليس جز ايجاد نظم و امنيت به جامعه است ؟ حتما بايد كار تا جايي پيش برود تا دوباره بساط خفاش شب و بيجه و هزار و يك جور چيز ديگر پيش بيايد تا روزنامه نگارها و عامه مردم شروع كنند به بحث و جدل كه نيروي انتظامي تا الان كجا بوده و خواب بوده ؟
اگر ماجرا اين است اجازه بدهيد بگويم موافق با اين جريان هستم ! فكر مي كنم اين روزها جوي پيش آمده كه اگر بگوييم با اعدام مخالفم يه نوع روشنفكري در طرف وجود داره ، اما اجازه بدهيد بخواهم قبل از هر پاسخي بخواهم خودتان را جاي آن قربانيان قرار بدهيد بعدا واقعا بگوييد چه مجازاتي را خودتان در نظر مي گيريد ؟
اشكال ما اينست كه هميشه از بيرون به ماجرا نگاه مي كنيم و نظر مي دهيم …. همه كساني كه مي گويند با مجازات اعدام مخالفند ، حقوق بشر و اينكه هيچ انساني حق ندارد جان انسان ديگري را بگيرد . ممکنه به مطالب من فکر کنید؟
مرداد و شهریور
يكي از همكاران برايم يك ايميل زد و فال پانزدهم تا اول شهريور را فرستاد ، زودي به ماه تولد خودم نيگا كردم . با اينكه توي عنوان ايميل هم نوشته بود فقط براي خنده جدي گرفتمش :
” با رسيدن يک خبر خوش، احساساتي و شادمان خواهيد شد. سعي کنيد محبوبيت خود را نزد خانواده حفظ کنيد. اجازه ندهيد بعضي نگرانيها موجب دلسردي شما از کارتان شود. روزهاي آتي به يک رنگ نخواهد ماند. نگاه و توقع خود را از ديگران و به طور کلي دنيا تغيير دهيد … “
حالا جالبتر اينكه در فال خانوم همسر هم نوشته بود :
” موفقيت مالي يا تحصيلي يکي از نزديکان موجب رضايت خاطر شما خواهد شد … “
خب لابد اين منم ديگه ! ، پس شديدا” در انتظارش هستم …
دوستشون دارم !
موسيقي گوش كنم ، با دقت نه اينكه سرسري ، فكر كنم كامل ، شعرها را ببينم ، همخواني كنم .
تار بزنم ، براي دل خودم بزنم الان تارم گوشه خونه خاك مي خوره
شيريني و شكلات
پيراشكي شكري و شكلاتي
ليوان و ماگ جديد !
عكس بگيرم ، عكس نيگا كنم
كتاب بخونم
زير بارون راه برم
پيتزا ، جوجه كباب ( با هم نه ها ! )
تابلو نقاشي ببينم و بخرم از اين تابلوهاي منظره نه از اينها كه رنگ بندي تند داره .
يه لپتاپ شيك و با حال و پرسرعت داشته باشم . دیگه لپتاپ خودم یه کمی قدیمی شده …
بتونم كلي كار بگيرم پولدار بشم ، موفقيت …
يه دفتر كوچولو و شيك براي خودم داشته باشم با چند تا كارمند !
وبلاگ و وب سایت نیگا کنم .
سيب ترش سبزرنگ اول بو كنم بعد گاز بزنم و بخورم .
پاچه شلوارمو بزنم بالا پامو بكنم توي آب دريا و راه برم .
برم شيراز و همه آثار باستاني رو ببینم .
سیب زمینی سرخ کرده بخورم
آیس پک مخصوصا از نوع شکلاتی بدون خامه لطفا !
عكس بگيرم ! عكس از صورت آدمها ، عكسهايي كه هر كسي نتونه بگيره …
يه دوربين خيلي با حال از اينا كه عكاسهاي حرفه اي دارند بخرم .
كيف پول ، كيف دستي ، روان نويس از اين سه تا سيرموني ندارم !
اوووم فعلا همین .
پ.ن : از آنجاييكه بعضيا كه اين مطلب رو ديدن بهم گفتن يا نوشتن ” به غیر از سه چهار مورد بقیه همه شون پول میخوان … ” بايد بگم اينا آرزو نيست چيزهايي است كه مي خواهم و دوست دارم ، از قضا بيشتر هم در اين پست از مسائل مادي گفته ام نه چيزهاي معنوي …
وزرا و قرارداد یکساله ما !
بنده های خدا این وزرا هم دست کمی از ما ندارند مثل ما قرارداد کاریشان روی هواست و ممکن است برای سال بعدی تمدید نشود ! ثبات شغلی در وزارت هم وجود نداره !
بابا حالا کار ما طوریه که بیزینس است و باید بفروشی که در بازار بمانی شغل وزارت که دیگر بیزینس نیست و این حرفها را ندارد جو رقابتی هم در بازار ندارد واسه چی قرارداد اینا تمدید نشد پس واسه امسال ؟
یکی برایمان بگوید …
دفعه آخر ، همین 10 روز پیش آقای کتابفروش ” همنوایی شبانه ارکستر چوبها ” را معرفی کرده بود ، گفت خوانده است و رمان جالبی است . کلی هم جایزه ادابی بنیاد گلشیری و مهرگان ادب و منتقدین ادبی دارد . روی هم رفته بد هم نبود مخصوصا اواسط کتاب حسابی آدم را تحریک به خواندن می کند اما آخرش نفهمیدم چی شد ! نمی دونم شاید من نفهمیدم ، شاید …
در تمام متن هم طوری است که از این طرف به آن طرف می رود و اوایل آدم اصلا نمی داند کجاست و از که و چه می گوید . اصلا :
” سید رنگ به چهره نداشت و آن مغناطیس که همه را به سوی او می کشید عجالتا از کار افتاده بود . گرچه به ندرت پیش می آمد که خودش را ببازد اما همان چند باری که پیش آمده بود دیده بودم چگونه آن رنگ گندمگون که به چهره اش نشاط می بخشد جا به زردی بیمارگونه می داد و آن انحنای ملایم پس پلک ها و ابروها که عاطفه عمیق و روحانی در صورتش منعکس می کرد ، به خطوطی شکسته و در هم مبدل می شد و آن کشیدگی اسبوار سر و گردن جا به بادکنک سوزن خورده ای می داد که هر دم مچاله و مچاله تر می شد . پس این طور راز آن مهره مار ؟ انگار از طرز نگاه کردنم به آنچه در مغزم می گذشت پی برده بود . ناگهان قلبش دوباره گرفت ؛ من و رعنا ناچار شدیم پیش از هرگونه پرسشی در اطرف وقایع آن شب به اقدامات اولیه بپردازیم . همین که خواباندیمش روی تخت رعنا شروع کردن به مالیدن قلب او . من هم رفتم به طرف تلفن .
دو شاخه از پریز بیرون بود و خود پریز هم جاکن شده بود . تلفن را که وصل کردم ، سید با صدای خفیفی گفت : برای من می خواهی زنگ بزنی ؟
- تو باید شماره ی امداد پزشکی را حفظ باشی .
- نه چیزی نیست باید بروم .
رعنا گفت کجا با این حال ؟
- باید بروم آنیس نگران می شود .
می دانستیم که اگر هم نرود مساله ای نخواهد بود . در واقع زن و شوهری بودند که هر کدام برای خود زندگی مستقلی داشت .
….
همنوایی شبانه ارکستر چوبها
رضا قاسمی – انتشارات نیلوفر
حالا کتاب ” کیمیا خاتون ” را برداشته ام تا ببینم چه می شود !
دوست دارید در آینده …
الان دوست داشتم یه نوازنده و آهنگساز خوب بودم ، آهنگساز و نوازنده ای که آلبوم منتشر می کرد ، بعد در عین حال خوشنویس یا نقاش هم بودم . نمی دونم به نظرم این دو تا کار با هم آرامش و عشق خاصی به آدم می ده …
پ.ن : حالا نگید که پس پول و زندگی چی ؟ به اونش فکر نکردم ، فقط دوست دارم . همین …
بچه که بودیم یه هفته می خواستیم دکتر ، مهندس ، خلبان و … بشیم اما حالا که بزرگ شدم دوست دارم یه نوازنده و یه خوشنویس بودم . قلمم رو می تراشیدم و تو هفته شعری می نوشتم و با اون زندگی می کردم .
در سال 1390
یه گفتگوی به نظرم جالب بود، گفت برو فکر کن و بنویس که این مهدی در سال 1390 چه چیزهایی دارد ؟ چه چیزی از زندگی می خواهی چه چیزی از موقعیت کاریش ؟
قرار شد فکر کنم و خیلی زود بنویسم ، از اینکه در سال 1390 چه چیزهایی در زندگیم دارم و در کجا ایستاده ام .
راستی خیلی خوب است این روزها همه ما را می شناسند ، شده ایم مثل دایی جان ناپلئون که کار کار انگلیس هاست … توهم ، توهم ، توهم !
نمي دانم ! به همين سادگي …
چقدر خوب بود چيزي را كه نمي دانيم يا در مورد آن اطلاعاتي نداريم خيلي راحت بگوييم : ببخشيد من در اين مورد اطلاعي ندارم .
بعضي وقتها فكر مي كنم شايد اين جمله كوتاه در فرهنگ ما ايراني ها اصلا جايي ندارد .
هر چه به ذهنم بر مي گردم فكر مي كنم كه اين جمله را نشنيده ام ، نمي دانم چرا افراد عامي كه عمدتا تخصص زيادي هم در بسياري مسائل ندارند بايد حتما در مورد همه چيز اظهار نظر كنند . حسابش را بكنيد مغز آدم كه حتي شايد يك پزشك متخصص هم با احتياط در مورد آن صحبت كند …
يا در آن سفر به كيش و حرفهاي خاله زنكي خانم پشتي كه : ” آره ژاپني ها خيلي آدمهاي خوبي هستند اما بر عكس اين چيني ها از آنها هستند كه جنسشان خراب است ! و هزار جور تفسير روانشناسي و جامعه شناسي از مردم دو كشور …. “
حتم داشتم كه اگر بر مي گشتم و مي پرسيدم در طول اين عمر شريفه با چند چيني و ژاپني برخورد نزديك داشتي يا بدتر از من چند بار به خارج از ايران سفر كردي جواب جالبي مي شنيدم …
یک روز من
(1) داماد آن وسط حسابي مشغول شلنگ تخته انداختن است و هر چه در جان دارد به ميان گذاشته است ، خيس عرق شده !
دور و برش حسابي شلوغ است ، براي دقايقي فقط دست ها را مي بينيم كه بالا هستند ، مجري با اعتماد به نفس كامل مي خواند و هر بار كه ترانه اي را شروع مي كند به اين باور مي رسم كه اين خواننده هاي درپيتي لوس آنجلسي عجب صداي خوبي دارند !
واه كه اين ترانه ” تو خودت قند و نباتي ، شوكولاتي … ” را مي خواند ، حالم به هم مي خورد از اين شعر و آهنگ و خواننده .
تقريبا همه مهمان ها وسط هستند و هر كسي پولي به دست داماد مي دهد ، آن طرف تر آقايي از كيفش 2000 تومن در مي آورد و به دست داماد مي دهد من نگاه مي كنم ؛ مي مانم كه پدرجان مگر صدقه مي دهيد ؟ اصلا اين چه رسم مسخره اي است كه داريم ؟ من اصلا با كل اين جريان به شدت مساله دارم اما ….
موقع شام مي شود از ظهر دلم را براي يك جوجه كباب اساسي صابون زده ام كه در عروسي حسابي ناكام مي مانم ، چه مي شود كرد ؟ در حال مزه مزه كردن غذا هستم كه مي بينم اين فيلمبردار بيمار زوم كرده روي ما ! يكي نيست بگه آخه لامصب بكشش كنار ، از چي داري فيلم مي گيري الان ؟ يكي نيست جمعش كنه ؟
فردا صبح از لحظه اي كه چشم باز مي كنم به خانم همسر مي گم امروز واسه ناهار كباب و جوجه سفارش مي ديم بدجوري مزه ش توي دهنم گير كرده !
(2) راننده مي گويد : چه كار كنيم بچه ها پيتزا و شهر بازي مي خواهند از ظهر زده ام بيرون تا پول امشب شام را بگيرم و برگردم ، حالا اگر شهربازي نشد هم مهم نيست اما يه شامي بيرون بخورند… از زمانهاي خودش مي گويد از نوجواني كه با يك ساندويچ اولويه شاپور انگار تمام دنيا را بهش مي داده اند و حالا … مي گويد كه يك پيتزا حداقل مي شه 3500 تومن . بعد به من و خانم همسر مي گه هر وقت خواستيد بچه دار بشيد يادتون باشه يه خروار پول داشته باشی ، یه خروار …
همه اين حرفها را مي گويد ، در جوابش چه بايد بگويم ؟ مي گويم سلامت باشيد ، در دل مي گويم كه سايه ات هميشه بالاي سر بچه هايت باشد .
پياده مي شويم …