خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

آهنگ درخواستي!

يك موسيقي مي‌خواستم براي اين روزها كه:
شاد باشد،
پاپ باشد،
ريتميك باشد،
فارسي باشد،
جلف نباشد.

پيشنهادي داريد شما؟ بس كه اين آلبومِ آخر هلن رو گوش دادم اين روزا خسته شدم.
گاهي واسه دوچرخه سواري و تنوع دوست دارم آهنگ جديدي گوش كنم.

.

دمي با غم به سر بردم
جهان يكسر نمي‌ارزد
به مي بفروش دلق ما
كزين بهتر نمي‌ارزد… +

صد فرمان

همه‌ي ناكامي‌ها و ناحقي‌هاي عرف و شرع را از نزديكانتان طلب نكنيد. گناه دارند!

زندگي يعني…

صبح با آقاي سايپرس رفتم دوچرخه سواري. تو نم‌نم بارون وقتي خيس بشي خيلي خوبِ. حتي وقتي به عمد بري تو يه گودال و آب بپاشه به شلوارت و كل‌هيكلت و …نت هم روي زين خيس بشه خيلي خوبه، وقتي بارون تند تند بزنه تو صورتت خيلي خوبِ. يه تجربه‌ي بكرِ دوست داشتني بود. واسه همين وقتي بارون بند اومد ناراحت شدم. رفتم نشستم تو پارك، رو يه صندلي چوبي خيس. تجربه‌اش كردي؟
شاعرانه نيست اين حرفا، دلِ خوش ندارم كه بگي “دلت خوشِ تو هم” اتفاقا اين چيزا تو اين زندگي روزمره، ماشيني شهري ما لازمِ، بايدِ، بايد. پس من نمي‌خوام واسه كسي نسخه بپيچم ولي آدما يه كمي خيس بشيد، خيلي خوب و لذتبخش، چترهاتون رو واسه اين يه ذره نمِ بارون كه گاه گاهي تو شهرمون مي‌زنه باز نكنيد.
من مطمئنم كه دوست دارم بازم اين حس رو تجربه كنم. زندگي يعني همين!

تنهايي پرهياهو

“تنهايي پرهياهو” را خواندم. خيلي برايم جالب نبود، يا شايد از مقدمه كتاب و سر و صدايي كه به پا كرده بود توقع بيشتري داشتم. از نظر من كه بسيار بسيار معمولي بود!

“سرگشته در خيابانهاي پراگ در راه بازگشت به زير زمين خودم، چشمهاي اشعه‌ي ايكسم را به كار انداختم و از وراي پياده روهاي شفاف به درون مجراي فاضلاب چشم دوختم. در آنجا فرماندهان موش را ديدم كه دارند براي قواي موشها طرح عمليات جنگي مي‌ريزند. ژنرالها در واكي- تاكي‌هايشان با تحكم فرمان مي‌دهند كه فشار در كدام جبهه بايد تشديد يابد. گوشم به صداي خرت‌خرت جويدن دندان موشها زير پايم، در انديشه اندوه و ساختار جهان، به راهم ادامه دادم و هنگامي كه از پشت پرده‌ي اشك به بالا نگاه كردم چيزي ديدم كه هرگز بهش توجه نكرده بودم، يعني نماي ساختمانها، جبهه تمام بناها، از دولتي گرفته تا خصوصي (ومن همه را حالا تا انتهاي لوله‌هاي ناودان مي‌ديدم) آئينه‌ي نمودار همه آن چيزي بود كه هگل و گونه روياهايش را در سر پرورانده بوديند: يونان در وجود ما، آن روح و خصوصيت زيباي هلني. همچون نمونه و هدف…”

تنهايي پرهياهو
بهبوميل هرابال- ترجمه پرويز دوائي
انتشارات كتاب روشن
چاپ ششم، 105 صفحه – 1900 تومن

من تو اين آيه‌هايي كه يه وقتي تو مغزم بود بيشتر از همه “لا اكراه في‌الدين…” تو ذهنم مونده، خيلي هم شده كه بهش استناد كردم!

به سلامت

اون قسمتهايي كه داشتي همه دوره‌ها و آدما رو نفي مي‌كردي يادِ اون مناظره‌هاي آخر ا.ن افتادم. به همون حماقت دقيقا. راستِ كه همه‌ي ديكتاتورها و احمق‌ها بهم شباهت دارن.
چند بار وقتي در مورد حقوق بشر گفتي و سمبلي كه براش پيدا كرده بودي، از نظرم گذشت كه اصولا حقوق بشر تو دنيا هم هيچ گهي نمي‌تونه بخوره و فقط بيانيه صادر مي‌كنه، فقط هارت و پورتِ؛ با اين فرق كه اين “حقوق بشر” شما حرومزاده‌تر از اونِ كه نشناسمش.
از يه سري آدماي دو رو كه همون حوالي لبخند مي‌زدن و به افتخار اون مزخرفات كف مي‌زدن حرصم گرفت، دوست داشتم به چهره‌ام يه لحظه نگاه مي‌كردي كه يكپارچه بيلاخ شده بود! حتي همون اولش از يكي از آقايون سن و سال‌دار دستمال به دست كه اونجوري ايستاده بود عقم گرفت، فقط كم مونده بود تا كمر خم مي‌شد يادِ اين حرف “نادر ابراهيمي” افتادم.
فكر ‌كردم اگه طبق سنت و شوخ‌طبعي هميشگي از من بپرسي “داري به چي فكر مي‌كني؟” و من مجبور به گفتن حقيقت باشم، بايد مي‌گفتم “راستش دارم فكر مي‌كنم چطوري قرارِ از اين مزخرفات به حرفاي اصلي برسي؟”
راستي چي فرض كرده بودي اون جماعت رو؟ اينقدر احمق و ابله؟ دنبالِ چي بودي با اون حرفا؟ آقا جان ياد بگيريم كه وقتي پست و مقامي داريم لزوما اون افراد پايين دست موقع سخنراني كسالت‌بار شوقِ شنيدن ندارن و احتمالا دارن تو دلشون حرفاي ديگه‌اي رو مرور مي‌كنن!!
دوست داشتم اون لحظه كاغذي نزديك دستم بود و مي‌شد كه مي‌نوشتم، دوست داشتم واسه هر جمله‌اي كه مي‌گفتي اون چيزي كه از ذهنم مي‌گذره رو مي‌نوشتم. اگه مي‌شد يه جايي مي‌نوشتم “تو كه راست مي‌گي؟” يه جايي ديگه مي‌نوشتم “چجوري بايد باور كنيم اين چرندياتي كه قبلا هم شنيده بوديم؟” يه جاهايي دوست داشتم قهقهه مي‌زدم. خلاصه‌ش كنم: خراب كردي آقا، گند زدي. بيشتر از هر موقع ديگه. به سلامت!

من بودن!

زير عكسش نوشته بود “وقتي دهاتي باشي به ابهت تنهايي يك درخت طعنه نمي‌زني…”، بيشتر از تصوير درخت و اون دختر دوست داشتني -با همون كلاه هميشگي و موهاي پشتِ‌سرش- اين جمله‌ي زير عكس چسبيد. چسبيد به خاطر اينكه آدمايي كه يادشون نمي‌ره كي هستن رو دوست داشتم هميشه. آدمايي كه اهل مخفي كاري و سياسي بازي نيستن، اداي چيزي رو در نمي‌آرن و باهاشون احساس راحتي مي‌كني.

پ.ن1: بعضي روزا انگار هيچ روزانه‌اي نيست، واسه همين “روزانه‌ها” خاليه مثِ اين چند روز!
پ.ن2: تو اين روزا دارم به يه چيزي فكر مي‌كنم، نمي‌دونم اسمش رو چي بايد بذارم، “عادت”، “انعطاف”. ولي خب هر وقت كه به نتيجه‌ي قطعي رسيدم در موردش افاضه مي‌كنم اينجا. جور كردن بعضي كلمه‌ها سختِ. دارم تلاش مي‌كنم، دارم تمرين مي‌كنم كه خيلي چيزا رو از آدما جدا كنم، همه چي رو باهم قاطي نكنم كه بخوام قضاوت كنم.

صد سال تنهايي

“تنها حقيقت تلخ و غمگين اين است كه او دارد مي‌ميرد. اين را به كسي نگفت. بيش از هميشه مشغول كار شد و به جاي يك لاتاري هفته‌اي سه لاتاري ترتيب داد. او را مي‌ديدند كه صبح سحر در شهر راه افتاده است و حتي در محله‌هاي دور افتاده و فقير سعي دارد بليت لاتاري بفروشد. نگراني او فقط براي كسي كه بداند به زودي خواهد مرد قابل فهم بود. اعلام كرد كه لاتاري پروردگار متعال است. فرصت را از دست ندهيد چون هر صد سال يكبار سر مي‌رسد. به خود فشار مي‌آورد كه خوشحال و سرحال به نظر برسد ولي رنگپريده بود و عرقي كه از چهره‌اش فرو مي‌ريخت حكايت از مرگ مي‌كرد. گاهي راه خود را كج مي‌كرد و به زمينهاي كشت نشده مي‌رفت تا كسي او را نبيند. آنجا لحظه‌اي مي‌نشست تا از دست خرچنگهايي كه داشتند از داخل گلو خفه‌اش مي‌كردند استراحتي بكند. نيمه شب هنوز در محله‌ي فاحشه‌ها بود و سعي مي‌كرد با جملات مهربان، زنهاي تنهايي را كه كنار گرامافونها هق‌هق گريه مي‌كردند تسلي خاطر دهد و به خوش شانس بودن خودشان متقاعد كند. بليتها را به آنها نشان داد و مي‌گفت اين شماره چهار ماه است كه در نمي‌آيد، فرصت را از دست ندهيد زندگي خيلي كوتاهتر از آن است كه تصور مي‌كنيد.”
.
.
.
آمارنتا بلافاصله او را شناخت. چيز وحشتناكي در مرگ وجود نداشت. زني بود كه لباس آبي‌رنگ پوشيده بود و گيسوان بلندي داشت. قيافه‌اش كمي قديمي و كمي شبيه پيلارترنرا بود. مواقعي كه در كارهاي خانه به او كمك مي‌كرد. چندين بار فرناندا هم در آنجا حضور داشت، و گرچه وجود مرگ آنچنان بشري و حقيقي بود كه حتي گاهي از آمارنتا خواهش مي‌كرد سوزن را برايش نخ كند، با اين حال فرناندا او را نديد. مرگ به او نگفت چه وقت بايد بميرد و به او نگفت كه قبل از ربكا اجلش فرا مي‌رسيد. فقط به او دستور داد تا روز ششم آوريل آينده شروع به دوختن كفن خود بكند و او را آزاد گذاشت تا هر چه مايل است كفن خرا با حوصله و دقيقتر بدوزد، فقط مي‌بايست آنرا با صداقت و از صميم قلب بدوزد. مرگ به او اعلام كرد كه در شب همان روز كه دوختن كفن را به پايان برساند بدون درد و بدون و ترس و بدون غم خواهد مرد.
.
.
.
آيا بهتر نبود كه مي‌رفت و در قبر خود مي‌خوابيد و مي‌گذاشت رويش خاك بريزند. بدون وحشت از خدا مي‌پرسيد آيا واقعا خيال مي‌كند مخلوقاتش از آهن درست شده‌اند كه بتوانند اين همه درد و بدبختي را تاب بياورند. اين سوالات پشت سرهم گيجي او را دو چندان ساخت و حس مي‌كرد كه سخت مايل است مانند بيگانه‌اي بناي فحاشي بگذارد و عاقبت فقط براي يك لحظه قيام كند، لحظه‌اي كه بارها آرزو كرده بود و بارها به تعويقش انداخته بود.

صد سال تنهايي
گابريل گارسيا ماركز
ترجمه بهمن فرزانه
352 صفحه.

در هر حال

نفهميديم آقاي نخود فرنگي به خاطر عارضه قلبي بستري شدن يا به خاطر وضعيت متابوليسم و سيستم گوارشي…


جانا گرچه بردی از یادم
جان در کوی عاشقی دادم
ز پا فکندی، به سر دویدم، گوهر فشاندم
بر اشک من خندیدی و رفتی
ساقی بده آن می را
مطرب بزن آن نی را
که پای لاله، پیاله خوش باشد
دل اسیران به ناله خوش باشد
علاج محنت به ‌جز می نیست
به‌ غیر نالیدن نی نیست
.
.
.
اين روزا به اين گوش مي‌كنم، جاودانه‌ست آقا جان اين آلبوم، جاودانه. به اين مي‌گن موسيقي فاخر.
كي مي‌تونه اينجوري بخونه “دیدی ای مه که ناگه رمیدی و رفتی/ پیوند الفت بریدی و رفتی” كي مي‌تونه اينجوري با همه‌ي اين حس بگه و بخونه و بنوازه؟

افاضات براي اين روزها

اگه كه مسير موفقيت اينِ و براي به دست آوردنش بايد از اين راه رفت،هيچ وقت آرزو نكردم كه اي كاش من هم موفق بودم يا كاشكي منم مي‌تونستم.
چيو مي‌تونستم؟ نون به نرخِ روز خوردن؟ بهتر كه نمي‌تونم!
تعجب مي‌كنم از آدما؛ از آدمايي كه يه روز دستِ دوستي باهات مي‌دن و مي‌خندن و هيچ وقت فكر نمي‌كني واسه موقعيتي نه چندان مهم اينطور عوض بشن -‌عوض نه در حقيقت چهره‌ي واقعي خودشون رو نشون بدن- خيالي نيست.
خوب بود، خوب بود. تمرين كردم تو اين مدت صبوري كردن و تاب آوردن و از كوره در نرفتن رو، ياد گرفتم كه بايد سعي كنم به اصولي كه بهش معتقدم پابند باشم و تا جايي كه مي‌شه كاري كه اعتقاد دارم درسته رو انجام بدم. بيشتر براي وجدانِ خودم، نه براي كسي، شايد مثِ طرف مقابل بودن سخت نباشه. فعلا همين!

نوشته‌های قدیمی‌تر »