خب! بعد از کلی دورخیز و برنامه ریزی، دوباره وبلاگ اصلی خودم راه افتاد و از امروز در همون www.rouzaneh.ir می نویسم. از همون اول هم گفته بودم که تو وردپرس مهمون هستم. به هر حال امروز همه پستها به وبلاگ اصلی منتقل شد.
از همه دوستانی که به اینجا لینک داده بودن خواهش می کنم آدرس لینکهاشون رو به www.rouzaneh.ir تغییر بدن!
وبلاگ
10 10 2008دیدگاهها : Leave a Comment »
دستهها : روزمرگي و خاطرات
من آزاد هستم…
8 10 2008
می خواستم پست مربوط به تله تاتر “خرده جنایتهای زن و شوهری” را پابلیش کنم که دیروز این عکس “گلشیفته فراهانی” را تعدادی از دوستان برایم ایمیل زدند. همین تصویری که نمی دونم در کدام مراسم گلشیفته با همان خنده همیشگی و خالی از هر ژست و دک و پزي به دوربینها نگاه می کند و ما ایرانیهای به دور از این مراسمها با ذوق و شوق به عکس نگاه می کنیم و برای همدیگر فورواردش می کنیم.
شخصا بازی و شخصیتش را دوست دارم،خیلی ساده و راحت بازی می کند و حرف میزند. طوری که بیننده میتواند نقش و شخصیتش را دقیقا احساس کند، میتواند با او همراه شود. در مصاحبه ها و گفتگوها هم ادا و اصول خیلی از همکاران و هم صنفان خود را ندارد. در مهر مادری که خیلی بیشتر دوستش دارم و حتی در علی سنتوری که خیلیها نقدش کردند که لوس بازی کرده و فلان و بهمان. عکس پوزخندیست به خبرهای هفتههای گذشته که در آن فیلم هالیوودی احتمالا از کلاه گیس استفاده شده است تا مسائل مذهبی و فرهنگی کشور عزیزمان به باد نرود!
وقتی در مملکتی حرف زدنمان، لباس پوشیدنمان و حتی فکر کردنمان از روی “باید” میشود، وقتی قرار است که به زور به بهشت ببرندمان، بهتر از این هم نمی شود. بابا این آرتیست ها هم آدمند. اینها هم دوست دارند که مثل خیلی از بازیگران و آرتیستهای دنیا در مراسم رسمی شرکت کنند،اصلا همه آدمها دوست دارند آنطور که خودشان فکر می کنند درست است زندگی کنند. دیگر دوره خیلی از حرفها رو به پایان است. یاد “جشن صد ساگی سینما” افتادم که گلاب آدینه روی صحنه از مهدی هاشمی قدردانی کرد و همسرش را لحظه ای در آغوش کشید و از فردا چه فریادها بلند شد و چه وانفساها که آی بیایید و ببینید که چه دارد میشود. کار تا جایی رفت که رسما عذرخواهی کردند.
نتیجه همه این برخوردها، همه این اعمال فشارها همین می شود که مسیح علی نژاد – خبرنگار و نویسنده جسور و دوست داشتنی که از خیلی از مردها، مردتر است- کتاب “من آزاد هستم” را در بیرون از ایران پيش فروش می کند. فریاد می زند که آقایان محترم “کتاب ممنوع الچاپ دولت نهم را خارج از ایران چاپ می کنم و به ایران باز میگردم تا سخن آقای احمدینژاد مبنی بر وجود آزادی مطلق در کشورم را مصداق روشنی باشم…!!”
نتيجهاش همين ميشود كه ما بايد بشينيم و سيدي و عكسهاي كنسرت سيمابينا را در آلمان با ذوق ببينيم و زير لب زمزمه كنيم “زلفا يارم بينظيره پاي دلم به زنجيره…” بعد فكر كنيم خوش به حالشون كه كنسرت خواننده ايراني را كه در ايران هم زندگي ميكنند ميبينند!
در هر حال امیدوارم که برای گلشیفته، برای مسیح علی نژاد مشکلی پیش نیاید و بتوانیم شاهد فعالیتهایشان در همین ایران خودمان باشید. درود بر همه هنرمندان، نویسندگان و متفکر جسور…
دیدگاهها : 4 Comments »
دستهها : فيلم و سينما, كتاب, نظريات و جامعه
فشن
6 10 2008تو شركتمون يه فشن استخدام شده از اينا كه موهاشو سيخسيخي درست ميكنه و شلوارجين فلان و لباس چسبون ميپوشه. يعني اگه فردا من ببينم كه از اين گوشواره كوچيكا كرده تو گوشش خيلي عادي ميبينم جريانو! يا چه ميدونم اگه از شنبه يه تاپ بپوشه و نافش رو بندازه بيرون و يه حلقه هم بكنه تو نافش واقعا تعجب نميكنم. نترسيد بابا طرف پسره! ديگه گذشت اون روزايي كه ما فكر ميكرديم تاپ و گوشواره و چه ميدونم سوراخ كردن ناف و گوش و … واسه دختراس. سن و سالي هم نداره، كارهاي خريد شركت رو انجام ميده، يه جورايي كارپردازه…
خلاصه گفتم كه شما هم در جريان باشيد!
دیدگاهها : 4 Comments »
دستهها : روزمرگي و خاطرات
بارون و اين فسقلها !
4 10 2008
شمال حسابي باروني بود. هواي باروني رو بيشتر از آفتاب دوست دارم. نه اينكه همش بارون بياد اما حداقل يكي دو روزي باروني باشه، دوست دارم بارون بياد، بعد تو جاده همينجوري برف پاككنها چپ و راست روي شيشه حركت كنه، بعضي وقتا تو بارون هيچي نگي، موزيك هم گوش نكني و فقط بارون رو نيگا كني و به صداي برف پاككن و نمنم بارون و صداي ماشينهايي كه روي جاده خيس حركت ميكنن گوش كني. بعد يه كم كه گذشت ضبط رو روشن كني يه موزيك باروني بذاري يه چيزي كه حسابي بچسبه، باروني باشه، دوست دارم گاهي شيشه رو پايين بكشم تا خنكي بارون بياد تو، تا بخار شيشه رو پاك كنه، دستمو بگيرم بيرون تا باد و بارون شلاقي بخوره به دستام.
واقعا توي مسير كوههاي تماما سبز ديدني بود. هوس اينكه يه جا بزني كنار و كمي از اين هوا استفاده كني. نميدونم اين شمال واقعا از نظر روحي واسه آدم لازمه! انگار آدم نميتونه ازش خسته بشه… يه چيزي خانوم همسر ميگه كه شديدا منم ميتونم حسش كنم، ادم انگار وقتي ميره سفر به مناطق طبيعي يه حس ديگهاي داره تا مثلا وقتي ميره اصفهان. نه اينكه اصفهان و شيراز بد باشهها ، اما آدم توي طبيعت انگار خالي ميشه. از نظر روحي با يه حس خيلي قشنگي برميگرده!
اين چند روزه هم هوا داره كمكم خنكي ميشه، از اون خنكيهايي كه شبا بايد بري زير يه ملافه ، همون اول هم كه رفتي تو رختخواب از خنكي تشك و ملافه يخ كني! بعد كمكم به فكر لباسهاي گرمتر بيفتي، ديگه فصل اين لباسهاي آستين كوتاه داره تموم ميشه، فصلي كه چاي و نوشيدنيهاي گرم حسابي ميچسبه – براي من بايد گفت بيش از پيش ميچسبه!-
اين روزا “سارا” كوچولو هم دنيا اومده، اونم پيش از موعد. يعني اصل رفتن اين بار واسه ديدن همين فسقلي بود، كي فكرشو ميكرد؟ روزا چقدر زود ميآن و ميرن. انگار همين ديروز بود كه من و باباش تو ساحل دريا يه جاي آبتني اون گودالهاي بزرگ رو ميكنديم. اونم با چه جديتي! اصلا انگار يك تكليف بود. كمكم خودمون ميرفتيم تو چاله و هر كسي هم كه رد ميشد هاج و واج نيگامون ميكرد.
تو ماشين همش داشتم فكر ميكردم كه چونه اين فسقلي به اندازه به نوك انگشته، پاهاش كوچيكتر از طول انگشت سبابهام و وقتي به اين فكر ميكردم كه چجوري وقتي قلقلكش ميدادم پاهاشو جمع ميكرد، خندهم ميگرفت. اون خميازههاي بامزهش و اينكه مث آدم بزرگا بدنش رو قوس ميداد و ميكشيد. “هنوز نيومده خسته روزگار بود بچه!” خلاصه اينكه قرار شده به من بگه عمو… اووووم عكسش رو هم نميذارم اينجا كه چشمش نزنيد!
هستي و رادين كوپولي هم يادم نره! حالا كه قرار شده بنويسم بايد برم تا ته خط ديگه! تو نوشتن اينا خيلي تنبلي كردم.
اين هستي كوچولو كه دوتا دندونش دراومده هم بدجوري بامزه شده، يعني با اون لباس گلمنگولي هنوزم فكر ميكنم كاشكي عكسشو اون روز انداخته بودم! يعني با اون تركيب خيلي ناب بود. از اون روز چند دفعه به خانوم همسر ميگم حالا واقعا همه قضايايي كه نتونستي بياي يه طرف اينكه نديدي “هستي” چقدر بزرگ و بامزه شده يه طرف!
رادين كوچولو هم كه مامانش قول داده دوماد خودمه :p يعني بيشتر مامانش درخواست كرده، قرار شده فكرامونو بكنيم :p سلام فرناز (; وااااي مامانش چند تا عكس واسم فرستاده كه وقتي بهش فكر هم ميكنم هم خندم ميگيره، يه عكس بامزه داره كه حوله پيچيدن بهش، وقتي نيگاش ميكني دوست داري گازش بگيري يعني! باور كنيد سمبل بياحساسي هم باشين چنين حسي قلقلكتون ميده. يه عكسي هم داره كه رو شيكم خوابيده باسنش رو انداخته بالا، يعني من بايد اين عكس رو چاپ كنم كه هي نرم فايلهاي عكسامونو بالا و پايين كنم، خلاصه جيگريه واسه خودش اين قرتي! يه شلوار لي فسقلي داره – فكر كن بچه چند ماهه جين بپوشه! - اوووم خلاصه كي همت كنيم بريم اين رادين كوچولو رو ببينيم نميدونم. به هر حال من يه جورايي حكم دايي دارم واسه اين فسقل ديگه. واقعا گفتم. يعني عليرغم بعد مسافتي و اينكه نسبت فاميلي هم ندارم اما دايي هستم شديدا ! فعلا همينها را داشته باشيم تا بعد…
پ.ن: واقعا اين پست رو كه شروع كردم ميخواستم غر بزنم. حسابي تلخ تلخ بودم، اما اصلا ياد اين حرفها كه افتادم طور ديگري شد.
دیدگاهها : 2 Comments »
دستهها : در سفر, روزمرگي و خاطرات
چاي و ليمو و الباقي قضايا
29 09 2008چاي و ليمو ميخورم. اصلا اين نوشيدنيهاي حين روزست كه انگار آدمو سرپا نگه ميداره، دوست ندارم چاي رو سرپا تو آبدارخونه بخورم، دوست دارم بشينم سرجاي خودم و با آرامش بخورم. ديشب توي كتابفروشي كوچولوي ميدون نزديك خونه دنبال چند تا كتاب ميگشتم كه هيچكدوم رو هم نداشت، يعني كتابهاي اولويت اول را نداشت و قرار شد برام بياره . دنبال كتاب “پابلو نرودا” كه ميگشتم و نداشت اون آقاي پير طبقه بالايي ميگفت چون دنبال كتابهاي اصيل ميگردي، والا كتابهاي درپيت كه ايناها،پر – اينو كه گفت به يه گوشه قفسه اشاره كرد- نفهميدم كه تعارف ميزد يا كتابها واقعا اصيل بود. اصيل يعني چي؟ كتاب اصيل؟
دراز كشيده بودم روي كاناپه مبل، همون كاناپه كه هي خانوم همسر ميگه بس كه رو اين دراز كشيدي پدرش رو در آوري. بعد داشتم به كافه پيانو فكر ميكردم و حرفهاي جديدي كه در مورد نويسندهاش ميچرخد، اينكه پز روشنفكريست. اينكه تحت تاثير ناتور دشت بوده و اين حرفها، بعد به گلگيسو. بعد يه بار ديگه كارهاي عقبافتاده و تنبليهايم رو دوره كردم.
صبح زودتر بيدار شدم، نميدونم چرا وقتي ميآم يه سري كارها رو صب اول صبح انجام بدم يه كمي سر و صدا ميكنم – فكر كنم اين مساله ژنتيكي باشه تو خانواده ما، تا جايي كه من يادمه از بابا بزرگم شروع شده بود- سيدي جديدي را كه ديشب خريدم روي موبايل كپي كردم كه از امروز حسابي گوش كنم، خانم همسر ميگه چرا مث بچهها وقتي رفتيم كفش بخريم حواست پي سيدي بود و اون وسط داري بستهاش رو باز ميكني؟ صبح توي تاكسي كه نشستم برنامهاي داشت در مورد عروسكهاي “باربي” و تاثير فرهنگ و سمبلها و كارتونها و شخصيتهاي غربي در كودكان حرف ميزد. آخرين چيزايي كه شنيدم همينها بود، خانم روانشناس كودك و از همين حرفايي كه بهدرد راديو ميخوره. بعدش هدفون رو كردم تو گوشم، شجريان ميخوند: “حالت جمعي تو پريشان كني واي و بحال دل شيداي من…” اين قسمتش رو خيلي دوست دارم، حس خاصي داره وقتي ميگه “حالت جمعي رو پريشان كني…”. سر خيابون مفتح وقتي كه ميرسم ميخونه “تير غمت چون به دل من رسيد”، اينو كه ميگه به عابرهاي توي خيابون نيگا ميكنم. ديشب به خانوم همسر ميگم ببين تو اين عكس روي آلبوم چقدر همه جوونند، پايور و شهبازيان و خود شجريان. فكر كنم واسه سال پنجاه و سه – چهار باشه. ميگه ولي چهره شجريان يه جورايي پختهست، بهش نميخوره، بعد من به خطاطي روي جلد نگاه ميكنم. وقتي “زمن نگارم رو ميخونه” من ميگم صداش هم همينطور، در عين جووني پختهست. حوالي ميدون هفتتير كه ميرسم داره آواز دومي رو ميخونه كه “پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود” اما يه چيز ديگهاي ميخونه يه كلمهاي كه تو اين مصرع عوض شده، الان يادم نيست…
هواي صبح يه جورايي پاييزي شده، همين كه بدونم پاييز شده هم كافيه، حتي اگه اسمي پاييز باشه! آدم وقتي بدونه مهر شده يا آبان حس خوشآيندي بهش دست ميده. اونم واسه من كه از گرما و تابستون گريزونم…
صبح توي حموم به اين فكر ميكنم كه ولي خب قضيه تنبلي تو همه كارا بهونهست. كي ميگه وقت نميشه و زندگي و مشغوليات و …؟ بهونهست اينا. حداقلش ميشه بعضي ساعتهايي كه جلو تلويزيون وقت تلف ميكنم يه كارايي كرد كه؟ به خودم ميگم! به خودم. اصل قضيه اينه كه بعضي آدما هستن كه هاي و هوي نميكنن كارو تموم ميكنن بعد اعلام ميكن فلان كارو كردم اما تو هي برو سر و صدا كن آخرش هم نميشه.
بعد يه دفعه به اسمايي كه بهم گفته فكر ميكنم. از اين رسم و رسوم سنتي. اووووم چرا ميگم اول بدبختي؟ اتفاقا” خاطرات خوب و قشنگي ميشه. يه سري حرفا ميره تو مخم بعد هي يادم ميافته، حالا شايد اصل اون حرف هم خيلي مهم نباشهها اما خب…
اين خانومه مدام تلفن دستشه و پچپچ ميكنه، من از صبح فقط صداي پچپچ ميشنوم. چيزي نگفتم تا حالا، فكر ميكنم زشته به هر حال بايد مدارا كرد. شايد كار داره خب! به تو چيكار داره؟
راستي چرا اينقدر شركتهايي كه كمي وضعشون خوب ميشه، اينقدر بيمسئوليت ميشن؟ من به تجربه ديدم انگار شركتهاي كوچيك و جمع و جور خيلي متعهدتر هستن. من حاضرم گرونتر بخرم اما برخورد اون فروشنده و تيم خدمات بيشتر برام ميارزه. حالا قرار شد فكر نكنم بهش فعلا…
يه سري كتابا هست كه فكر ميكنم خيلي خوبه آدم هر روز دو – سه صفحهش رو باهم بخونه. يعني اصل همون باهم خوندنه! ما قرار بود كتاب “پيامبر” خليل جبران را اينجوري بخونيم، نصف بيشترش رو هم خونديم ولي نميدونم چي شد كه يادمون رفت يا تنبلي كرديم يا همين چيزايي كه گفتم ديگه. من بعضي وقتا حافظ يا اين كتاب “سعدي از دستن خويشتن فرياد” رو بلند ميخونم كه خانوم همسر هم گوش كنه ، ديروز كتاب “چهل نامه به همسرم” را خريدم. يكي از نامهها فكر كنم نامه سي و چهارم را بلند بلند خواندم. اونجايي كه داره به همسرش ميگه “يكي نشويم.” نميدونم شعاريه يا تو عمل هم ميشه به اين حرفا فكر كرد اما خب ديگه…
فعلا همين، يعني تا اينجا بسه ! فكر كنم از اون پستايي شد كه خيلي پراكندهست. شايد واسه اينه كه فرصت نشده تو اين چند روز اينجا بنويسم. واقعا فرصت نشده! هر روز ميخواستم اينجا يه پست بذارم ولي نشد، اينم از صب هي اين دست اون دست ميكنم. دچار تنبلي شدم؟
دیدگاهها : 2 Comments »
دستهها : روزمرگي و خاطرات, ساير افاضات!
شبكه بانكي كشور
24 09 2008ديدين بعضيا وقتي ميآن جلوي اين دستگاههاي عابربانك انگار دارن چه پروژه عظيمي رو اجرا ميكنن؟ طرف يه نيگاهي ميكنه و انگار اين 2 خط پيغام رو با دقت تمام ميخونه قراره حفظش كني؟ بعد واسه اين رمز عبور اولي انگار دارن مساله 4 مجهوله حل ميكنن! بابا جون حالا خوبه كه پسورد فكستني 4 رقمي سال تولدته ديگه! بزن لامصب رو! بعد از ورود هم همچين صفحه نمايش رو نيگا ميكنه انگار داره انتگرال ميگيره بعد 500 دفعه كنسل ميكنه، دوباره كارت رو ميزنه، خلاصه ديگه كم مونده بهش بگي آقا ميخواي چقدر بگيري بگو برات بگيرم بيخيال شو برو! خانوما كه بعضياشون انگشتنشون رو ميذارن رو اين صفحه نمايش و نوشتهها رو تعقيب ميكنن. اوووووووف!
راستي خبر خوب كه از اول مهر شبكه جديد بانكي كشور، بانكها را بهم مربوط كرد. اسم اين شبكه جديد چي بود؟ خلاصه ديگه ميتونيم بريم بانك تجارت و بگيم ميخوام به حساب بانك ملي حسنآقا پول واريز كنم.
امروز وقتي رفتي از حساب خودم پول بردارم ديدم انگار همون شبكه شتاب هم منهدم شده! يعني با دو سه تا كارت از چند تا بانك نتونستم پول بگيرم. مردم هم جلوي اين دستگاهها صف واستادن واسه چس مثقال پول! بعدش رفتم همون شعبه اصلي كه ازش كارت گرفتم بهم پيغام داد كه “ارتباط شما با مركز برقرار نشد!” آخه پدرت خوب، مادرت خوب! اين كه كارت همين بانك و همين شعبهست ديگه قرار با كدوم مركز بيصاحاب ارتباط برقرار كني؟ خلاصه كلام اينكه آقا بر پدرتون با اين سيستم مدرن بانكداري! حالا مونده بودم برم بانك تجارت بگم آقا با اين سيستم نوين ميشه كاري كرد يا نه؟
به هر حال ضمن اينكه به نوبه خودم از راهاندازي اين سيستم تشكر و قدرداني مينمايد به ملت هميشه در صحنه توصيه ميكنم پولاتونو (اگه تونستين از بانك بگيريد!) برداريد تو بالشتتون قايم كنيد كه اطمينانش بيشتره!
پ.ن: امروز در محدوده بزرگي كلا چراغهاي راهنمايي رانندگي كار نميكرد. ديگه فكر كن چي ميشه. خواستم بپرسم احيانا اين ربطي به اين شبكه جديد بانكي نداره؟
دیدگاهها : 4 Comments »
دستهها : روزمرگي و خاطرات, ساير افاضات!
دروغ چرا؟
20 09 2008بعضي وقتها روي زمين كه ميشينم انگار دارم جون ميدم! اينقدر جا به جا ميشم كه… اول كار چار زانو ميشينم، بعد دو زانو، بعد از يه مدت تكيه ميدم به ديوار پشتي، بعد حس ميكنم پام خوابيده! خلاصه وضعيتي دارم. البته هميشگي نيست اين جان كندن اما خب هر ازگاهي پيش ميآيد- من اگه جاي كسي باشم كه روبروم نشسته حتما تو دلم ميگم داره جون ميده با اين نشستنش!- حالا ديروز وسط اين هير و گير و تعارف بازيها، وقتي برايم به اندازه سه برابر خودم برنج ريختهبودند و قسم و آيه كه بخور و تعارف نكن و تو كه چيزي نخوردي! و در حاليكه من در حال بازيبازي هستم و عزا گرفتهام كه حالا كي ميخواد اينو بخوره و تصميم اينكه در يه فرصت مناسب بشقاب رو بذارم يه جايي كه حداقل تابلو نباشه نفر روبرويي – كه من از اول چند بار ناخودآگاه به سبيل و موي فرفريش نيگا ميكنم- ميگه “عباس آقا قربونت بزن اون كانال كه داره نوحه ميخونه…” و ميزبان دست به كنترل تلويزيون ميبره و كانال را عوض ميكنه. من دوباره غم عالم تو دلم ميشينه، نوحهخوان با صداي خشدارش از ديوارها و نخلهايي كه ميلرزد ميگويد. نفر بغل دستي ميگه “عجب خالي بنديهايي ميكنندها…” من ميخواهم چيزي بگويم اما حوصلهاش نيست، ميخوام بگم كه نصف تحريفها از همين چيزها نشات گرفته، اما شديدا احساس بيحوصلگي ميكنم. آقاي سيبيلوي فرفري هم چيزي در همين مايهها در تاييد حرف نفر بغل دست من ميگويد و ميخندد. حدود ساعت 9 هم از ميزبان خداحافظي ميكند كه بايد بروم به مراسم فلانجا، ميگويد دعوتم كردهاند. لحظهاي فكر ميكنم خب بنده خدا تو كه ميدوني چرا؟ يا حداقل تكليف خودت را با خودت معلوم كن.
ياد حرف چند روز پيش خودم به خانوم همسر ميافتم “كه اينم شده مسخره بازي، مگه عزا داري دعوت كردنيه؟ خب هر كي حسش رو داشته باشه ميره ديگه… مثلا زنگ زدهاند كه براي شب فلان، اينجا دعوتي… ” اين افطاريها هم شده خاله بازي! در همين حين فكر ميكنم وقتي خيلي سال پيش كوچيك بودم و ميرفتم اين مراسم گريهام نميگرفت، يعني هر چي فكر ميكردم چجوري بايد گريه كنم نميشد، اواخر هم به اين نتيجه رسيده بودم كه شايد بايد به يه مساله شخصي خودم فكر كنم بعد گريه كنم.يعني اصلا بايد به حال خودم گريه كنم! اما مساله اون قدر حادي هم در زندگيم نبود كه به گريهام بيندازد. دعا ميكردم، اون وقتا – تا همين 10 سال پيش- يه چيز خيلي مهمي براي دعا كردن در وجودم بود…. يادش بخير. اتفاقا همين نزديكها هم بود. اون روز داشتم فكر ميكردم و بازم همون بغض گلومو گرفت.
گفتم “هر وقت خواستيد بريد پيشش به منم بگين.” هر سال اواخر مهر و اوايل آبان ميريم پيشش. پارسال رفتم؟ آره فكر كنم، مهر بود يا بهار ؟ يا شايد هم زمستون.
راستي من بايد واسه چيگريه كنم؟ يعني از چه كاري توبه كنم؟ يادم ميافته كه خيلي سال پيش گريه خيلي از ادم بزرگا رو ديده بودم-حتي نزديكها – الان هم بچهها گريه پدر و عمو و فك و فاميل رو ميبينن؟
بعد پيش خودم فكر ميكنم خب تو چيكار به كار بقيه داري؟ اين طرف وقتي ميره اونجا سبك ميشه، حتما خودش احساس خوبي پيدا ميكنه، به اندازهاي كه تو حس خوبي پيدا نميكني، احساس خوب، احساس خوب…
زير نويس تلويزيون اعلام ميكنه كه “فلان سريال مضحك به دليل تماسها و درخواستهاي ملت مومن! جهت كوتاه شدن برنامهها در اين ايام فردا شب پخش ميشود.” منم فكر ميكنم از اون حرفاس! يعني اون دسته از ملت مومن زنگ ميزنن صدا و سيما كه مثلا فلان فيلمو پخش نكنيد كه من ميخوام برم مسجد؟ چقدر حياتيه واقعا!
گاهي آدم دلتنگ ميشه، انگار حس گريه داره؛ ميگم تو اصلا از كجا ميدوني؟ من ميگم من كه نماز نميخونم شايد خيلي مومنتر از تو هم باشم. ماهواره داره گروه دستان نشون ميده، حميد متبسم داره تار ميزنه و من ايستاده به صداي تار و كمانچه و كوزه گوش ميكنم. به نگاه متبسم كه به چپ و راستش نگاه ميكنه، به صورت نوازندهها.
فكر ميكنم خب شايد منم بعدا آدم بشم، طوري كه بقيه هم دوست دارن! شايد مثلا وقتي كه پير بشم. مث پيرمردها بلند بلند و تندتند نماز بخونم. مث بابا بزرگم كه اون وقتا كه صبح شونصد ركعت نماز ميخوند. همون موقع هم من فكر ميكردم چقدر نماز قضا داره مگه؟
بهم ميگن “قبول باشه، ماه رمضون رو به آخره، ديگه داره تموم ميشه.” چيزي نميگم يعني يه لحظه امدم بگويم كه من امسال كلي اجازه گرفتم از خدا و به خودم مرخصي دادم! اما بازهم انگار مرددم. يا شايد حوصلهاش نيست. چه ميدانم؟
فكر ميكنم خب چيكار كنم؟ شايد اشكال از من باشه كه نميتونم و ياد نگرفتم متظاهر باشم. يعني يا با كسي خوبم يا باهاش كاري ندارم. اصلا توي دهانم نميآيد كه بگويم مخلصم و چاكرم! نه مخلص و چاكر كسي نيستم! دروغ چرا؟
آخر شب كه رسيديم خونه من واسه خودم قهوه درست ميكنم، ماهواره داره از يك فيلم در مورد سنگسار زنان ميگويد. صحنهاي كه دارند گودال را آماده ميكنند. خانم همسر ياد كتاب “بادبادك باز” افتاده ، آخر شب همه اين صحنهها در ذهنم دور ميزنه…
دیدگاهها : 2 Comments »
دستهها : روزمرگي و خاطرات, نظريات و جامعه
نگاه سیاه و سفید
15 09 2008اين نگاه سياه و سفيد ما آدمها به همه مسائل و اطرافيانمان، اين نگاه سرشار از تعصبات و باورهاي درست و غلطمان -كه ميتواند به عنوان يك عقيده خيلي هم محترم باشد- اين نگاهمان كه خطكش در دست ميگيريم و ميخواهيم همه را در قالب تفكر خودمان بگنجانيم، اين نگاه صفر و يكي ما كه به خودمان اجازه ميدهيم آدمها را دستهبندي ميكنيم، اين نگاه غلط ما كه همه را قضاوت ميكنيم و همه را به پيروي از خودمان وا ميداريم، اين نگاه كه به ديگران حق نميدهيم، اين نگاه ما كه با همين نگاه شعور بقيه را زير سوال ميبريم، اين نگاه ما كه ما عقل كل هستيم و عقايد و تفكرات و احساسات ديگري به پشيزي نميارزد، اين نگاه….
دیدگاهها : 5 Comments »
دستهها : ساير افاضات!
زاويه
14 09 2008هميشه همه چيزها اوني نيست كه ما از اين زاويه بهش نگاه ميكنيم!
كي ميدونه پشت خيلي از روابط ظاهري آدما چي ميگذره؟
دیدگاهها : Leave a Comment »
دستهها : ساير افاضات!
حيلت رها كن عاشقان
10 09 2008
ميگويم كه من گاهي سازم را دستم ميگيرم اما چيز ديگري كه درسم نيست ميزنم، گاهي در حد دنگ و دونگ و گاهي هم از خود بيخود ميشوم و چيزي ميخوانم، چيزي كه همينطوري براي دل خودم است نه اينكه حساب و كتاب داشته باشد، معمولا هم قسمت وسط يك تصنيف. آخر كار هم ممكن است فكر كنم حالا بايد فلان سيدي را بگذارم و فقط گوش كنم. مثلا دلم هوس “بيداد مشكاتيان” را ميكند يا مثلا سروچمان، با مثل همين ديشب كه دلم هواي “حيلت رها كن عاشقان / مستانه شو، مستانه شو” شجريان پدر و پسر را كرده بود. آنجايي كه از بالا شروع به خواندن ميكنند.
براي همين است كه مثلا هفته بعد كه به كلاس ميآيم به جاي اينكه روي “چهارگاه” تمرين كرده باشم، شور زدهام. از اين دستگاه شور و ماهور خيلي خوشم ميآيد، مخصوصا شور كه غم زيبايي در خودش داره، يعني وقتي شور ميشنوم ديوانه ميشوم.
مسيح –استاد تارم- به من ميگويد ظاهرا خيلي دلي كار ميكني، دلي ساز ميزني – كه اين البته در اين دوران خيلي برايت خوب هم نيست- ميگويد فكر ميكنم در زندگي هم كمي دلي هستي… ميخندم. از اون روز هم مدام فكر ميكنم “چقدر دلي هستم؟”
ميگويد كه صداي تار هر چي “تو دماغيتر و بمتر” باشه بهتره! اينو وقتي كه اون روز بهش گفتم اين ساز چه صداي خوبي داره بهم گفت.
هدفون را كه صبح توي گوشم ميگذارم و شهرام ناظري ميخواند “شمع نيم، جمع نيم، دود پراكنده شدم” به صداهاي زير بيشتر گوش ميكنم. به صداي سازهاي ضربي كه در زمينه تار عليزاده است، و اين بار بيشتر به صداي “ني” كه اين روزها صدايش در موسيقيهاي منتشر شده جديد به شدت كمرنگ است، دوباره ناظري ميخواند: “مرا گويي كه چوني چون؛اي دوست” و من دوباره به خيابون نيگا ميكنم، به آدما و به خيلي چيزها فكر ميكنم به تصوير قديمي روي جلد آلبوم هم. فكر ميكنم كنسرت پارسال عليزاده بهترين كنسرت سالهاي اخير براي من بوده، كاشكي بازم با اين گروه “همآوايان” اجرا داشته باشه…
به من ميگفت كه “… ولي سازي نخر كه كنج خونه باشه و باهاش نزني،حس خوبي نداره” و ميگه كه چند وقت پيش كه سازش را بعد از مدتها از جعبهاش در آورده پوست ساز يكباره پاره شده و همزمان بغض اون هم شكسته.
ماري ميرود به بن تا هواي كاتوليكي استنشاق كند، هواي كاتوليكي در حاليكه خود دلقك با همه لاقيدي و بيديني انگار خيلي مومنتر از همه كاتوليكهاي اطراف است. يعني شايد ريشهاي تر به قضايا نگاه ميكند. آنجاييكه توي وان دراز ميكشد و به آن روزها فكر ميكند.
ازش ميپرسم روزهاي؟ ميگويد نه و در ادامه ميگويد “راستش ديگه بهش فكر هم نميكنم، واسه چي؟ به چه دلخوشي؟” از جوابش خوشم ميآيد، بيش از همه چيز از اينكه حس ميكنم واقعا آن چيزي را كه ميگويد حرف دلش است. “ديگه بهش فكر نميكنم…”
بعد از سحر كه ميخواهم بخوابم به خانوم همسر ميگم اينو گوش كن “من آن نيم كه حلال از حرام نشناسم/ شراب با تو حلال است و آب بي تو حرام” – من خيلي از اين واژه نيم در شعرها خوشم ميآيد، قشنگه!- و بعد كه دراز ميكشم هم چيزهايي كه يادم است را زمزمه ميكنم. خانوم همسر ميپرسه “الان نميخواي بخوابي؟” حس خوبي ندارم وقتي با شكم پر ميخوابم، حس اين روزها همش همين است، حس خوبي نيست. حس خوبي نيست…
همكارم ميپرسه “مگه فلسفه اين روزه گرفتنها اين نيست كه بفهميد اوني كه چيزي براي خوردن نداره، اون آدماي بيبضاعت چي ميكشن و چه حسي دارن؟ مگه نه اينكه اون آدم، بقيه آدماي اطراف رو ميبينه و چارهاي نداره؟ پس چرا حالا اين روزها همه نبايد چيزي بخورند كه مبادا روزهدار دلش بخواهد؟ دلش غنج برود براي عطر چاي يا غذا يا هر چيز ديگري؟”
از روزهاي نوجواني و جواني ميگويد، از اينكه مادرش سفارش ميكرده روسري و لباس شاد نپوشد و مبادا در بيرون دهانش بجنبد و چيزي بخورند، وسط اين حرفها يكباره ميپرسه راستي هنوز هم شلاق ميزنن؟
و من فكر ميكنم عجب تصويري از دين پرعطوفتمان نشانشان داديم! چه ميگويند دين صلح؟ دين دوستي؟ حق دارند كه استنباطشان بر اساس همين رفتارها باشد… همكارم زرتشتي است. سخت تاكيد دارد كه فقط به كسي آزار نرساند. كمي باهم حرف ميزنيم و من بازهم فكر ميكنم كه اصلا مگر جز اين است؟
بيرون هوا به شدت پاييزي است. از همان اول صبح فكر ميكنم كه ولي امروز زياد هواي شركت رفتن و هواي كار كردن نيست، هواي پياده روي است، هواي پرسه زدن. انگار كه داريم از دست اين تابستون خلاص ميشيم.
ازم ميپرسه دعا ميخوني؟ ميگم نه من خيلي وقته كه حوصله اينكه كتاب بگذارم جلويم و دعاي عربي بخوانم را ندارم. حوصله دارم كه همان صبح اول صبح حافظ بخوانم، اما حوصله دعا خواندن ندارم. راستش من هم خيلي به اين قضايا فكر نميكنم. عادت شده انگار… امروز فكر ميكردم انگار اين ديوان حافظ روي اين صفحه گير كرده، مثلا اين صفحه زياد باز مانده يا نميدونم چي، شايد هم من اينطور فكر ميكنم. اون غزلي كه “پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود”
ديروز موقع افطار “ربناي شجريان” را گذاشته بود و من از وضعيت درازكش قبل از افطار نشستم روي مبل و با دقت نگاه كردم، خانوم همسر هم آمد پشت اون مبل كاناپه بزرگ و پرسيد اينو كي خونده دقيقا؟ چون ما از بچگي اينو شنيديم هميشه. و من فكر ميكردم چقدر اين در دل ماها جاودانه شده، انگار سمبلي است از ماه رمضون.
ديگر اينكه فكر ميكردم كه اگه روزي فرصت كنم بايد بروم كلاس خوشنويسي، نميدونم كي وقتش ميرسه اما من خيلي دوستش دارم. يه جوري هنر دل ديگه! راستي دورهاش چند وقت است؟ كسي ميدونه؟
پ.ن: اين روزها انگار زياد حس و حال مستمر نوشتن نيست، اينها هم مكالمه و ذهنيات امروز و اين چند روز اخير است با آدمهاي مختلف.
دیدگاهها : 3 Comments »
دستهها : روزمرگي و خاطرات, موسيقي،ترانه، شعر
من من!
7 09 2008اگر الان از من بخواهي كه اينطوري باشم، اگر برايم استدلال بياوري شايد براي تو قبول كنم، آني باشم كه تو دوست داري اما باور كن آن ديگر “من” واقعي نيست، آن من در حقيقت “من” تو ست. آن “من”ـي كه تو دوست داري…
ميگذاري كه آن “من” واقعي باشم؟
دیدگاهها : 2 Comments »
دستهها : ميشنوي چي ميگم؟
خرده جنایتهای زن و شوهری
5 09 2008ژیل(شوهر لیزا) حافظه خود را طی ماجرایی از دست داده است. لیزا او را به خانه آورده و قصد دارد با صحبتها و تعریفها همسرش را دوباره بازسازی کند. در خیلی از قسمتها لیزا، ماجرا را طوری تعریف می کند و در اصل تلاش دارد تا همسر ایده آل خود را بسازد.
“خرده جنایتهای زن و شوهری” حدود 85 صفحه دارد و از آن کتابهایی است که حتی اگر بخواهید روزانه کمی برای آن وقت بگذارید بیشتر از 3-4 روز وقت نمی گیره، در خیلی قسمتهای داستان به نکات جالب و ظریفی اشاره دارد.
” ژیل: من… به زنهای جوون تر نگاه می کنم؟
لیزا: آره.
- ژیل نفس راحتی می کشد ولی هنوز خیالش کاملا راحت نشده-
ژیل: .حشتناکه. انگار دارم روی پرتگاه راه می رم. هر لحظه ممکنه چیز کوچکی بفهمم که منو تبدیل به یک آدم رذل کنه. دارم روی یک طناب باریک راه می رم، خودمو در زمان حال نگه می دارم. از آینده هم نمی ترسم. ولی از گذشته هراس دارم. از سنگینیش می ترسم. می ترسم تعادلمو بهم بریزه و منو باخودش ببره پایین… دارم می رم تا با خودم روبه رو بشم ولی نمی دونم مقصدم درسته یا نه. از عیب و ایرادام بگو.
لیزا: (درحال فکر) عیب هات… زیاد نداری.
ژیل: خوب هر چی که هست.
لیزا: چیزی پیدا نمی کنم…بی صبری! آره بی صبری.
ژیل: این چیز بدیه !
لیزا: آره خیلی با مزه است! مثلا قبل از اینکه به خونه برسیم، هیچ بدت نمی اد لباساتو تو آسانسور درآری. یکبار هم لباسهای منو کندی. تو …
- لیزا سرخ می شود، از فکر این لحظه ی زندگی عاشقانه لذت می برد-
ژیل: راستی؟
لیزا: آره، شانس آوردیم در رو درست به موقع بستیم.
ژیل: به موقع؟
لیزا: نه ، فکر می کنم دیگه دیر شده بود.
( می خندد) ”
خرده جنایتهای زن و شوهری (نمایشنامه)
اریک امانوئل شمیت – ترجمه شهلا حائری
نشر قطره – 85 صفحه
1200 تومن
دیدگاهها : Comments Off
دستهها : كتاب
