آرشیو برای جولای, 2007
آخر دنیا
تو اين تعطيلي دو سه روز رفتيم شمال ، با اينكه كلي توي ترافيك بوديم اما خيلي خوش گذشت . كلي سخت بود تا مدام با حسن آقا صحبت كنيم كه ما را نفروشه !
در مورد وضعيت جاده هم ظاهرا ملت بزرگوار با وجود محدوديت سوخت و بنزين همچنان مشغول هستند ، احتمالا مديريت سوخت براي ما يعني تا جايي كه مصرف كنيم و وقتي نداشتيم حالا يه فكري مي كنيم ديگه ؛ اصلا ايراني را چه به مديريت !
مسافرت به جاهايي مث اصفهان و شيراز و … هم خوبه ، آدم يه جورايي از ديدن خيلي بناها ، خيلي آثار احساس غرور مي كنه ، بعد هم تاسف مي خوره ، اما فكر مي كنم هيچي به اندازه طبيعت به آدمها آرامش نمي ده ، هيچي به اندازه وقتي كه پاهات توي آب دريا و رودخانه باشه آدم را آروم نمي كنه ( هيچي هم به اندازه بي خوابي آدما رو مشوش نمي كنه ! ) ، وقتي به كوه ها نگاه مي كنم فكر مي كنم با عظمت ترين و پايدارترين چيزي است كه در دنيا وجود داره …
يه خونه روستايي نزديك دريا اجاره كرديم كه واسه يه حاج خانومي بود خودش ماجراهايي داشت ، از اين نوار قديمي ها داشت كه وسطش صداي طرف قيژي ويري مي رفت .
بعدش رفتيم رامسر كنار هتل قديم كلي عكس يادگاري گرفتيم ، عكس شاه و فرحي گرفتيم – آخرش نفهميدم شاه مي نشست يا فرح ؟! راستي يه چيزي هم بپرسم شاه ظرف هم مي شوره ؟ – ، از اين عكس قديمي ها گرفتيم كه اونم آخرش آقاهه نفهميد براي چي 4 تا عكس مث هم گرفتيم .
موقع برگشتن كنار تونل كندوان آش رشته خورديم و زير بارون عكس گرفتيم و بيد بيد لرزيديم ، حالا عكسهاي سفر رو مي بينم ، حدود 40-130 تا عكس داريم كه هميناست كه مي مونه … كلي حرف زديم و خنديديم ، آنقدر حرف و سوژه مشترك داشتيم كه فكر كنم اگر سفر تا يكماه ديگه هم به درازا مي كشيد مشكل كمبود سوژه و خنده نداشتيم .
دريا
فلاش
عكس
كباب
آتش
خنده
سبزه
كوه
غذا
آخر دنيا
شاه و شهبانو !
دروغ
آنروز توي تاكسي ، در آن ترافيك كسل كننده مرد مسن به من مي گويد آقا موبايل داريد ؟ قصه اي درباره سماور كه هنوز خاموشش نكرده و … مي گويد . نمي دانم چرا مث آدمهاي ابله در يك شوك ناگهاني مي گويم يك طرفه شده است ، بعد يواشكي موبايل را در حالت سايلنت مي گذارم ، دروغ مي گويم ! به وضوح مشخص است . خودم مي فهمم كه شديد تابلو دروغ گفته ام ، پيرمرد هم احتمالا مي فهمد . پشيمان مي شوم و پيش خودم مي گويم ابله حالا مگه موبايلت رو مي خورد ؟ همچنان در دل به خودم بد و بيراه مي گويم كه خانوم همسر گوشي را از كيفش در مي آورد و به آقاي مسن مي دهد .
مي گويد پدر جان بفرماييد از موبايل من استفاده كنيد . بيشتر شرمنده مي شوم ، از حرفي كه گفته ام … مكالمه خيلي طول نمي كشد و من همچنان در فكرم .
چند ماه پيش در خيابان خانوم و آقايي جلوي مرا گرفتند و براي چند لحظه كوتاه موبايل را امانت خواستند و صحبتشان به آن سوي خط به درازا كشيد و من هم در گوشه خيابان نظاره گر بودم ، شايد دليل اين دروغ همين باشد ، همين است ! اما نمي توانم خودم را گول بزنم ، از خودم خجالت مي كشم . كاش مي توانستم به مرد بگويم دروغ گفتم …
سنگ ، مرگ …
هر چه در ذهنم فكر مي كنم نمي توانم قانع شوم كه سنگسار آدمها ( به هر جرمي ) چه معني دارد ؟ اين حكم از كجا آمده و حتي بر فرض اين كه يك نفر هر عمل خلافي انجام داد ، اين جزا اصلا با روح آدمي مغايرت دارد .
گودال ، آدمي ، سنگ ، سنگ ، خون ، درد ، زجر ، مرگ …
آن آدمهايي كه بالاي گوال هستند و سنگ پرتاب مي كنند به چه چيزي فكر مي كنند ؟ چه تصويري از اين اقدام دارند ؟
آرزو
هميشه از بچگي فكر مي كردم اين داستان ها و كارتون ها كه نشون مي دين ” فرشته و غولي از جايي ظاهر مي شود و مي گويد n آرزو كن تا برآورده كنم ارباب ! ” مي دونيد چيو مي گم كه ؟
اگر من جاي آن آدم باشم و روزي فرشته اي اين درخواست را از من بكن حتما يكي از آرزوهام ( ترجيحا آرزوي آخر ) اين مي شه كه ” لطفا سه تا از آرزوهام را برآورده كن و … ” اين داستان ادامه خواهد داشت .
آرزو ، تخيل ! هميشه زياد به اينا فكر مي كنم . اصلا بيشتر تفكرات در ساعاتي كه جايي براي فكر كردن دارم به همين چيزها مي گذرد . آينده ، آرزو ، موفقيت …