آرشیو برای جولای, 2006
زندگی:گذشته/آینده
من به گذشته هایم زیاد فکر می کنم ، به آینده هم !
بعضی وقتها دلم هوای چند سال قبل را می کند ، دانشگاهها ، شیطنت ها ، عاشقانه ها ، ادا و اصول و قر و فرها ، مو بلند کردنها و ژیگول بازی ، موسیقی، ادای روشنفکرها را در آوردن ، بحثهای سیاسی و اصلاح طلبان ، وقت آزاد – که همه را چقدر ارزان از دست دادم – خنده ها …
بعضی وقتها حتی به عقب تر ، دوران دبیرستان ، حس و حال آن دوران ، فوتبال بازی کردنها و دوره آغاز به جوانی .
دوران اوج اصلاحات و روزنامه های رنگارنگ ، که موقع آمدن در بین راه همه را می خریدم از خرداد تا صبح امروز و عصر آزادگان و مو به مو می خواندم ، توضیح می دادم !
بازی با کلمات
(1) نمی گم دوست دارم با یکی از این برادران استشهادی صحبت کنم ، چون واقعا تحمل خیلی افراد با طرز تفکرهای عجیب برایم مشکل است ، شاید این مشکل از من باشد اما فکر می کنم هیچکدام زبان هم را نمی فهمیم و مهمتر اینکه هیچکدام هم نخواهیم توانست ذهنیت یکدیگر را تغییر دهیم اما چطور می شود که یک فرد را شستشوی مغزی بدهند ، به خودش مواد منفجره ببندد و در جمعی – که معمولا افراد غیر نظامی آن بیش از افراد نظامی اش است – اقدام به عملیات استشهادی !! بکند .
واقعا حیرانم که چرا اگر اتفاقی ساده تر از این برای خودمان بیفتم بوق و کرنا در دست می گیرم و های و هوی که عملیات تروریستی کرده اند اما برای ما می شود عملیات استشهادی … ؟ با این رفتار و طرز تفکر از این هم شاکی هستیم که چرا دنیا به ایران و مسلمانان به چشم تروریست نگاه می کند ؟
کجای اسلام می گوید که به این شیوه جان خود و دیگران به مخاطره بیندازیم ؟ اگر جان باختن به همین سادگی باشد پس چرا می گوییم ” خود کشی ” گناه کبیره است ؟
به نظرم اینها فقط بازی با لغات است ، عملیات استشهادی !
به قول ابراهیم نبوی که :
” چون این افراد به صورت داوطلبانه و براساس تصمیم شخصی می خواهند خودشان و دیگران را منفجر کنند، از مسوولان پلیس لبنان و سوریه و فلسطین و نیروهای نظامی اسرائیل درخواست می شود با این افراد همکاری نموده، با توجه به اینکه غربیه هستند، در خرید اتومبیل و در اختیار قرار دادن مترجم و پیدا کردن محل مناسب برای انفجار با این برادران همکاری نمایند … “
(2) قسمت زیادی از پست قبلی من هم درباره فرزاد حسنی و برنامه کوله پشتی ، همین خانم” آرین” است که ابراهیم نبوی امروز از آن نوشته است ، لینک را از لینک را از اینجا ببینید …
(3) واقعا در این دوران و اون هم در خود تهران و نه روستاهای کوچک و دوره افتاده – که همه دم از آگاهی و … می زنند – خیلی عجیبه که آدم دختر مدرسه ای رو شوهر بده – حالا مدرسه ای می گم یعنی مثلا حتی دبیرستان – مطمئنم که اکثرا” پس از سالها پشیمان می شوند و مجبورند به اینکه زندگی را تحمل کنند.
نمی دانم که واقعا اون دختر در اون سن و سال از زندگی چه می داند؟ چرا اصرار دارند که به این زودی او را وارد گود زندگی مشترک کنند ؟ نمی دانم چرا اجازه نمی دهند که درس بخواند ، وارد اجتماع شود و بتواند حداقل با چشم باز و شناخت بیشتری از زندگی و جنس مخالف زندگی را شروع کند ؟ یاد اون سکانس از فیلم ” کاغذ بی خط افتادم ” که زن به مرد می گه : ” می تونی ده دفعه بگی روزی صد بار می شورم ، می پزم ، می سابم ؟ “
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند ؟
ازم می پرسه می تونی برای روزهای ” … شنبه ” بیای یه جایی یه مراسم دعا دارن و یه سینه زنی ، مث خیلی از مراسم بیرون نیست ، خیلی حال می ده ! بهش گفتم بی خیال ما شو ! ما تا همین یه تیکه راهش رو هم به زور داریم می آیم . من اصلا حوصله روضه و مصیبت ندارم – به قول یکی از این فیلمها ما خودمون مصیبتیم داداش ! – تقریبا 8-7 سالیه که من دیگه پامو توی این مجالس نذاشتم ، آشناها هم دیگه کاملا این موضوع رو درک کردن که به من نگن بیا این عاشورا بریم فلان هیات ، این واقعا یه چیز دیگه ست . به نظرم این مراسم سالهاست که برای عده ای شده یه نون دونی ، اصلا یک دکان و یک راه کسب درآمد .
کاری که خیلی در این مراسم مرسوم شده تحریف دین است ، نقل قولهایی که خیلی محکم ذکر می کنند خودش بزرگترین ضربه را به دین می زند .
مگر نه اینکه دین یک مساله شخصی است ؟ پس برای چه باید در این مراسم بنشینیم و به حرفهای کسی که خود حقیقتا” به این اصول اعتقاد ندارد گوش بدهیم؟– حالا نمی گویم همه ، اما اکثرشان –
مگر نه اینکه نماز خواندن برای خداست؟ نباید از سر ریا باشد ؟ پس برای چه یک سازمان و مساجد به فلان روحانی پول می دهند که بیاید و مثلا 8 رکعت نماز در اینجا بخواند ؟ خیلی دوست داشتم یک روز از یکی از این حاج آقاها می پرسیدم ، حاج آقا من خودم نماز می خوانم ، من خودم اصول را قبول دارم و مهر مرتد بر من نزنید اما این نمازی که برای ما می خوانید هر رکعتش چقدر تمام می شود ؟
وقتی دین و سیاستمان با هم مخلوط می شود ، مبلغ دینی مان رئیس جمهوری است و کارشناس در همه مسائل علمی ، فرهنگی ، سیاسی و … .
فرزاد حسنی روبروی دوربین تلویزیون قرار می گیرد ، اجازه دارد با هر کسی در هر منصب ، سن و سال و رده ای شوخی کند ، پر رویی کند و در برنامه ای مدام از احادیث و روایات بگوید ، جلوی دوربین اشک بریزد و تحت تاثیر قرار بگیرد . جز این است که این را راهی برای پول در آوردن پیدا کرده ؟
حاج آقایی تماس می گیرد و از حق الناس می گوید ! از این حاج آقاها در محیط کار و جامعه بسیار دیده ام ، حاج آقایی که باعث می شود کارمندی را از یک سازمان بیرون کنند و پسر حاج آقا در همان بخش مشغول شود . می دانم که هر شخصی مسئول رفتار خودش است اما چیزی که در جامعه پیش آمده است را ببینید .
بیچاره ملت که این برنامه ها را به خوردشان می دهند ، می بینند ، متحول می شوند و می گویند چه برنامه جالبی بود …
اما حافظ عجب شعری دارد :
واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مرد ایرانی برای روز زن
(1) یه همکاری داشتیم در ظاهر آدم ساده و معقولی می اومد ، جوون بود و به 30 سال نمی رسید . اما از اون حزب الهی های تیر !
یکبار ازم پرسید ما می خوایم با قطار بریم مشهد ، به نظرت می شه یه کوپه بگیرم که فقط خانوم باشن که مثلا نفر روبرویی آقا نباشه که خانومم معذب بشه . فکر کردم و گفتم نه شاید بتونی کوپه خانوادگی بگیری اما نمی شه که یه کوپه خانومانه بگیری بعد خودتم بشینی کنار خانومت اگه دوست داری می تونی یه کوپه اختصاصی بگیری .
بعد یه کمی فکر کرد گفت می تونم به نام خودم بلیت بگیرم ؟ گفتم یعنی هر دو تا رو ؟ مگه می خوای تنها بری ؟ گفت نه به هر حال اسم خانومم رو کسی نبینه و …
من فقط دیگه داشتم شاخ در می آوردم سعی کردم بحث رو تموم کنم و گفتم نمی دونم من !
فکرش رو بکنید در این دوره و زمونه یک مرد سنتی ایرانی ، آنقدر متعصب می شه که حتی نمی خواد اسم زنش رو به زبون بیاره ! هنوزم بعضیا هستن که مثلا اگه بخوان اسم دخترشون رو هم بیارن می گن ” خواهر … ” بعد اسم پسرشون رو می آرن . حساب بکنید فردا این دختر با این تفکر قرار است وارد اجتماع شود .
البته نمی دونم شاید نتوان همه تقصیرها را به گردن مردها انداخت ، به خاطر اینکه حتما زن جوان این آقا هم طرز تفکری مانند او دارد که پذیرفته است در کنار مردی با این طرز تفکر زندگی کند .
یکی حرف جالبی می زد که معنی دوست داشتن و زندگی مشترک اسیری نیست !
(2) زیتون یه مطلبی درباره ” مهمونی ” نوشته اینو بخونید بعد مقایسه کنید با مطلب بالا .
(3) دنبال یک کتاب می گردم در مورد کنترل رفتار ! کسی نیست که به من یاری رساند ؟
مشاور رئیس جمهور و حجاب
(1) لینکی که در پیوندهای روزانه امروز اضافه کردم (معاون رییس جمهور: حجاب در ایران آزاد است ) شاید بهانه ای برای نوشتن این مطلب شد .
دیشب با خانم همسر به یکی از این پاساژهای خرید رفتیم تا گشتی بزنیم و عصر جمعه ای ، کمی مشغول باشیم . خیلی جالب بود در پاساژ و خیابانهای اطراف خانمها با آرایشهای غلیظ ، آخرین مدلهای لباس و ساقهای به نمایش در آمده در حال چرخیدن و خرید بودند .
به خانم همسر گفتم اینا اگه بخوان برن عروسی چیکار می کنن پس ؟ گفت هیچی همینجوری دیگه ! واقعا هم راست می گفت ، چون به نظرم بالاتر از این – حتی اگر بخواهند هم – نمی شود آرایش کرد …
اصلا بحث من بدحجابی و بی حجابی نیست و نوع پوشش نیست ، که چیزی که امروز شاهد آن هستیم سخت گیریها و سیاستهایی است که در طی بیست و چند ساله قبل اعمال کرده اند .
به نظرم حجاب امر کاملا شخصی است و نباید با اعمال زور و بخشنامه و سلیقه به تعیین الگو برای جامعه پرداخت ، حتی آرایش کردن برای خانمها جزء ضروریات است ، انسان طبیعتا” زیبایی را دوست دارد و خصوصا” این برای خانمها از اهمیت ویيه ای برخوردار است (حتی برای روحیه خودشان نه لزوما برای کسی) اما لباس پوشیدن و آرایش کردنهای افراطی خانمها – آن هم نه برای مراسم خاصی و فقط برای چرخیدن و خرید کردن – اینکه خانمی حداقل یکساعت از وقت خود را صرف لاک زدن به ناخنها بکند – به نظرم بیشتر این را می رساند که این خانم چقدر خود را دست کم گرفته ، چرا به جای این همه وقت گذاشتن برای این کار سعی نمی کند در کارهای مهمتری در جامعه مشارکت کند ؟ چرا به جای این همه زمانی که به بررسی مدها و خرید می گذراند سعی نمی کند سطح اطلاعات عمومی خودش را بالا ببرد تا جایگاه واقعی زن را پیدا کند ؟ به نظرم با این بزک ها بدجوری خود را آلت دست مردان قرار می دهند ، یه نوعی خود را به مسائل بسیار بی اهمیت تری مشغول می کنند .
من خانم دکتری را می شناسم که به مسائل حجاب و عقیدتی اسلامی ظاهری معتقد نیست ، و مسلما” اصلا هم اصراری برای روسری به سر گذاشتن ندارد ، اما اگر چهره اش را ببینید با توجه به جایگاه اجتماعی و مشغولیتی که دارد متوجه سادگی او خواهید شد .
این فقط سلیقه شخصی من بود !
(2) ما باید یاد بگیریم از هم ناراحت نشیم ، باید یاد بگیریم که مشکلاتمون را با حرف زدن بر طرف بکنیم . باید یاد بگیریم که معنای زندگی ، معنای عشق به اسارت کشیدن همدیگر نیست .
نیک آهنگ و 18 تیر
امروز در وبگردی های روزانه سری به وبلاگ ” نیک آهنگ کوثر ” زدم و این کاریکاتور را دیدم .
پریروز سالگرد 18 تیر بود ، صیح آن روز وقتی سرکار پرسیدم امروز چندمه و همکاران گفتند هجدهم ، ناخوداگاه بلند گفتم هجده تیر !
اعتراف می کنم که خاتمی را دوست داشتم و هر دو دوره به نفع او در انتخابات رای دادم ، وقتی برای اولین بار در دانشگاه تهران سخنرانی کرد از تلویزیون با شور و شوقی نه کمتر از دانشجویان حاضر در جلسه این انتخاب را ستودم و بعد از او دیگر رای ندادم .
به نظرم خاتمی انسان بزرگ و شریفی بود که نباید خود را به سیاست آلوده می کرد . اما در خیلی روزهای این هشت سال به عنوان یک طرفدار جوان از برخوردهایی که باید انجام می داد و نداد بر آشفتم و نتوانستم خودم را قانع کنم که در جمعی است که نمی تواند کاری انجام دهد ، نمی توانست اما حداقل می توانست گزارشی به مردمی که به امیدی به وی رای دادند بدهد ، می توانست کناره گیری کند . هیچ وقت نتوانستم سخنان یاران او حلاجی کنم که این بزرگمرد از جفایی که در حقش شد گذشت . اما از جفایی که در حق این 20 میلیون رای که به نام او در صندوق ریختند چطور ؟
غیر منصفانه حرف نمی زنم ، هشت سال دوره اصلاحات دستاوردهایی هم داشت ، کمال بی انصافی است اگر که بگوییم در این هشت ساله هیچ تغییری نداشتیم ، حرکتی رو به جلو انجام نشد اما ذهنم قانع نمی شود .
رئیس جمهور جدای از همه خصیصه های مدیریتی و دانشی که باید داشته باشد ، باید شجاع باشد تا بتواند از عهده وظایفی که قانون و مردم بر روی دوش او گذاشتند هم برآید . کنار آمدن تا کی ؟ بستن روزنامه ها ، دستگیری روزنامه نگاران ، قتلهای زنجیره ای ، حادثه کوی دانشگاه و … در آخر کار هم انتخابات ریاست جمهوری که به آن صورت برگزار شد ( علیرغم های و هوی و سر و صدایی که وزارت کشور انجام داد ) همه اینها از بزرگترین سیاهی های دوران 8 ساله آقای خاتمی است ، خاتمی نیامد که بازی بدهد اما خودش هم در یک بازی قرار گرفت .
قبول کنیم که نباید از یک نفر بت و قدیس بسازیم ، اگر بگوییم خاتمی بدون اشکال بود ، اگر بگوییم خاتمی در فشار قرار گرفته بود ، اگر بگوییم خاتمی چاره ای نداشت پس چه کسی مسئول پاسخگویی به سوالات بالاست ؟
اما کاریکاتور جالب که از نیک آهنگ دیدم ، نمی دانم حتی خاتمی برای واکنش با این حرکت استخاره کرد یا نه به راحتی کنار کشید !
نگاه ویژه به خوانندگی …
بانگ موذن مرا کشد به مسجد
ناله جان سوز تار اگر گذارد
حبیب اگر گذارد ، جانم اگر گذارد
(1) خیلی مسخره ست که بدتر از من هیچوقت پاتو از کشور بیرون نذاشته باشی بعد هم مرتبا بخوای از واژه های غیرفارسی برای کلمات استفاده کنی ، نمی گم به سیستم بگو سامانه ، به کامپیوتر بگو رایانه یا هلیکوپتر برات بشه چرخ بال ! اما ” ويژه” یا “خاص” ( درست یا غلط فارسی یا بیگانه ) کلمه ای بسیار متعارف در فارسی است این راحت تره یا اینکه بخوای بگی ” خیلی specially ” ؟؟ اونم در مورد مطلب به این سادگی و کشکی !
(2) ماهواره روشنه ، ” شهره ” داره می خونه … در هر صحنه لباس عوض می کنه ، دامن کوتاهی به پا دارد ، روی تخت می شینه ، پاشو روی پاش می اندازه، روی تخت می شینه ، به دیوار تکیه می ده !
ازم می پرسه این چرا اینجوری می کنه ؟
می گم این برای خوندن نیومده که ، اومده پر و پاچه اش رو نشون بده . یعنی اصلا بنده خدا نمی تونه بخونه !
این روزها معنی هنر ، خوانندگی ، موسیقی و همه عوض شده ! واقعا سعی می کنند به زور تصویر و بیکینی پوشان و رقاصان موسیقی را به خورد ملت بدهند … واقعا با نگاهی متعصبانه به قضیه نمی کنم اصلا هم بحث غرب گرایی و … ندارم صحبتم فقط این است که ترانه های امروزی اکثرا فاقد کیفیت لازم است ( از نظر ترانه ، موسیقی و حتی صدای خواننده ، ترانه های مخصوصا لس آنجلسی ها که دیگر معرکه است ! بعضی که فقط 3-2 بیت را مرتبا” تکرار می کنند)
بیشتر از این حیرانم که با هر کدام که مصاحبه می کنند می گویند روی این آلبوم یک سال است که داریم کار می کنیم و هزارها تعریف و تمجید ، روی کجای این آلبوم یکسال است که کار می کنید ؟
آلبومهایی که اکثرا می بینیم و می شنویم ، مثل این است که شعرها را شب ها سروده اند و فردای آنروز تا قبل از ظهر موسیقی و به اصطلاح تنظیم تا شب هم خواننده می ره برای ضبط و … !
وقتی دوربین مرتبا” روی باسن خانوم سوژه زوم کرده و تا جایی که مقدور است پاها را به سمت بالا سیر می کند دیگر چه حرفی باقی می ماند ؟
حالا بعدا مفصل تر از موسیقی های امروزی خواهم نوشت .
خوبیها
(1) خیلی جالبه ! آدم با کسی که بزرگ شده ، یعنی یه جورایی زندگی کرده ( مث برادر ، خواهر یا یه فامیل خیلی نزدیک ) بعد ببینه اون بزرگ شده ، ازدواج کرده ، رفته سر خونه و زندگی خودش ، نه ؟
(2) دیروز توی تاکسی راننده محترم سر حرف یک جریانی شروع کرد به انتقاد از تیم ملی که … .
بعد هم که مشخصا حرف به” علی دائی ” می رسه و هر چی که می تونست نثارش کرد .
واقعا ملت عجیبی هستیم ، قهرمانان ما ، سیاستمداران ما ، همه و همه تا وقتی که در اوج هستند برایمان عزیز هستند ، وای به روزی که – به هر دلیلی – نتوانند افتخاری بیافرینند ، وای به روزی که از صحنه کنار بروند آنچنان آنان را مورد حمله قرار می دهیم که انگار نه انگار این همان بازیکن ، همان قهرمان سالهای پیش ماست ، انگار نه انگار که شاید برای ما سالها افتخار کسب کرده و حالا شاید در یک بازی نتوانسته ….
قصد دفاع از عملکرد هیچ کس را ندارم اما این را بپذیریم که خوبیها را زود فراموش می کنیم و ناسپاسی می کنیم .
(3) در مغازه سلمانی ، آقای آرایشگر در زمینه های مختلف مشتریان را راهنمایی می کرد . در این یکی دو ساعت از زمینه های مختلف فنی ( یک دستگاه فن گرما ساز ) ، تا مساله مالیاتی یکی از کسبه که نشسته بود ، تا کارشناسی مسائل مختلف ورزشی و البته سیاسی !
فکر نمی کنم اگر حرفی – در هر مورد می گفتی – ” نمی دانم ” می شنیدی ! لامصب در کلیه زمینه ها کارشناس و خبره بود !!
در دوران راهنمایی معلمی داشتیم که می گفت ما کارشناس همه مسائل مختلف هستیم هیچ موردی نیست که بگویند و بگوییم ” نمی دانم ، اطلاعی ندارم ” اگر بگویند موشک اتمی ، قلب مصنوعی ، کوفت یا زهرمار همه ما کارشناس و دانشمند هستیم .
(4) بعضی کلا آدمهای خوش بینی هستند و بعضیا بد بین ! تازگی با یک آدم خیلی خوش بین آشنا شدم ، نگاه جالبی به جریانات داره . هیچ کس از نظرش مشکل دار و … نیست ، مگر اینکه عکسش به او ثابت شود .
این روزها برای اکثر ما بر عکس این مورد صادق است – شاید به خاطر وضعیت موجود حق داشته باشیم ، نمی دانم – اما از نظر ما همه مقصرند مگر اینکه عکس آن ثابت شود !
یادم نرود که…
(1) دقت کردین یه جاهایی می بینی آقای رئیس با بچه اش می آد ، همه کارمندان و کارکنان دور و برش می پلکند ، قربون صدقه اش می روند که چقدر قشنگه ، چقدر نازه ، کلاس چندمی ؟ آخی ، نازی و …
اما در همین شرکت – حتی به طور همزمان – اگر نگهبان ، سرایدار و یا یک کارمند جزء شرکت هم با بچه اش آمده باشد حتی اگر اون بچه به مراتب بامزه تر و دوست داشتنی تر از بچه رئیس محترم باشه هیچ کس دست نوازشی به سرش نمی کشد .
ما آدم بزرگها بعضی وقتها شدیدا” همه چیز را زیر پای می گذاریم .
(2) چند وقت پیش وقتی به بابام نگاه کردم دیدم چقدر موهاش نسبت به چند سال پیش سفید شده ، چقدر خسته تر از گذشته شده ، یه لحظه دلم سوخت . یه لحظه ناراحت شدم – فرقی نمی کنه پدر یا مادر – فکر کردم که یقینا” اینها از خیلی چیزهای زندگی خودشان گذشته اند ، خیلی جاها وقتی ما بچه تر بودیم و یا همین حالا از ما دفاع کرده اند ، در کنار ما بوده اند ، از خیلی کارهای ما گذشت کرده اند . در تمام این بیست و چند سال … در تمام این مدت دلخوشی شان ما بوده ایم ، مثلا ثمره زندگیشان !
بعد ما – ما می گم خود من – چطور وقتی یک مورد کوچک دیدیم چشممان را به روی همه چیز می بندیم ، همه حرمتها را نادیده می گیریم .
فکر می کنم حقی که گردن ما دارند خیلی بالاتر از اینهاست که بخواهیم با یک حرف ناسپاسی کنیم ، چیزی به غیر از احترام از ما توقع دارند ؟ چقدر راحت می توانیم کاری کنیم که از ما رضایت داشته باشند ، با یک جمله محبت آمیز … همین .
یه زمانی وقتی پشت میزش نشسته بودم و آقای a روبروی من راحت لم داده بود ، بهم گفت باید خیلی ممنون پدر و مادرت باشی ، مخصوصا مادر .- خیلی بیشتر از هر فرزند دیگری – ضمن اینکه برات خیلی زحمت کشیدند ، در این سالها شرایط سختی را هم به نسبت بقیه داشته اند – همونجا که نشسته بودم حس کردم بغض سنگینی دارم ، حس کردم اگر ادامه بدهد حتما به یاد آن خاطرات گریه ام می گیرد –
(3) امروز یکی حرف جالبی می زد می گفت :” ضمن اینکه زن و شوهر نسبت به هم وظیفه دارند ، ضمن اینکه خودشان باید وظایف خودشان را بدانند اما باید سعی کنند برای هم ” باید ” و ” نباید ” تعیین نکنند . نباید از هم توقع نابجایی داشته باشند . “
(4) امروز یه وبلاگ دیدم از نظر رنگ و تم مث وبلاگ خودم ، جالب اینکه تقریبا در یک مقطع زمانی شروع به نوشتن کردیم و جالبتر اینکه موضوعات ارسال شده هر دو هم کمی به هم نزدیک است ! اینجاست …
عشقولانه
(1) دیشب ” اکبر گنجی ” با صدای امریکا (VOA) مصاحبه داشت . واقعا انسان شجاعی است که بعد از 6 سال زندان ، و بیش از 50 روز اعتصاب غذا بازهم با این صراحت لهجه می گوید که بر مواضع خود پایبند است و می گوید جمهوری اسلامی ناقض حقوق بشر است و تمامی زندانیان سیاسی باید آزاد شوند .
در جواب فردی که او را مهره جمهوری اسلامی دانست گفت که من تنها یک روزنامه نگار دگر اندیش هستم و از من یک قهرمان و یک اسطوره درست نکنید ! من رهبر هیچ گروهی نیستم و از همه گروهها برای برنامه اعتصاب غذای 3 روز ای که در ماه جولای برگزار کرده است دعوت به همکاری کرده است . جالب این است که بعد از این برنامه که به شهرهای مختلف اروپا و آمریکا رفته با قاطعیت می گوید که من به کشورم باز می گردم ، چرا که هیچ عمل خلافی و جنایتی انجام نداده ام .
جالب ترین بخش حرفهایش این بود که گفت تمام فعالین و آنهایی که دم از دفاع از حقوق بشر می زنند باید با صراحت تمام مواضع خودشان را در رابطه با زندانیان سیاسی ( از هر گروهی که هستند چه مذهبی ، غیر مذهبی ، چپ ، راست و … ) اعلام کنند ، چرا که این زندانیان تنها به جرم اندیشه در بند هستند .
(2) دیروز و پریروز مسئولان محترم دولت و روزنامه نگاران بحثی در رابطه با تورم و گرانی اقلام مصرفی داشتند . خدا را شکر که اصلا نمی خواهند و اصلا لزومی ندارد که حقایق را بپذیرند !
وزیر محترم اقتصاد و دارایی اعلام می کند که این تورم نیست و فقط گرانی چند قلم کالاست ، به دلیل که هر ماه بانک مرکزی بهای 137 قلم کالای مصرفی مردم را اعلام می کند و بر این اساس است که تورم و وضعیت اقتصادی بررسی می شود . این گرانی فعلی ( جناب وزیر تنها از لبنیات و نرخ مصالح مسکن نام برد ) تنها گرانی چند قلم کالا مصرفی است و نباید آنرا تعمیم داد و برای دولت جو سازی کرد .
جناب آقای وزیر ! اول آنکه مردم کاری به تعریف علمی از وضعیت اقتصادی و تورم و گرانی ندارند ، انچه در جامعه مشهود است را می بینند ، نرخ بالای مسکن ، افزایش کرایه های ماشین ( که هر ساله هم وجود داشته ) ، افزایش بهای لبنیات و سایر موارد مصرفی ، افزایش قیمت سکه و طلا و … – حالا کاری به صحبتهای نرخ بنزین و دو نرخی شدن آن ندارم . خسته شدیم انقدر همه چیز حتی گرانی را هم به سیاست بسط داده اید ! ( برای دولت جو سازی نکنید چون الان در دوران جنگ هستیم و کشورهای بیگانه منتظر بهانه هستند ، دوران سازندگی است حرفی نزنید که در حال سازندگی و رفع تخریبهای دوران جنگ هستیم ، اول باید مملکت آباد شود . 8 سال بعد هم که نوبت اصلاحات ساختار سیاسی جامعه بود ، جامعه مدنی ! )
حالا بگذارید بگویم که این لیست صد و سی و چند قلمی که دم از آن می زنند ، نرخهای مصوب اجناس است و نه قیمتی که در بازار ارایه می شود یعنی اگر این لیست را ببینید قطعا” سفارش خواهید داد از این لیست با همین قیمت برای شما هم بخرند یا حداقل بگویند کجا اینها را می فروشد ؟
(3) خب خب حرفهای اونجوری بسه !
امروز صبح توی راه حس کردم خیلی دلم برای خانوم همسر تنگ شده ، حس کردم که خیلی زیاد دوستش دارم . برای همین ، همـون لحظه براش sms زدم که : ” امروز خیلی دوستت دارم ، خیلی زیاد ! ” کاشکی امروز اینو بخونه …
چون این بخش واسم خیلی مهم بود عنوان پستم را گذاشتم ” عشقولانه “
(4) مطالب بالا اصلا تحلیل سیاسی و … نیست و تنها حرفهای دلم است ، همین !
تار
قشنگترین و دوست داشتنی ترین وسیله ای که توی زندگی دارم تار ! واقعا” خیلی خوشگل و زیباست، چند روز پیش وقتی صبح داشتم می رفتم سرکار دیدمش ، برش داشتم و گرفتم توی دستم و بوسیدمش …
صدای تار شاید از دلنشین ترین صداهای دنیاست .
خیلی دوست داشتم و دارم که جزئی از زندگیم باشه ، از نوازنده هایی هم که دیگه تار جزئی از وجودشون شده خوشم می آد . علیزاده ، پیرنیاکان ، شهناز . مخصوصا علیزاده فوق العاده ست ! وقتی تار در دست می گیره آدم حس می کنه تار جزئی از وجود و اندامش شده .
می خوام فرصت بیشتری بذارم براش .
زمان در من می گذرد و من نیز در زمان هم…
(1) زمان چقدر زود می گذره انگار همین دیروز بود که باهم بازی می کردیم ، دعوا می کردیم ، همدیگه رو کتک می زدیم – اون روزی که نقاشی منو پاره کردی و به نظرم یک نفر بزرگترین جفا در حق من کرده !! – چقدر زود بزرگ شدیم ، چقدر زود مث آدم بزرگها و آدمهای محترم در مهمانی ها همدیگر را دیدیم ، هر کدام سراغ کار و زندگی خودمان رفتیم .
بچه که بودم مدرسه ام در یک کوچه خیلی بلند و باریک بود ، سرمای زمستان در این کوچه می پیچید ، من هم کیف به دست در راه بودم .
همیشه صبحها به این فکر می کردم که تا چشم به هم بزنم مدرسه تعطیل می شود و همین راه را بر می گردم – و همین هم بود – و نه تنها اون روز که چقدر زود اون سالها گذشت ، در بین راه فکر می کردم من به دنیا آمدم حالا در این کوچه ام ، امروز هم می گذرد ، فردا ، این هفته ، این ماه و سال تموم می شود ، من بزرگ می شوم و فکر می کردم حتی پیر می شوم و می میرم ، همه این فکرها در ذهن من در عرض 5 دقیقه می آمد و می گذشت تا من به درب ورودی مدرسه برسم .
الان فکر می کنم چقدر زود آن روزها ، هفته ها ، ماهها گذشت .حالا مثلا برای خودم بزرگ شدم ! درسم تموم شده ، سربازی رفته ام ، سر کار می روم ، ازدواج کرده ام . انگار همه اینها یک روز بوده …
(2) چند روز پیش توی ماشین یه ترانه گذاشته بود :
…
به پشیزی نگرفتی دل ما رو
همه قصه هام تو هستی
لحظه ، لحظه هام تو هستی
تو خیالم توی خوابم
پا به پام بازم تو هستی …
اون وقتا آهنگها و ترانه ها قشنگ تر بود یا ما جوون تر و سر حالتر بودیم ؟ چقدر با این آهنگها زندگی می کردیم . چند ماه بی وقفه ؟ چقدر زیر لب اینها را زمزمه می کردیم ؟ چه روزهایی بود .
یک روز از خواب بیدار می شدم و هوس داریوش می کردم ، گوش می کردم و چقدر غصه دار می شدم و چه لذتی داشت . روز بعد چیز دیگری می شنیدم و سر حال و شاداب بودم …