آرشیو برای آگوست, 2006
فضولی و صداقت …
(1) یک دفترچه ای را آن بالای کتابخانه دیدم و فضولی اجازه نداد که بازش نکنم . شاید نباید می خواندم اما کمی این طرف و آن طرف رفتم و آخر نتوانستم . بیشتر برایم شکل سالنامه جالب بود اما بازش کردم یک سری یادداشتها بود ، ورق که زدم فهمیدم که از این یادداشتهایی است که خانومها در جلسات قرآن و موعظه ها یادداشت برداشته اند . ( این را بیشتر از روی نوع نوشتن و محتویات دفترچه متوجه شدم ، مشخص بود که تند تند یادداشت شده )
سعی کردم تند تند ورق بزنیم ، در روی یکی از صفحات جمله ای با این مضمون نوشته شده بود که : ” مردها همیشه حرف حق و درست را می زنند ، حتی اگر پست ترین آنها باشند ” ظاهرا یکی از صحبتهای خانم جلسه ای بوده !
این یادداشت را که دیدم زودی دفترچه را بستم و گذاشتم سرجای قبلی و سعی کردم دیگر به این جمله فکر نکنم و آنرا از ذهنم خارج کنم .
(2) توی تاکسی نشسته بودم دو نفر جوان پشت سرم در حال حرف زدن بودند ، نمی خواستم گوش کنم اما آنقدر آرام صحبت نمی کردند که بی خیال بشوم ، از طرفی موضوع صحبت هم برایم جالب بود . سر تخت طاووس که رسیدیم یکی در ادامه صحبتهایش گفت:
- در خانه ما که اینطوری نیست ، کسی در مسائل شخصی کسی دخالت نمی کند ، ممکن است راهنمایی یا توصیه ای در کار باشد اما دخالت نیست . مثلا خواهر من گوشی تلفن را دستش می گیرد و پچ پچ صحبت می کند . من هم می دانم که این یک دوست معمولی نیست ، به هر حال ما هم که بچه نیستیم ! دست خودمون هم تو کاره …
- دوستش بلافاصله پرسید : یعنی برات جالب نیست بدونی طرف کیه ؟
- حتما یک پسر ، یک پسر مثل من ، مثل تو ! حتما اگر بخواهد ؛ دوستش را معرفی می کند دیگر ! ممکن است من ازش بخواهم مراقب باشد ، ممکن است بگویم اگر خودت دوست داری ما را به هم معرفی کن اما دخالتی نمی کنم . می دونی چرا ؟ چون خواهر من هم مثل من و تو آدمه ! چطور تو دوست دختر داری من دارم ، بعد انتظار داریم اون دوست پسر نداشته باشه ؟ چطور من و تو عقلمون می رسه بعد عقل اون نمی رسه ؟
- جالبه ! خیلی روابط جالبی توی خانه تان دارید ، پدر و مادرت چطور ؟ برخوردی نمی کنند ؟
- نه ! شاید آنها دورادور مراقب باشند اما در کار ما دخالتی نمی کنند ، به این باور رسیده اند که بچه هایشان بزرگ شده اند و خودشان می دانند …
ماشین به سر حافظ نزدیک شده بود و من پیاده شدم ، توی راه مدام به این حرفها فکر می کردم . شاید بگویید بی غیرتی است ، شاید بگویید بی مسئولیتی است اما من طرز تفکر آن خانواده را می پسندم ، من این را می پسندم که حداقل بدانیم که خواهر ما هم به این شعور رسیده ، این را بفهمیم که اگر ما نیاز به صحبت با یک جنس مخالف را حس می کنیم او هم این حس را دارد …
بحث طولانی است که شاید در این چند سطر نگنجد ، شاید بگویید چارچوب این رابطه کجاست ؟ شاید بگویید جامعه خیلی خراب است ! شاید …. نمی دانم ! یعنی شاید آدم تا با چیزهایی درگیر نشده دقیقا نمی داند یا اگر چیزی بگوید فقط حرف است .
اما فکر می کنم حتی در وجود من ، که هر از گاهی دم از امروزی بودن می زنم چیزهایی از یک مرد متعصب ایرانی وجود دارد ! چیزهایی که خیلی از آنها باید زدوده شود .
به دور از هیاهو
(۱) توی جنگلهای شمال ، جایی که صدای هیچ ماشینی شنیده نشه ؛ به دور از زندگی شهرنشینی امروز . جایی که صدای رودخانه باشد ، کوه ، سر سبزی ، آبشار . . .
مثل همون بچگی ها که از برگشتن بیزار بودم – آن روزهایی که هزار جور برای نرفتن نقشه می کشیدم – کاش باز هم می ماندم ! ( یکبار حتی نقشه پنچر کردن ماشین را کشیدم ، اون هم نه یک چرخ همه چرخها که شاید یک روزی بیشتر بمانیم )این بار هم دوست داشتم چند روزی بیشتر می ماندم ، اما این بار مشغله ها اجازه نمی داد .
دیشب که عکسهای سفر را با خانم همسر می دیدیم گفتم که این عکسها امروز دیدن نداره ، این عکسها را باید 10 سال دیگر ببینیم . تا یاد این روزها بیفتیم تا بیشتر به این فکر کنیم که چقدر خوش گذشته بود . . .
(2) سالها پیش به این موضوع فکر می کردم که خب مگر چه اشکالی دارد زن آدم درس بخواند و حتی مدرکش بالاتر از همسرش باشد ؟ همان پز و افاده هایی را که خیلی ها دارند . . .
اما چند وقت پیش وقتی که این موضوع جدی تر شده بود و هر دو خود را برای آزمون آماده می کردیم دوست داشتم که دلم هم حرف زبانم را بگوید اما در ناخود اگاه وجودم حس می کردم نه ! اینطور دوست ندارم . حس می کردم دلم می خواهد یا هر دو قبول بشویم یا من ! شاید زبانم چیز دیگری می گفت اما اگر صادقانه بگویم دلم راضی نبود .
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اون مهدی خودخواه را سرجای خودش نشوندم ! بالاخره قانع کردمش که نه خودخواه نباش ، قانع کردمش که آدم باش ! قانع کردمش که ممکن این موقعیت برای خودت هم پیش بیاد بعد دوست داشتی خانوم همسر هم چنین فکری می کرد ؟ بعد دوباره پیش خودم گفتم مگر اوایل شعار نمی دادی که موفقیت هر کدام از ما موفقیت دیگری است ؟ حالا حتما موفقیت باید برای تو باشد ؟
خلاصه بعد از کلی فکر کردن توانستم دلم را هم با زبانم یکی کنم ، حالا دلم هم اگر که خانوم همسر قبول شود ، ناراحت که نمی شود ، خوشحال هم خواهد شد .
(3) پیوندهای روزانه را دارید دیگه ؟
توقع
(1) چند سال پیش در کتابی در مورد ” توقع داشتن ” خوانده بودم ، از آن به بعد واقعا سعی کردم که توقع ام را از دیگران کم کنم ، سعی کردم این را توی کله ام فرو کنم که همه وظیفه ندارند که آنگونه رفتار کنند که من انتظار دارم . اما بعضی وقتها فراموش می کنم !
بیشتر هم در مورد افراد نزدیک به خودم فراموش می کنم . اگر این را در ذهنمان جا بیندازیم هم خودمان راحت زندگی می کنیم و هم زندگی را به کام دیگران تلخ نمی کنیم . یادمان باشد که زندگی را فقط خودمان می سازیم ، اطرافیان وظیفه ندارند که در طول زندگی به ما سرویس دهی بکنند . به قول ” لئوبوسکالیا” ما قلمویی در دست داریم که با آن خودمان زندگی را ترسیم می کنیم ، می توانیم برای خودمان دنیایی خوب و قشنگ بیافرینیم و یا برای خودمان جهنمی خلق کنیم .
(2) وبلاگم را دوست دارم ! برای کسی نمی نویسم اما این نوشتن را دوست دارم . نوشتن برایم دغدغه نیست اما دوست دارم هر از گاهی اینجا یادداشتی بنویسم . می خواهم در این وبلاگ خود خودم باشم اما گاهی در این وبلاگ چیزی می شوم که دوست دارم باشم . شاید یک روزی برای اینجا یک دامین .com گرفتم …