آرشیو برای فوریه, 2007

هنر و عشق

نادر ابراهیمی جمله ای با این مضمون دارد که می گوید برای زندگی عاشقانه حتما باید هنری داشته باشی .
هنر به غیر از بسیاری از خصوصیات درونی که برای خود آدم دارد و آن حس ها و … ، انگار آدم با آن به نقطه آرامش می رسد …
حتی اگر هنرت در سطح خیلی بالایی هم نباشد ، یا شاید هنر اصلا جنبه مادی نداشته باشد و فقط برای هنر باشد ، به قولی فقط برای دلت باشد ، باز هم آن آرامش عجیب تمام وجود آدم را می گیرد . وقتی آدم حالش حسابی گرفته باشه ، وقتی بغض توی گلوی آدم باشه، وقتی آدم حس کنه عصبیه ، زخمه ی تار ،رنگی بر روی بوم می تواند آدم را به حال دیگری ببرد .
همه اینها را گفتم برای اینکه اینجا ، نقاشی های گلناز والا را ببینید ، من خیلی از نقاشی نمی دانم ، اصلا نمی دانم که فلان نقاشی کوبیسم است یا رئال ، فقط به نظرم زیبا آمد ، خیلی زیبا … لحظه ای پیش خودم فکر کردم ای کاش من هم بلد بودم چیزی روی بوم بکشم تا احساسم را خالی کنم . در خیلی از نقاشی ها زندگی را می شود دید …

حادثه ؟

در روزنامه معمولا به دنبال صفحه حوادث نمی گردم ، اصلا سعی می کنم که تیتر این خبرها را هم نبینم . آن روز وقتی همه روزنامه را خواندم به سراغ صفحه حوادث روزنامه اعتماد رفتم . ماجرای دادگاه جوان 23 ساله ای که 9 دختر را با ضربه چاقو مضروب کرده بود – تا حدی که به قول روزنامه نگار به طرز معجزه آسایی نجات یافته اند و دو نفر را هم به قتل رسانده بود .
با خواندن مطلب تنفر تمام وجودم را گرفت ، وقتی در مقابل سوال قاضی که از علت این حملات جویا شده بود گفته بود حجاب آنها به نظرم خیلی مناسب نبود ، فکر کردم که باید این روانی را کشت ! اصلا نمی خواهم پز روشنفکری و رعایت حقوق بشر بدهم که اعدام حرکتی بر ضد حقوق بشر است ، آخر به چه حقی انسانی را به همین سادگی به قتل رسانده است ؟
اصلا نمی خواهم بر سر این موضوع بحث کنم که ناامنی جامعه به کجا رسیده که در وسط شهر و در عصر یک روز پر تردد به همین سادگی چاقو به دست می گیرد و چند ضربه ! اصلا نمی خواهم به این فکر کنم که چرا باید خانواده مقتول بهای خون این قاتل را بپردازند تا کسی که فرزندشان را از آنها گرفته است قصاص کنند ، اصلا نمی خواهم به این فکر کنم که در چند سال اخیر چند حادثه و تجاوزهای این چنینی داشته ایم ، اصلا نمی خواهم …. فقط به نظرم رسید که به چه حقی و با چه تفکری دختر بیست و چند ساله خانواده ای را از آنها گرفته ای .
بعد که مطلب تمام شد به خفاش شب فکر کردم ، به آن جوان مشهدی که روزها تیتر خبرها بود و …

یک مکالمه

صبح زود از تاکسی تلفنی تهران ماشین گرفتم ، هوا هنوز تاریک بود و خیابانها خلوت ، سوار ماشین شدم و در همان دقایق ابتدایی سر صحبت را ( بر خلاف معمول ) با راننده باز کردم ، پرسیدم ” شما همیشه شیفت شب هستید ؟ اصلا این کار شیفتی است یا گردشی یا … ” راننده با متانت خاصی جواب داد من سالهاست که شبها کار می کنم .
روی داشپورت ماشین یک کتاب و مقداری روزنامه بود که معلوم بود مرد با آن سرگرم بوده .
پرسیدم : چه زندگی جالبی ، پس صبح ها در اختیار خودتان هستید و شبها مشغول کار ، اتفاقا خیابانها هم خلوت تر است .
مرد جا افتاده بود ، حدودا پنجاه و اندی سال . جواب داد : مگر در این شهر آرزوها خواب هم معنایی دارد ؟ما باید کار کنیم ، کار کنیم و کار کنیم . نه برای زندگانی برای نفس کشیدن. سالهاست که من روزها در اداره ای کارمند هستم ، غروب استراحت می کنم و شبها تا صبح در این خیابان و تاکسی … این یعنی زندگی من . ادامه داد : شغل شما چیست ؟
جواب دادم .
جواب داد : جوانی و هنوز در ابتدای راه ، بگذار که بچه دار شوی ، سن و سالی ازت بگذرد بعد معنی حرفهایم را کاملا درک می کنی .
گفت پسر بزرگ من مهندسی نرم افزار گرفت مدارک بین المللی مایکروسافت و … به من گفت بابا من برای کار به آمریکا می روم اما اگر تنها 300000 درهم به من قرض بدهی در یک شرکت نفتی بین المللی در دبی کار می کنم ، تمام کارها و مکاتبات را انجام داده ام . مرد گفت : من گردن شکسته از آن تاریخ هر ماه حتی پول قبض موبایل آقا را هم می پردازم ، خدا را شکر در امارات کاری دارد ، مشغول است اما هزینه ها هم …
نپرسیدم پس چرا خودش هزینه ها را تامین نمی کند ، یا چه کار می کند یا این روند تا کی ادامه پیدا می کند یا … گفتم شاید حمل بر دخالت باشد .
مرد در ادامه جواب داد : پسر کوچکم در فلان شهرستان مهندسی مکانیک می خواند ، دانشگاه دولتی ماهی 500 هزار تومان هم برای او می فرستم بابت تامین هزینه اجاره خانه و ایاب و ذهاب و خورد و خوراک … مرد گفت در زمان من ما با حدود 10 – 12 دانشجو در یک جا بودیم ، همیشه غذایمان لوبیا و سیب زمینی بود اما حالا زمانه عوض شده ، آپارتمان می خواهند ، غذا را حتما باید در رستوران خورد و اصلا سبک زندگی طور دیگری است …
اما در کل از اینکه فرزندانش تحصیل کرده بودند ، از اینکه توانسته بود خانواده ای اهل فرهنگ و محترم داشته باشد راضی بود . هر چند که می گفت این تحصیل برای من 20 میلیون تومان هزینه بر می دارد و در نهایت هم باید با هزینه دیگری برایش کاری درست کنم . هر چند که شاید مرد بازاری بچه اش را از کلاس پنجم به در حجره می برد و از او کاسب می سازد . اما به قول خودش می گفت اگر بچه من اینگونه می شد خودم را می کشتم !
نمی دانم … حرف زد و حرف زدم . خیلی مرد محترمی بود . در طول مسیر و در تمام روز به او و حرفهایش فکر کردم . یاد حرف آن آشنایمان افتادم که می گفت تا وقتی بچه بودیم خرج پدر و مادر را می دادیم ، گفتیم بزرگ می شویم بچه دار می شویم و روزی بچه یمان باری از روی دوشمان بر می دارند و خرج می دهند ، حالا بزرگ شدیم و هنوز باید بدویم تا خرج جوانانمان را بدهیم .
به خیلی چیزها ، به خیلی حرفها فکر کردم که حتما شما هم می دانید ، حتما شما هم فکر کرده اید گفتنش تکرار حرفهای قبلی است .

آلبوم

همیشه عکس را خیلی بیشتر از فیلم دوست داشته ام . عکس به نظرم خیلی خاطره انگیز تر است .
دیشب آلبوم عکسهای کودکی را باز کردم و آرام آرام ورق زدم .
از همان بچگی که مرا بغل کرده اند و هیچ چیز به تن ندارم و گویی دارند با من عکس یادگاری می گیرند ( وقتی این عکس را دیدم فکر کردم سالها پیش دوست داشتم این عکس را مخفی کنم ، یا اصلا بیندازمش دور و چقدر خوشحال شدم که هنوز عکسها سر جایش است ) عکسهای بعدی که بزرگتر شده ام ، بغل بابا ، بابایی که آن وقتها خیلی جوان بود ، فکر کردم اینجا چند سالش است ؟ حساب کردم که اینجا حدودا سی سال دارد .
عکسها را با دقت دیدم ، با دقتی که هیچ وقت اینقدر با این توجه ندیده بودم یک ساعت طول کشید .
به آن پتوی زرد و نارنجی که روی آن دراز کشیده بودم ، فکر کردم که این پتو را در ذهن دارم ، تا 5-6 سالگی این پتو در خانه مان بود ، به حاشیه های عکس نگاه کردم ، به بچه های هم سن و سال فامیل که الان هر کدام برای خودشان خانم و آقایی شده اند ! به گرم کن سورمه ای با خط های سفید که در تن دارم ، به مبل ها ، به آن بوفه قدیمی ، به آن چینی های قدیمیه مامان ، به اینکه بعدها در زیر آن کتابخانه بود ، به آن سبد سبز که تویش لباس می گذاشتیم که روی طناب آویزان کنیم و بعدها شده بود سبد اسباب بازی من . به آن سه چرخه قرمز و اینکه چقدر بر سر آن با بچه ها دعوا کردم . به اینکه اینجا کجاست ؟ آن خانه قدیمی مان یا نه جای دیگر ، به آن بخاری فوجیکا زرد رنگ که زمستانها که گازوئیل نداشتیم یه گوشه خانه جای می گرفت ، به آن تلفن سبز رنگ که روی زمین بود و یه سالهایی برای من وسیله بازی بود و با صدای زنگش با تمام قدرت به طرفش می دویدم ، به بچه های همسایه ، که اسم همه را به یاد دارم ، به آن خانه قدیمی مان و فکر کردم آن وقتها چقدر دیوارش خالی بود و بعدها آن تابلوی گرد را در آن وسط گذاشتیم و آن گوشه جا کفشی بود ، به لباسهایی که در عکس به تن داشتم ، به آن گوشه میز توالت مامان که آن عکس قاب شده روی آن مشخص بود ، فکر کردم آن عکس را دقیقا به ذهن دارم ، به گوشه اتاق ، به همه چیز … و فکر کردم چقدر زود می گذرد ، چقدر زود بزرگ می شویم ريال چقدر زود پیر می شویم .

بوی عید

هر سال این موقعها همه جا یه حال و هوای دیگه ای داشت ، خیابونها ، مردم ، سرکار . همه جا انگار بوی سال نو ، بوی عید می اومد . ترانه معروف فرهاد برای عید این مواقع بدجوری به دل می نشست، اما امسال اصلا اینجوری نیست ، نه اینکه فقط من اینطوری نیستم ، فکر می کنم هیچ کس این حال و هوا را ندارد ، همه منتظر عید و روزهای تعطیلی هستند که استراحت کنند ، که از کار دور باشند ، حس می کنم همه کسل هستند ، حس غریبی است …

این روزها

این روزها تلویزیون پر شده از شعرها و سرودهای انقلابی ، نمایش راهپیمایی ها ، فریادها ، خون ، مرگ بر گفتن ها . سریالها همه از “مستانه” شروع می شود و به انقلاب می رسد …
این روزها وقتی تلویزیون را می بینم فکر می کنم که واقعا مردم در آن سالها با تمام اعتقاد به پا خاستند ، با خلوص نیت ! … تلویزیون حتی تصاویر آن روزها را سانسور می کند . در راهپیمایی و تظاهرات فقط زنان محجبه را می بینیم ، پس بقیه کجا هستند ؟
مردم باور داشتند ، یعنی فکر می کردند که این پیرمرد روحانی آنها را نجات خواهد داد . فکر می کردند که آزاد شده اند ، فکر می کردند …
اما چه شد ؟ به کجا رسیدیم ! فکر می کردم چه می شد اگر اینطوری نمی شد ؟ چه می شد اگر همان اوایل شاه می پذیرفت که پادشاه باشد نه مداخله گر در تمام امور سیاسی ، نظامی . چه می شد اگر حداقل در آن اواخر بعضی حرفها ، بعضی نامه ها را جدی می گرفت . چرا سعی نکرد خمینی را از جلوی را بردارد ؟
در روزنامه ها خواندم که مرحوم بازرگان روز بعد از انتخاب خود ، در شورای انقلاب اعلام می کند : که لطفا” در تصمیم خود تجدید نظر کنید ، مطمئن باشید که از روی شناختی که به من دارید انتخاب کرده اید . من شخصی هستم که به دموکراسی و نظرات دیگران معتقدم … ” آه می کشم .
کیهان سال 58 تا 61 را ورق می زنم ، تیترهایی با این مضامین : حرفهای خمینی که ” نه رئیس جمهور خواهم شد ، نه در مسائل سیاسی دخالت می کنم ” ، ” امام آمد ” ، ” امام : من تنها به عنوان پدر پیری شما را به داشتن حجاب اسلامی دعوت می کنم اما اجباری در کار نیست ” ، محاکمه ها ، اعدامها …
چه سالهای سختی بود ، جنگ ، نا امنی و حالا بعد از 28 سال در کجا هستیم .

حق مسلم ما

می گویند انرژی هسته ای حق مسلم ماست …
حق مسلم ما آزادی سیاسی و مطبوعاتی نیست ،
حق مسلم ما آزادی اجتماعی نیست ،
حق مسلم ما زندگی آسوده و وضعیت اقتصادی مناسب و ثبات شغلی نیست ،
حق مسلم ما تساوی حقوق آدمها نیست ،
حق مسلم ما دادگاه های عادلانه با رعایت معیارهای امروزی جهان نیست
انرژی هسته ای حق مسلم ماست …

چرا جواب اینقدر دیر آماده می شود ؟

دیروز که در ماشین نشسته بودم نمی دانم چرا کلمه ” سرطان ” به ذهنم رسید ، تا ظهر فکرم مغشوش بود ، اصلا نمی دانم چرا بدون هیچ تشخیصی ، بدون هیچ آزمایشی خیلی ناگهانی این کلمه مزخرف به ذهنم خطور کرد . به خودم گفتم چرند نگو ، اصلا تو چه می فهمی ؟ می تواند هزار جور مرض باشد ، شاید اصلا یک غده خیلی معمولی و کوچک باشد !
حوالی ظهر تماس گرفتم که حالش چطور است ؟ نتیجه را کی می دهند ؟ بعد فکر کردم برای دفعه بعد که رفت دکتر خودم باهاش می رم . دفعه آخر نرفتم ، تنبلی کردم یا نه راستش را بگویم نمی خواستم خودم را نگران نشان دهم ، دراز کشیدم روی مبل و فکر کردم ای کاش چیزی نباشد .
وقتی آمد صبر کردم تا خودش چیزی بگوید بعد به صورتش نگاه کردم ، فکر کردم اگر خدای ناکرده چیزی باشد نمی گوید سعی کردم از رفتارش متوجه شوم ، اما چیزی نبود ، مطمئن شدم چیزی نبوده …
موقع برگشتن از سرکار پیش خودم فکر کردم سن و سال … بعد به خودم جواب دادم ، نه خیلی مانده سنی نداره که ! بعد دوباره فکر کردم کاش هیچ وقت کسی پیر نمی شد ، کاش . . .
نمی دانم چرا ” سرطان ” در ذهنم معادل مرگ قرار گرفته ، شاید برای همه اینطوری باشد بعد فکر کردم به کسانی را که می شناختم و سرطان داشته اند ، به آشنایی دور که از سرطان خون مرد ، پیر بود … اواخر حالش خیلی بهتر شده بود ، همه فکر می کردند درمان شده و اما خیلی طولانی نشد ، شاید یک هفته بعد .
پیرمردی که خیلی زود رنجور شد ، این اواخر دیگر آن پیرمرد سرحال و همیشه آماده نبود . فکر کردم در تمام این مدت زندگی به اندازه این ماههای آخر پیر و رنجور نشده بود . نمی دانم چرا به ” شیمی درمانی ” فکر کردم ، اینکه موهای سر پیرزن ریخته بود ، اصلا خودم ندیده بودمش از حرفهای دیگران فهمیدم ، لاغر و رنگ پریده شده ، راه آخرست کاری نمی شود کرد . بچه ها امیدوارم بودند .
چرا جواب اینقدر دیر آماده می شود ؟ فکرم مغشوش است !

برای مذهبیون

در این پست اصلا قصد محکوم کردن عده ای از مردم را ندارم ، اصلا قصد ندارم به عقاید کسی – خصوصا عقاید مذهبی – توهین کرده باشم ، قبل از نوشتن هر توضیحی می گویم که خودم هم مذهب را قبول دارم ، خودم هم به خیلی از اصول اعتقادی ، مذهبی ، انسانی معتقدم اما چیزهایی است که در دلم مانده و باید بگویم …
خودم سالهاست که در هیچ مراسمی شرکت نمی کنم ، یعنی نه حال و حوصله گریه و زاری دارم و نه حوصله حرفها و عربده های مداحان و مذهبیون ! شدیدا به این نکته معتقدم که خیلی از این حرفها خود بزرگترین ضربه را به دین می زند ، بسیاری از حرفها تحریف مستقیم دین است . مخصوصا در دنیای امروز چه کسی این آسمان ، ریسمان بافتنها را قبول می کند ؟ چرا برای بزرگ جلوه دادن یک چیزی آنقدر از ذهنیاتتان مطلب دنبال هم می چیند تا ارج و قرب آن مطلب را هم از بین ببرید ؟ خیلی از حرفهای شما شاید برای یک پیرمرد و پیرزن مذهبی و سنتی باور پذیر باشد اما برای من مضحک است چرا باید قبول کنم شیری از جنگل غرید و آسمان شکافت و خورشید غروب کرد و … ؟ این را از کدام کتاب و روایت تاریخی بیان می کنید ؟ از چه منبعی ؟
برای من که امام حسین مورد تقدیس است این صداهای ناهنجار که در ضبط ماشینها می شنوم و ” حسین ، حسین ” را با بدترین صدا و شکل ممکن تکرار می کند اصلا تامل برانگیز نیست ، از خیلی از این حرفها اصلا مظلومیت و حقانیت انعکاس نمی یابد !
ظهر عاشورا بسیاری از دسته ها بزرگی که در سطح شهر مشغول عزاداری هستند ، تمام تلاش خود را به بستن بیشتر خیابانهای بزرگ معطوف می کنند ، حتی اگر این نباشد وقتی که شهر و جمعیت گسترش می یابد دیگر نمی توان آنرا به طریق سنتی اداره کرد ، دیگر نباید به یک دسته کوچک اجازه داد که یک خیابان و حتی بزرگراه پر رفت و آمد را ببندند … حداقل می توان آنها را سازماندهی کرد که مانند راهپیمایی ها این خیابانها را ببندید ، مسیر حرکت اینجاست . بیچاره مردمی که در ظهر یک روز کار مهمی دارند و باید ساعتها پشت سر یک دسته بنشینند و منتظر باشند .
حرف دیگری دارم ، نمی دانم چرا خیلی از افرادی که مذهبی هستند آن بیت معروف “واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند ” را در ذهنم متجلی می کنند ، مگر نه اینکه مذهب همان نیکی ها را یادآوری می کند ؟ مگر نه اینکه توصیه به خوبی می کند ؟ مگر نه اینکه خوبی و نیکی در همه اعصار و زبانها تا حدود زیادی معنی مشابه دارد ؟ پس چرا وقتی بلافاصله از هیات بیرون می آیی دوباره همان رفتارهایی را حتی خودت همه باور داری که قبیح است تکرار می کنی ؟ پس آن حرفها ، آن تاملات چه تاثیری بر روی روح و روانت گذاشته است ؟