خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

انتقال!

خب من از اين به بعد رو همين آدرس www.rouzaneh.ir مي‌نويسم. لطفا اگه اينجا رو از روي فيد دنبال مي‌كرديد آدرس فيد رو هم به صورت زير اصلاح كنيد!

http://rouzaneh.ir/blog/?feed=rss2

گفتم و گفت

گفتم كه واسه آبدارچي شركتمون دلم مي‌سوزه كه اين روزا خسته‌ست، اون هفته پاپِي شدم كه خسته‌اي، كه نيستي. گفت “يه كمي خسته‌م نزديكهاي پارك ساعي يه جا كار گرفتم از 8 شب تا 11 شب، بهم 150 تومن مي‌دن، بعد از ظهرها مي‌رم اونجا. چاره چيه؟”
اون روز تو آبدارخونه پيش خودم مرور كردم “چاره چيه؟” گفتم ايشاله كه سلامت باشي، ايشاله كه… اين آخرش رو نمي‌دونم چي گفتم، چاي دستم بود اومدم نشستم پشت ميزم، گفتم اي تو روحتون!
ديشب رفتم نشستم كنارش، گفتم سرحال نيستي، گفت اينجا مردم اعصابشون خرده، كه ذهنها كوچيك شده كه چرا بايد براي اين چيزاي بي‌ارزش اين همه فكر بشه؟ اصلا چه ارزشي داره؟ گفت الان خواهرم رو گذاشتم فرودگاه، يه جور بغضي تو گلوش بود انگار، يه ناراحتي، يه دلتنگي. خواستم بگم دختر خياليت نباشه، غمت نباشه! وقتِ شام بود.
اينا رو نخونيد، هيچ چيش به هيچ چيش مربوط نيست، همش تو مخ منِ! خوبم، دلم هم نگرفته، تكليفم هم معلومه، امروز هم تازه خيلي شادم. تازه همين امروز كه اينا رو مي‌گم كلي آهنگ “آمنه آمنه” اندي كوروس گوش دادم و دوست داشتم كه برقصم. دوست داشتم كه خوشي كنم، سرخوشي بخونيد!
گفتم كه خب كه چي؟ كه زندگي يعني چي؟ كه مثلا اين آقاي فلاني، سالي يه بار اگه بشه دست زن و بچه‌ش رو بگيره ببره شمال، شهر خودشون كه بعدا فكر كنه اين يعني مسافرتِ تابستوني باباجون، چنين فكري مي‌كنه اصلا؟
گفتم منم هيچ وقت فكر نمي‌كردم، اين همه تو زندگي سطح عامه مردم تاثير داشته باشه، واقعا فكرش رو هم نمي‌كردم. گفتم كه اون وقتا خاتمي رو خيلي دوست داشتم، كه وقتي پيام نوروزيش رو با يكي دو بيت شروع مي‌كرد به صفحه تلويزيون خيره مي‌شدم، كه همون موقع دور دوم انتخابات حتي اشكش رو باور كردم. آخرش هم گفتم كه الان خوشحالم كه فردا مردم نمي‌رن تو كوچه و خيابون. گفت يكي از دوستاش وقتي از پسرش درس مي‌پرسه اعصابش خرد مي‌شه، گفت كه يعني اينجا…
حالا تو فيس‌بوكت چسي بيا، بگو تا وقتي كه اينجا … پامو تو اين خاك نمي‌ذارم. من اون روز خنديدم گفتم غمت نباشه، اصلا غمت هست؟ خواستم يه چيزي بنويسم، اما… اما فكر كردم خب كه چي؟ نظرش اينِ. شايد اگه منم بودم همين بود.
همينجوري كه كنار دستش نشسته بودم و نيگاش مي‌كردم گفت ديگه خسته شدم، دوست دارم زودتر برم، زودتر فرار كنم. اذيتم مي‌كنه اينجا، خيابونهاش، ترافيكش، مردمش، نگاهشون. مي‌شد اين چيزا رو، تو حالت بدبيني ادامه داد، مي‌شد تا صبح بشينيم كنار هم از بدي‌هاش بگيم، ناله كنيم. من يه كمي آخرش اومدم يه چيزايي بگم بعد به خودم گفتم بي‌خيال حال داري تو هم! برو چيپس و پفكت رو بخور، خوش باش!
خنديد، قهقهه زد كه از وقتي كه تو ايران بودم خيلي شادترم، من خنديدم كه يعني چقدر بيشتر؟ چقدر بيشترتر؟ نمي‌دونم چي گفت بعدش.
من گفتم “هـ” كوچولو، چه دختر نازيه، مهربونِ، مودبِ، دوست داشتيِ. هر دفعه كه مي‌بينم اينا رو تكرار مي‌كنم!
پرسيد ما چي؟ نگفتم دوست ندارم فرار كنم، اصلا براي چي بايد از يه سري چيزا فرار كرد؟ از چي بايد فرار كرد؟ مي‌دونستم بعدش مي‌پرسه چي رو قرار درست كني؟ من قرار بود چي رو درست كنم راستي؟ وابستگي دارم؟ نه. حالا حداقل مي‌دونم نه. مي‌ترسم؟
من مي‌شينم رو زمين تار تمرين مي‌كنم، چراغها رو خاموش مي‌كنم، عود و شمع روشن مي‌كنم، بعد صداي ضبط رو زيادِ زياد مي‌كنم كه بخونه “دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد” منم باهاش زمزمه مي‌كنم. مي‌فهمي؟ اونجام اين صدا هست وقتي كه دل تنگ مي‌شي؟
كنار هم ايستاديم، دستش رو انداخت به كمر من خنديديم و دوربين فلاش زد، آخر شب موقع برگشتن تو خيابونها چرخيديم، چقدر شلوغِ اين وقتِ شب. دوست داشتم آدما رو بغل كنم بگم دلم تنگِ. چرا اينجور مي‌شه؟ ذهنم پيش آقاي فلاني بود كه اين روزا خسته‌ست، راستي بعد از يه سري مهموني‌ها آدم فكر مي‌كنه شوخ و شنگِ، سرحالِ. بعد از يه سري مهمونيا بعد از همه خنده‌ها و شلوغي‌ها حس مي‌كنه يه غمي تو دلش سنگيني مي‌كنه، حس دلتنگي داره لعنتي.

هي از صبح كه بيدار شده بودم، تو ناخدآگاه وجودم يه صدايي بود كه مي‌خوند “چه دانم‌هاي بسيار است ليكن من نمي‌دانم” و مابقي قسمتهاي شعر، مدام تو گوشم تكرار مي‌شد. فكر كردم بايد با صداي كي بشنومش؟ سي‌دي شهرام‌ناظري رو گذاشتم تو ضبط و دراز كشيدم كه بخونه “چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون؟”. حس عجيب و دلپذيري بود، دوست دارم يكي دو قطعه نينواي عليزاده گوش كنم امروز.

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی‌ام دراندازد میان قلزم پرخون +

مرد بايد:
- عاقل باشد.
- پولدار باشد (خيلي!)
- ثابت باشد
- عاشق باشد

پ.ن: شما هم اين ليست را تكميل كنيد!

منِ من

وقتي چند روز ننويسي، نوشتن سخت و سخت‌تر مي‌شه؛ ديشب داشتم فكر مي‌كردم من چه كارهايي رو دوست دارم؟ بايد يه چيزايي باشه، ولي حس مي‌كردم خالي شدم.خودمو لعن و نفرين مي‌كردم كه تار تمرين نمي‌كنم، كه تكليف اين سه‌تار رو معلوم نمي‌كنم، سركار نشسته بودم پشتِ ميز هوس كردم شيخ‌صنعان عطار بخونم، اصلا تصميم گرفتم وقتي رسيدم اين كار يادم باشه. رفتم خونه چاي خوردم و يه آهنگ قديمي زمزمه كردم، بعد mp3 palyer‌ رو روشن كردم تا منوچهرسخايي بخونه “قديما يادش به خير دلا هم آشيون بودن” بعد هم من باهاش زمزمه كنم و بخونم “گوشه‌ي ابروهاتو آفتاب و مهتاب نديده”. ذهنم شلوغ بود، درگير بود، متن ترانه رو با مداد رو يه تيكه كاغذ پاره نوشتم.
“همش مهمِ كه به خوشي‌هات فكر كني.” من فكر مي‌كنم، فكر مي‌كنم، فكر مي‌كنم؛ اين يعني خودخواهي؟ “پايه اين هستي كه يكي بگه مهموني بري مهموني” بعد خودم پيش خودم ادامه‌ش مي‌دم مهموني كه بهم خوش بگذره! اين بدِ؟ اين تو اين روزگار بدِ؟
نصفِ شب از زور تشنگي و گرما به عادت اين روزها بيدار مي‌شم، شيشه‌ي آب كنار دستم خاليِ، از تو يخچال از بطري آبِ يخ با دهن آب مي‌خورم، يه زرد‌آلو هم برمي‌دارم، باز فكر مي‌كنم بايد كارهايي كه دوست دارم ليست كنم.

“دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد” را به شدت دوست داشتم، شايد به اندازه يا حتي بيشتر از اين يكي، اونقدر خوشم اومد كه فكر كردم دوباره بايد بخونمش، گذاشتمش كنار تختم كه تو همين روزها دوباره نگاهش بكنم.

“… پسر قانع خوبي بودم: در همه‌ي آن روزهاي تهي خود را فريب مي‌دادم. از خواب برمي‌خواستم، مثل هميشه خوب غذا مي‌خوردم، با همكارانم به كافه مي‌رفتم، با برادرانم مثل گذشته به آسودگي مي‌خنديدم، اما كوچيكترين، كوچيكترين تلنگري از سوي آنها كافي بود تا به تمامي بشكنم.
اما خودم را گول مي‌زدم، شجاع نبودم، احمق بودم، چون فكر مي‌كردم او برمي‌گردد. به راستي فكر مي‌كردم برمي‌گردد. هيچ برگشتي در كار نبود، حقيقت اين بود كه قلب من يكشنبه روي سكوي يك ايستگاه قطار هزار تكه شده بود. نمي‌توانستم تكه‌ها را جمع و جور كنم. به اين ور آن ور مي‌خوردم، به هر سو پناه مي‌بردم، هر سو كه بود. سالهايي كه پس از آن آمد و رفت هيچ تاثيري به حالم نداشت. برخي روزها تعجب مي‌كردم، به خود مي‌گفتم: عجب… عجيب است… فكر كنم ديروز اصلا به او فكر نكردم… و به جاي آن كه به خود تبريك بگويم از خود مي‌پرسيدم چطور ممكن بوده، چطور مي‌توانستم يك روز بي‌فكر كردن به او زندگي كنم. از همه بيشتر نامش عذابم مي‌داد و دو يا سه تصوير مشخصي كه از او در ياد داشتم هميشه همان تصاوير.
درست است صبح‌ها پاهايم را روي زمين مي‌گذاشتم غذا مي‌خوردم، خودم را مي‌شستم، لباس مي‌پوشيدم و كار مي‌كردم. گاهي با دخترها طرح دوستي مي‌ريختم، گاهي، اما هيچ لطفي نداشت. احساساتم به صفر رسيده بود.
تا اينكه كه انگار شانس به من رو كرد، گرچه برايم بي‌اهميت بود. زن ديگري با من آشنا شد، زني بسيار متفاوت كه عاشق من شد. زني كه نام ديگري داشت و تصميم گرفته بود از من مردي كامل بسازد. بدون آنكه نظر مرا بپرسد از من مردي متعادل ساخت و پس از كمتر از يك سال بعد از نخسين بوسه‌مان كه در آسانسور هنگام يك گردهمايي رد و بدل شد، با من ازدواج كرد….”

دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد.
آنا گاوالدا – ترجمه: الهام دارچينيان
چاپ ششم – نشر قطره 1385
198 صفحه 4500 تومن

جايي بايد!

خانوم سين مي‌گه “واقعا تصور هم نمي‌كردم تو يه حالتي به جز اين ببينمت”، من رو كاناپه هميشگي لم داده بودم و داشتم كتابِ “دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد” مي‌خوندم. بعد به اين فكر كردم تو هر خونه‌اي بايد يه جايي باشه كه اونجا لم بدي كتاب بخوني، گاهي چاي مزه‌مزه كني، يا اينكه موسيقي گوش كني. آره بايد يه جاي اينجوري تو هر خونه‌اي باشه!

اگه كه فكر كرديد “اي واي كه روز زن است و بايد كادو بخرم” و اينكه فكر كرديد اين كادو حتما بايد از يك قيمتي بالاتر باشه، فكر مي‌كنم يه جاي كار مي‌لنگه.

من “مهدي-‌ميم” دارم كم‌كم به سلطان كارهاي ناتموم تبديل مي‌شم، بس كه به هر چي نوك زدم و نصفه رهاش كردم و رفتم دنبال يه كار جديد و حتي بعضي وقتا دنبال هيچي و دنباله‌رو همون روزمرگي و بي‌حوصلگي خودم! امروز در حاليكه كيفم رو شونه‌م بود حس كردم خيلي از آمال و آرزوها كه دارن دنبالم مي‌آن واسه الان نيستن، واسه گذشته هستن، حالا فقط بايد آه باشن. مي‌خواستم داد بزنم دست از سرم برداريد.
من گاهي كه كتاب مي‌خونم، مخصوصا وقتي داستان كوتاه مي‌خونم دوست دارم يه چيزايي رو بنويسم، بعد خودم يه نوشته جديد ازش خلق كنم اما مي‌ترسم تكرار بشه واسه همين هميشه ازش مي‌گذرم و بي‌خيالش مي‌شم. دلم مي‌سوزه از يه سري روزها كه گذشت و من نيومدم دو خط رو يه كاغذ بنويسم از حال و روز اون روزها. فقط دو خط كافي بود كه سال بعد يه جايي تو همين وبلاگ منتشرش بكنم يا فقط بخونمش. ديروز تو همه مسير فكر مي‌كردم كاش يه تقويم صفحه‌اي داشتم كه تو سه خط از اون روز مي‌نوشتم. خيلي كلي كه مثلا روز خوبي بود، كه گه بود امروز سرتاسر، كه به آقاي “الف” صابخونه دوست داشتني صحبت كردم و دلم خيلي باز شد، كه…. ديروز كشف كردم كه انگار روحيه‌ام طوري شده كه رفت و آمد و حرف زدن رو خيلي بيشتر از قبل دوست دارم.

چه بي‌رحمانه

“الف” رو اصلا نمي‌شناختم، تا اون روز نديده بودمش، گرچه قرار بود تو اون چند روز همسفرمون باشه.
تنها ارتباط و آشناييمون تو همون مهموني بود كه تو اون شلوغي بهم معرفي شديم و لبخندهايي كه بعدش كه از جلوي هم رد مي‌شديم به نشانه احترام و آشنايي براي هم به نمايش مي‌ذاشتيم.
تو همه‌ي مهموني مثِ خيلي آدماي ديگه خنديد و نوشيد و رقصيد، موقع شام چند نفري كه دور هم جمع شده بودن به “الف” طعنه مي‌زدن كه از رو مستي و هوشياري همش با “دال” مي‌رقصيد و بغلِ اون بود. شايد اگه جمع خصوصي‌تر بود چيزهاي ديگه‌اي هم در مورد “الف” مي‌گفتن. “الف”ــي كه در جمع نبود و شايد هيچ‌كس نمي‌دونست تو ذهنش چي مي‌گذره، چيزايي مي‌گفتن كه همه تو اين جامعه مي‌دونيم و شنيديم و مي‌شنويم. كلمه‌هايي كه باهاش آدما رو طبقه‌بندي مي‌كنيم و تو قفسه ذهنمون جا مي‌ديم. هيچ‌كس فكر نكرد و صداش در نيومد كه حتي اگه اينطور باشه به من چه؟ به ما چه؟
يه لحظه همون وقت كه بشقاب غذا دستم بود وقتي كه شنيدم؛ خنده رو لبهام ماسيد، شوخي بي‌معني بود. سعي كردم برم طرفي كه ديگه صداي خنده و شوخي اون جمع رو نشنوم و تا آخر نگاهم تو نگاهشون نيفته، اون جمعي كه چقدر راحت و مثِ اكثر مواقع به ناحق در مورد “الف” قضاوت مي‌كردن. قضاوتي كه صد‌درصد از رو حرفها و انديشه‌هاي بيمارِ خاله زنكي ما جماعت (مرد و زن) نشات گرفته! آخر همون مهموني به خاطر همين حرفها تلخ شدم.

بعدتر كه دوباره ماجرا را مرور كردم، حداقل بابت اين قضيه خوشحال بودم كه در اون حين و حتي بعدترش قضاوتي در مورد “الف” نكردم، فكر نكردم كه فلان و بهمان. فكر نكردم كه بايد چطور باشه و حالا نيست، فقط در موردش فكر كردم مثِ همه اومد و رقصيد و خوش بود. تو اينجا هزار بار در مورد قضاوت نوشته بودم، نوشته بودم كه “داوري كافري است”. شايد بعدتر يه چيزي در مورد ايمان نوشتم، اينكه مومن نيستيم!

تو چند ماههِ اخير حس مي‌كنم استثمار شدم. از بس كه اينجا همه قواعد و قوانين يك طرفه شده يا اينكه… نه يا اينكه نداره همون كه گفتم استثمار شدم!
خب چرا كاري نمي‌كنم؟ چرا دست و پا نمي‌زنم؟ فرياد نمي‌زنم؟ يا حداقل چرا يه تيپا نمي‌زنم در ك…ـونِ همه‌شون و خداحافظ شما تا دلم خنك بشه؟ خب اينم نمي‌شه، به خاطر اينكه مثِ خيلي چيزاي اين زندگي معامله‌ست، يه بده و بستونِ. بايد سياست داشته باشم، چون هنوز به نسبت موارد ديگه، تو اين استثمارگر چيزايي هست كه سنگيني مي‌كنه. مي‌دونم نبايد احساسي برخورد كنم. امروز واسه دقايقي حرصم گرفت، عصبي شدم، يه لحظه خواستم بگم اي تف به مرام نداشته‌تون! ولي به جاش به خودم گفتم “آروم باش، اين حسوديه، همون كه همش ازش گريزون بودي، مگه تو همون مهدي هميشگي نيستي؟ همون كه واسه همه فلسفه مي‌بافتي كه فلان و بهمان!” ولي بازم يه صدايي از درون بهم نهيب زد: “خفه! آخه اين حق نيست. نا حقِ.” خودم وارد گود شده بودم. يادم باشه كه بايد حرف بزنم، بايد صبر كنم، بايد بجنگم، بايد…

هان

جناب آقاي جلال‌الدين محمد بلخي معروف به مولانا، آخه خودتون بفرماييد كه مثلا اين مصرع “يك دست جام باده و يك دست جعد يار” را چطوري عرفاني و الهي در نظر بگيريمش و تفسيرش نكنيم به عشق زميني؟ حالا هي جامِ باده رو بگيم كه “ميِ انگوري” نيست، با اون “زلف يار” چي كار كنيم قربونت؟ هان؟

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.