آرشیو برای ژوئن, 2006

حجاب ، زن ، اجبار یا اختیار ؟

خانوم همسر از قول یکی از اساتید دانشگاه شان می گفت که ” موی خانومها دارای یک اشعه ای است که برای آقایان مضر است ” حالا شما ببینید اوج تفکر یک انسان در قرن بیست و یکم – اون هم متاسفانه استاد دانشگاه کشور – حالا بماند که من هر چه فکر کردم این چه جور اشعه ای است ؟ چه مدل ضرری دارد ؟ چرا ما که تا به حال موی نامحرم دیده ایم این اشعه بر ما غالب نشده است و چرا در بلاد غیر اسلامی این اشعه دنیا را زیر و رو نمی کند و صدها سوال دیگر …
اینکه چرا در اوایل انقلاب – که شاهد آن همه مردم نسل قبل و روزنامه های آن دوره است که خودم به شخصه دیده ام – و حتی تا سالهای 60 – 61 این مورد مهم مذهبی و دینی مشکلی ایجاد نمی کرد و حتی آیت اله طالقانی گفته بود که با بدحجابان برخوردی نمی شود و آیت اله خمینی فقط مانند یک پدر نصیحتی به ملت کرده اند و … . آیا از آن سال تا امروز به یکباره این حکم الهی شد و نماد اسلام و جزئی از قانون کشورمان ؟
من شخصا” مشکلی با این قضیه ندارم ، به نظرم یک مساله کاملا شخصی و اعتقادی است و نباید با آن برخوردهای تند و غیرمنطقی انجام شود ، حتی خودم به خانوم همسر گفته ام که از نظر من لازم نیست در همه جا و … خود را مقید به رعایت اینها کنی و فکر می کنم اینکه بخواهیم زن ها را وادار به انجام این کار کنیم اصلا” غیرت و مردانگی نیست و تنها تعصب کورکورانه است .
چند روز پیش از گرمای هوا کلافه شده بودم یکی از خانم های همکار در جوابم گفت باز هم شما آقایان یک پیراهن و شلوار می پوشید و همیشه خدا هم شکایت دارید ، ما که باید این مانتو و روسری را هم تحمل کنیم فقط بخاطر اینکه شان خود را حفظ کنیم ، فقط به خاطر اینکه جنس مخالف در خیابان چیزی نثارمان نکند چه باید بگوییم ؟ چیزی نگفتم و حق را کاملا به خانوم ها می دهم . به هر حال جنس زن جذاب و زیباست ، به هر حال نوع آفرینش او چنین بوده ، اما محکوم است که همه متلک پرانی ها را تحمل کند ، نگوییم تقصیر خودشان است ، اینها دوست دارند ، تنشان می خارد و هزاران حرفی که خودم بارها از همجنسانم شنیده ام ! این حرفها برای همه خانومهای کشور ما عادی شده ، به صورت یک روزمرگی درآمده ، کدام دختری را می شناسید که حتی به گونه ای – حتی با ظاهری معمولی – تا به حال از گزند این حرفها مصون مانده باشد ؟ و بگوید هیچ کس در خیابان تا به حال به من چیزی نگفته باشد ؟ هیچ ماشینی برایم بوق نزده باشد ؟
تمام این حرفها را گفتم که با قسمت بعدی محکوم نشوم ، محکوم به عقب ماندگی یا تعصب کورکورانه یا هر چیز دیگری .
اما همیشه یک سوال دارم ! اینکه از فردا جمهوری اسلامی بگوید روسری گذاشتن یا نگذاشتن یک مساله کاملا شخصی ، با توجه به جوی که در طی این 27- 26 ساله برایمان درست شده مشکلات خاص خودش را دارد .
خب فردا خانمها با یک بلوز و شلوار بلند به خیابان بیایند ، چند روز دیگر ( نمی توان همیشه با بلوز و شلوار بود که ) ، کت و دامن و کم کم دامن های کوتاهتر و همین روند را ادامه دهید … احتمالا می دانید به کجا خواهم رسید .
به نظر شما این مساله باید چارچوب خاصی داشته باشد یا نه ؟ فکر می کنم – با رعایت احترام عقاید و اینکه حق همه مردم است که در پوشش خود آزاد باشند – اما از طرفی اگر هر چیز بدون چارچوب و قاعده باشد ” هرج و مرج ” نام خواهد گرفت و بی قانونی و اینکه خب وضعیت این پوشش به کجا می رود ؟ به سمت غرب و کشورهای اروپایی ؟ و یا باید محدودیت خاصی تعیین کرد ؟ یعنی دوباره گفت روسری گذاشتن یا نگذاشتن اصل نیست اما شلوارها نباید از مچ پا بالاتر باشد ، یا آستین پیراهن فلان باشد و …

تقابل فرهنگ ها

اسمش را نمی گذارم ” تهاجم فرهنگی ” بلکه می گویم ” تقابل فرهنگها ” . هر گونه ای که فکر کنیم این مورد را می پذیریم که فرهنگ غرب با شرق متفاوت است . حتی فرهنگ شرق با شرق و منطقه به منطقه هم با هم تفاوتهایی دارند .
فرهنگ در حقیقت مجموعه ای از سنتها ، باورها ، آداب و اخلاق فردی ، اجتماعی و یا خانوادگی که در یک منطقه وجود دارد است و قاعدتا” هر کشوری دارای مجموعه ای از فرهنگهای – خوب یا بد – است .
شاید چیزی تبدیل به فرهنگ شود ( در حقیقت فرهنگ نیست اما حکومت آنرا به عنوان فرهنگ 2500 ساله مان به خوردمان بدهند ) و حتی از آن تابوی بسازد که نتوان به آن نزدیک شد ، به این معتقد نیستم که اگر چیزی فرهنگمان است نباید آنرا اصلاح کنیم و حتی نباید آنرا کنار بگذاریم . چرا نباید فرهنگها و تفکرات بد و غلط مان را با فرهنگهای جدید و مناسب عوض کنیم ؟
چرا باید فکر کنیم زن برای حفظ حرمت خودش باید با پوشش برتر در انظار ظاهر شود و یا حتی المقدور در داخل خانه باشد ؟ چرا نباید به مردم اجازه فکر کردن و تصمیم گرفتن داد ؟ چرا فقط ” ما ” در نزدیکیهای انتخابات آن هم در حوزه ای خاص آگاه هستیم ؟
می دانم که زمان لازم است تا یک چیزهایی عوض شود ، تا یک چیزهایی به چشم مردم عادت کند که نگویند ” فلانی … ! “
اما خیلی چیزهایی که همه از غرب و فرهنگ آن می دانیم شاید با فرهنگ ما ایرانیها سازگاری نداشته باشد ، شاید اصلا از نظر منطقی هم خیلی جالب هم نباشد ، شاید در ذهن من نمی گنجد! – نمی خواهم به قضیه شخصی و سلیقه ای نگاه کنم – اما مثلا عکسهایی و فیلمهایی که از آنها می بینیم که همگی آقایان به خط در دستشویی ایستاده اند و ]…[ در دست مشغولند ، یا خانومهای بیکینی پوش در سطح شهر تهران!
شاید اینها برای من یا برای خیلی دیگر فقط یک عکس باشد ، فقط یک تصویر باشد ، اما بچه های ما از همین سن و سال خیلی از این تصاویر را می بینند ، خیلی بازیهای کامپیوتری که بازی می کنند کم کم ذهنیت ها را تغییر می دهد و کاملا عوض می کند .
اسمش را هر چه می خواهیم بگذاریم اما ما در این تقابل به شدت شکست خورده ایم ، اصلا چیزی برای دفاع نداشتیم ، خیلی از خوبیها را هم باختیم !
ماهواره ، اینترنت و تکنولوژی خیلی زود در همه جا گسترش می یابد و خواه ناخواه نمی توان مردم را از آنها دور کرد – که فرهنگتان به خطر نیفتد – اما واقعا” با حضوری قوی به خیلی از نقاطی که می خواستند برسیم ، رسیدیم و ما همچنان در حال هارت و پورت برای دنیا هستیم ، همچنان به این فکر می کنیم که با گشت امر به معروف و نهی از منکر باید جامعه مان را حفظ کنیم . اصلا قصدم مساله سیاسی و … نیست اما هویت خودمان ، فرهنگ خودمان چه می شود ؟
شاید اصلا این موضوع منتفی باشد که آنها قصد دارند که فرهنگ ما را نابود کنند ، آنها فقط فرهنگ خود را به تصویر کشیده اند …

لینک جدید

امروز یه لینک جدید در قسمت ” پیوندهای وبلاگ ” گذاشتم . اسم این قسمت از وبلاگ را خودم اینطور دوست دارم : “سایتها و وبلاگهایی که می خوانم ” این سایتها اصلا جنبه لینک بازی و بالا بردن کانتر نداره ، تنها سایتهایی است که خودم دوست دارم و می خوانم !
از سایت “تحریر ” خصوصا قسمتی که از ” پرویز مشکاتیان ” نوشته خیلی جالبه و خوندنیه !

زندگی و تشریح روزمرگی

(1) چقدر زود جریانات فراموش می شود خبرها اول خیلی داغ است ، همه درباره اش حرف می زنند ، خیلی ها دفاع می کنند اما بازیهای جام و جهانی و انواع خبرهای ریز و درشت “مانا نیستانی ” را کم کم کمرنگ می کند تا اصلا یادمان برود چه سرنوشتی در انتظارش است و چند وقت دیگر باید در زندان باشد !
(2) هر کسی معمولا خودش رو ارزیابی می کند ، اصلا به آدما چیکار دارم ؟ من خودمو خیلی زود به زود خودمو ارزیابی می کنم ، ممکنه شبها قبل از خواب یا روزها وقتی در تاکسی نشستم تا به محل کارم برسم ” که در چه وضعیتی هستم ؟ چه کاری انجام می دهم و … ” این روزها اصلا از خودم راضی نیستم ، اصلا به کارهایم نمی رسم و کلی کار عقب مانده در لیست کارهایم باقی مانده .
(3) آدما موجودات عجیبی هستند ، خیلی زود به هم عادت می کنند ، معمولا خیلی زود – بسته به شخصیت و محیط قرارگیری – پیوندهای عاطفی برقرار می کنند و معمولا موقع خداحافظی ، موقع رفتن ، موقع مرگ لحظه سنگینی است . بغض می کنیم – شاید هم گریه کنیم – به خودمان امید می دهیم و حتی فکر می کنیم شاید دیگر ادامه زندگی ممکن نباشد ، شاید حتی در شرایطی نگران این باشیم که از فردا چه خواهیم کرد ؟
اما آدم خیلی انعطاف پذیر است ، خیلی زود خودش را با شرایط و محیط جدید وفق می دهد ، معمولا متوجه می شود که اینجا آخر خط نبوده و خیلی زود به همین روزهای سخت به عنوان یک خاطره نگاه می کند.
هر چند که می توانم حس کنم چه وضعیت سختی دارد اما می دانم که به روزهای جدید خیلی زود عادت می کند .
(4) زندگی در دوران تاهل خیلی با دوران مجردی فرق می کند ، معمولا آدمهای مجرد خیلی آرمان گرایی می کنند ، خیلی بایدها و نبایدها تعیین می کنند اما معمولا در زندگی مشترک روند به گونه ای دیگر می شود ، البته کاملا طبیعی است …
دو انسان با دو شخصیت کاملا متفاوت قرار است در کنار هم زندگی کنند ، مطمئنا” بر سر همه مسائل نگرش یکسانی ندارند ، که اگر داشته باشند باید شک کرد . مدتی زمان لازم است تا این چرخ دنده ها با هم چفت شود ، با هم هماهنگ شود و بتواند در زندگی بچرخد !
حتی اگر دو نفر از قبل باهم در ارتباط بوده باشند بازهم ذهنیت کاملی از زندگی مشترک ندارند ، کوچکترین مورد اینست که فکر می کنند طرف همیشه همین قدر مرتب ، با حوصله ، از خود گذشته و … است ، اما به هر حال در زندگی می بیند که طرف مقابل همیشه ظاهری آرایش کرده و صورت اصلاح کرده ندارد ، ممکن است بعضی مواقع آنقدر بدخلق باشد که حتی حوصله خودش را هم نداشته باشد ، اما هنر اینست که بتوانیم باهم کنار بیاییم ، بتوانیم در این خیابان دوطرفه با هم حرکت کنیم و حداقل وقتی طرف مقابل حس و حال خوبی ندارد ، او را درک کنیم ، حداقل تلاش کنیم…
این حرفا نصیحت نبود ، فقط برای یادآوری خودم گفتم که الان حالم بهتره ! بعضی وقتا حرف زدن و شنیدن خیلی به آدم کمک می کنه .

مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه

دوستی داشتیم که می گفت هر دفعه که صدای هایده رو می شنوم براش فاتحه می فرستم و می گم خدا بیامرزتش . امروز هوس کردم و یه کنسرتش رو گذاشتم تا گوش کنم ، وقتی اولین آهنگش رو شنیدم گفتم خدا بیامرزتش !
به نظرم “هایده” واقعا از صداهای ماندگار ایران است …
من غمهای کهنه مو بر می دارم
تا گوشه میخونه ها جا بذارم …

کسالت

(1) امروز برای خانه ام میهمانی عزیز دارم ، باید سر و سامانی به آن بدهم .
امروز خانوم همسر این وبلاگ را خواهد دید !
(2) ما ایرانیها – به خصوص ما مردان ایرانی – در هر کجایی که هستیم ، حتی در سمت مدیریت یک شرکت بزرگ ، بازهم دموکراسی را نمی دانیم ، باز هم یک حس خود خواهانه و خود بزرگ بینی داریم ، بازهم زیاد به نظرات دیگران بها نمی دهیم و خودمان همه کاره ایم …
فکر می کنم ژنی خاص در ذاتمان است !
شاید این را نتوان برای همه مردانمان تعمیم داد ، اما به هر حال در خیلیا که حداقل من می شناسم وجود دارد .
(3) کلافه ام ، شادابی قبل را ندارم ، خسته ام … به یک تحول احتیاج دارم ! از صبح که بیدار می شوم خسته ام .
(۴) همین که مطلب امروزم رو گذاشتم 1 دقیقه نشد که یکی برام کامنت گذاشت که سری به وبلاگش بزنم ” هنرپیشه های قدیم و خواننده های ایرانی ” وبلاگ جالبیه . مخصوصا” خواننده ها برام خیلی جالب اومد ” شجریان ، سیما بینا ، پریسا” .
لینکش رو همین بغل توی لینکهای وبلاگ گذاشتم و مجبور شدم این قسمت را به پست امروز اضافه کنم

پیچشها

(1) مجری اعلام می کنه : ” نماز عصر به صورت زنده از مسجد …. به اقامه حضرت آیت اله العظمی ….” . نماز خوندن جلوی دوربینهای تلویزیونی و پخش مستقیم و زیر نویس و های و هوی ، ریا و تزویر نیست ؟ نماز باطل نمی شه ؟ شایدم بعضی از این آقایون به درجه ای از عرش رسیدند که دیگه روی زمین و کنار دوربینها و سایر مردم نیستند . راستی این برنامه ها هم کارگردان داره ؟ مثلا بگه 1 – 2- 3 . حاج آقا برو ضبط می شه ، تکبیر رو خوب نیومدی ! کات … از اول می گیریم .
(2) اکثر ما آدما ، عادت داریم که خیلی راحت قضاوت کنیم ، خیلی راحت حرف بزنیم . بدون اینکه بتونیم خودمون را به جای طرف مقابل قرار دهیم ، کلی هم بهش رهنمود می دیم که به هر حال اینجوریه ، درست می شه ، یا اینکه کاری نداره چرا اینجوری برخورد نمی کنی ؟
حتی در برخوردهای اجتماعی ” چرا طرف اینکارو کرد ؟ خیلی کار احمقانه ای بود ” ، بدون اینکه اصلا بخواهیم باور کنیم شاید اگر خود ما هم در چنین موقعیتی بودیم ممکن بود دست به همین کار به ظاهر احمقانه و حتی از بدتر بزنیم !
(3) قسمت! قسمت … درسته یا نیست ؟ واقعیته یا خرافات ؟ خودمم خیلی دقیق نمی دونم اما یه جورایی بعضی جاهاش رو قبول دارم .
فکر می کنم بعضی وقتا اگه یه کاری نشد قسمت اینجور بوده ، شاید اون لحظه فکر کنیم نه کاش می شد ، چه شانسی رو از دست دادم اما بعدها تازه متوجه شویم که همون بهتر که نشد . شاید نباید برای خیلی چیزها پافشاری کرد ! شاید باید خیلی چیزها را به دست تقدیر سپرد ، شاید باید خیلی چیزها را زمانه سپرد …
اما این دلیل می شه که آدم بگه بی خیال زندگی ؟ بی خیال فلان چیز ؟ می رویم تا ببینیم زندگی با ما چه می کنه ؟ می رویم تا ببینیم چرخ زندگی چه جوری می چرخه ؟ خب معلومه اونجوری می چرخه که با مخ بیای زمین ! راحت …
(4) و انسان موجودی پیچیده است و زنان پیچیده تر !
معلوم نیست . خیلی وقتا از یه وضعیت خیلی خوب و یه دفعه در اوج شادی همچین قاط می زنند که از زندگی سیر بشی !

خوشبختی

(1) امروز به شدت دیر می گذره ، خیلی سخته ، دوست دارم تموم بشه ، دوست دارم آخر هفته باشه ، دلم تعطیلی می خواد ، دلم استراحت می خواد . فعلا مخم نمی کشه ، تعطیل کرده !
(2) در پست قبلی ازم پرسیده بودند خوشبختی چیه ؟ شاید حرفام کمی آرمان گرایانه به نظر رسیده باشد ، شاید خیلی ها بگویند دلت خوش است ، شاید بگویند خوشبختی یعنی پژو 206 ، شاید بگویند یعنی خانه ، زن ، بچه یا …
خوشبختی نسبی است ، خوشبختی بستگی به خود آدمها – به خود ما – دارد .
کسی می تواند با همان پژو 206 و خانه و زن و بچه خوشبخت نباشد ، اما شاید دیگری بدون اینها و با داشتن یک زندگی آرام و ساکت خود را خوشبخت ترین بداند . چیزی که به نظرم وجود دارد که پول و مادیات می تواند ابزاری برای خوشبختی باشد – خود خوشبختی نه اما ابزاری برای آن – زیاد آرمان گرایانه حرف نمی زنم چون فقر هم می تواند عاملی برای بدبختی باشد ( یه جمله معروفی داریم – یه چنین چیزایی با این مضمون – که می گه پول خوشبختی نمی آره اما فقر می تونه بدبختی بیاره ) من تا حدودی با این حرف موافقم .
به نظرم هر چقدر هم نیمه پر لیوان را ببینی نمی شه کار نداشته باشی ، اجاره خونه ات عقب باشد ، کلی بدهی داشته باشی و زن و بچه به جانت غر بزنند اما خود را خوشبخت بدانی . شاید دید مثبت به قضیه و امید داشتن بتواند تلاشی برای بازگشت به وضعیت نرمال باشد اما خوشبختی نه …
اما حالا ماجرایی بشنوید ، کسی را سراغ دارم که همه چیزهایی که شاید بعضی به عنوان فاکتورهای موفقیت و خوشبختی بدانند ، به دست آورده است . مدرک معتبر دانشگاهی ، خونه ، ویلا ، شرکت ، پول اما با همین اینها خودش می گفت که بدبخت است ، خودش می گفت که خوشبخت نیست ، خودش می گفت که همیشه در خانه بگو مگو و جنگ و دعوا دارد ، خودش می گفت که خانه و زندگی را به نام زن و بچه اش کرده و حتی اگر یکهفته به خانه نرود کسی از خانه اش تماس نمی گیرد که کجایی و …

نیمه پر

(1) در زندگی سعی کرده ام تا همیشه نگاهم از سر امید به آینده باشد ، به نیمه پر لیوان اعتقاد دارم و سعی می کنم خوبهای زندگی را ببینم . همیشه نسبت به سلامتی شاکر بوده ام و فکر می کنم همین که تن و جسمی سالم داریم خدا را شکر ، به هر حال زندگی بالا و پایین دارد ، می شود تا حد مقدورات آنرا ساخت – هر چند حرف زدن آسان است اما حتی برای کسانی که سالم نیستند نیمه پر لیوان اینست که می شد از این بدتر هم باشد -
چند وقت پیش موقع بیرون آمدن از بانک آقایی را دیدم که با عصا و به سختی در حرکت بود ، تا درب بانک چند متری فاصله نداشت قبل از اینکه چیزی بگوید گفتم من درب را نگه می دارم تا بیایید ، اما چند دقیقه طول کشید تا خود را به درب اصلی رساند ، نگاهش اینگونه بود که انگار از اینکه من منتظر شده ام معذب است ، بهش گفتم عجله نکنید ، مشکلی نیست …
به درب بانک رسید ، رد شد ، تشکر کرد ، من رفتم . اما تا رسیدن به محل کار به این فکر می کردم که بدون اغراق سلامتی بزرگترین نعمتی است که داریم و شاید اکثر مواقع قدرش را نمی دانیم!
در خیابان به خیلی افراد برخورد می کنم که معلول هستند یا کر و لال یا همین چند وقت پیش پسری که عقب افتادگی داشت و خیلی سخت دست در دست مادرش در عرض خیابان در حرکت بود . – بیچاره مادر فکر می کنم بیش از آنچه برای آن پسر سخت باشد برای مادر عذاب است ، عذاب نه از سر اینکه خودش سختی می بیند و همراه فرزند از زندگی هیچ نمی فهمد ، عذاب از سر اینکه نمی تواند سختی فرزند را ببیند و چه آرزوهایی که برایش می پروراند. – سعی کردم بدون جلب توجه و اظهار نظری از کنارشان رد شوم ، اما بعضی از همین مردم چنان نگاه می کنند ، چنان سر تکان می دهند و حتی بعضی با گفتن جمله ای مثلا ابراز همدردی می کنند . اما ای کاش می دانستیم این نگاه – مثلا همدرد گونه – و در واقع حقارت آمیز ما چگونه مشکلی بر مشکلات آنان می افزاید .
(2) امروز از صبح که از خواب بیدار شدم نگران بودم … دلشوره !
جالب اینکه هیچ پیش زمینه ای ندارم ، هیچ موردی هم پیش نیامده که از آن متاثر باشم .
(3) از اینکه یکی بخواهد در زندگی شخصیم دخالت بکنه خیلی متنفرم ، یه جوری عصبی می شم !
از اینکه کسی بخواهد صلاح زندگیم را بهم یادآوری کند ، دلگیرم …
خیلی مواقع از اینکه یکی بخواهد – بدون اینکه از او بخواهم- تجاربش را در اختیارم بگذارد و مدام بگوید چه کاری دست است و چه کاری اشتباه ، احساس کسالت می کنم .
(4) امروز صبح توی ماشین به یاد این شعر افتادم که :
توبه کردم که دگر می نخورم
جز امشب و فردا شب و شبهای دگر !

تبرک

(1) توی تاکسی مردی جلو نشسته و مرتبا” در طول مسیر در حال صحبت بود ، از جنگ گفت ، از آخوندها ، از اینکه دزد توی قم ده هزار تومن ازش زده ، اینکه پسرش چجوریه ، اینکه دخترش مریضه ، اینکه جمهوری اسلامی تو همه کشورها مسجد ساخته ، اینکه به احمدي نژاد نامه نوشته ، ، اینکه هفته قبل سخنرانی هاشمی را در قم بهم زده اند اینکه …. و تا جاییکه برای من آخر خط بود ، شدیدا و با تمام وجود مشغول حرف زدن بود ، از روی صندلی کاملا عقب برگشته بود و طوری با تک تک مسافرین و راننده به طور یک طرفه حرف می زد که گویی برای سخنرانی سوار شده !
دم آخری از توی کیفش چند جاسویچی و چند زنگوله فلزی و پلاستیکی در آورد که اینها تبرک امام زمان است . می خرید ؟ در زندگی کمکتان خواهد کرد و قبل از این در بین صحبتهایش گفته بود 10 هزار تومن از همین اجناس را هفته قبل فروخته است .
نخریدم با گفتن ” ببخشید ، متاسفم ” پیاده شدم ، می خواستم بپرسم که تو ، امام زمان را از کجا دیدی که اینها را برایت تبرک کند و اینکه اصلا این اجناس (مسخره) چگونه است که به تبرک در آمده ؟ و اینکه چرا باعث موفقیت خودت نشده … و دهها سوال دیگر !
شاید اگر طور دیگری درخواست کمک می کرد ، کمکی می کردم (نمی دانم ، شاید !) اما با این ابزار شدیدا” مشکل دارم .
اینکه دین را در سیاست ، زندگی ، شغل و روزمرگیهایمان به پایین ترین شکل ممکن آلوده کرده ایم خسته ام .
(2) در تلویزیون تبلیغ می کنند که فروش بازیهای جام جهانی 2006 بر روی سی دی ، دی وی دی و … حداقل صبر نمی کنند بازیها تمام شود ، بعد !
یه سوال می شه بازی فینال دوره را بخریم از الان بدونیم کی قهرمانه دیگه علاف نباشیم ؟

دنیای امروز

(1) این موبایل هم عجب وسیله ای شده ، یعنی در طی سالهای اخیر شده جزئی از وسایل اصلی زندگی ، مخصوصا” وقتی که باهاش کار داری و بهش عادت کردی اگه یک روز توی خونه جا بمونه ، آدم خیلی کمبودش رو حس می کنه .
اصلا این وسایل الکترونیکی چقدر در سالهای اخیر در زندگیمون جا باز کرده : موبایل ، ریش تراش ، mp3 pleayer ، دوربین عکاسی و … !
همین وسایل – حالا به جز اون ریش تراش – وسایلی است که مدام باید باهام همراه باشه ، فکر کنم تا چند سال دیگه یه کیف داریم پر از این خرت و پرتها .
(2) امروز ، ایران – پرتغال

زندگی

می خواهم همانگونه که دوست دارم و فکر می کنم درست است زندگی کنم ، نه آنگونه که می گویند و فکر می کنند درست است ! انتظار زیادی از زندگی دارم ؟

Older entries »