نقش

“در بعضی کشورها نوشیدن شراب و  آبجو معمولیه، مخصوصا بدون الَکُلِ و منظور ما اینجا نوع بدون الَکُلِ.
اصولا شما دارید نقش بازی می‌کنید”

مي‌دونم، مي‌دونم كه داريم نقش بازي مي‌كنيم، ما عادت كرديم به نقش بازي كردن. غمت نباشه، جدي نمي‌گيريمش. ترسيدي نه؟

 

تاجگذاری استر

تاجگذاری استر جلد دوم “داریوش شاه‌شاهان” است. داریوش به تازگی فوت کرده و خاشایارشا فرزند داریوش به جای او به سلطنت رسیده است. بیشتر داستان بر محور “استر” ملکه یهودی ایران است که نقش مهمی در قدرت و حضور قوم یهود در ایران داشته است. شخصا جلد دوم برایم دلنشین‌تر از جلد اول کتاب بود.

اینها مربوط به فصل آخر کتاب است که هژه -که روزی عاشق استر بوده و به همین بهانه اخته شده است و حالا در دربار خشایارشا خدمت می‌کند-  نقل می‌کند:
“داریوش اصل خلل ناپذیر راستگویی را شعار خود قرار داده و به همه‌ی رعایایش دستور داده بود از دروغگویی بپرهیزند. خودش راستگو بود و دوست داشت دروغگویان را در زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها قرار دهد. حتی هیچ یک از فیلسوفانی که در دربار شاه شاهان زندگی می‌کردند، هیچ گاه جرات نمی‌کردند به او بگویند راستی به جز جنبه‌ای از دروغهای بی‌پایان نیست و تشخیص آن برای انسانهای نگونبختی که از شعور و احساساتشان سوء استفاده می‌شود بسیار دشوار است.
داریوش در اتقا دادن راستگویی به سطح یکی از اصول دین‌ تردیدی به خرح نداد ولی مغان مراقب بودند. آنان از اینکه شاهد استقرار مذهبی باشند که از تصور دهنی‌شان از خدا این چنین دور باشد، نگرانی چندانی نداشتند ولی سرانجام موفق شدند پرستش اهورامزدا را ترویج دهند و آنرا به دین رسمی هخامنشیان تبدیل سازند. بعدها معلوم شد که این گزینش بسیار عالی بوده است زیر در آن دوران پادشاهان ارتش خود را از یک پیروزی به پیروزی دیگر سوق می‌دادندو من بارها با دوستم زرتشت مغ که مردی بسیار شریف است بحث کرده‌ام. او می‌گوید هخامنشیان هرگز هیچ قومی را به دست کشیدن از خدایان خود وانداشته‌اند مشروط بر اینکه به پادشاه و قوانین ایران وفادار باشدو در میان این خدایان “یهوه” خدای یهودیان نیز وجود دارد…”

تاجگذاری استر
برنار ابر- خرم راشدی
ترجمه درکتر عبدالرضا مهدوی
352 صفحه – 2800 تومان
نشر البرز

 

تاجگذاری استر جلد دوم “داریوش شاه‌شاهان” است. داریوش به تازگی فوت کرده و خاشایارشا فرزند داریوش به جای او به سلطنت رسیده است. بیشتر داستان بر محور “استر” ملکه یهودی ایران است که نقش مهمی در قدرت و حضور قوم یهود در ایران داشته است. شخصا جلد دوم برایم دلنشین‌تر از جلد اول کتاب بود.

اینها مربوط به فصل آخر کتاب است که هژه -که روزی عاشق استر بوده و به همین بهانه اخته شده است و حالا در دربار خشایارشا خدمت می‌کند-  نقل می‌کند:

“داریوش اصل خلل ناپذیر راستگویی را شعار خود قرار داده و به همه‌ی رعایایش دستور داده بود از دروغگویی بپرهیزند. خودش راستگو بود و دوست داشت دروغگویان را در زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها قرار دهد. حتی هیچ یک از فیلسوفانی که در دربار شاه شاهان زندگی می‌کردند، هیچ گاه جرات نمی‌کردند به او بگویند راستی به جز جنبه‌ای از دروغهای بی‌پایان نیست و تشخیص آن برای انسانهای نگونبختی که از شعور و احساساتشان سوء استفاده می‌شود بسیار دشوار است.

داریوش در اتقا دادن راستگویی به سطح یکی از اصول دین‌ تردیدی به خرح نداد ولی مغان مراقب بودند. آنان از اینکه شاهد استقرار مذهبی باشند که از تصور دهنی‌شان از خدا این چنین دور باشد، نگرانی چندانی نداشتند ولی سرانجام موفق شدند پرستش اهورامزدا را ترویج دهند و آنرا به دین رسمی هخامنشیان تبدیل سازند. بعدها معلوم شد که این گزینش بسیار عالی بوده است زیر در آن دوران پادشاهان ارتش خود را از یک پیروزی به پیروزی دیگر سوق می‌دادندو من بارها با دوستم زرتشت مغ که مردی بسیار شریف است بحث کرده‌ام. او می‌گوید هخامنشیان هرگز هیچ قومی را به دست کشیدن از خدایان خود وانداشته‌اند مشروط بر اینکه به پادشاه و قوانین ایران وفادار باشدو در میان این خدایان “یهوه” خدای یهودیان نیز وجود دارد…”

تاجگذاری استر

برنار ابر- خرم راشدی

ترجمه درکتر عبدالرضا مهدوی

352 صفحه – 2800 تومان

نشر البرز

پدر دخترا

اون پدرهايي كه دختر دارن انگار هيچ وقت پير نمي‌شن،
انگار كه تو 50 سالگي هم يه حس و حالِ خوبي دارن.
يه حال و حوصله‌يي كه انگار تموم شدني نيست.

توضيح: ‌نه اينكه 50 سالگي سنِ پيري باشه اما از 40 به بعد كسالت‌باري بيشتر سنگيني مي‌كنه رو شونه‌هاي آدما.

اينجا خبري نيست

اينجا وسطِ خيابون ويلا امن و امانِ. هيچ خبري نيست، نه پليسي نه اعتراضي، نه باتومي، نه لباس شخصي، نه شعاري، نه سبزي. دِ آخه اينقدر دروغ؟ اين همه فريبكاري؟ حالا هي بگيد خبري نيست. شلوغ نيست، آرومِ. تو بگو كه “اينا يه مشت بي‌كار و علافن”، بگو “حقشونِ” ولي واقعا اين حقِ‌؟ حق‌ِ چي؟ تو به چي مي‌گي حق؟ من لجم مي‌گيره، من فقط دارم خودم رو كنترل مي‌كنم كه چيزي نگم. اون مرد لباس شخصي كه به چه سرعتي از پشتش باتوم رو بيرون كشيد و بابي‌رحمي به مردم حمله كرد حقِ؟ اون خانومي كه زير دست و پا افتاد و هيشكي جرات نكرد بره از زير باتومها نجاتش بده و فقط جيغ مي‌كشيد حقِ؟ اون كه جلوي در نشسته و واسه دخترش كه گرفتنش زار زار اشك مي‌ريزه چي؟ مگه همون ديني كه بهش اعتقاد داريد اين همه در مورد “حق” حرف نزده؟ من داغم. اصلا همه‌ي اين مسئله مذهبي -كه هر چي مي‌كشيم از اين ناديدن‌ها و تعصب‌هاست- به كنار! مساله انساني چي؟ كي مي‌تونه جلوي هموطن خودش -‌اينو بخونيد يه آدم- اينجوري چوب و چماق بكشه و فكري نكنه؟ مي‌شه شب بي‌دغدغه سر رو بالش گذاشت و بي‌هيچي فكر نكرد؟ من وقتي ديدم اون حرومزاده داشت به طرفم مي‌اومد گر گرفتم. واقعا شجاعت مي‌خواد ايستادن و فرياد كشيدن.

اينجا خبري نيست، واسه‌ي همين سرعت اينترنتمون پايين اومده، واسه همين مسنجر كار نمي‌كنه و موبايل‌هامون قطع شده، نگران نباشيد.

اون زن

تو اين هواي باروني، بدترين كارِ ممكن اينِ كه بشيني تو يه اتاق بدون پنجره، هر از گاهي دزدكي به پنجره ‌ي تو راهرو سرك بكشي و آدماي اون طرفِ شيشه رو با حسرت نگاه كني.

ديروز صبح بود تو گوگل‌ريدر يه خبري خوندم در مورد زني كه اعدام شده بود، بعدا ازش به عنوان “مادرِ بي‌پناه” يا چنين چيزايي اسم برده بودن، ماجرا مفصل بود، تا اون حد كه بعد از اعدام معلوم شد حتي “هويت‌زن” هم خيلي درست نبوده، وقتي مي‌خوندم و بعدش و حتي امروز صبح تو تاكسي به اين فكر مي‌كردم كه قضاوت در مورد يك‌ نفر چه سختِ. شايد ناممكن باشه، ناممكن از واكنش آدما تو اون شرايطِ خاص. يه جايي از قول همون زن نوشته بود “تا حالا با يك لباس‌نازك تو سرماي دي‌ماه خيابوناي سرد پرسه زدين؟” در نظر بگيريد سرماي سختِ دو سالِ پيش تهران رو. اسم اين زن رو چي مي‌ذاريم ما؟ روسپي؟ تن‌فروش؟ … ه؟ مايي كه تو خونه‌مون همون موقع شوفاژِ روشن، تازه يه وسيله گرمايي ديگه هم روشن كرده بوديم و به زمين و زمون بد و بيراه مي‌گفتيم. در مورد چيزاي كوچك‌تر هم همينِ. اينكه واسه بقيه تو شرايط حالاي خودمون نسخه مي‌پيچيم كه: “اگه من بودم، اگه، اگه، اگه…” تيغِ تند قضاوت رو بيرون مي‌كشيم و همه چي رو قلع و قمع مي‌كنيم. مي‌شه از همه اينا گذشت. نديده گرفتشون. بي‌خيال!

حركتِ نمادين

پیشنهاد شد در يك حركات نمادين تو كاسه‌ي آشِ شوري كه آورده بودن و قابل خوردن نبود، براشون چس‌ِ‌فيل بریزیم و با تمام احترام تقديمشون كنیم!

1 تا 5 امروز

(1)
از صبح كه بيدار شدم همش اين شعر مي‌آد تو ذهنم. از همين دو سه ساعت پيش بي‌اغراق نزديك صدبار تكرارش كردم: “دلِ دردمند سعدي ز محبت تو خون شد/ نه به وصل مي‌رساني نه به قتل مي‌رهاني”. اون “مُحبت” حتما بايد “مَحبت” باشه، نصفِ خوشگليش به همينِ!

(2)
هوا ابر تو اين يكي دو روز. نم‌نم بارون مي‌آد، حداقل خوبي اين يكي دو روز همينِ. كاش مي‌شد مي‌رفتم شمال. به شرطي كه اونجا هم هوا مه و ابر و نم‌نم بارون باشه.
ولي امروز از اون روزهاست، از اون روزها. بعضي روزا هست كه انگار يه جور خوبي شروع نمي‌شه. امروز از اون روزهاست. نبايد تلقين كنم به خودم.

(3)
اين روزا چقدر در مورد “اِستِر” كتاب مي‌بينم.شايد هم قبلا بهش دقت نمي‌كردم. مثِ همين امروز صبح نشر چشمه. حالا شايد بعدا در موردش مفصل نوشتم. ولي صبح يه حسِ خوشايندي داشتم كه در مورد اين ملكه چيزايي مي‌دونم.

(4)
هر وقت كه شفاف عمل نكردم، بيشتر از همه خودم متضرر شدم. هميشه همين بوده، هميشه. اين كه “جنگِ اول به از صلحِ آخر” شده حكايت من.
يه چيزي چند وقتِ در موردش به نتيجه رسيدم. اينِ كه اصلا زندگي مشخص كردن و فهميدن مرزهاست. اينكه بدوني كي بايد محكم و قرص بايستي و عقب نكشي، كي بايد يه كمي تساهل كني، كي بايد… كلا همين “كِي‌” و “موقع شناختي” اصلِ زندگي كردنِ، تجربه، تجربه، تجربه…
راستي تو چي فكر مي‌كني؟

(5)
يه چند تا كار و هدف شروع كردم. واسه اينكه از عادت و روزمرگي خارج بشم. از بيهودگي…
هنوز هم وقت هست، هنوز هم فرصت دارم.

داریوش شاه شاهان

این کتاب به زندگی و فرمانروایی داریوش تا لحظه مرگ می‌پردازد.سده‌ی پنجم پیش از میلاد که شاهنشاهی ایران در اوج قدرت است. نمی‌دونم دقیقا این کتاب تا چه حد موثق است، تقریبا دو هفته‌ای است که کتاب را تموم کردم و دارم جلد دومش را می‌خونم. اما به هر حال خوندن در مورد کوه رحمت، تخت جمشید، ملکه آتوسا خالی از لطف نیست. چیزهایی هست که انگار با تصوراتم همگون نبود اینکه ظاهرا همیشه و همه‌حال قدرت مطلق با فساد همراه بوده، دربار هخامنشیان، اخته کردن پسران جوان و تربیت برای خواجه‌های دربار که انگار از آن دوران هم مرسوم بوده است.

“… ستاره که از دیدن این جمعیت انبوه ترسیده بود، خود را پشت‌سر پدر خوانده‌اش پنهان کرده بود و نگاهش را از سواری که اندکی عقب‌تر از تختگاه سلطنتی ایستاده بود برنمی‌داشت.چنین به نظر می‌رسید که اسب این سوار کاملا تربیت شده است؛ ولی یک لحظه بی‌توجهی کافی بود که سر دست بلند شود. مرد جوان قد و قامتی برازنده، چشمان آبی رنگ، چهره‌ای زیبا و دندانهایی درخشان داشت. با نگاهش اهمیت قشون را ارزیابی می‌کرد و مراقب کوچک‌ترین اشاره شاه بود.
ستاره از دیدن این افسر مغرور مبهوت شده بود. میل به اینکه خودش را به او نشان دهد بی‌اندازه عذابش می‌داد. در مرز سکته کردن قرار داشت که دید داریوش شاه به سوی سوار برگشت و به او دستور داد تا کنار رودخانه پایین برود. ستاره مشاهده کرد که سوار به سوی او می‌آید. از پشت مرکت خود یک کاغذ لوله کرده به چاپاری که در کنار قایق ایستاده بود داد. در این هنگام بود که نگاههایشان با یکدیگر برخورد کرد. سوار از دیدن ظرافت ناخودآگاه کودک شگفت زده شد و در چهره‌ی لطیف او زیبایی معصومانه و آماده شکوفایی را دید. گونه‌های دخترک سرخ شد و احساس کرد در چشمان روشن سوار، وعده‌ی مفتون شدن در آینده را کشف کرده است”

داریوش شاه شاهان
برنار ابرت،خرم راشدی- برگردان: دکترعبدالرضا مهدوی
333 صفحه
نشر البرز- چاپ دوم
4300 تومن

این کتاب به زندگی و فرمانروایی داریوش تا لحظه مرگ می‌پردازد.سده‌ی پنجم پیش از میلاد که شاهنشاهی ایران در اوج قدرت است. نمی‌دونم دقیقا این کتاب تا چه حد موثق است، تقریبا دو هفته‌ای است که کتاب را تموم کردم و دارم جلد دومش را می‌خونم. اما به هر حال خوندن در مورد کوه رحمت، تخت جمشید، ملکه آتوسا خالی از لطف نیست. چیزهایی هست که انگار با تصوراتم همگون نبود اینکه ظاهرا همیشه و همه‌حال قدرت مطلق با فساد همراه بوده، دربار هخامنشیان، اخته کردن پسران جوان و تربیت برای خواجه‌های دربار که انگار از آن دوران هم مرسوم بوده است.

“… ستاره که از دیدن این جمعیت انبوه ترسیده بود، خود را پشت‌سر پدر خوانده‌اش پنهان کرده بود و نگاهش را از سواری که اندکی عقب‌تر از تختگاه سلطنتی ایستاده بود برنمی‌داشت.چنین به نظر می‌رسید که اسب این سوار کاملا تربیت شده است؛ ولی یک لحظه بی‌توجهی کافی بود که سر دست بلند شود. مرد جوان قد و قامتی برازنده، چشمان آبی رنگ، چهره‌ای زیبا و دندانهایی درخشان داشت. با نگاهش اهمیت قشون را ارزیابی می‌کرد و مراقب کوچک‌ترین اشاره شاه بود.

ستاره از دیدن این افسر مغرور مبهوت شده بود. میل به اینکه خودش را به او نشان دهد بی‌اندازه عذابش می‌داد. در مرز سکته کردن قرار داشت که دید داریوش شاه به سوی سوار برگشت و به او دستور داد تا کنار رودخانه پایین برود. ستاره مشاهده کرد که سوار به سوی او می‌آید. از پشت مرکت خود یک کاغذ لوله کرده به چاپاری که در کنار قایق ایستاده بود داد. در این هنگام بود که نگاههایشان با یکدیگر برخورد کرد. سوار از دیدن ظرافت ناخودآگاه کودک شگفت زده شد و در چهره‌ی لطیف او زیبایی معصومانه و آماده شکوفایی را دید. گونه‌های دخترک سرخ شد و احساس کرد در چشمان روشن سوار، وعده‌ی مفتون شدن در آینده را کشف کرده است”

داریوش شاه شاهان

برنار ابرت،خرم راشدی- برگردان: دکترعبدالرضا مهدوی

333 صفحه

نشر البرز- چاپ دوم

4300 تومن

رجوع

بهتر نیست به جای این همه فکر کردن به “باید‌ها” و رجوع به مسائل فقهی و مذهبی به قلبتون رجوع کنید؟ یا اگه به اون اعتقاد ندارید حداقل به مغزتون؟ آخه اینجوری سخت‌تون می‌شه…

صبحِ پاييزي

اين همه بي‌تاب و بي‌خواب و دلتنگ بودم.
صبح تو ماشين وقتي به هواي پاييزي و خيابوناي خلوت اون ساعتِ صبح نگاه مي‌كردم يادِ تو افتادم. يادِ صورتت، خنده‌هات، خاطره‌هامون و همون چند تا كلمه كه زندگي بود.
دقيقا امروز 10 سال گذشتهِ، 10 سال. خيلي طولاني به نظر مي‌آد مگه نه؟
رو كاغذ سه تا عدد نوشتم. از صبح رو ميزم كنارِ لپتاپِ و مدام نگاهم بهش گره مي‌خوره، همينِ ديگه.

هاي‌هاي دلِ تنگِ من

Media pleayer تو تموم مدت روشنِ و reapet هم مطابق معمول روي On. نمي‌دونم چند بار صداي شجريان تكرار مي‌شه و با ناله‌ي سه‌تار همراه مي‌شه و مي‌خونه  “هر چه زنی بزن مزن/ طعنه به روزگار من “. نمي‌دونم چي تو اين تصنيف و كلمه‌ها و صدا مخفي شده كه اينطوري مي‌كنه با آدم. تصنيف‌هاي بعدي هم همچين بي‌راه انتخاب نشده وقتي كه بعد اينها بخونه “هاي‌هاي‌هاي‌هاي دلِ تنگِ من”
هر چه کنی بکن، مکن/ ‌ترکِ من ای نگار من
هر چه بَری ببر، مَبَر/ سنگدلی، به کار من
هر چه بُری ببر، نبُر/ رشته‌ی الفت مرا
هر چه کَنی بکَن، مَکَن/ خانه‌ی اختیار من
هر چه روی برو مرو/ راه خلاف دوستی
هر چه زنی بزن مزن/ طعنه به روزگار من

مدیریت بحران درونی

یه وقتایی، تو یه روزایی که حالا به دلایل مربوط و نامربوط آستانه‌ی صبر آدم پایین اومده، وقتایی که با کوچکترین صدایی آماده‌ای از کوره در بری و حتی تحمل صدای هواکش رو هم نداری و بهش چپ‌چپ نگاه می‌کنی، شاید اون روزاست که نباید جواب بدی باید سکوت کنی، تجربه هم همین رو می‌گه، اگه باورش داشته باشی. داری، مگه نه؟ اون وقتا فقط باید بشنوی، نباید عکس‌العمل داشته باشی. شاید اگه تو یه روز دیگه بهم گفته بودی قبول می‌کردم، اصلا شاید برخورد چیز دیگه‌ای می‌شد و کار به این حرفا نمی‌رسید. اما شاید بد روزگار این باشه که این بدحالی دو طرفه باشه اون روز. شاید البته! خودم هم خیلی مطمئن نیستم. کلاه خودم رو که قاضی می‌کنم فکر می‌کنم باید کار دیگه‌ای می‌کردم به خاطر خیلی چیزا. به خاطر سن و سال و مهمتر از اون واسه شناختی که خودم از خودم دارم. خودم هم دقیق نمی‌دونم الان فقط می‌دونم که این مدیریت بحران درونی! هم خودش مساله‌ای شده، اینکه بدونی چه وقتایی باید خونسرد باشی، چه وقتایی باید صبر کنی، چه وقتایی عصبانی بشی و فریاد بزنی. من انگار هنوز دارم تجربه می‌کنم، حداقل اینجا جای خوبی واسه‌ی این تجربه کردنهاست.

Older entries »