همهي ذهنِ آشفتهي من
#1
من آدمي نيستم كه بتونم با كسي بازي كنم، از بازي كردن خوشم نميآد و قاعدتا دوست ندارم كسي هم با من بازي كنه. به شدت اعتقاد دارم با آدماي دور و بر رو راستم. يعني حداقل اگه به صورت 100 درصد نباشه به صورت قابل توجهي همينِ -اين شرط رو واسه اين گذاشتم كه يادِ اين تيكه شعر لنگرودي افتادم و فكر كردم خب ممكنِ گاهي دروغ هم گفته باشم.
“اگر چه تو نيز دروغي ميگويي گاهي مثلِ من،
دروغت را چون قندي در دهان گسم آب ميكنم.”
آره منم دروغ گفتم، مثِ همهي آدما. شايد تو اين دور و زمونه خيلي خوب نباشه اما من وقتي كسي رو دوست ندارم حتي نگاهم هم بهش معمولي و مهربانانه نيست! با غيظ نگاهش ميكنم و خود اون آدم خوب ميفهمه كه من باهاش خوب نيستم. خب اين شايد خيلي خوب نباشه، اما من طور ديگهاي بلد نيستم. بهم ياد ندادن. با اين رفتار هم خودم مشكلي نداشتم، حتي اون وقتايي كه به ضررم تموم شده، مثلا همين چند روز پيش كه آقاي هويج فرنگي رو تو راهرو ديدم، خيلي خشك سلام دادم، يه نگاه سرسختانه هم بهش انداختم كه احتمالا بدتر از صد تا فحش ناموسي بود!!
#2
زياد حس كار كردن ندارم. انگيزههام كشته شدن انگار، كشته شدن نه! يعني كشتنش. فكر كنم وقتي يه جايي ساكن باشه عمر مفيد من تا قبل از دست و پا زدن آخر دو سال باشه. بعضي وقتا به آدمايي كه 30 سال جايي خدمت صادقانه كردن خيلي با تعجب نگاه ميكنم كه شما چجوري تو روزمرگيها و تكرارها گم نشدين؟ دور و زمونه چيزِ ديگهاي بوده؟ البته خب ميدونم شرايط آدما هم خيلي فرق داره. مثلا اين آقاي هويج بستني كه اينجاست اصولا چيزي حاليش نيست و گاهي همهي كارهايي كه انجام ميشه رو به هيچجاش حساب نميكنه(شايد هم حساب ميكنه!) به هر حال صبر آدم هم حدي داره ديگه. بعد از يه مدت آدم فكر ميكنه اصلا اينجوريه؟ اوكي! دايه مهربونتر از مادر كه نيستم. گورِ بابات! منم هر كار كه دوست دارم انجام ميدم. ها؟
#3
امروز كمرم درد ميكنه. انگار كه سرما خوردم. بعد از ظهر هم بايد كت و شلوار بپوشم تر گل و ورگل بريم مجلس ختم كه خدا بيامرزه و خدا رحمت كنه و غم آخرتون باشه. ميدونم كه واسهي اون خانوادهي نزديك چقدر سختِ كه هي بخوان از شرح ماوقع حرف بزنن و تشكر كنن. خودمم نميدونم چي ميخوام بگم. ميگن حقِ و قسمت همه ميشه. چي بگم؟ عمر با عزت. همين!
#4
تو بين راه داشتم به اين حرف فكر ميكردم كه آدما هر چي سنشون بيشتر بشه، ترسشون بيشتر ميشه، كمتر ريسك ميكنن. شرايط زندگي و خيلي چيزاي ديگه هم بيتاثير نيست. من يه روزي حس ميكردم بابام چه آدم خوشبختيِ كه بعد از ظهر ميآد خونه و روزنامه ميخونه و به كارهايي كه دوست داره ميرسه ولي مثلا من بايد درس بخونم، بايد بازم كار داشته باشم. امروز تو هواي خوبِ صبح داشتم به اون روزا فكر ميكردم. ولي خب!! بعد يادِ اين پستِ خيلي خيلي وقت پيش افتادم كه قبولش دارم و هنوزم خيلي وقتا بهش فكر ميكنم.
#5
تا حالا شده تو يه مقطعي از زندگي حس كني بزرگ شدي. قد كشيدي؟ من اين روزا چنين حسي دارم، خيلي بزرگتر از پارسال هستم، خيلي چيزا ياد گرفتم. رو راستِ قضيه اينكه اين مهدي با مهدي پارسال و دو سال پيش خيلي فرق داره، به خيلي چيزا طور ديگهاي نگاه ميكنه. صبرش زياد شده و از كوره در نميره. نميدونم چرا دارم اينا رو ميگم. همينجوري، از سرِ دلخوشي.
#6
خلاصه بهاري ديگر
بيحضور تو
از راه ميرسد،…
و آنچه كه زيبا نيست
زندگي نيست
روزگار است.
شعرش خيلي طولانيِ. خيلي دوستش دارم. هر روز ميخونمش و گاهي تو بين راه اين اوايلش رو واسه خودم تكرار ميكنم.
#7
دوست دارم مسافرت برم.
خيلي دوست دارم مسافرت برم.
دوست ندارم بشينم تو هواپيما و يه جايي بيام پايين، دوست دارم سوار ماشين بشم و نمنم و شرشر بارون ببينم، دوست دارم يه جايي باشم كه صبح صداي خروس بشنوم -راستي تو سرما و بارون هم خروسها ميخونن؟- دوست دارم وقتي از پنجره بيرون رو نيگا ميكنم جمعه بازار ببينم، ميوه و سبزي خيس.
اينا تصويرهاييِ كه پارسال كياشهر ديدم، اون قدر قشنگ و دلانگيز بود كه فراموش نميشه واسم. حالا اين روزا هم اينجوري دوست دارم، اي همچي همچين، همچي همچين!
صفر و يك
من آدمي هستم كه به فلسفهي “يا رومي رومي، يا زنگي زنگي” خيلي اعتقاد دارم. يعني فكر ميكنم تو خيلي موارد زندگي، بايد تكليف خودت رو كامل مشخص كني. با “كجدار و مريض” نميشه اصولا!
به همين سادگي
هيچ وقت اينطوري نبوده كه كسي بره و من بهش فكر نكنم، حتي اگه نسبتش نزديك نبوده، مثِ تموم ديشب كه فكرم مشغول بود، حتي تو خواب. خوابم هم مغشوش بود و اون قسمتهاي آخرش با بغض و هقهق، خواب آدمايي كه خيلي وقت پيش رفتن، دوست ندارم توضيح بدم يا حتي به اين قسمتهاي خوابم فكر كنم. به اين فكر ميكردم كه اون لحظههاي آخر چه حسي داشتي؟ تلخ بود، خيلي تلخ. چرا هيچ وقت نميشه باور كرد كه كسي به اين سادگي دور ميشه؟ هميشه خيلي دور و بعيدِ اين رفتنها. يه لحظه كه اومدم تلفني حرف بزنم حس كردم بغض تو گلومِ. خواستم فكر كنم شايد من چيزِ ديگهاي شنيدم ولي درست شنيده بودم.
دوباره امروز تو طولِ مسير فكر كردم، فكر كردم به اون خندهها، به اينكه هيچ وقت گلايهاي نبود، به اينكه هيچ وقت توقعي نبود حتي از ما كه سال به سال مياومديم پيشت و بدتر از همه به اين فكر ميكردم كه چقدر ميخواستم همين هفته جمعه بيام و نيومدم، يعني نشد. يه لحظه وقتي اشتباه رفتم تو اون يكي خيابون و از جلوي خونهات رد نشدم يه آهي از وجودم بلند شد. خب من چيكار ميكردم؟ نميدونستم كه ديگه اين هفته نيستي، هفتهي بعدي نيست. همينش يه كمي سنگينِ.
ديشب داشتم فكر ميكردم همين هفته ختم برادرت بود، همين جمعه كه گذشت هفتمش بود. ميدونستم كه چقدر نزديكي بهش ولي اين قدر بارش سنگين بود؟ اينقدر كه حتي يه هفته هم تاب نياري؟ يادِ اون روز تو عروسي افتادم كه وقتي عكس تكي ازمون خواستي رفتم يه دونه عكس برات آوردم، هر كي كه خواسته بود گفتم نداريم ديگه. حتما تو حرفام، تو نگاهم تو خيلي چيزاي ديگه فهميده بودي كه خودت و شوهرت چقدر دوست داشتني و نازنين بودي،اين حس از كجا بود؟ موروثي بود؟ هيچ وقت براي آدماي حتي نزديكتر حسِ الكي و تعارفي نداشتم كه بخوام اينجوري بنويسم ولي در مورد تو فرق داشت قضيه.
صبح تو خنكي هوا فكر ميكردم كاشكي ميشد بيام واسهي اون لحظه آخر، به خيلي چيزاي ديگه هم فكر ميكردم كه خب حسش نيست اينجا بنويسم. ولي از طرفي خوشحالم كه راحت بوده، خوشحالم كه به ثانيهاي بند بوده و بيهيچ دردي.
خدا بيامرزدت.
خداحافظ تا هميشه.
شرابِ تلخ ميخواهم
ديروز همون صبح اول صبح، فال حافظ گرفتم. اومد:
شرابِ تلخ ميخواهم كه مرد افكن بود زورش
مگر يك دم برآسايم زدنيا و شر و شورش…
دیدگاهها غیرفعال
ترانهسرا
خوبه كه شاعر و ترانهسرا نيستم كه يه وقتي بشينم يه گوشه و بغض كنم و رو يه كاغذ بنويسم:
“عسل بانو
عسل گيسو
عسل چشم
منو يادِ خودم بنداز دوباره”
مگه نه؟
به بندگانت بفرما
ببين من ديشب داشتم واسه خودم همينجوري با خدا حرف ميزدم -با رئيست- بعد يه دعاي جديدي اختراع كردم گفتم بهت ياد بدم بخوني رو منبر و اينا به دردت ميخوره. دعائه ميگه خدايا به بندگانت بفرما تازگيا چه دسته گلي به آب دادي لااقل اين بندگان بدبختت بدونن چه خاكي به سرشون بريزن…
پابرهنه در بهشت – بهرام توكلي
گفت و گو آيين درويشي نبود
توجه: اگه حوصلهي خوندن روزنوشت و روزمرگي نداريد بيخيال خوندن مطالب پايين بشيد. مشخصا مثِ خيلي چيزاي ديگه اينجا هيچي دستتون رو نميگيره!
#1
رفتم كتابِ پنجره، ميپرسم “گفت و گوي شاعران رو داري؟” يادم نيست تو چه وبلاگي خوندم، شايد هم تو گودر بود، به همين چيزا كه دارم فكر ميكنم اون خانومِ ميگه “نه تموم كرديم”. وقتي كتابِ “حكايتِ حال” رو دستم ميگيرم به نقاشي احمد محمود نگاه ميكنم. بعدش ميپرسم “سفر به خانهي آزاد شده چي؟ اصلا كتابش تجديد چاپ ميشه ديگه؟” همونجا ليستم رو در ميآرم و اسم چند تا كتابي رو كه گرفتم خط ميزنم. ميآم خونه كتاب رو ورق ميزنم دراز ميكشم رو زمين،تيكهتيكه ميخونمش ولي يه دفعه هوس ميكنم سعدي بخونم. كتابِ غزلياتش رو از كنار تخت ميآرم و به صفحههايي كه گوشهاي رو تا كردم نگاه ميكنم، يكي از غزلها رو انتخاب ميكنم و بلند ميخونم:
“نه عجب كمال حسنت كه به صد زبان بگويم/ كه هنوز پيش ذكرت خجلم زِ بيزباني
مده اي رفيق پندم كه نظر بر او فكندم/ تو ميان ما نداني كه چه ميرود نهاني”
ميرم جلوتر، ورق ميزنم. هنوز تو هواي همون غزل قبليام “مده اي رفيق پندم!”. به سعدي فكر ميكنم. به هزار و يك جور فكر مسخره، به كي فكر ميكرده؟ عاشقِ كي بوده؟ يادِ ديوان حافظِ تو كتابخونه ميافتم كه بابا جلوي يه عالمه غزل رو علامت زده، بچه كه بودم يادمه بعضي وقتا كه كسي نبود بازش ميكرد و بلند ميخوند. شايد يه وقتي بچه منم همين كتاب رو باز كنه و فكر كنه من چقدر اين غزل رو دوست داشتم. شايد هم فكر كنه عجب دلِ خجستهاي داشتم من! كي ميدونه؟
تو كتابفروشي وقتي به ليست كتابهام مثِ آدماي اهلِ فضل نگاه ميكنم ميخوام يه كتاب شعر هم بخرم ولي خودم رو جريمه ميكنم. يادم ميافته كه كتابِ شعر ماهِ قبل هنوز تو كيفمِ. هنوز بيشترش مونده، دارم غزل بعدي رو ميخونم:
“با لشكرت چه حاجت رفتن به جنگ دشمن/ تو خود به چشم و ابرو برهم زني سپاهي”
دراز كشيدم و به ليست كتابهام، غزليات سعدي و حكايتِ حال نگاه ميكنم. به دو هزار تا برنامه روزهاي ديگه فكر ميكنم، به فردا به پس،به ماهِ بعد، سال بعد. كاش الان سالِ بعد بود…
#2
من دراز كشيدم كفِ اتاف و تو اين پوزيشن مينويسم. امروز روز كار نبود، يعني رسما هيچ كار خاصي نكردم اين يعني روز خوبي نبود. خوابيدم، تو فيسبوك چرخيدم،وبگردي كردم كه خب هيچ كدوم اينا هم كه كار نيست. كاش تار تمرين كنم. حالا تسبيحم رو از اون كاسهي سنتي برداشتم و بازي بازي ميكنم. صداي شجريان ميآد كه ميخونه:
“شيوهي چشمت فريب جنگ داشت/ ما ندانستيم (و ندانستيم) و صلح انگاشتيم”
من رفتم تو مغازه ساعتفروشي قيمت ساعت تيسوت پشت ويترين رو ميپرسم، وقتي فروشنده ميگه 390 تومن بدون اينكه خودم رو ببازم ميپرسم تو همين مايهها ديگه چي داري؟ صداي دف ميآد. شجريان ميخونه “رندان سلامت ميكنند…” دلم هواي مسافرت كرده، مسافرت خوبه. واسه بيخياليش؟ بيخيالي و اينكه از عادتها فرار كني. واسه اينكه دوباره پرانرژي بركردي به زندگي. حالا دوباره رفته آهنگ اول. صداي تار ميآد.
ياد چند روز پيش افتادم كه تو سوز پاييزي پياده از جلوي يه گرمابه رد شدم. به عادت هميشه به داخل گرمابه نمرهاي مخروبه و به صندليهاش نگاه كردم. چراغهاش روشنِ؛ يه وقتي مردم تو اين سرما و حتي هواي سردتر مياومدن اينجا. احتمالا گلگلي هم ميشدن. چند سال پيش؟ چهل؟ پنجاه؟ اون وقتا كه هيچ وقت كسي فكر نميكرد يه روزي فيسبوك باشه و خيلي چيزاي امروزي!
فكر كه ميكنم تا الان روز مفيدي نبوده حس بدي ميكنم به خودم. اين خوبه يا بد؟ شجريان داره ميخونه: “ما زياران چشم ياري، چشمِ ياري داشتيم” دوست داشتم تو هواي باز دراز ميكشيدم ، دوست داشتم قليون ميكشيدم و به آسمون نگاه ميكردم. دلم …
دلبرکان غمگین من

بايد اين كتاب ” خاطره دلبرکان غمگین من” ماركز رو خونده باشي كه به اين تصوير نگاه كني و ببيني چهرهي اين دختر چقدر شبيه چهرهايه كه ازش ساخته بودي.
پ.ن: من تصوير رو از اينجا برداشتم!
من اينا رو خوب ميدونم
ميگن مثِ مرد. ميگن مرد كه گريه نميكنه! هميشه بچه كه بوديم اين جمله رو شنيديم. مرد فلانِ، مرد بهمانِ.
چرا مگه آدم نيست؟ مگه آدما كم نميآرن؟ مگه آدما دلتنگ نميشن؟
همش بهش ميگن “سيگار نكش، ب جان زياد سيگار ميكشيها” ولي اون گوش نميده، دراز ميكشه كتاب ميخونه و سيگار ميكشه. بعد همه بهش ميگن چرا چيزي نميگي؟ بعضي وقتا به خودش نميگن اما به من غر ميزنن “حرف كه نميزنه.” بعضي وقتا هم از من ميپرسن “به تو چيزي نگفته؟ از چيزي خبر نداري؟”
من بهش نميگم سيگار نكش. حداقل هميشه بهش نميگم، يا با اون لحنِ همه بهش نميگم. تازه وقتي همه بهش ميگن سيگار نكش براش يه سيگار پيچ خريدم، از اينا كه توش توتون ميريزن و خودشون سيگار درست ميكنن.اصلا ميخوام بپرسم اين سيگار خنكها چيه كه نعناعيِ؟ چند روز پيش پشت يه مغازه تو پاساژ دمِ خونه يه عالمه سيگار لوكس ديدم. شايد همين دفعه براش بخرم. من ميشينم كنارش اون سيگار دود ميكنه، من هيچي نميگم كه نكش، غر نميزنم كه دودش اذيتم ميكنه، بعد با هم حرف ميزنيم. بيشتر من حرف ميزنم، هي ميگم، ميگم. مثِ هميشه پرحرفي ميكنم، گاهي هم اون حرف ميزنه، خيلي راحت باهم حرف ميزنيم. انگار اون حرفا رو فقط به من ميگه. خب مگه چيه؟ رمزش اينِ كه مردها دوست ندارن هي مدام بهشون چيزي رو تكرار كني،از تكرارِ حرفا خوششون نميآد. دوست ندارن هي سرشون غر بزني، هي واسشون هزار جور بايد و نبايد بياري. من اينا رو خوب ميدونم.
چي ميشه؟
چرا آخه بعضيا كه قبولشون دارم، مرامشون رو، اخلاقشون رو؛ خودشون ميشاشن به همهي چيزايي كه من ازشون ساخته بودم؟ نه اينكه من ساخته باشم، درستش اينِ كه بگم خودشون ساخته بودن. بعد بدي من لعنتي اينِ كه ديگه سخت ميتونم فراموش كنم و اون چهرهي قبلي رو ببينم.
نگاه
كاشكي يه نگاهِ غضب آلود ميانداختم گاهي.از اون نگاهها كه اگه طرف خودش رو خيس هم نكرد حداقل حساب كار دستش بياد، يا مثلا در حين خندهاش طوري نگاه ميكردم كه خنده رو لبش ميماسيد. همين ديشب نقشه ميكشيدم كه ميشد گاهي يه جوري جدي از بالاي عينك هم نگاه كنم.
كتابِ قانون
پنجشنبه بعد از مدتها رفتيم سينما؛ فيلم “كتابِ قانون”.خب حداقل براي من يه محرك قوي ميخواد كه براي سانس 10:30 شب بخوام برم بشينم تو سينما و فيلم ببينم!
در كل از نظر من “كتابِ قانون” فيلم خوبي بود. خوب نه به معني تاپ و فيلمي كه نميشه اصلا نقدي بهش وارد كرد فيلم خوب يعني فيلمي كه جاي تامل داره، فيلم روي محور حرفايي بود كه حداقل من به خاطر خيلي مسائل، زياد بهش فكر ميكنم. فكر ميكنم تا نتيجهگيري كنم، يا شايد واسه اينكه براي خودم ايدئولوژي زندگيم رو كاملتر كنم. نميدونم بايد به اين حرفا گفت دغدغه يا نه؟ منظورم همون چارچوب اخلاقي و رفتاري دين كه اگه قرار باشه واقعا بهش پايبند باشيم و اون همه سفت و سخت ببنديمش شايد زندگي تو اين دوره زمونه، خيلي باهاش هماهنگ نباشه و اسممون رو بذارن افراطي -حداقل در خيلي موارد- كاري به قسمتهاي رياكارانه فيلم ندارم كه “چون به خلوت ميروند آن كارِ ديگر ميكنند”. بيشتر حرفم در مورد جزئيات و همه چيزهايي است كه دين مشخص كرده و اينكه شايد ما خيلي از مسائل اخلاقي و رفتاري اصلي را رها كرديم و به جزئيات قضيه مشغوليم. ازم نپرسيد از نظرت كليات يعني چي! و مثلا اين وسط نماز و روزه و حجاب و الباقي جزئيات است يا كليات! چون خودم هنوز خيلي نسبت بهش درگيرم. بعضي وقتا خاكستري نگاه ميكنم فكر ميكنم بايد يه كمي دستكاريش كرد، بهروزش كرد و گاهي هم سياه و سفيد ميبينمش. من گاهي شده كه اينجوري فكر كرده بودم -خانم زيگزاگ خيلي شجاعانه و صريح نوشته- اينكه نميشه وسط يه نقطه ايستاد. به هر حال يا رومي رومي يا زنگيزنگي. اما يه چيزي كه بهش اعتقاد دارم اينِ كه مطمئنا نميشه با همهي جزئيات و كلياتش تو اين روزگار زندگي كرد. شايد همه تلاش آدمهايي مثل سروش و ديگران اينِ كه بتونن چيزي از اين دين براي اين روزگار نگه دارند و الا كه…
همين چند روز پيش بود با خانوم سين در مورد همين چيزها حرف ميزديم. در مورد كامل بودن دين يا اينكه اسمش رو بذاريم حكم درباره همهي جزئياتِ؟ اصلا حرفِ مقايسهاش بود با زرتشتيها. راستش من هنوز با اين “امر به معروف” شديدا مشكل دارم و با خيلي حرفهاي ديگرش و اينكه اصلا ميشود براي همهي آدمها در هر شرايطي يم نسخه تجويز كرد يا نه؟ در هر حال از مساله پرت نشوم، ميخواستم بگويم اين كتابِ قانون ارزش يكبار ديدن را دارد.
چيزي كه برام جالبِ واسه خيلي آدما -مثلا همراهان من يا چيزهايي كه دربارهاش خواندم- فيلم خيلي ساده و آبكي بود. شايد جوابش خيلي ساده باشد، شايد براي بعضي آدمها اين حرفا دغدغه نباشد. شايد تكليفشان را مشخص كردهاند.