روزانه‌هاي من

وب نوشته‌هاي من درباره زندگي، روزمرگي و همه چيز!

يه روزِ عادي

اون روز كه كز كرده بود گوشه‌ي آبدارخونه و داشت ناهار مي‌خورد دلم براش سوخت. يه جور مظلومانه‌اي كز كرده بود، به من گفتن دلت به حالش نسوزه ولي من دلم مي‌سوزه…

هيچ بعيد نيست

سروان با همان لحن اوليه گفت پنج دقيقه به پايان رسيد. يك دقيقه‌ي ديگر آتش خواهيم كرد.
خوزه آركاديوي دوم كه عرق سردي سراپايش را گرفته بود بچه را پايين آورد و به دست مادرش سپرد. زن زمزمه كرد كه از اين ناكسها هيچ بعيد نيست كه واقعا آتش كنند. خوزه آركاديوي دوم فرصت نكرد حرفي بزند چون درست در همان لحظه صداي دو رگه سرهنگ گاويلان به گوشش خورد كه كلمات زن را تكرار مي‌كرد. خوزه آركاديوي دوم كه از اضطراب و زيبايي آن سكوت عميق و اعتقاد به اينكه هيچ قدرتي قادر نخواهد بود آن جمعيت را كه آنچنان با جذبه‌ي مرگ آشنايي داشت از جا تكان بدهد سرمست بود، خود را از پشت سركساني كه جلوش ايستاده بودند بالا كشيد و براي اولين بار در عمرش صدايش را بلند كرد و فرياد كشيد قرمساقها! اين يك دقيقه اضافي سرتان را بخورد.
در انتهاي قرياد اون آنچه اتفاق افتاد نه تنها او را نترسانيد بلكه حالتي شگفت به او بخشيد. سروان دستور آتش داد و بلافاصله چهارده مسلسل جوابش را دادند…

* صدسال تنهايي

استخاره

از استخاره هم مي‌شه تو موقعيتهاي مختلف تعابير مختلفي داشت. نيست؟

براي زيستن

بهش نگفتم كه به جز براي زيستن هم كلا” دو قلب لازم است!
اصولا براي خيلي كارها جفت لازمِ.
واسه خيلي چيزاي ديگه هم همين‌طور، هم مرد لازمِ هم زن!

اين تنها راهِ نجات از ويرانگي است

اورسولا فرياد مي‌‌زد: “در و پنجره‌ها را باز كنيد، گوشت و ماهي بپزيد، لاكپشتهاي درشتر بخريد، بگذاريد مردم غريبه بيايند و تشكهاي خود را اينجا و آنجا پهن كنند، زير بوته‌هاي گل سرخ بشاشند، سرميز بنشينند و هر چند دفعه كه دلشان مي‌خواهد غذا بخورند، آروغ بزنند، فحش بدهند، با چكمه‌هاشان همه جا را كثيف كنند و هر بلايي دلشان مي‌خواهد بر سر ما بياورند. اين تنها راهِ نجات از ويرانگي است”

چارچوب

آدم بزرگا، مي‌خوام يه چيزي بهتون بگم، مي‌دونيد همه‌ي ما -‌حالا نه همه‌ همه اما خب اكثرمون- بسته به شرايط فرهنگي،خانوادگي و خيلي چيزاي ديگه واسه خودمون چارچوبي ساختيم، يه اصولي داريم، اصولي كه شايد تو رودربايستي با خودمون نمي‌تونيم ازشون رد بشيم. ولي مي‌خواستم بگم يه بار بياييد امتحان كنيد، اون چارچوب و تابو رو بشكنيد، امتحانش كنيد. شايد چيز بدي نباشه. نكنه يه وقت پير بشيم و فكر كنيم عمري خودمون رو از چيزي محروم كرديم، اون هم به دليل يه سري تعصبات و تابوهايي كه كم‌كم تو گذرِ زندگي رنگ مي‌بازه، نكنه حسرتش به دلمون بمونه، قبلِ اينكه دير بشه فكر كنيم كه فرصتمون كمِ و فقط يه بار زندگي مي‌كنيم!

دختر

آدم با ديدن اين عكس هوس مي‌كنه يه دختر گوگولي داشته باشه كه لباس جينگول بپوشوندش، ببردش آتليه از اين عكسها بندازه و ذوق كنه…

پ.ن: عكس‌ها واسه آتليه‌ست، اگه كه دوست داشتيد ايميل بزنيد تلفن آتليه رو بدم بهتون.

برگرد پياله آيتي هست مقيم

يه كمي بي‌حوصله‌ام امروز، هواي غرغر كردن دارم حسابي. نق زدن، پس اگه كه حوصله نداريد خزعبلات پايين رو نخونيد. چون حالا كه دارم دقيقا نگاه مي‌كنم هيچ كدوم به هيچ كدوم ربطي نداره رسما!
داشتم فكر مي‌كردم آدما بايد تو شرايطِ هر چيزي قرار بگيرن كه بتونن تصميم بگيرن و بفهمن كه فِلان چيز رو دوست دارن يا ندارن، اينكه از بيرون يه جرياني هوار هوار كني كه مثلا من فِلان رفتار رو دوست ندارم شايد خيلي عقلاني نباشه. در همين راستا با تمامِ احتياط ديروز داشتم فكر مي‌كردم و اعلام مي‌كردم به هر حال هر آدمي يه قيمتي داره، شايد شما بگي فلان كار (حالا در نظر بگيريد يه كار منطقي و معقول ديگه!) رسما براي من امكان‌پذير نيست. اما بايد فكر كني تو چه شرايط و با چه قيمتي، اگه قرار باشه بابتِ اون كار دو برابر بگيري چي؟ بازهم روي تفكرات و علايقت پافشاري مي‌كني؟ خلاصه كلوم اينكه هر كي يه قيمتي داره آقاجان!
.
ديشب تو كتاب “صد سال‌تنهايي” كه اين شبا مي‌خونم، يه قسمتي بود كه تو اون دهكده “ماكوندو” چهار سال و چند ماه مدام بارون مي‌اومد. ديشب خواب مي‌ديدم تهران هم همش بارون مي‌آد. هوا ابرِ ابرِ ابر بود. ولي من دوست داشتم اون شرايط و خوابم رو. صبح كه رفتم بيرون هوا ابر و بارون نبود!
.
ديشب يه آقاهه تو يه رنو 5 (شما بخونيد از همين PKهاي سايپا ديگه!) نشسته بود، اونقدر شق و رق و با استيل نشسته بود كه فكر مي‌كردين پشتِ گرون‌ترين ماشينِ شهر نشسته، يعني چنين رضايتي تو صورتش بود. اشتباه نشه من نه در مورد اون آقاهه اين حرف رو به عنوان مضحكه گفتم، نه در مورد ماشينش، چون اصولا من مي‌دوستمش اين ماشين رو، ماشين نوستالوژيكِ منِ :p
.
يكي برام ايميل زده بود: “هرگز فراموش نكنيد كه پيرترها به چيزهاي كمي احتياج دارند، ولي به همان چيزهاي كم خيلي نيازمندند” كاشكي اين جمله يادم نره هيچ وقت! ديشب در حالِ پياده روي به سمتِ خونه فكر مي‌كردم نه تنها پيرترها شايد جوان‌ترها هم چنين حسي داشته باشن تو اين دوره و زمونه!
.
راسته كه هر چيزي تاريخ انقضاء داره؟ چرا؟ شرايط ما تغيير مي‌كنه يا اين چيزاي اطراف؟ شايد هم ديدگاهِ ما باشه كه هر روز كاملتر و كاملتر مي‌شه ولي مهم اينِ كه اينجا هم انگار داره به آخر خط مي‌رسه.
.
ديروز يه رباعي از خيام خوندم:
“قرآن كه مهين كلام خوانند آنرا / گه گاه نه بر دوام خوانند آنرا
برگرد پياله آيتي هست مقيم/ كاندر همه جا مدام خوانند آنرا”

قسم به اسم آزادي

امروز راديو رو كه روشن كردم، داشت مي‌خوند “قسم به اسم آزادي/ به لحظه‌اي كه جان دادي”. اينو با اون صداي محكم و لحنِ حماسي كه همه شنيديم مي‌خوند.
اون لحنِ كلام خواننده طوري بود كه اعتقاد دارم اون لحظه داشت با همه‌ي حس و وجود و باورش اينا رو مي‌خوند. تو بين راه به همين قسمت اول “قسم به اسم‌ آزادي” فكر مي‌كردم. چه واژه‌هاي سنگيني…

پ.ن: اين روزا چه سخته شنيدنِ حرفاي راديو و تلويزيون. بايد طاقت داشته باشي، اعصاب فولادي مي‌خواد شنيدن ِ اين حرفا.
بعد‌تر نوشت: خواستم متن اين سرود رو پيدا كنم، وقتي تو گوگل زدمش، صفحه‌ي اولِ تمام نتايج فيلتر بود!

كجاييد؟

چه خوبِ كه گاهي آدما كارهاي ساده رو سخت نمي‌گيرن.
گاهي احساساتم رقيق مي‌شه، مث اين روزا.
اينجور وقتا دلم واسه آدماي خيلي قبل هم تنگ مي‌شه، شماها كجاييد اين روزا؟

چون زلفت

در راستاي همون حرفاي هميشگي و “زلفِ يار” تو ترافيك روون جمعه‌ي اين كلان شهر لعنتي طرف داشت همون آهنگ جاودانه رو بازخواني مي‌كرد و مدام مي‌خوند “كه شكستي چون زلفت عهد مرا”، اون ترانه و همين يه مصرع واسه ديوونه كردنِ من كافي بود. واسه اينكه بعد از چند روز هي مدام تكرار كنم “كه شكستي چون زلفت عهد مرا”.
.
.
.
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
كه شكستي چون زلفت عهد مرا

خطِ قرمز

راستش با همه‌ي هارت و پورت و منم منم‌ها،
خيلي چيزا بوده كه اينجا ننوشتم.
خيلي خط قرمزها بوده كه سانسور كردم خودم رو.
اينو واسه خودم نوشتم كه يادم باشه!

ورودی‌های پیشین »